کد خبر: 611258
تاریخ انتشار: ۱۸ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۶:۴۲
گفت‌وگوي منتشر نشده‌ «جوان» با مادر شهيدان صادق‌زاده كه چندي پيش به مهماني فرزندان شهيدش شتافت
14 هزار دلاور شهيد تنها بخشي از افتخارات دفاع مقدس بر تارك دلاور مردمان خطه فارس است. سه برادر شهيد صادق‌زاده از جمله همين شهدا هستند كه چندي پيش سعادت ديدار و گفت‌وگو با مادرشان نصيبمان شد.

صغري خيل فرهنگ |  «هاجر اخگر» مادر شهيدان محمدتقي، اسماعيل و عوض صادق‌زاده است كه به تازگي بار سفر بست و به مهماني فرزندان شهيدش رفت. او شيرزني بود كه امروز اگرچه در بينمان نيست اما سربلنديم كه پاي حرف‌هايش نشسته و از افتخارات فرزندانش و پايدار ماندن خودش در راه اسلام و انقلاب شنيديم.

افسوس و صدافسوس كه راويان روزهاي شور و يادگاران شهدا يكي پس از ديگري بار سفر بسته و مي‌روند. اين نوشتار برگرفته از همكلامي ما با مرحوم اخگر است، تقديم به تمامي مادران و پدران شهداي سرزمينمان.
 
 

ايستگاه اول

نيمه‌شعبان سال 1391 با همكاري اداره كل حفظ آثار نشر ارزش‌ها دفاع مقدس استان فارس راهي شهر شعر و ادب شيراز شديم. براي تهيه گزارش مهمان چند خانواده شيرازي بوديم. اين شهر حدود 27 خانواده 3 شهيده و 2 خانواده 4 شهيده دارد. در اين اثنا سعادت آشنايي با خانواده شهيدان صادق‌زاده در كازرون هم نصيبمان شد.

انتظار ديدارمان با خانواده شهيدان صادق‌زاده در يكي از روزهاي گرم تير سال 1391 به ثمر نشست. مادر شهيدان محمدتقي، عوض و اسماعيل صادق‌زاده با رويي باز و گشاده به استقبالمان آمد. انگار سال‌هاست ما را مي‌شناخت. آري! قصه مادران شهدا همه جاي ايران شبيه هم است. اين قصه، قصه امروز و ديروز نيست، اين حكايت همچنان سر دراز دارد. قصه‌اي كه با جنگ متولد و هنوز هم بعد از سال‌ها ادامه دارد. پدر شهيدان به دليل كسالت نتوانست در طول مصاحبه همراهمان باشد اما مادر شهيدان هاجر اخگر، با همان مهرباني مادرانه‌اش كنارمان نشست و از سال‌هاي بودن و نبودن‌هاي فرزندان شهيدش حكايت‌هايي شنيدني گفت، با همان لهجه شيرين شيرازي‌اش. هاجر اخگر با افتخار تمام از شهدايش برايمان مي‌گويد. مادري كه بيشتر ما را به ياد مادر وهب نصراني مي‌اندازد. مادري كه شهدايش را هديه‌اي براي اسلام مي‌داند. مشاهده صلابت مادران شهدا برايمان هميشگي است. صلابتي كه از ايمانشان نشأت مي‌گيرد. آنها همه مادران شهدا را مي‌گويم صلابت مادرانه‌شان را از الگوي زنان عالم به ارث برده‌اند. مادر شهيدان صادق‌زاده، در حالي كه از ما پذيرايي مي‌كند و شربت شيرين شيرازي را برايمان مي‌آورد، مي‌گويد: من دو پسر ديگرم را هم در راه اسلام و امام حسين(ع) مي‌دهم. همه خانواده من فداي اسلام و قرآن و انقلاب باشند.
 
 
شهيد محمدتقي صادق زاده
حصر آرزوي شهادتش در آبادان شكست
 

پسرم محمدتقي در بهمن ماه سال 41 در كازرون به دنيا آمد. فرزند ششم خانواده بود. دوران تحصيل ابتدايي و راهنمايي محمدتقي همزمان با انجام فعاليت‌هاي مذهبي‌اش بود. در تمام راهپيمايي‌ها و تظاهرات‌هاي ضدرژيم شركت داشت. مدتي كارهاي ساختماني انجام داد و با توجه به نياز كشور در دبيرستان در رشته راه و ساختمان ادامه تحصيل داد و به هنرستان رفت. در هنرستان نيز فعاليت‌هاي مختلفي داشت. پس از پيروزي انقلاب هم حضور فعال و چشمگيري داشت. عضو انجمن اسلامي شهرستان كازرون بود. شب‌ها همراه با برادران ديگر خود به پاسداري از خيابان‌ها مي‌پرداخت. به محض تشكيل بسيج در آن عضو شد و آموزش‌هاي نظامي لازم را ياد گرفت. براي دفاع از ميهن اسلامي با خلوص نيت در جبهه‌هاي حق عليه باطل حضور يافت.

بعد از مدتي مجاهدت‌ها و تلاش‌هايش مورد توجه مسئولان قرار گرفت و به عنوان پاسدار جذب سپاه شد. رفت تا مبادا از قافله عاشقان شهادت جا بماند. محمدتقي از نظر علم و بردباري در كارهاي دشوار، زبانزد بود. خوب به خاطر دارم، خودش را جهت حضور در اهواز آماده كرده بود. يك روز ديدم يكي در خانه‌مان را مي‌زند، در را باز ‌كردم. سر تا پايش تركش خورده بود. تركش‌هاي بسيار ريز، پرسيدم: مادر چه شده؟! گفت: هواپيمايي آمد و بمبي را در منطقه رها كرد. تركش‌هايش به رزمنده‌ها اصابت كرد. يك سوزن بر داشت و رفت تركش‌ها را از پايش درآورد. محمدتقي در تاريخ 5 مهرماه سال 1360 در عمليات شكست حصرآبادان به آرزوي ديرينه‌اش كه شهادت بود، رسيد. پيكرش پس از مدتي جست‌وجو در جبهه، در معراج شهدا پيدا و در كازرون تشييع شد.
 
 
 

شهيد عوض صادق‌زاده

ديوانه شهادت در مجنون بود
 

پسرم عوض در تير سال 1340 به دنيا آمد. دوران ابتدايي را در دبستان مجتهد و دوره راهنمايي را در مدرسه كوروش كبير سابق گذراند. از كودكي داراي هوش و استعداد سرشاري بود. شهيد از نظر سياسي فردي فعال بود. او در راه مبارزه با رژيم پهلوي از هر راهي كه مي‌توانست ضربه خودش را به رژيم منحوس مي‌زد. شعارنويسي‌ها، حضور در تظاهرات، از بين بردن تصوير شاه در محل تحصيل از كارهاي پسرم بود.

اما به خاطر انجام اين اقدامات توسط مأموران رژيم دستگير و زنداني شد. پسرم بعد از پايان دوره هنرستان، جهت ادامه تحصيل در اين رشته وارد دانشگاه بجنورد شد. مدتي بعد، دانشگاه به علت انقلاب فرهنگي تعطيل شد. او در تمام مدت تعطيلي و حتي در تعطيلات تابستاني سخت كار مي‌كرد و خرج خانواده و تحصيل خودش را مي‌داد.

شهيد به عنوان استاد كار و ناظر ساختماني كار مي‌كرد. عضو فعال انجمن اسلامي دانشگاه اصفهان بود و پس از فارغ‌التحصيل شدن به عنوان حق‌التدريس به مدت سه سال طرح كادر آموزي به روستاهاي محروم را انتخاب كرد. مدتي بعد تصميم گرفت از تخصص خودش بيشتر استفاده كند، براي همين به عنوان ناظر ساختماني وارد شركت نفت شد و در شركت گاز ولي‌عصر كنگان كارش را شروع كرد. نمي‌خواهم اغراق كنم اما منافقين و مفسدين در جامعه او را بهتر از ما مي‌شناختند.

براي اولين‌بار در سال 1362 قدم در جبهه‌هاي نبرد گذاشت. علاقه شديدي به جبهه و جنگ داشت. سعي مي‌كرد تمامي آموزش‌هاي نظامي را فرا بگيرد. در جبهه غواص و تيرانداز ماهري بود. پسرم براي خودش آچار فرانسه‌اي بود. در عمليات‌هاي مختلفي شركت كرد.

در همه كارها فردي فعال و پويا بود و شور انقلابي او نمي‌گذاشت در مقابل مسائل اجتماعي ساكت باشد. مبارز‌ات زيادي با عوامل فسادانگيز و عوامل منافقين داشت و هميشه با آنان مبارزه مي‌كرد و در اين رابطه زن، فرزند و شهادت برادر شهيدش برايش اهميت نداشت. او بارها تهديد به قتل شده بود ولي همچنان راسخ اهدافش را دنبال مي‌كرد. در تشييع شهدا حضور فعال داشت. از چهره‌هاي سرشناس برگزاري مراسم شهدا بود. معمولاً پسرم خودش داخل قبر مي‌رفت و جنازه شهيد را درون قبر مي‌گذاشت. روحيه تلاشگري او در حدي بود كه اگر دوستي مي‌گفت عوض كي به جبهه برويم؟! فوراً در ماشين مي‌نشست و مي‌گفت فلاني همين الان برويم.

همواره آمادگي خود را اعلام مي‌كرد. در وصيتش گفته بود كه يك پنجم مالش را به جبهه اختصاص بدهند. چند روز قبل از شهادتش از همه دوستان خداحافظي كرد و از همه حلاليت طلبيد. مي‌دانستم كه عازم رفتن و پر كشيدن بود و مزد زحمات خالصانه خود را گرفت و سرانجام در تاريخ 1366هشتم شهريورماه 1366 در عمليات خيبر در جزيره مجنون به شهادت رسيد.
 

شهيد اسماعيل صادق‌زاده

نخبه‌اي كه شهادت او را برگزيد
 

اسماعيل فروردين سال 1347 به دنيا آمد. اگرچه فرزند هشتم و كوچك‌ترين فرزندم بود اما دومين شهيد خانواده صادق‌زاده بود. 15 ماه بيشتر نداشت كه به داخل حوض حياط افتاد. نزديك بود كه غرق شود اما گويي مصلحت خدا در اين بود كه بماند و سال‌ها بعد راهي جبهه‌ها شود و در قربانگاه عاشقان جان خود را فدا نمايد.

دوران ابتدايي و راهنمايي‌اش را در مدارس كازرون سپري كرد. از ابتدا داراي هوش و استعداد فوق‌العاده‌اي بود. همواره مورد تشويق معلمين خود قرار مي‌گرفت و از آنها جوايزي هم دريافت مي‌كرد. نيازي به مطالعه زياد دروسش نداشت، با يك بار مطالعه به راحتي بهترين نمرات را كسب مي‌كرد. به خاطر ويژگي اخلاقي‌اش بسيار مورد احترام بستگان و دوستانش بود. محبوبيت خاصي در بين همه داشت. اسماعيل در مسجد شهدا و مدرسه فعاليت‌هاي مذهبي انجام مي‌داد. با توجه به اينكه 13 سال بيشتر نداشت، در كميته مبارزه با منكرات و امر به معروف و نهي از منكر فعاليت داشت.

هميشه به اين فكر بود كه سلاح برادر شهيدش زمين نماند. براي همين با برادر‌ها در خانه اين بحث را داشتند كه چه كسي بايد اعزام شود. وقتي مسئله جبهه و جهاد پيش آمد، سر از پا نمي‌شناخت. من به او افتخار مي‌كردم. او و برادرانش باعث افتخار خانواده بودند. روز اعزام از پادگان امام سجاد، همسرم از ايشان خواست كه با توجه به شهادت برادرش، براي رفتن به خطوط مقدم كمي تأمل كند اما اسماعيل نپذيرفت و با دستكاري شناسنامه‌اش به جبهه اعزام و روانه مناطق جنگي شد.

در دي‌ماه سال 1361 از پادگان شهيد دستغيب به سر پل ذهاب اعزام شد. بعد از اولين اعزامش به جبهه، ظرف مدت دو ماه، كلاس اول دبيرستان خود را در رشته رياضي به پايان رساند و با بهترين نمرات هم قبول شد. پس از قبولي در كلاس اول براي بار دوم يعني در تيرماه سال 1362 به جبهه رفت.

هنوز چند روز از حضورش نگذشته بود كه در عمليات والفجر 2 شركت كرد و از ناحيه شكم، دندان و لگن مجروح شد و پس از تلاش زياد پزشكان در بيمارستان‌هاي اروميه، تهران و شيراز و انجام چندين عمل جراحي، وضعيت جسمي‌اش اندكي بهبود پيدا كرد.

به خاطر مجروحيت با عصا به مدرسه مي‌رفت و كلاس دوم دبيرستانش را هم در آن شرايط به پايان رساند. يكي از همرزمان شهيد برايمان نقل مي‌كرد: «اسماعيل در عمليات والفجر 2 از ناحيه شكم به شدت مجروح شد. زماني كه او را به عقب آوردند كسي اميد نداشت كه زنده بماند اما خدا خواست تا ايشان سالم ماند. اسماعيل در جبهه و در مصاف با دشمن بسيار بادرايت و باهوش عمل مي‌كرد. اگر زنده مي‌ماند بي‌شك يكي از نخبگان كشور مي‌شد.»

هنوز جراحت‌هاي پسرم خوب نشده بود كه دوباره راهي جبهه شد. نمي‌توانستيم مانع او شويم. او معتقد بود اگر برادرانم هم به جبهه رفته باشند من هم بايد بروم زيرا هر فردي مسئول عمل و رفتار خودش است. سومين و آخرين اعزام اسماعيلم 25 اسفند سال 1363 در سن 17 سالگي بود. آن زمان با مسئوليت تخريبچي در گردان تخريب انجام وظيفه مي‌كرد. اسماعيلم در قربانگاه مجنون به درجه رفيع شهادت نائل شد و به فيض شهادت رسيد. 10 روز بعد از شهادت پيكرش از هورالعظيم در شرق دجله به كازرون منتقل و با حضور همه علاقه‌مندان به شهدا و ايثارشان تشييع شد.

اسماعيل داراي اخلاق فاضله، ايمان قوي و استوار بود. هميشه افراد خانواده را نصيحت مي‌كرد و به مسائل اسلامي آگاهي كامل داشت. هرگز نمازهاي جمعه و جماعت را ترك نمي‌كرد. ما اسماعيل را در خانه مسعود هم صدا مي‌زديم. شهيد در وصيتنامه‌اش از عشق، ايثار، فداكاري صحبت كرده بود. اميدواريم بتوانيم راه اين عزيزان را ادامه دهيم.

 
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار