
يك: در عكس زني ديده ميشود كه خم شده و ميخواهد با كسي كه در اتومبيل نشسته يا لم داده حرف بزند. از حالت زن و ديگر آدمهايي كه اتومبيل را دوره كردهاند، ميشود فهميد كه اتومبيل در حال حركت است، يعني كه سريع بايد از آن محوطه بيرون بيايد.
زني كه به نظر ميرسد سن زيادي هم داشته باشد لابد براي اينكه اطمينان حاصل كند حرفش شنيده خواهد شد دستش را جلو آورده كه اگر نتوانست به واسطه زبان منظورش را بفهماند - شايد او ناخودآگاه ميداند كه صدايش در تله لايههاي ضخيم شيشههاي ضدگلوله خواهد افتاد و به آن سوي شيشهها نخواهد رسيد- به كمك ضربات دست روي شيشه، حرفش را به كرسي بنشاند.
از شيشههاي تيره اتومبيل هم ميشود حدس زد و هم از ميكروفن تلويزيون كه بدانيم آنكه در آن اتومبيل نشسته يا لم داده احتمالاً فرد مهمي بايد باشد كه اين طور جمعيت دور تا دورش حلقه زدهاند.
اگرچه ما در عكس نميبينيم و زاويهاي كه عكاس از آنجا عكس را گرفته طوري نيست كه بتوانيم داخل اتومبيل را ببينيم اما ميشود حدس زد مقامي كه داخل اتومبيل نشسته يا لم داده راست و چپش براي احتياط بيشتر محافظ گذاشتهاند كه ضريب اطمينان حفاظت از جانش بالاتر و بالاتر برود و خطري متوجهش نباشد.
دو: «يك زن ميانسال از صبح در مقابل دادگاه منتظر ايستاده بود تا يك جمله را به دادستان سابق بگويد. او در جمع خبرنگاران گفت: دخترم را در امريكا كشتند. براي پيگيري پروندهاش چند بار به دادسرا رفتم. آنقدر به آنجا رفت و آمد كردم كه مرتضوي يك روز مرا به سخره گرفت و گفت: امروز كارت ورود زدهاي؟! امروز اينجا آمدم تا وقتي از دادگاه ميآيد به او بگويم كارت ورود و خروجت را زدهاي؟ اين مادر هنگام خروج دادستان سابق از محوطه دادگاه، خود را به ماشين دادستان سابق رساند و با صداي بلند گفت: بالاخره تو هم كارت زدي؟»
سه: من در مقامي نيستم كه درباره اتهامهاي سعيد مرتضوي چيزي بگويم و اصلاً اين يادداشت، دنبال بررسي اتهامات مرتضوي در پرونده كهريزك و پروندههاي ديگر نيست اما زبان كارگزاران جمهوري اسلامي به ويژه آنها كه در مسندهاي بالاتر قرار گرفتهاند چه زباني بايد باشد؟ به ويژهتر كارگزاراني كه ترازويي هم به دست گرفتهاند و اول بايد خود تراز باشند و در درون به تعادل رفتاري رسيده باشند تا آيين ترازوداري را به جا آورند.
حالا زبان كارگزار جمهوري اسلامي مثل يك نمكدان از دهانش بيرون ميآيد و بر زخم يك مادر پاشيده ميشود، آن هم درست جايي كه او براي ترميم و پانسمان زخمش به آنجا پا گذاشته است. آيا عدالت قاضي ايجاب ميكند كه زبانش را به طعنه و كنايه بگشايد؟ اينكه دادستان، دادخواه را به سخره بگيرد و پيگيري مادرانهاش براي وضعيت مرگ دخترش را تا حد روزمرگي يك حرفه و شغلپيشگي تنزل دهد از شروط عدالت است؟
چهار: باور دارم هر كسي كه در جامعه فضاي نفرت ميآفريند، هر كسي كه زبانش نمكدان و نمكپاش زخمهاست، راه ميرود و رد پايش تخم كينه ميشود، راه ميرود و رد پايش لعن و ناسزا ميشود، در هر جايگاهي و با هر عنوان و منصبي يك هزينهتراشي براي كشور است. البته هزينه كارگزارها براي اين كشور، اين نيست كه گاهي به خاطر حاشيههاي عملكردشان مجبوريم چندين و چند نفر را شب و روز به استخدام درآوريم كه آنها بتوانند قطار دم و بازدم را در سينههايشان محفوظ و برقرار داشته باشند يا هزينه اين كارگزارها فقط اين نيست كه اتومبيلهاي ضدگلوله و شيشههاي هرچه ضخيمتر و ضخيمتر بخريم كه در برابر شليك گلولههاي احتمالي، محافظ جان اين كارگزاران باشند، هزينه اصلي اين كارگزارها همان است كه با نوع عملكردشان، كشور و جامعه را به سمت رفتارهاي عصبي، به سمت لعن و ناسزا، به سمت كينه و عقدهورزي و عقدهگشايي ميكشانند.
پنج: مولانا ميگويد «اين جهان كوه است و فعل ما ندا» حالا بسامد صدا دوباره به سمت آن كارگزار برگشته است و او ميشنود كه «كارت ورود و خروجت را زدهاي؟» اين جمله همان جملهاي است كه كارگزار چند سال پيش به آن مادر پريشان احوال گفته بود و حالا جمله عيناً از حنجره آن مادر بيرون ميآيد تا مصرع دوم مولانا مصداق داشته باشد كه «سوي ما آيد نداها را صدا»