کد خبر: 523660
تاریخ انتشار: ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۰۹:۱۴
گفت‌وگوي «جوان» با جوان‌ترين آزاده ايراني كه سرباز كوچك امام(ره) در دل اردوگاه‌هاي دشمن بود
نسيبه زمانيان
شايد بسياري با نام مهدي طحانيان آشنا نباشند اما كمتر ايراني پيدا مي‌شود، تصوير آن نوجوان اسيري را كه به خاطر حجاب نامناسب خبرنگار زن هندي حاضر به گفت‌وگو با وي نشد از ياد برده باشد. طحانيان همان نوجوان است كه اكنون پا به سن ميانسالي گذاشته. او ۱۳ ساله و دانش‌آموز اول راهنمايي بود كه در ثلث دوم امتحانات تصميم مهم زندگي خود را گرفت و راهي جبهه‌هاي نبرد شد و براي اولين بار در عمليات فتح‌المبين شركت كرد و در مرحله سوم عمليات بيت‌المقدس به اسارت درآمد. طحانيان ۹ سال از زندگي‌اش را در اسارت گذراند و اول شهريور سال ۶۹ آزاد شد و بلافاصله پس از آزادي به دنبال تحصيل رفت و سال ۷۲ در رشته علوم سياسي دانشگاه تهران پذيرفته شد. وي در حال حاضر دانشجوي كارشناسي ارشد رشته علوم حديث است. آنچه در ادامه مي‌آيد ماحصل ساعتي همكلامي ما با جوان‌ترين آزاده ايراني است كه به بهانه انتشار كتاب «سرباز كوچك امام» از خاطرات دوران اسارت مهدي طحانيان انجام پذيرفت.

اولين‌بار چه زماني و چگونه عازم جبهه شديد؟
اولين‌بار كه مي‌خواستم به جبهه بروم، عمليات طريق‌القدس بود. من خيلي اصرار كردم كه در آن عمليات شركت كنم اما يكي از فرماندهانم به نام آقاي زارعي كه مسئول آموزش بود، اجازه نداد. چون در آن زمان ۱۳ سن داشتم. او وقتي با اصرار زياد من مواجه شد، قول مردانه داد كه هر گاه خودش رفت مرا هم همراهش ببرد. تا اينكه اوايل سال ۶۱ بود كه مجدداً بحث اعزام پيش آمد. عمليات فتح‌المبين در پيش بود. من بدون اينكه به كسي چيزي بگويم يك ساك كوچك براي خود خريدم و آن را در بسيج مخفي كردم كه كسي آن را نبيند و هر آنچه مي‌ديدم رزمنده‌ها با خود به جبهه‌ها مي‌برند براي خود تهيه مي‌كردم و خرده‌ريزهايي هم از خانه مي‌‌‌آوردم و بالاخره ساكم را پر كردم. زمزمه اعزام بالا گرفت. به آقاي زارعي مراجعه كردم. باز هم اصرار از من و انكار از ايشان و در نهايت او پذيرفت.
آقاي طحانيان! برخي معتقدند كه تبليغات باعث شد كه نوجواناني مثل شما به جبهه‌هاي دفاع مقدس بروند، نظر شما در اين باره چيست، واقعا تبليغات وسيع شما را مشتاق به حضور در جبهه‌ها نبرد كرد؟
هنوز در مملكت ما اين يك معضل است كه برخي تصور مي‌كنند حضور بچه‌هايي به سن من در جبهه تحت تاثير تبليغات بوده است. اين در حالي است كه واقعا جنگ و معركه جايي براي تخليه‌ي هيجانات نيست. در واقع حضور جوانان در منطقه عمليات به دليل انقلاب اسلامي ما بود و در راس آن رهبري حضرت امام(ره) آن شور و اشتياق وافر را در دل همه به وجود آورده بود و تحت تاثير همين نيت خير‌خواهانه، واقعا قلب ملت با ايشان يكي شده بود. من هم قطره‌اي بودم از اين دريا كه در دوران انقلاب در حد و اندازه خودم كارهايي انجام دادم و زماني هم كه انقلاب به پيروزي رسيد خيلي دوست داشتم خدمت كنم اما شرايط سنم اكتفا نمي‌كرد. تا اينكه بالاخره با روندي كه انقلاب داشت كم‌كم نهادها و ارگان‌هايي از جمله سپاه به وجود آمد كه از دل آن شجره طيبه بسيج نمايان شد. بنابراين در همان مقاطع ابتدايي شروع جنگ همه زندگي‌ام را وقف بسيج كردم. اولين راهنمايي بودم كه عضو بسيج شدم. من همه چيز را وقف بسيج كردم. حتي بسياري از اوقات شب‌ هم به منزل نمي‌رفتم و در همان بسيج مي‌خوابيدم و صبح از آنجا به مدرسه مي‌رفتم. در جمع دوستان بسيج كه قرار مي‌گرفتم احساس مي‌كردم كه آنجا بهترين جايي است كه مي‌توانم در آن رشد داشته باشم. همزمان با شروع جنگ تحميلي فكر و حال و هواي جبهه را در سر پروراندم اينطور نبود كه هيجاني شوم و يك تصميم احساسي بگيرم. نه، واقعا انگار ناخواسته يك چيزي مرا به سمت خودش مي‌كشاند و من در مقابل آن تاب مقاومت نداشتم و بايد به آن سمت و سو مي‌رفتم. واقعا جنگ عرصه‌اي براي اين تاخت و تازها و ماجراجويانه‌هاي كودكانه نبود. واقعا عشق و ارادت مي‌خواست. مسائل بسياري بايد دست به دست هم دهد تا فرد خود را به چنين فضايي برساند.

بالاخره پس از اينكه بعد از آن همه اصرار وارد جبهه شديد چه حسي داشتيد و اصلا فضاي آنجا را چطور ديديد؟
دوست دارم صادقانه بگويم. به خاطر دارم اولين بار كه وارد پادگان شهيد بهشتي اهواز شدم دم غروب كه بود توپ‌خانه‌ها كار مي‌كرد. آن زمان اهواز شهر جنگي بود و عراق هم تا مرز اهواز آمده بود. آنجا صداي توپخانه‌ها را مي‌شنيدم. صداي توپخانه، صداي آتش و صداهايي كه از جنگ مي‌آيد به نوعي سفير مرگ است. فرماندهان براي عمليات فتح‌المبين نمي‌خواستند رزمندگان را چشم و گوش بسته وارد ميدان جنگ كنند. به هر حال فرد بايد آموزش‌هايي مي‌ديد تا بتواند در آن عرصه مقاومت كند. در عمليات فتح‌المبين ما را به خطوط دوم جبهه كه تازه به تصرف رزمندگان درآمده بود، منتقل كردند. با صحنه‌هاي بسياري مواجه شديم. شايد اصلا در خود نمي‌ديدم آنقدر زود با آن طبيعت مانوس شوم. به هر حال ما هر چه ديديم و هر چه به صحنه‌هاي جنگ نزديك‌تر مي‌شديم ذره‌اي خلل در انگيزه ما ايجاد نمي‌شد. هنگامي كه مجددا به پادگان شهيد بهشتي اهواز برگشتم تا براي عمليات بيت‌المقدس آماده شويم، برخي كه شرايط جنگ را از نزديك ديدند، نتوانستند دوام بياورند و به عقب برگشتند اما الحمدالله هيچ سستي در روحيه‌مان به وجود نيامد و حتي عطشمان بيشتر شد. بعد از اتمام عمليات فتح‌المبين هم در عمليات بيت‌المقدس شركت كردم.

چطور به اسارت درآمديد؟
در مرحله سوم عمليات بيت‌المقدس كه عملياتي غرور آفرين بود و در واقع كل مناطق اشغالي ما كه دست صدام بود، آزاد شد. ما در مرحله سوم عمليات خودمان را به خط مرزي رسانديم حتي از خط مرزي هم گذشتيم و به نوعي وارد خاك عراق شديم. مرحله سوم از شب ۱۹ ارديبهشت رقم خورد. در اين مرحله شب حمله كرديم و در نهايت به خاطر آتش زياد و استحكام بالاي دشمن و به رغم اينكه بچه‌هاي ما خيلي تلاش كردند، واقعاً ديگر جايي براي قدم برداشتن نبود. لذا فرماندهان بچه‌ها را به عقب فرستادند. قرار شد گردان بلال كه با منطقه آشنا بود در منطقه بماند و بچه‌ها در سايه‌ مقاومت آنها عقب‌نشيني كنند. در آن لحظه من تصميم گرفتم بمانم. برخي از بچه‌ها مي‌گفتند: مهدي اينجا جاي ماندن نيست. هوا هم روشن شده بود و ما عراقي‌ها را مي‌ديديم. چون با مشكلات بسيار به جبهه آمده بودم مي‌دانستم با عقب‌نشيني، باز بازگشت مجددم به جبهه با مشكل مواجه خواهد شد. به هر حال آن شب فقط به دنبال گوشه‌اي بودم تا خود را پنهان كنم و فقط دعا مي‌كردم كه به عقب بازنگردم. دائم فرمانده مي‌گفت مهدي تو كه هنوز حاضر نشدي؟! خلاصه من به همراه ۳۰۰ - ۲۰۰ نفر مانديم. يك خط آتش درست كرديم و با عراقي‌ها درگير شديم. آن شب احساس مي‌كردم گلوله‌ها تا چشم‌هايم مي‌آيند اما اتفاقي نيفتاد. روز بعد از صبح تا غروب مقاومت كرديم و من همه تلاشم را انجام دادم تا بمانم و مبارزه كنم اما در هر صورت تقدير به گونه‌اي ديگر بود و بايد راضي به رضاي خدا مي‌شديم. ما پيشروي زياد داشتيم و دشمن از سه طرف ما را محاصره كرد. راه پس و پيش نداشتيم و در نهايت غروب آن روز به اسارت درآمدم.

