بخش اول
همه چيز از يك عكس شروع شد. براي مطلبي با موضوع عزاداري رزمندگان در جبههها عكسي را در صفحه گذاشته بوديم كه «مهدي صفائيان» يكي از نفرات داخل تصوير بود. چند روز بعد از انتشار مطلب، صفائيان با دفتر روزنامه تماس گرفت و درباره آن عكس برايمان توضيح داد. در حين توضيحاتش، به خاطرات نابي كه از جبهه و جنگ داشت اشاره كرد اما حاضر به گفتوگو نشد. ميگفت تا به حال با هيچ رسانهاي صحبت و گفتوگويي نداشته و در ِ گنجينه خاطراتش را بسته نگه داشته است. با اصرارهاي مداوم ما اين جانباز جنگ تحميلي با وجود مساعد نبودن حالش، از عمليات طريقالقدس كه اكنون در ايام سيودومين سالگرد انجامش قرار داريم، با اشك و احساسي سرشار از شهادت پدرش «حسن صفائيان» گفت.
اعزام به جبهه
ابتداي تشكيل بسيج بود كه طبق فرمان امام(ره) در مساجد اعلام كردند افرادي كه تمايل دارند، به بسيج 20 ميليوني ملحق شوند و ثبتنام كنند. هنوز جنگ شروع نشده بود و ما طبق فرمان امام براي بسيج ثبتنام كرديم. ما را براي آموزش به پادگان شهيد كلاهدوز بردند و 45 روز آموزشهاي بسيار سختي را ديديم.
دو شب بعد از فارغ شدن از آموزش، متوجه شديم جنگ شروع شده و دشمن به مرزها حمله كرده است. همان روز اول يكي از بستگانمان در سر پل ذهاب به اسارت دشمن درآمده بود. يك هفتهاي گذشت و تب جنگ به مردم رسيد و در رسانهها هجوم دشمن اعلام شد. در مساجد براي اعزام به جبههها ثبتنام ميكردند. من هم حدود 17، 18 ساله بودم و بدون هماهنگي با خانواده براي رفتن به جبهه ثبتنام كردم. شب بعد از ثبتنام به خانه آمدم و به پدرم گفتم كه من داوطلب رفتن به جبهه شدهام. او خنديد و گفت: شما بچهها چه كاري ميتوانيد انجام دهيد؟ شماها بايد باشيد و ما بايد برويم. پدرم يكي از مربيان كشتي من بود و با او رفاقتي صميمانه داشتم. اين كل كلهاي بين مربي و شاگرد ادامه داشت تا اينكه بعد از چند روز از سمنان به تهران و پادگان امام حسن(ع) اعزام شديم. بك دوره آموزش برايمان گذاشتند و بعد به جبهه اعزام شديم. 29 مهرماه 59 راهي جبهه سومار شدم و مقابل دشمن قرار گرفتم.
ديدار با پدر در مينيبوس
بعد از چند ماه كه در جبهه حضور داشتم به آغوش خانواده بازگشتم. وقتي پدرم متوجه شد به خانه آمدهام از مغازهاش تا جلوي خانه را با وجود سن نسبتاً بالايي كه داشت دويده بود. بعد از چند ماه بدون اطلاع پدر دوباره ثبتنام كردم و اين بار او هم بدون اطلاع من براي اعزام ثبتنام كرده بود.
روز اعزام وقتي سوار مينيبوس شدم پدرم را ديدم در مينيبوس نشسته است. هر دو تعجب كرديم و دليل حضورمان در مينيبوس را جويا شديم. برادر بزرگترم كه پاسدار بود با ديدن اين وضعيت هر دو نفرمان را پايين آورد و گفت چون من پاسدار هستم، پس من بايد بروم. احساسات بر ما غلبه كردهبود و هر كدام ميخواستيم فقط خودش به جبهه برود. برادرم به اصرار به فرمانده سپاه ميگفت نبايد پدر و برادرم به جبهه بروند و تنها من بايد بروم. پدر اجازه رفتن به برادرم نداد و من و پدر به جبهه جنوب اعزام شديم.
قبل از عمليات طريقالقدس
وقتي به اهواز رسيديم در مقري به نام دانشگاه رازي رزمندگان را مستقر كردند. سازماندهي نفرات شروع شد. وقتي به پدرم رسيدند به او گفتند شما بايد امدادگر شوي. پدرم با عصبانيت ميگفت من بايد تيربارچي باشم. آنها ميگفتند شما نميتواني تيربارچي شوي و براي اين كار بايد آدم ماهري باشي. پدرم گفت حاضرم با تمام بچههاي گردان مسابقه تيراندازي بدهم، اگر كسي امتيازش بيشتر شد من حاضرم كنار بروم و امدادگر شوم. شهيد محب شاهدي يك مسابقه تيراندازي گذاشت و پدرم در اين مسابقه اول شد. باز هم فرمانده آنجا نگذاشت پدر تيربارچي شود. ميگفت شما از نظر جسمي ضعيف هستي. پدرم توضيح ميداد هر كدام از شما كه مايل باشد با من كشتي بگيرد و اگر يك نفر پيروز شد من حاضرم امدادگر شوم.
همه بچهها جمع شدند و دايره بزرگي را تشكيل دادند و پدرم در وسط منتظر حريف بود. پدرم مربي كشتي بود و كسي از اين موضوع خبر نداشت. چند نفر از هم سن و سالانش جلو آمدند و او آنها را شكست داد. بچهها ميدانستند كه من كشتيگيرم دست مرا گرفتند و وسط ميدان انداختند. آنجا من از ميدان فرار كردم و به بچهها گفتم من قبلاً بارها زير دست پدر شكست خوردهام. در كشتيهايي كه گرفت، پيروز شد و فرمانده به اجبار او را كمك تيربارچي كرد. سال 60 قبل از شروع اولين عمليات منظم سپاه به نام عمليات «طريقالقدس» بود. در مقرها آموزشهاي لازم داده ميشد و روي وضعيت جسمي و روحي بچهها كار ميكردند. هر شب برنامه سينهزني و عزاداري اهلبيت(ع) داشتيم كه از لحاظ روحي خيلي بچهها را تقويت ميكرد. به جرئت ميگويم صددرصد موفقيت رزمندگان از انرژي و روحيهاي بود كه از اهلبيت(ع) ميگرفتند.
چون اولين عمليات منظم سپاه بود تمام نيروها از سراسر كشور يكجا جمع بودند. اواخر جنگ بود كه هر استان به طور مستقل فرماندهي داشت. اوايل فقط يك لشكر امام حسين(ع) بود كه بچههاي تمام كشور در آن بودند. من و پدر در يك گردان بوديم. او در يك دسته تيربارچي بود و من در دسته ديگر معاون شهيد داودي بودم.
يك ماهي در تنگه چزابه براي آموزش و شناسايي موقعيت نظامي و جغرافيايي دشمن مستقر بوديم. از نظر جسمي روي بچهها كار كرده بودند كه آمادگي جسماني و استقامتشان بالا برود. بعد از يك ماه ما را به اهواز بردند.
به دليل دوري طولاني مدت از شهر ما را به شهر فرستادند تا استحمام و نظافت كنيم و با خانواده تماس بگيريم. آنجا پدرم به من گفت كه من شهيد ميشوم و تو وظيفه داري جنازه مرا هر طوري كه هست به عقب بياوري و نگذاري به دست دشمن بيفتد. آن زمان برادر سه سالهاي داشتم كه خيلي به پدرم وابسته بود و پدرم او را خيلي دوست داشت. ميگفت جنازهام را بايد براي عليرضا برگرداني.
آبادان در ساختمان انرژي اتمي مستقر شديم. در يك هفتهاي كه آنجا مستقر بوديم پدرم خوابي ميبيند و صبحش برايمان تعريف ميكند. خواب ميبيند جايي هستيم كه تمام رزمندگان جمعند و آقاي بزرگواري ميآيد و ميگويد از آسمان آتش ميبارد و من ميخواهم چتري بالاي سرتان بگيرم تا آتش به شما نخورد و همه رزمندگان زير اين چتر قرار ميگيرند. همه از اين خواب تعجب كرده بودند. يكي از بچههاي روحاني به دنبال تعبير خواب بود. بعد از ظهر آن روز ديديم صداي آژير حمله هواپيما بلند شد و از بلندگوها به همه اعلام كردند كه به سولهها برويد. همه داخل سولهها پناه برديم و ديديم هواپيماها با بمبهاي خوشهاي آنجا را بمباران ميكنند. براي اولين بار بود كه دشمن بمباران هوايي ميكرد و از بمب خوشهاي استفاده ميكرد. هيچكدام از رزمندگان چنين صحنهاي را تا به حال نديده بودند. بمبهاي خوشهاي در هوا منفجر ميشود و مانند دانه انگورهاي از خوشه جدا شده به زمين ميخورد و منفجر ميشد. خواب پدرم اينجا تعبير شد و ما منظورش را از آتش فهميديم.
شروع عمليات
زمان عمليات فرا رسيد. ما 48 ساعت تمام پيادهروي كرديم تا به منطقه عملياتي برسيم. منطقه عملياتي كه براي ما در نظر گرفته بودند توپخانه دشمن، بالاي شهر بستان بود و مأموريتمان از كار انداختن توپخانه دشمن بود. قرار شد ما از پشت بين تنگه چزابه و بستان وارد شويم، جلو بياييم و به صورت پنهاني حركت كنيم. بيشتر شبها حركت ميكرديم و روزها در ماسهها و رملها پناه ميگرفتيم. بعد از 48 ساعت به نقطهاي كه قرار بود عمليات اصلي آغاز شود رسيديم. آنجا پدرم را كنار يكي از درختهاي گز كه در ماسهها ميرويد، ديدم كه خوابيده است. آرام كنارش نشستم و بعد از 20 دقيقه بيدار شد و من را ميبوسيد. ميگفت بيا آخرين روبوسي را با شما داشته باشم. گفتم چرا مگر چه شده؟ گفت من شهيد ميشوم و به تو كه قبل از شهادت پيش من هستي وصيت ميكنم هرطوري كه هست جنازهام را به عقب ببري و نگذاري جنازهام دست عراقيها بيفتد. شهيد داودي هم آمد و گفت: آقاي صفائيان! من ميدانم چه كساني شهيد ميشوند. يادم هست ميخواست پيامي را به خانوادهاش برساند. گفتم: از كجا ميداني من شهيد نميشوم كه جواب داد: ميدانم. او هم از بچههاي مخلص آنجا بود. گفتم پدر شهيد ميشود؟ از جواب دادن طفره رفت و گفت ولي تو شهيد نميشوي.
فرياد «يا حسين» ما را نجات داد
در گرگ و ميش هوا باران گرفت. تمام بچهها خيس شده بودند. بعد از باران، باد وزيدن گرفت. شب خيلي سردي بود. دم غروب حركت كرديم و حدود ساعت 12 شب، نيروهاي شهيد چمران از پايين شهر بستان درگيريشان شروع شد. ما در يك ستون پشت سر هم بوديم. شهيد داودي از من ساعت را پرسيد و تا من گفتم ساعت 12 است متوجه شدم دشمن از روبهرو متوجه ما شده و شروع به تيراندازي كرد. بر اثر تيراندازي دشمن كل گردان به صورت سينهخيز درآمد. آتش دشمن خيلي سنگين بود و ما هم كمتجربه بوديم و دلهره و اضطراب عجيبي پيدا كرده بوديم. انگار تمام خشابشان رسام بود. رسام نوعي فشنگ است كه از خودش نور ساطع ميكند و رعب و وحشت عجيبي به وجود ميآورد. تيراندازي به حدي بود كه انگار تمام بيابان را يك پتوي قرمز كشيده بودند. حتي ما صداي خرد شدن علفهايي كه بلند شده بودند را ميشنيديم. اگر كسي سرش را يك سانت بلند ميكرد به قول بچهها يك خال هندي روي پيشانياش قرار ميگرفت.
حدود يك ربع زمينگير بوديم و دشمن به تيراندازي مداوم خود ادامه ميداد. به صورت سينهخيز جابهجا ميشديم و تعدادي از بچهها همانجا به شهادت رسيدند. شهيد كردينسب همانجا شهيد شد. پدرم تيربارچي خود را برداشت و مشغول تيراندازي شد.
بچههايي كه پشت بودند وضعيت بهتري داشتند و ميتوانستند به سمت دشمن تيراندازي كنند. ناگهان فرياد «يا حسين، يا حسين» بچهها بلند شد و اولين حركتي كه لشكر ايران به سمت دشمن انجام داد صداي «يا حسين» بود. اگر از تك تك بچههاي عمليات «طريقالقدس» بپرسيد همه روي آن صحه ميگذارند. با «حسين» گفتن بچهها تيربار دشمن قفل كرد و ما به سوي دشمن حركت كرديم. صداي «يا حسين» و «اللهاكبر» به قدري بلند بود كه ناخودآگاه همه از روي زمين بلند شديم. دشمن از تيراندازي دست كشيد و يكي از بچهها پرچم سبزي را به دست گرفت و همه پشت سرش شروع به دويدن به طرف خاكريز دشمن كرديم. دشمن تا اين صحنه را ديد شروع به عقبنشيني كرد. ما پشت سر دشمن حركت ميكرديم و تا خاكريز دشمن رسيديم. آنجا هر كس به سمتي رفت. من در گروهي حدود 35 نفره افتادم كه از نقاط مختلف كشور رزمنده داشت. بچهها ميگفتند اينجا پاسدار و فرمانده كيست و متوجه شديم كه همه هم رده و هم رتبه هستيم.
توسل به امام زمان(عج)
در يك گودال قرار گرفتيم و نميدانستيم در تاريكي شب به كدام سمت برويم. فرمانده و بلدچي نداشتيم و همه بسيجي بوديم. به آقا امام زمان متوسل شديم و در 20 متريمان يك تانك عراقي ديديم. تانك متوجه ما شده بود و لوله تانك را به سمت ما گرفت و حركت كرد. ظاهراً با دوربينهاي ديد در شب ما را ديده بود. يكي از بچهها آرپيجيزن بود كه به او گفتم بزن تا جلوتر نيامده. او هم گفت از سرما دستانم توان شليك ندارد. بلافاصله آرپيجي را از او گرفتم و به برجك تانك زدم. كمك و هدايت امام زمان باعث شد تا تانك را بزنم. دوباره متوجه شديم از پشت خاكريز صداي آمدن تانك ميآيد. يك گلوله آرپيجي گرفتم و آماده شليك بودم كه يك دفعه ديدم نظامي روي تانك با كلت يك منور سبز به آسمان شليك كرد. رزمندگان از قبل قرار گذاشته بودند وقتي خط شكسته شد، منور سبز رنگي زده شود تا مشخص گردد منطقه دست نيروهاي خودي است. جلو تانك را گرفتيم و همراه ديگر رزمندگان به جلو رفتيم. نزديك صبح بود و همان جا تيمم كرديم و نماز خوانديم. سپيده زده بود. آن سوي خاكريز نشسته بوديم و بوي توپ و باروت به مشام ميرسيد. يكي از رزمندگان پيش من آمد و گفت: تو اينجا چه كار ميكني؟ پدرت به دنبال تو ميگردد. من را كشانكشان نزد پدرم برد و او مرا بغل كرد. از شهادت تيربارچياش، شهيد كردينسب خيلي ناراحت بود. صبح بعد از اينكه صبحانه را با پدرم خوردم موتورسواري آمد و گفت تنگه چزابه در حال سقوط است. فرمان امام بر اين است كه هر طور شده اين تنگه حفظ شود. نيروي داوطلب براي رفتن به سمت تنگه ميخواهيم. اگر دشمن از تنگه وارد شود تمام عمليات شب گذشته هدر ميرود. من خيلي خسته بودم و توان رفتن نداشتم. پدرم وقتي حال مرا ديد عصباني شد و گفت: بلند شو! مگر نشنيدي فرمان امام است. من هم بلند شدم و همراه 11 داوطلب ديگر به سمت تنگه چزابه رفتيم.
در زير يكي از پلهاي جاده چزابه مستقر شديم. از روبهرو ديديم تانكهايشان ميآيند و از پشت سر يك جيپ ارتش به طرف عراق حركت كرد. فكر كرديم اين جيپ ارتش ايران است و شروع به تكبير گفتن كرديم. اما وقتي نزديك شد ديديم ماشين براي ارتش عراق است. شروع به تيراندازي كرديم و ماشين با سرعت از ما دور شد. با تيراندازي ما تانكها متوجه حضورمان شدند.