نسيبه زمانيان| فارين پاليسي به عنوان نشريه رسمي وزارت خارجه امريكا نيز اعتراف ميكند كه دولتمردان امريكايي از جنايات شيميايي صدام آگاه بودند اما به هرحال واقعيتي به نام بمباران شيميايي ملت ايران به وقوع پيوسته و اكنون سالهاست كه جانبازان ما با خسخسهاي سينه و سرفههاي مداوم دست و پنجه نرم ميكنند اما هيچيك از مدعيان حقوق بشر صداي اين دردها را نميشنوند. حالا ما جانبازاني را ميبينيم كه از آن دوران طلايي زخمهاي طلايي بر تن دارند و نه تنها هرگز در عقايدشان خللي ايجاد نشد بلكه با روحيهاي قوي زخمهاي بيتمام مجروحيت شيميايي را هيچ شمرده و با انگيزه به زندگي ادامه ميدهند. احمدرضا قلي يكي از اين جانبازان شيميايي است. او با وجود شيميايي بودن ورزش را از برنامه زندگياش حذف نكرده و هر ساله در فتح قلههاي مرتفع چون دماوند شركت ميكند. در اولين روزهاي آخرين ماه تابستان پاي صحبتهاي اين جانباز 51 ساله نشستيم تا از خاطراتش برايمان بگويد.
چطور شد كه به ميدان مبارزه و جهاد قدم گذاشتيد؟
من مبارزه را قبل از انقلاب آموختم. خانوادهاي مذهبي داشتم كه در دوران طاغوت از مخالفان سرسخت شاه بودند و براي براندازي آن رژيم جلسات شبانه برگزار ميكردند تا مردم را آگاه كنند. البته برادران بزرگترم محمد حسن و محمد حسين در اين مبارزات فعاليت بيشتري داشتند. من هم آن روزها سن و سالي نداشتم اما به خاطر دارم با خانوادهام همكاري ميكردم. مثلاً در خانهها را ميزدم و به آنها كيك و آدامس ميفروختم و در اين بين خبر جلسات شبانه را به مردم ميدادم. ساواك از كارهاي ما مطلع شد و به سراغمان آمد و من و برادرم را بازداشت كردند. سؤالاتي از من پرسيدند و بعد رهايم كردند اما برادرم را در آنجا نگه داشتند و تا زمان پيروزي انقلاب او در زندان بود. بالاخره دوران ظلم و ستم طاغوتيان به سر آمد و در آن ايام من در كميته فعاليت ميكردم. اوايل انقلاب منافقين افراد مذهبي را ترور ميكردند. از سوي ديگر جريان خلق عرب پيش آمده بود و گنبد كاووس هم در اشغال منافقان قرار گرفت. در كردستان هم شلوغيهايي شده بود. در آن شرايط برادرم به گنبد كاووس رفت و من هم عازم كردستان شدم. برادرم، محمدحسين در آنجا رشادتهاي بسياري از خود نشان داد و در نهايت هم به شهادت رسيد. او فرمانده عمليات كل سپاه بود. ما اهل اليگودرز هستيم و به خاطر دارم آن زمان فرمانده كل سپاه به اليگودرز آمد و گفت: محمد حسين جنگيد، جنگيد، جنگيد تا به شهادت رسيد. سه بار اين كلمه را تكرار كرد. از همان ايام من نيز در جبهههاي كردستان حضور يافتم و با شروع جنگ در جبهههاي دفاع مقدس حاضر شدم.
برادرتان در درگيري با منافقان به شهادت رسيد؟
بله، آن زمان بنيصدر در رأس كار بود و بچهها امكانات چنداني در اختيار نداشتند با اين وجود در درگيريهايي كه در گنبد ايجاد شد نيروهاي ما بسيار خوب و بهموقع عمل كردند و شهر را از تصرف دشمن درآوردند. به خاطر دارم يك هفته قبل از عمليات آزادسازي گنبد برادرم خوابي ديد كه برايم تعريف كرد. او گفت: امام حسين(ع) به خوابم آمد يك شمشير، اسب، كلاه و زرهي به من داد و فرمود: برو دشمن را از بين ببر. وقتي به نبرد با دشمن رفتم امام حسين(ع) هم كنارم ايستاده بود. من ميگفتم اللهاكبر، امام حسين(ع) هم با صداي بسيار رساتر اين ذكر را جاري ميكرد. تا انتها با امام حسين(ع) همراه بودم و همه دشمنان را از بين برديم و ديگر كسي ديده نميشد. وقتي كار تمام شد زره و شمشير را به حضرت دادم كه ايشان دستي بر سرم كشيد و لبخندي زد و فرمود: براي خودت. بعد از سه روز، خواب او تعبير شد و طعم شهادت را چشيد.
آن زمان كه برادرتان در گنبد بود، شما هم در شلوغيهاي كردستان حضور داشتيد؟
من به عنوان يك رزمنده به طرف كردستان رفتم. مدت كمي در آنجا حضور داشتم تا اينكه جنگ تحميلي به طور رسمي آغاز شد. در آن روزها من به همراه يكي از دوستانم به نام سيد جواد ميرشاكي كه بعدها به شهادت رسيد، به سوي جنوب حركت كرديم. در آن شرايط عراق در حال آمدن به سوي اهواز بود. جاده ارتباطي اهواز- خرمشهر به طور كامل قطع شده بود و ما نميخواستيم جاده آبادان- اهواز هم قطع شود. حدود 35 نفر بوديم. وقتي چنين تصميمي گرفتيم خداوند به هر كدام از ما توان بدني بسياري بخشيد و هر فرد به اندازه چند نفر قدرت پيدا كرد. دشمن با ديدن آن توان وحشتزده شد به گونهاي كه ديگر نتوانست آنجا بماند بنابراين به سوي سوسنگرد حركت كرد. در واقع آنجا خداوند كمك كرد و ما فقط وسيله بوديم كه اجازه ورود عراق به اهواز را نداديم.
پس از آن در چه عملياتي حضور يافتيد؟
آزادسازي سوسنگرد؛ به خاطر دارم شب تاسوعا بود كه سوسنگرد به اشغال دشمن درآمد. آنها براي فتح آنجا در رقص و پايكوبي بودند. نيروهاي دشمن به سوي سوسنگرد ميرفتند. رزمندگان اسلام هم وارد جاده اهواز- خرمشهر شدند و يك شبيخون به دشمن زدند و بسياري از نيروهايي عراقي به درك واصل شدند. آن شبيخون باعث شد در كار دشمن خلل ايجاد شود و تا صبح نتوانستند حركت كنند. تا سپيده صبح در محاصره ما قرار داشتند. آنها ميترسيدند دوباره مورد هجوم قرار گيرند. به اين ترتيب توانستيم سوسنگرد را آزاد كنيم.
در چه عملياتي شيميايي شديد؟
سال 64 در جزيره مجنون شيميايي شدم. در جزيره بودم كه خبر دادند شيميايي زدهاند. ما ماسك نداشتيم و حال بسيار بدي پيدا كرديم. به سرعت به بيمارستان اعزام شديم. از همان زمان خارشها و سرفهها شروع شد. در حال حاضر هم با گرما، تغيير فصل و آلودگي هوا بسيار اذيت ميشوم.
گويا شما تا مرز شهادت هم پيش رفتهايد؟
در عمليات والفجر 9 تا مرز شهادت رفتم. تازه ازدواج كرده بودم آخر شب همان روز عروسيام راهي جبهه شدم. پس از انجام عمليات والفجر 8، عمليات والفجر 9 آغاز شد. بنابراين ما هم براي شناسايي منطقه به كردستان رفتيم. قرار شد تيپ نبياكرم در جناح راست ما و تيپ ابوالفضل عباس شمال سليمانيه عراق را تصرف كند. اين در حالي بود كه دشمن هم همه نيرو و قوايش را به كار گرفته بود. روحالله نوري فرمانده لشكر ابوالفضل عباس(ع) بود و در حال حاضر هم فرمانده سپاه روحالله كرمان است. بعثيها روي قلههاي مشرف به سليمانيه بودند و اجازه نميدادند بچههاي ما بالا بروند. عمليات سنگيني بود. رزمندگان تلاش بسياري انجام ميدادند و به هر وسيلهاي بود توانستيم قله را فتح كنيم. وقتي قله را فتح كرديم حمله دشمن شديد شد. در آن شرايط مجروحيت شيميايي يافتم و از هوش رفتم به گونهاي كه همرزمانم با اين تصور كه شهيد شدهام مرا داخل پلاستيكي قرار دادند و ميخواستند به سردخانه ببرند. من متوجه وقايعي كه رخ ميداد، بودم اما هر چقدر كه تلاش ميكردم آنها را متوجه زنده بودنم كنم، نميتوانستم. ديگر نااميد شدم. در نااميدي بسي اميد است دقيقاً در اوج نااميدي يكي از همرزمانم به نام سيفالله عبداللهي كه بعدها به شهادت رسيد، گفت: صبر كنيد قبل از اينكه او را به سردخانه ببريد ببوسم. وقتي نزديكم آمد متوجه شد پلاستيك بخار كرده. رو به ديگر رزمندگان گفت: بابا اين بنده خدا زنده است. بعد يكريز مرا صدا زد و گفت: احمدرضا، احمدرضا. هر چقدر تلاش كردم جواب او را بدهم، نتوانستم. دوباره به دوستان گفت: او زنده است، نفس ميكشد. سرش را روي سينهام قرار داد و گفت: من صداي قلب او را ميشنوم. بلافاصله مرا از جمع شهدا خارج و با هواپيما به بيمارستان سوم شعبان تهران منتقل كردند. وقتي چشمم را باز كردم كسي بالاي سرم نبود. نگاهي به دور و برم انداختم، مجروحان بسياري در آنجا بودند. مادر يكي از رزمندگان را در كنارم ديدم كه رو به پرستار كرد و گفت: مادر به داد اين بچه برسيد بنده خدا چند روز است كه هيچ چيز نخورده. به خانوادهاش خبر دهيد تا حداقل به او كمك كنند. من هنوز آنقدر توانايي نداشتم كه پاسخ او را دهم. آثار مجروحيت شيميايي بروز كرده بود.
در آن عالم ديدم، طناب قرمزي از آسمان پايين آمد كه من آن را به دست گرفتم و به سوي آسمان رفتم. وقتي به بالاي آسمان رسيدم در آنجا ستارگان پر نور را ميديدم. همينطور كه ميرفتم ميگفتم «يا مهدي ادركني» «يا مهدي ادركني» با گفتن اين ذكر كمكم با همان طناب دوباره پايين آمدم و مقابل خانهام پياده شدم. آنجا احساس كردم دوباره در آب بسيار رواني افتادم. باز هم همان ذكر «يا مهدي ادركني» را گفتم و كمي بعد نجات پيدا كردم.در دوران دفاع مقدس، رزمندگان امدادهاي غيبي بسياري را از نزديك لمس كردند، خاطرهاي از چنين امدادهايي داريد؟
برادرم كه شهيد شد مادرم بسيار گريه ميكرد. اصلاً مادرم قبل از انقلاب هم به دليل زنداني شدن جوانان توسط ساواك خيلي گريه ميكرد. يك بار گفت: حضرت زهرا(س) ديشب روي سينهام دست گذاشته و من آرام شدم. بعد از آن مادرم بسيار آرامش پيدا كرد. توسل به ائمه مايه آرامش است و من از جايگاه خود ميگويم كه ارتباط با اين بزرگواران كار سختي نيست اميدوارم در روز قيامت ما را شفاعت كنند. از مردم ميخواهم براي جواد توكلي، جانباز شيميايي دعا كنند. او بايد تحت عمل جراحي قرار گيرد در حالي كه اصلاً حال خوبي ندارد.