بعد از آن شما را به كدام اردوگاه منتقل كردند؟
اولين بار وارد اردوگاه عنبر شدم. آن زمان عراق اردوگاه زيادي نداشت؛ چون اسير جنگي زيادي نداشت. من فكر مي‌كنم بايد اين موضوع مطرح شود. اگر آن زمان ۲ هزار اسير جنگيداشت نيمي از آنها اسير شخصي بودند كه يشتر آنها در شهرهاي مرزي به اسارت درآمده بودند.

برخورد عراقي‌ها در همان بدو ورود با شما به عنوان يك نوجوان كم سن چطور بود؟
آنها وقتي مرا ديدند خواب‌ها برايم ديدند و تدابير بسياري انديشيدند. اصلا حاضر نبودند به آن راحتي دست از سرم بردارند. همان لحظه كارهاي دشمن شروع شد تا برنامه‌هاي تبليغات خود را انجام دهند. اما تحت تاثير آموزه‌هاي مكتب حضرت امام(ره) توانستم مقابل دشمن ضعفي نشان ندهم. در اردوگاه عنبر با سرگرد محمودي مواجه شدم كه خوب هم فارسي صحبت مي‌كرد. او براي خود هيبت پوشالي درست كرده بود تا مرا ديد گفت تو اينجا در اردوگاه اسير جنگي؟ من بچه‌ام اندازه توست. چطور دلم مي‌آيد تو را به اردوگاه بفرستم؟ بچه من اندازه توست. حتما با سيد‌الرئيس (صدام) صحبت مي‌كنم اجازه مي‌گيرم تو را به خانه خود مي‌برم تا با بچه‌ام به مدرسه بروي. وقتي اين حرف‌ها را مي‌زد متوجه بودم از اين حرف‌ها برنامه‌اي در سر پرورانده است. آن زمان عراق براي بالا بردن روحيه‌ي رزمندگانش بسيار عليه ايران تبليغ مي‌كرد كه ايران بچه‌هاي كوچك را به ميدان جنگ مي‌آورد. آنها مي‌خواستند تا ما هم عجز و لابه كنيم و آنها آن را سند و مدرك كنند و به دنيا نشان دهند.

آقاي طحانيان! شايد برخي با نام شما آشنا نباشند اما همه شما را به عنوان نوجوان كم‌سن و سالي مي‌شناسند كه از مصاحبه با آن خانم خبرنگار بي‌حجاب هندي امتناع كرديد. برايمان از خاطرات آن مصاحبه بگوييد.
حدود يك‌سال و اندي بعد از اسارت آن گروه خبرنگار به اردوگاه ما آمدند. خبرنگاران فرانسوي بودند و آن خانم هندي را هم به عنوان مترجم با خودشان آورده بودند اما او بسيار ماهر بود و با حساب و كتاب سؤال مي‌پرسيد. آن خانم در اردوگاه با همان لباس هندي چرخي زد. محمودي هم كه آن زمان سرهنگ شده بود، قبل از ورود آنها به من گفت مهدي جلوي چشم خبرنگاران ظاهر نشو. من هم خود را پشت يك بالش پنهان كردم. آنها ابتدا مرا نديدند و با تعدادي از بچه‌ها صحبت كردند و محمودي هم كيف مي‌كرد كه بچه‌ها حرفي نمي‌زنند. وقتي مصاحبه‌هاي آن خبرنگاران تمام شد، فكر كردم مي‌خواهند بروند. من خود را آشكار كردم اما آن خانم هندي به محض اينكه برگشت، چشمش به من خورد. او با اكيبش صحبت كرد و به طرف من آمد. تا محمودي متوجه شد جلوي او رفت و گفت: لا، ابدا. هر چه محمودي سماجت كرد آن خانم قبول نكرد. محمودي مي‌ترسيد تهديدهايش در من كارگر نشده باشد. بسيار عصباني بود و سيگارش را زير پايش انداخت و له كرد. آن خانم روبه‌روي من نشست و سؤال كرد. من جواب او را ندادم. گفتم تا حجابت را رعايت نكني جواب سؤالت را نمي‌دهم. آن لحظه پيش خودم گفتم ما مي‌گوييم رزمنده اسلام هستيم. او بايد به عقيده ما احترام بگذارد. او گفت حجابم را رعايت كنم با من صحبت مي‌كني، من مثل خواهرت هستم. گفتم تو اگر خواهر هستي پس چرا حجابت را رعايت نكردي؟ او گفت: يعني حجاب رعايت كنم، صحبت مي‌كني؟ همين موضوع آنقدر سرگرد را برانگيخت كه گويي مثل يك بشكه بنزين منفجر شد، گفت: بچه اين فضولي‌ها به تو چه مربوط است؟ اين همه آدم اينجا نشستند كسي اينجا چنين چيزي نگفت. به خبرنگار گفت بلند شو نمي‌خواهد اينجا بنشيني و از اين سؤال بپرسي. آن خبرنگار گفت: اجازه بده يك سؤال ديگر بپرسم. شما آرام باشيد. آن خانم به زور محمودي را آرام كرد و چند سؤال از قبيل اسم و فاميل پرسيد. بعد گفت: آقاي صدام حسين آدم بسيار بشر دوستي است خيلي دلش براي شما بچه‌هاي كوچك مي‌سوزد. او بارها خواسته شما را آزاد كند اما رهبر شما آقاي خميني گفته اين بچه‌ها مال ما نيستند، آيا اين درست است؟ شما الان اينجا در اين شرايط به سر مي‌بريد و آنگاه رهبر شما مي‌گويد اينها رزمنده‌هاي ما نيستند؟ اين واقعاً سؤال كوبنده‌اي بود. اگر هم من جواب نمي‌دادم واقعاً خيانت بود. به خدا توكل كردم. سرگرد ايستاده بود تا واكنش مرا ببيند. مي‌گفت: ها، مهدي جواب بده. اين حرفش يعني خفه شو. من هم اصلا به عالمي رفتم كه همه چيز برايم محو شد و فراموش كردم كجا هستم و چه كسي روبه‌روي من قرار دارد و هرچه گفتم لطف خدا بود. گفتم اولا اين سؤال شما سياسي است اما ايشان رهبر من است اگر بگويد برويد ما مي‌رويم و اگر بگويد بايستيد ما مي‌ايستيم. هرچه رهبرمان بگويد همان است. تا اين را گفتم سرهنگ محمودي يقه فرمانده اردوگاه را گرفت و گفت: ديدي گفتم اين پدرسوخته كار را خراب مي‌كند. محمودي مي‌خواست مرا نابود كند. آن زن با دستش مانعي درست كرد و از محمودي خواهش كرد يك سؤال ديگر بپرسد. دوباره همه ساكت شدند. او پرسيد انگيزه شما چه بود كه به ميدان جنگ آمديد؟ گفتم هدف ما حفظ اسلام است. براي اينكه اسلام در خطر بود ما وظيفه داشتيم از اسلام دفاع كنيم. دوباره پرسيد شما آتش‌بس مي‌خواهيد؟ گفتم: نه، ما آتش‌بس نمي‌خواهيم ما فقط پيروزي حق عليه باطل مي‌خواهيم. محمودي عصباني بود و از آنجا بيرون رفت. آن خبرنگار گفت: مهدي من اين را مي‌برم به آقاي خميني نشان مي‌دهم. من هم مي‌خنديدم و مي‌گفتم اصلا نمي‌گذارند تو به ايران بروي. گفت: بعد از اين مي‌خواهم پيش آقاي خميني بروم. من حجاب آورده بودم كه پيش آقاي خميني رعايت كنم. گفتم بعيد مي‌دانم تو را راه دهند. او گفت شما پيغامي ‌نداريد. من هم بي‌خيال همه چيز شده بودم و هر چه مي‌خواستم گفتم.

امروز وقتي آن فيلم را مي‌بينيد چه حسي پيدا مي‌كنيد؟
واقعا هنوز هم كه آن فيلم را مي بينم اشكم درمي‌آيد وقتي به آن شرايط فكر مي‌كنم. مظلوميت خودمان به ياد مي‌آورم اصلا قابل توضيح نيست. واقعا شرايط آن فضا را مجسم مي‌كنم انگار همان لحظه است شايد براي بيننده مصداق نداشته باشد اما براي من مصداق دارد.

ظاهراً در همان روز آقاي رحيمي كه ديگر آزاده سرافراز كشورمان هستند با آن خانم هندي برخوردي داشتند، ماجرا چه بود؟ بعد از انجام اين مصاحبه‌ها با شما چه رفتاري كردند؟
وقتي آن خانم همه چيز را از من شنيد، بلند شد و رفت و بعد با آقاي رحيمي(ديگر آزاده سرافراز كشورمان) صحبت كرد كه آقاي رحيمي هم گفت: ‌اي زن از فاطمه به تو اينگونه خطاب است ارزنده‌ترين زينت زن حفظ حجاب است. او هم متوجه نمي‌شد چون آن قدر هم فارسي بلد نبود. سه بار آقاي رحيمي آن شعر را خواند تا اينكه او متوجه شد. وقتي خبرنگاران بيرون رفتند محمودي براي اينكه وانمود كند اتفاقي نيفتاده گفت حالا يك صلوات بفرستيد. دوباره ‌گفت يكي ديگه. يكي ديگه. بعد بچه‌ها را دم در بردند و از دم در هم يك فيلم گرفتند و دوباره بچه‌ها را به داخل برگرداندند. خفقان شديدي در آسايشگاه حاكم شد و ما هر لحظه تصور مي‌كرديم كه آنها به سراغ اسرا مي‌آيند و ما را شكنجه مي‌كنند. در آن وضعيت همه منتظر فاجعه بودند چون ما تجربه مصاحبه با خبرنگار را داشتيم. يك نفر آمد گفت سرگرد به من گفت بگويم وسايلت را جمع كن بايد به بغداد بروي. من هم وسايلم را در يك كوله جمع كردم و در يك گوشه نشستم. ظهر شد. بعدازظهر شد. شب شد و خبري نشد و ما هيچ تلنگري نخورديم و از سرهنگ هم خبري نبود. ظاهراً او بعدها به خط مقدم رفته بود و بعد هم اسير شد. بعدها هم شنيدم همكاري‌هايي هم با ايران داشته است. اما هيچ اتفاقي نيفتاد و اين جاي شكر داشت. وقتي خدا بخواهد كار كند هيچ چيز نمي‌تواند مانع آن شود.

بعد از ۹ سال اسارت فكر مي‌كنم آزادي بايد طعم خيلي شيريني داشته باشد وقتي آزاد شديد چه احساس داشتيد؟
اول شهريور سال ۶۹ آزاد شدم. در آن ۹ سال فراز و نشيب‌هاي بسيار ديدم. آنجا دائم با مرگ و زندگي درگير بوديم. به نظر من در چنين شرايطي هيچ‌چيز نمي‌تواند آدمي را به خدا نزديك كند. شايد احساس مي‌كردم با آزادي، اين پيوند سست مي‌شود، به همين دليل به آزادي روي خوش نشان نمي‌داديم. اما به هر حال آزادي هم لطف خدا بود و بايد به رضاي خدا راضي بود و اين هم نعمتي از نعمت‌هاي پروردگار بود. دشمن به حدي نسبت به بچه‌هاي ما كينه داشت كه اصلا فكر نمي كرديم آنها به آزادي ما تن دهند. ما در آنجا جانبازاني داشتيم كه اصلا پا نداشت يا دست نداشت يا اصلا كور بود. اما باز هم رژيم بعث عراق حاضر نبود آنها را به ايران دهد، چون مي‌ترسيدند نكند اين جانباز باز به جبهه برگردد.

شما فرزند داريد؟
يك دختر ۹ ساله دارم كه ۲۹ فروردين سال ۸۳ به دنيا آمده است.

مصاحبه شما را ديده است؟
(با خنده مي‌گويد) او تا زماني كه كوچك بود وقتي آن مصاحبه را از تلويزيون مي‌ديد، مي‌دويد نگاه مي‌كرد اما در اين چند ساله بيشتر كنجكاو شده و سؤالات بيشتر مي‌پرسد و الان هم كتاب خاطراتم را مي‌خواند.

فكر مي‌كرديد روزي شخصيت مهدي طحانيان ۱۳ ساله و خاطراتش از دوران دفاع مقدس و اسارت لابه‌لاي ورق‌هاي كتابي به نام سرباز كوچك امام قرار گيرد؟
در زمان اسارتم گاهي در شرايطي قرار مي‌گرفتم كه حاضر بودم در جنگ مي‌مردم. هزار بار مردن در جنگ براي من آسان‌تر بود از اسير شدن. چون واقعاً دشمن طمع كرده بود از وجود اسراي نوجواني چون من استفاده كند. آنها به زور و به هر وسيله مي‌خواستند به خواسته‌هايشان برسند، اين خيلي طاقت ‌فرسا بود. اتفاقات بسياري ديدم كه فكر مي‌كردم فقط براي من اتفاق مي‌افتاد. هميشه فكر مي‌كردم خيلي گفتني‌ها دارم و بسيار روي سينه‌ام سنگيني‌ مي‌كرد. به نوعي پيش خود احساس مسئوليت مي‌كردم. واقعاً اگر من اين خاطرات را نمي‌گفتم احساس خيانت مي‌كردم. اين همه صحنه‌ را ببيني اما نگويي. من دغدغه اين را داشتم و بارها هم دست به قلم شدم اما راضي‌كننده نبود. وقتي پيشنهاد شد خاطراتم را روايت كنم بسيار استقبال كردم. بعد هم خانم دوست‌كامي آمد و از سال ۸۸ تأليف كتاب آغاز شد و من بسيار روي اين كار انرژي گذاشتم. بالاخره نتيجه آن «سرباز كوچك امام» شد.

حالا كه كتاب به چاپ رسيده از آن راضي هستيد؟
من اين كتاب را ديدم. خانم دوست‌كامي كاملا دغدغه‌هاي مرا پيدا كرده بود او زحمت‌هاي جانبي بسياري كشيد. من تاريخ‌ها را فراموش كرده بودم او آنها را استخراج كرد تا حرف‌ها مستند‌تر باشد و از شخصيت‌هاي ديگر هم مصاحبه گرفت يك فيلم مستند را هم كنار كتاب ساخته شد. خيلي راضي بوده‌ام و الحمدالله كار خوب انجام شد.
چطور مي‌شود كه يك نوجوان ۱۳ اينگونه با جسارت و محكم مقابل آن خبرنگار از آرمان‌هايش دفاع كند؟
بارها و بارها در خاطراتم گفتم و اين را تاكيد كردم وقتي انقلاب شد و وقتي اسم امام(ره) را شنيدم و در معركه انقلاب قرار گرفتم سن و سالي نداشتم اما واقعا خدا لطفي به اين ملت كرد همه آدم‌هاي انقلابي شدند ما پيمانه‌هاي خالي بوديم كه چيزهايي در ما به وجود آمد كه خودمان هم خبر نداشتيم اين معجزه انقلاب بود. به رغم همه اينها نيت خود آدم‌ها هم مهم است وقتي با اخلاص در راه خدا جهاد مي‌كني انگار حسابت با ديگران متمايز مي‌شود و من اين را با تمام وجود درك كردم وقتي در منطقه رماديه مي‌جنگيدم احساس مي‌كردم مثل اينكه كوله‌باري دارم كه دائم از آن بردارم اما هيچ‌گاه تمام نشود.

تا به حال پيش آمده كه از گذشته‌تان پشيماني شده باشيد؟
به نظر من اين راهي كه ما طي كرديم هرگز پشيماني در آن نيست. به جرات مي‌گويم اگر هزار به دنيا بيايم با علم به اين معركه باز هم همين راه را انتخاب مي‌كنم و هرگز هم پشيمان نمي‌شوم. جامعه هميشه فراز و نشيب دارد اما خدا نكند از اين راه مقدسي كه رفته ايم احساس پشيماني كنيم. اينكه ما از كرده خود پشيمان شويم هرگز. شايد برخي مسائل ناراحتمان كند اما ذره‌اي از راهي كه رفته و كاري كه كرده‌ايم پشيمان نيستيم و انشاءالله كم و كاستي‌ها درست مي‌شود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار