کد خبر: 612826
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار: ۲۷ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۶:۴۷
يك روايت جهادي
خاطره زير برگرفته از نوشته‌هاي يكي از بسيجيان و خادمان گروه‌هاي جهادي است كه يك روز زندگي اهالي محروم منطقه بشاگرد را به خوبي به تصوير كشيده است.

امسال نيز خداوند توفيق داد كه بار ديگر از اين مردگي كمي فارغ شويم و در كنار مردمي به سخاوت كوير چند صباحي را زندگي كنيم بلكه از آنها درس زندگي و قناعت و رضا و ايمان و شجاعت و پشتكار و محبت و صفا و صميميت و هزاران صفت خوب را ياد بگيريم.

امسال كه رفتم «چوخون» (‌يكي از روستاهاي منطقه محروم بشاگرد) انگار 20 سالي بود كه چوخون و مردمش رو مي‌شناختم و انگار كه از بچگي در چوخون بزرگ شده بودم، خيلي حس راحتي با بچه‌هاي اونجا داشتم و با هم گرم مي‌گرفتيم و مثل دو تا دوست صميمي بعضي وقتا از كاراي همديگه ايراد مي‌گرفتيم و همديگه رو نصيحت مي‌كرديم. بعضي وقتا هم اين قدر گرم خنده و شوخي مي‌شديم كه زمان از يادمون مي‌رفت.

يك روز بعدازظهر بود كه رفتم تو پارك بازي كه تنها محل تفريح براي بچه‌هاي چوخون است و دنبال بهانه‌اي بودم تا رفقاي جديد پيدا كنم. بهانه هم جور شد و در آخرش كه مي‌خواستم بيام بيرون با بچه‌ها قرار گذاشتيم كه بريم جاهاي ديدني اونجا رو به من نشون بدن.

قبل از خداحافظي هم با بچه‌ها يه مسابقه دو داديم كه خيلي حال داد. خيلي‌هاشون با پاي برهنه مي‌دويدند. فردا بچه‌ها آمدند و قرار شد كه بريم مكان زيارتيشون رو ببينيم. دقيقاً رأس ساعتي كه قرار گذاشته بوديم آمدند. وقت‌شناسي اونها برام خيلي جالب بود. قبل از حركت پرسيدم كه تقريباً چقدر راهه و بچه‌ها گفتن كه 18 دقيقه!‌ بعد از پنج دقيقه اول رسيديم به اول راه و تپه‌هايي كه پشت آنها مكان زيارتي بود. اول راه خيلي خوب بود اما بعد از كمي جلوتر رفتن راه‌ها خيلي باريك مي‌شد منم كه مي‌خواستم كم نيارم و نگن كه اين بچه شهريه و... خودم رو از تب و تاب نمي‌انداختم و راه مي‌رفتم. ناگهان در وسط راه ديدم كه بچه‌ها از يه شيب خيلي تند از روي تپه‌هاي ماسه‌اي مسابقه دو گذاشتن و بدو بدو دوييدن پايين من كه يه لحظه قلبم اومده بود تو دهنم، پيش خودم گفتم عجب كاري كردم، به بچه‌ها گفتم بياين. اگه براي يكيشون اتفاقي بيفته يا زبونم لال ماري، عقربي، كسي رو بزنه، من چه خاكي تو سرم بريزم.

ولي بعدش گفتم اگه بخوام بهشون اصرار كنم بدتر لجبازي مي‌كنن و تو مسير برگشتم اذيت مي‌كنن. بعد كه دو سه بار باهاشون رفتم ديگه برام عادي شده بود و خودم هم از تپه‌هاي ماسه‌اي مي‌دويدم پايين، فهميده بودم خطري نداره و آدم سر نمي‌خوره. به هرحال رسيديم به مكان زيارتيشون! من قبلش فكر مي‌كردم كه اونجا كسي دفن است ولي بعد كه رسيديم فهميدم نه جايي هست كه براي اعمال زيارتي اونجا جمع ميشن. اون مكان كلا حاوي يه سايه‌بون بود كه مردها ميرن زيرش و يه اتاق كوچك كه مخصوص آشپزي بود و نكته جالب اينجاست كه آشپزخونه رو بدون هيچ ملاتي ساخته بودند. فقط با چيدمان سنگ‌ها روي يكديگر!

روي زمين در محوطه بيروني سنگ‌هايي بود كه جلب نظر مي‌كردند. وقتي از بچه‌ها پرسيدم كه جريان اين سنگ‌ها چيه؟ گفتند: مثلاً هنگامي كه ميخوان بزي رو ذبح كنند در اينجا ذبح مي‌كنن. يا گوشتش رو اونجا خرد مي‌كنن و... و تعدادي سنگ را هم به شكل هرمي روي يكديگه چيده بودن و مي‌گفتند كه در موعدي خاص از خاك تميز زير اون در شربت مي‌ريزند و مي‌خورند به عنوان شفا!

خلاصه گردش جالبي بود حيف كه من دوربين نبرده بودم عكس بگيرم يا صداي بچه‌ها رو ضبط كنم. هنگام برگشتن گفتن كه بيا از مسير ديگري بريم كه نزديك‌تره و آسفالت است. در طول مسير جايي رو نشون دادند و گفتند كه اينجا شغال زندگي مي‌كنه يا گفتند كه اينجا چشمه هست ولي آب نداشت. كمي كه كنديم ديديم آب زلال و تميزي زد بيرون.

موقع برگشت از بازي‌هاي محيطشون پرسيدم و دو سه تا بازي جالب يادم دادند كه از بازي‌هاي سنتي ايراني‌هاست و زمان‌هاي قديم هم در تهران بازي مي‌كردند، مثل الك دولك و دو سه تا بازي ديگه در ضمن يه چيزي هم كه به يادگار به من ياد دادند نحوه تير پرت كردن با تيركمان بود. نحوه ساخت تيركمان خيلي ساده بود و فقط كافي بود كه يه تيكه لاستيك باشه و مي‌شد تيركمان رو روي لاستيك بذاري و پرتاب كني كه تا فاصله دور مي‌رفت. بعد از تقريباً 20 دقيقه پياده‌روي به محل برگشت رسيديم. تمام تفريح بچه‌هاي چوخون همين بود.

جهاد براي بالندگي

بسيج بسيج بسيج بسيج سازندگي

جهاد جهاد جهاد براي بالندگي

از علي ما بندگي آموختيم

در رهش سازندگي آموختيم

با شهيدان پاي درس اهل بيت

راه و رسم زندگي آموختيم

زندگي يعني چو شمعي سوختن

در رضاي حق فداي جان و تن

در دل مظلوم و مسكين و يتيم

شعله اميد را افروختن

چاه را كندن به رنج بازوان

وقف كردن تا كه جوشد آب از آن

با چنين الگويي و اين سان نماد

دست‌ها در دست هم با اتحاد

با جواناني پر از شور و نشاط

دستجمعي سر اردوي جهاد

همنشيني با ضعيفان باصفاست

خدمت مستضعفان آئين ماست

چون نشستي با يتيمي روي خاك

شك نكن آنجا همان عرش خداست

اردوي ما بوي جبهه مي‌دهد

بوي شب‌هاي شلمچه مي‌دهد

اردوي ما وعده گاه انتظار

با دعاي عهد گردد بي‌قرار

صوت قرآن و طلوع آفتاب

بهر خدمت باز هم يك روز ناب

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۲
زارعی
|
United States
|
۱۷:۳۵ - ۱۳۹۴/۰۴/۲۳
0
0
سلام و عرض ادب خدمت شما
من از اهالی روستای چوخون هستم می خواستم خدمت شما بگم که این متن رو بیخیال بشین الان تنها سرگرمی بچه های چوخون. اینترنت .وبلاگ سازی. واتساپ و سایر چت ها .فیسبوک .بازی های انلاین وتنها آرزو شون هم همیشه انلاین بودن هست.

باتشکر :زارعی
زارعی
|
United States
|
۱۹:۴۴ - ۱۳۹۴/۰۴/۲۴
0
0
سلام این بساطتون رو جمع کنید این همه ما رو محروم خطاب نکنید
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار