کد خبر: 610138
تعداد نظرات: ۵ نظر
تاریخ انتشار: ۱۲ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۲:۴۴
هنرمند تئاتر دفاع مقدس از تاثير كار براي شهدا مي‌گويد
«شوق شكوه سرزمينت در سرت بود، در سينه داغ زخم‌هاي كشورت بود،‌رفتي كه ايران تو شايد جان بگيرد، آشفتگي‌هايش سروسامان بگيرد، آن روز تو آزادگي را پيشه كردي، رفتي و در خاك شهادت ريشه كردي، بنگر نگاه سنگرت خاموش و سرد است، درد فراموشي ما با تو چه كرده است، رفتي ولي آشفتگي‌ها برقرار است، قانون بي قانون اينجا برقرار است، اينجا خيابان‌ها فقط ياد تو هستند، گه گاه ميدان‌ها فقط ياد تو هستند، عكس تو را گاهي به اكران مي‌گذارند، نام تو را اينجا خيابان مي‌گذارند.

احمد محمدتبريزي| از تو براي ما فقط يك نام مانده، تا پرت از آن سو شدن يك گام مانده»  قرار بود اين چند بيت حسن ختام حرف‌هاي يوسف صفري بختياري باشد اما زيبايي و گيرايي شعر نگذاشت در انتهاي مصاحبه بماند. با بختياري اولين بار در باغ موزه دفاع مقدس آشنا شدم و از او دعوت كردم تا در دفتر روزنامه درباره وضعيت تئاتر دفاع مقدس گپي بزنيم. اما در خلال صحبت‌هايش متوجه اتفاقات جالبي شدم كه باعث تغيير دگرگوني‌هايي در او شده است. اين حرف‌ها انقدر شنيدني بود كه همراه او اتفاقات آن روزها را مرور كرديم. يوسف بختياري بازيگر متولد 1360 است و با ما از حال و هواي اين روزهاي خود و وضعيت تئاتر دفاع مقدس مي‌گويد.

اولين سوال را از شهر زادگاهت مي‌پرسم. اگر خاطرم مانده باشد و اشتباه نكنم متولد جنوب كشورهستي؟
من اهل يكي از روستاهاي جنوبي چهار محال و بختياري هستم كه با استان‌هاي لرستان، اصفهان، كهكيلويه و بويراحمد و خوزستان هم‌مرز است. روستاي ما نقطه صفر مرزي چهار محال و خوزستان است. يعني چسبيده به سد كارون 4. هم حال و هواي خوزستان دارد و هم حال و هواي شهر كرد و بام ايران و چهار محال. ولي اصالتا و رگ و ريشه‌اي از چند نسل قبل خوزستاني هستيم.

خودت آن زمان چيزي از روزهاي جنگ در خاطرت مانده؟
 
نه! زماني كه پدر بزرگوار بنده به عنوان رزمنده در جبهه بودند ما در جايي زندگي مي‌كرديم كه خيلي به فضاي جنگ نزديك نبود. حتي شهر كرد كه مركز چهار محال بختياري هست را زدند ولي كاري به محل زندگي ما نداشتند. ما به خاطر كار پدرم در شهري به نام لردگان بوديم. تنها خاطراتي كه از جنگ دارم مانند فيلمها است كه پدرم از دور با لباس خاكي و كوله‌پشتي مي‌آمد. شهر لردگان با اينكه اسمش شهر است ولي آن زمان و در دهه 60 بيشتر شبيه روستا بود. در زمين‌هاي خاكي محل بازي مي‌كردم كه پدرم را مي‌ديدم از جبهه برگشته است. تنها خاطراتي كه از جنگ دارم همين است.

پس نمي‌توان گفت به خاطر منطقه جغرافيايي كه زندگي‌ مي‌كردي،  زندگي‌ات دستخوش تغيير شده باشد؟

به خاطر جنگ زندگي من دستخوش تغيير نشد ولي بدون هيچ رنگ و بوي جناحي و سياسي به خاطر شهدا زندگي من از سال گذشته تا به امروز دستخوش تغيير شده است.

چگونه؟

فروردين 91 خيلي اتفاقي و بنا به خواست خدا براي اجراي برنامه به منطقه طلائيه رفتيم. من تئاتر كار مي‌كردم ولي علاقه‌اي به تئاتر دفاع مقدس نداشتم. تا اينكه در طلائيه اتفاقي افتاد كه بر حال و هواي خودم و دلم تاثير داشت. تماشاگران روزي چهار يا پنج بار اجراي من را تماشا مي‌كردند. بعد از اجراي هر برنامه چندين نفر مي‌آمدند و با من صحبت و درد و دل مي‌كردند. پدر و مادر شهيد، همسر و فرزند شهيد و آدم‌هاي مختلف مي‌آمدند و صحبت مي‌كردند. فكر مي‌كنم تمام آن صحبت‌ها باعث يك تغيير اساسي در من شد.

يعني اين صحبت‌ها هم باعث تغيير فكري شد هم تغيير روحي؟

قطعا! تغيير فكري كه 100درصد داشتم. قبل از اين اتفاق بي احترامي نمي‌كردم ولي خيلي اين طرفي نگاه نمي‌كردم. ولي طلائيه يك دفعه مرا دگرگون كرد. باعث شد تا بيايم و ببينم چرا يك نفر انقدر عزيز مي‌شود كه نزد خدا روزي پيدا مي‌كند و در جايگاه ويژه خدا مي‌نشيند. بعد رفته رفته علاقه‌ام بيشتر شد. دوست داشتم درباره شهدا صحبت و كار كنم. حالا براي شهدا شعر خواندن و نمايش بازي كردن را دوست دارم.

دوست دارم حس و حالت را زماني كه با پدر و فرزند شهيد برخورد و صحبت مي‌كردي را بيشتر برايمان بازگو كني. آن لحظات دقيقا چه اتفاقاتي برايت مي‌افتاد؟

بگذار اولين باري كه خيلي زياد روي روحياتم تاثير گذاشت را بگويم. يك گروهي از استان گلستان و شهر گنبدكه  اهل تسنن بودند به مناطق جنگي آمده بودند. نمايش كه تمام شد خيلي‌ها گريه مي‌كردند. هنگام نمايش دوست دارم هم با مخاطبان شوخي كنم هم آنها را به حال و هواي معنوي ببرم تا كمي تامل و فكر كنند. آخر برنامه چند دختر و پسر با گريه و زاري و شيون آمدند و مي‌گفتند ما از خدا هيچ‌ چيزي نمي‌خواهيم به جز اينكه امام زمان ظهور كند. اين حرفها خيلي برايم جالب بود. اولش سرسري از حرفهايشان گذشتم ولي شب كه با بقيه بچه‌ها در سوله براي استراحت بوديم درباره آن حرفها فكر كردم. به خودم مي‌گفتم آن بچه‌هاي اهل تسنن انتهاي برنامه گريه و دعا مي‌كردند. اين اتفاق خيلي برايم جالب بود.
روزهاي بعد خانمي پيش من آمد و اتفاق جالبي را گفت. مي‌گفت من چندين ساله كه بچه‌دار نمي‌شوم. همه دكترها را رفته‌ام و جوابم كرده‌اند. دو سال پيش طلائيه و شلمچه آمدم و امسال با بچه‌ام به زيارت آمدم. نزديك20 سال من بچه‌دار نمي‌شدم و از شهدا خواستم كه كمكم كنند.
يا پيرزني با گريه و زاري مي‌آمد و خواهش مي‌كرد كه من چفيه‌اي را به او بدهم تا به خاك طلائيه و شلمچه و جاهاي ديگر بزند و بعد به اتاق پسرش ببرد تا او سر به راه شود.
مي‌ديدم كه شهدا چه جايگاه والا و عظيمي بين مردم دارند. سر صحنه در طلائيه دو بار آمبولانس سر صحنه آمد و كساني كه در حين ديدن نمايش از حال مي‌رفتند را به شهري مثل هويزه مي‌برد. يكبار پدر شهيدي كه نام پسرش اتفاقا نام شخصيت نمايش من بود در حين ديدن نمايش به شدت تحت تاثير قرار گرفت و حالش بد شد.
هر كسي كه باشد قطعا تاثير مي‌گيرد. هرچقدر دل آدم سنگ‌ باشد باز هم دلش رام مي‌شود. وقتي كه دلت رام شود، فقط كافي است كه خودت بخواهي كه بشنوي، بداني و بروي. به قول جمله قديمي پله پله تا ملاقات خدا مي‌روي.الان خودم كاري كه مي‌كنم را خيلي دوست دارم.

يوسف بختياري قبل با بعد از اين تغييرات چه فرقي كرده است؟

بزرگترين اتفاق دنيوي كه برايم افتاد اين بود كه بعد از 17 سال سيگار را ترك كردم. اصلا فكر نمي‌كردم و در مخيله من نمي‌گنجيد، مني كه روزي دو بسته سيگار مي‌كشيدم آن هم سيگار فيلتر قرمز، بتوانم سيگار را ترك كنم. در مراسم‌هايي كه مي‌رفتم و اجرا مي‌كردم، پدر و فرزندان شهيد در انتهاي برنامه براي تشكر مي‌آمدند و مي‌خواستند روبوسي كنند. پيشاني‌ام را مي‌بوسيدند و من مي‌فهميدم كه مي‌فهميدند بوي سيگار مي‌دهم. وقتي چنين اتفاقي مي‌افتاد واكنش خيلي بدي را در چشمهايشان مي‌ديدم. در پشت صحنه با عجله سيگار مي‌كشيدم و دست‌ها، صورتم، محاسنم و لباسم بوي سيگار مي‌گرفت. آنها اولش با كلي ذوق و شوق مي‌آمدند و روبوسي كه مي‌كرديم، ميديدم كسي كه 10 دقيقه پيش داشت دنبال يوسف بختياري مي‌گشت تا بيايد از او تشكر كند بعد از روبوسي ديگر حس خوبي نسبت به او ندارد.
بعد از اين اتفاقات گفتم خوب چرا سيگار بكشم. بيايم از چند شهيد كه دقيقا سر محل شهادتشان برنامه داشتم بخواهم كه سيگار را ترك كنم. بعد ازظهر كه اين پيمان را بسته بودم گذشت. شب شد وسوسه شدم. فردا و 10 روز ديگر گذشت و وسوسه آن همراهم بود و من مقاومت مي‌كردم. هر روز وسوسه مي‌شدم و بعد به خودم مي‌گفتم نه! من به آدم‌هاي بزرگي قول داده‌ام و اين نامردي است. بعد از 40،50 روز ديگر وسوسه نمي‌شدم. اگر كسي كنارم سيگار مي‌كشيد اذيت مي‌شدم.
همچنين الان با آدمهايي دوستم كه قبلا دوستي چنداني با آنها نداشتم. خيلي با آنها راحتم. وقتي سر مزار شهدا به خصوص شهداي گمنام مي‌روم خيلي با آنها راحتم. حتي خواسته‌هاي دنيوي‌ام را به آنها مي‌گويم. در اين يك سال و خورده‌اي تا به حال سر خودم را پيش هيچ مسئولي خم نكرده‌ام و هيچ درخواست اداري‌اي از كسي نداشته‌ام ولي از شهدا خيلي زياد داشته‌ام. با افتخار و منت هم سرم را خم كرده‌ام و به خواسته‌هايم هم رسيده‌ام، حتي خواسته‌هاي مالي. خواسته‌هاي معنوي كه ديگر جاي خود دارد.

برداشت خودت به عنوان يك جوان نسل سومي از روزهاي جنگ چيست؟

من سالهاي جنگ را يك برهه طلايي براي انقلاب و ملتمان مي‌دانم.  چون هم حدود  285هزار شهيد داديم هم اينكه ثابت كرديم ما تا پاي جانمان پاي دين و ناموس و كشورمان ايستاده‌ايم. ثابت كردنمان طوري بود كه ذره‌‌اي از خاكمان را به دشمنان نداديم. در جنگ دشمنان‌مان خيلي زياد بودند. پشت حزب بعث حداقل 10 كشور بود. دوران جنگ را دوراني قشنگ و زيبا مي‌دانم. درست است كه شهداي زيادي داديم و خيلي غمگين شديم ولي خيلي خوشحاليم كه فهميديم اگر پايش بيفتد ايراني جماعت دار و ندارش كه همان جانش است را مي‌دهد ولي نمي‌گذارد به خاكش، دينش، وطنش و ناموسش تعرض شود.

وضعيت تئاتر دفاع مقدس را امروز چگونه مي‌بيني؟

تئاتر دفاع مقدس اصلا وضعيت خوبي ندارد. از لحاظ دستمزدي و جايگاهي فاجعه است. دوستان و هنرمندان خيلي خوب و بزرگي هستند كه در حال كار هستند اگر پاي صحبت‌هايشان بنشيني مي‌گويند مسئولان بيشتر از اين به ما اجازه نمي‌دهند، دستمان باز نيست. ولي من مي‌گويم جداي از اينكه دستمان باز نيست دلمان هم باز نيست. خيلي دلي جلو نرفته‌ايم. خودم هميشه دوست داشته و دارم كه در نمايش كارگردانان بزرگي كار دفاع مقدسي انجام دهم. براي تئاتر دفاع مقدس هم دقيقا نبايد قلب آبادان و خرمشهر و سرپل ذهاب را روي صحنه برد. دفاع مقدس مي‌تواند در سال 92 هم اتفاق بيفتد. حواشي بعد از جنگ را نشان دهد. چيزي كه جامعه و خانواده شهدا دچارش مي‌شوند. خيلي دوست دارم با كمال افتخار بازي كنم ولي حس مي‌كنم هم دستمان باز نيست هم دلمان. از لحاظ مالي هم تئاتر دفاع مقدس سر سوزني پول ندارد.

رهبر انقلاب تاكيد مي‌كند هر چيزي كه با هنر آميخته شود ماندگار مي شود. ما كه براي كاروان‌هاي راهيان نور هزينه مي‌كنيم بياييم از بزرگان هنر و تئاتر دفاع مقدس كشور در اين اردوها استفاده بهينه ‌كنيم. هيچ كس هنرمند تئاتر را حمايت نمي‌كند. شما غروب‌هاي شلمچه را ببينيد چند نفر آدم آنجا حضور دارد. چرا هر روز غروب نبايد آنجا يك اثر فاخر دفاع مقدسي اجرا شود؟
مشكلات مربوط به دفاع مقدس اين است كه كسي به آن بها نمي‌دهد. كسي بهاي مالي به آن نمي‌دهد. همه چيز در حد تعريف و تمجيد باقي مي‌ماند. مسئولان به هنرمند و تئاتر دفاع مقدس بها نمي‌دهند.

پس مشكل تئاتر دفاع مقدس هم به هنرمند و هم به مسئول بر مي‌گردد؟

ببين هنرمند دلش به چي خوش است. اينكه مخارج زندگي‌اش تامين شود، پول در جيب خودش و زن‌وبچه‌اش باشد، يك خانه و زندگي داشته باشد. ديگر اسم روي هنرمند رويش هست هر جا مي‌رود همه احترام خاصي برايش قائل هستند.
وقتي جشنواره و مراسمي برگزار مي‌شود آقاي ايكس و ديگران مي‌آيند هديه‌هاي خودشان را مي‌گيرند ولي هيچ‌كس نمي‌آيد يكي از اين هدايا را به ما تئاتري‌ها بدهد. آخر سر هم مي‌گويند يادوارده شهداست حالا بيا اين دو ريال ناچيز را بگير. مگر رهبر نمي‌گويد شهدا افضل‌ترين‌ها هستند. پس دقيقا بايد افضل‌ترين پول‌ها، برنامه‌ها و هنرمندان و جايگاه‌ها برايشان صرف شود.

خودت با مسئولان برخورد مستقيم داشتي كه بخواهي بيان مشكلات كني؟

بله، برخورد داشته‌ام ولي تاثيري نداشته‌ است. مي‌گويند انشاالله با هم صحبت مي‌كنيم و درست مي‌شود، تا آنجايي كه از دستمان بر مي‌آيد كمك مي‌كنيم و از اين حرف‌ها.
تعارف كه نداريم من هم بايد نان براي خوردن داشته باشم. نمي‌گويم نان و بوقلمون، نان و ماست كه بايد داشته باشم. بعضي وقت‌ها همين هم ندارم. جشن پايان سال بچه‌هاي فلان وزارتخانه را مي‌گيرند، عمو و خاله‌هاي تلويزيون و خواننده‌ها را مي‌آورند و براي دو ساعت برنامه قريب به صدها ميليون تومان هزينه مي‌كنند. من اين را سراغ دارم و با مدرك مي‌گويم. براي بچه‌هاي راهنمايي و ابتدايي‌شان صد و خورده‌اي ميليون تومان هزينه مي‌كنند بعد يادواره شهدا را مي‌خواهند با يك ميليون تومان جمع كنند. 
مي‌گويند آن كه قاري قرآن است و آن هم روحاني و تو هم كه تئاتر دفاع مقدس و مبلغ ناچيزي مي‌دهند و همه چيز را تمام مي‌كنند. اتفاقا من هم دوست دارم ميليوني پول بگيرم. چرا فلان خواننده و بازيگر و مجري دو ميليون تومان مي‌گيرد و مي‌رود؟ بعضي‌ها كه شناخته شده‌تر هستند مي‌گويند بايد سه ميليون بريزي در حسابم تا من بيايم. مي‌گويند برو روي صحنه مي‌گويد همين الان چكش را بكش تا بروم. اينها را به چشم ديده‌ام. حالا چرا من تئاتري دفاع مقدسي بايد 100 يا 200 هزار تومان بگيرم؟ يا با گروهم 500 هزار تومان بگيرم؟ ولي آن آقا بيايد و براي تقليد صدا پول ميليوني بگيرد. بعد مدير برنامه هم دارد كه خيلي برايم جالب است. مثلا وقتي از جايي مثل آسايشگاه كهريزك با او تماس مي‌گيرند و رويش نمي شود قيمت بگيرد مي‌گويد با مدير برنامه‌ام صحبت كنيد. به مدير برنامه هم مي‌گويد تو اگر زير سه ميليون بگيري باقي پول را خودت بايد بدهي و اگر بالاي سه ميليون بگيري من 500 هزار تومان به تو مي‌دهم. به همين راحتي.

چه تفاوتي بين نوع  فضاي كار در تئاتر كلاسيك و تئاتر دفاع مقدس وجود دارد؟

براي من فرق دارد. چون به حرفي كه مي‌زنم اعتقاد دارم. براي من تفاوت دارد چون در پس‌زمينه حرف‌هايي كه مي‌زنم از جاهايي خاطراتي دارم كه مربوط به سيم خاردار و خاكريز است. من وقتي در تئاترهاي غير دفاع مقدسي كار مي‌كنم با اينكه كار را خيلي دوست داشته‌ام ولي با تمام شدن نمايش ديگر خبري از كسي نبود. اما در پايان نمايش‌هاي دفاع مقدس همه محزون مي‌شويم. كار كه تمام مي‌شود همه ناراحتيم و گريه مي‌كنيم، افسرده مي‌شويم.

بعد از گذشت 30 سال از روزهاي جنگ، هنر بهتر براي انتقال آن روزها به نسل جديد بايد چه چيزي در چنته داشته باشد؟

فكر مي‌كنم هنر را هر چه امروزي‌تر و موسيقايي‌ به معني داشتن ريتم و ضرباهنگ امروزي بكنيم خيلي مي‌تواند جذب كننده باشد. اگر اينگونه باشد و حركات و ديالوگ‌ها به روز باشد تماشاگر امروزي خودش را برمي‌دارد و مي‌برد سال 63. وقتي در باغ موزه دفاع مقدس برنامه اجرا مي‌كنم مي‌بينم جوانان چطور با من به آبادان سال 59 مي‌آيند.

چه تفاوتي بين مخاطبان وجود دارد؟

تماشاگران به چند دسته تقسيم مي‌شوند. اول جوانان هستند كه اطلاع زيادي از روزهاي جنگ ندارند، يك قشر از كساني هستند كه در آن روزها حضور داشتند يا از نزديكانشان در جنگ بوده‌اند. در نمايش دفاع مقدس از يك جايي به بعد همه همدل مي‌شوند. تفاوت‌ها از يك جايي به بعد حس نمي‌شود. بعضي وقت‌ها نمايشم كه تمام مي‌شود مي‌بينم خيلي از دختراني كه پوشش حجابي مناسبي ندارند بعد از پايان نمايش يك دفعه بدون هيچ صحبتي پوشش خود را درست مي‌كنند.
معتقدم جوان با هر پوششي اگر بر سر مزار شهدا برود و با شهيدان آشنا شود رفته رفته پوشش خود را درست مي‌كند. اگر رفاقت و رفت‌وآمد جوانان با شهيدان زياد باشد تاثير خود را مي‌گذارد. مخصوصا سر مزار شهداي گمنام يك فضايي حاكم است كه به تو اجازه نمي‌دهد در چارچوب آن فضا نباشي. خودت به خودت اجازه نمي‌دهي كه طور ديگري در مجلس شهدا حاضر شوي.

نظر رزمنده‌هاي جنگ كه خودشان از نزديك آن روزها را تجربه كرده‌اند نسبت به آثار دفاع مقدس چيست؟

خيلي‌هايشان اين اعتقاد را دارند كه ما را به آن سالها بردي. پارسال خاطرم هست يكي از رزمندگان مي‌گفت پس از 20 سال من را به آبادان، كردستان و مريوان زمان جنگ بردي. از خرداد پارسال تا الان كاري به جز تئاتر دفاع مقدس نكرده‌ام آن هم فقط مخصوص شهداي گمنام بوده. يعني دفاع مقدس تخصصي شهداي گمنام. من از خرداد سال گذشته هر روز كار داشته‌ام و يادم نمي‌آيد 10 روز پشت سر هم بيكار بوده باشم. ولي هزينه‌هايي كه براي تئاتر مخصوصا تئاتر دفاع مقدس مي‌دهند فاجعه و كم است.

چرا از هشت سال جنگي كه انقدر اتفاق و ماجرا در دل خود دارد و پتانسيل زيادي براي پرداختن دارد، استفاده نمي‌شود؟

من براي همين مي‌گويم كه فقط كم‌كاري مسئولان نيست و به كم‌دلي هنرمندان هم برمي‌گردد. شما هشت تا 365 روز حساب كن ببين چند خاطره مي‌تواني درست كني كه فيلم سينمايي شود. اين فقط براي هشت سال دفاع مقدس است. بعد از هشت سال از سال 68 تا 92،‌ 24 سال از آخرين روزهاي جنگ مي‌گذرد. 24 تا 365 روز مي‌توانيم خاطره و روايت در بياوريم. حتما هم نبايد درباره خانواده جانبازان و شهيدان باشد. درباره مردم عادي هم مي‌تواند باشد. راننده تاكسي يا كارمند بانكي كه با يك جانباز برخورد مي‌كند مي‌تواند سوژه باشد. از اين 32 سال راحت مي‌شود فيلنامه و نمايشنامه در آورد. از طرف هنرمندان زرنگي و همت مي‌خواهد و از طرف مسئولان دلگرمي.

نياز اصلي تتاتر دفاع مقدس چيست كه كمي آن را پوياتر كند چيست؟

يك حمايت و برنامه‌ريزي درست از طرف مسئولان مي‌خواهد، آشتي هنرمندان تئاتر و سينما و تلويزيون با شهدا را مي‌طلبد. نمي‌گويم قهر بوده‌اند ولي بيايند در مورد شهيدان و زندگي‌شان تحقيق كنند و كار كنند. ما در اين زمينه سناريو و فيلنامه و نمايش‌نامه خوب نداريم. فيلنامه خوب با نوشتن هنرمند خوب به دست مي‌آيد، هنرمند خوب با دلگرمي خوب به دست مي‌آيد. ابراهيم حاتمي‌كيا با آن سابقه درخشان در ساختن فيلم‌هاي جنگي، اعتراض مي‌كند كه براي دادن ادوات جنگي من را از اين نهاد به آن نهاد پاسكاري مي‌كنند. وقتي آن را اذيت مي‌كنند حالا من و تو بگوييم راهكار فايده‌اي ندارد.

 

 

 

    ‌     
  

غیر قابل انتشار: ۱
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۵
سحر
|
UNITED KINGDOM
|
۲۱:۰۰ - ۱۳۹۲/۰۶/۲۵
0
1
عاااااااااااااااااااااااااااااااالی من واقعا از کار آقای بختیاری لذت بردم و بهشون تبریک میگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مژده
|
UNITED STATES
|
۰۴:۰۵ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۶
0
1
کارشون بسیار زیباست و به دل میشینه، چون برآمده از دله.
دوست دارم شخصیت شخیصشون رو :)
حبیب
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۳:۴۲ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۸
0
1
کارشون رو مناطق جنگی دیدم.....
به تمام معنا بی نظیــــــــــــــــــــــره.
زنده باشی جناب بختیاری.
Marjan
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۳:۴۶ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۸
0
1
shabhaaye sheydai ro dost dashtani karde bod yousefe bakhtiaari.
man jang ro nadidam vali ba didane karaye in javoone khosh zoogho khosh atiye be jango piramoune oun alaghemand shodam.
ishalaa payandeh bashan hamishe.
mrci jenabe bakhtiaari
یاس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۵۳ - ۱۳۹۲/۱۱/۲۹
0
0
من بعد ازنمایش آقای بختباری خیلی متحول شدم وشایدمهمترین دلیلش نوع بیان ایشون بودوجمله ای که اخرنمایششون به عنوان یادگاری برام نوشتن.(شهیدان راشهیدان میشناسند).امیدوارم همیشه پاینده باشند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار