
متأسفانه بسياري از هنرهاي بومي كشور بدون داشتن جايگاه آكادميك در حال از دست دادن آخرين بازماندههاي خود هستند و با مرگ يا از كار افتادگي اساتيد آن، عملاً آن رشته هنري با زوال و نيستي روبهرو ميشود. از دست رفتن بخشي از ميراث فرهنگي و معنوي كشور در سايه بيتوجهي به حفظ و نگهداري از ميراث غيرمكتوب آن صورت ميگيرد. با نگاهي كوتاه به تفاوت عملكرد مديريت فرهنگي در ايران و غرب ميتوان به پركاري آنها و عمق غفلت خود پي ببريم. در دهه ۶۰ زماني كه يكي از هنرمندان سينما و تلويزيون به كشوري اروپايي سفر ميكند، شهردار شهر محل اقامت آن هنرمند به افتخار حضور يك بازيگر سرشناس ايراني در آن شهر مهماني مفصلي برگزار ميكند و ضمن تقدير از آن هنرمند، خواستار ماندن در آن شهر و انتقال تجربياتش به اهالي آنجا ميشود. اين رفتار يك مدير در شهري اروپايي با يك هنرمند خارجي است. كداميك از ما رفتاري مشابه با هنرمندان داخلي را توسط مديران فرهنگي داخلي به ياد داريم؟
مرگ سعدي افشار كه سالها بود او را به عنوان آخرين بازمانده نسل قديم هنرمندان سياهبازي ميشناختيم، تلنگر جدي بود تا به رفتار خود با برخي از هنرمنداني كه به تنهايي پرچمدار يك هنر خاص در كشورند، نگاهي دوباره بيندازيم. اين سؤال را بايد از چه كسي پرسيد كه اگر سعدي افشار آخرين بازمانده نسل قديم سياهبازان كشور بود، ما چه كاري براي ثبت و ضبط تجربيات وي و انتقال آن به نسل جوانتر هنرمندان كشور انجام دادهايم؟ آيا سعي شده بود كه تجربيات شخصي اين هنرمند كه پرچمدار هنر ايراني تخته بازي يا همان سياهبازي است، حفظ شود و به صورت علمي ويرايش شده و در اختيار علاقهمندان به هنر نمايش ايراني قرار بگيرد؟ به مناسبت درگذشت سعدي افشار گفتوگوهاي كوتاهي با چند تن از هنرمندان و كارشناسان تئاتر كشور انجام دادم. همگي در كنار ابراز تأسف از مرگ اين هنرمند فقيد بر لزوم ايجاد مكاني براي انتقال تجربيات شفاهي اينگونه هنرمندان تأكيد داشتند. به نظر آنها اكرام يك هنرمند آن نيست كه وي را به اصطلاح موميايي كنيم كه تا ابد باقي بماند، اكرام واقعي آن است كه راه وي و هنر وي به آيندگان انتقال پيدا كند، نه اينكه با مرگ هنرمند، آن هنر هم به ورطه نيستي بيفتد. سعدي افشار از ميان ما رفت با آنكه هنر وي در معدود آثار ضبط شده از آن هنرمند فقيد ثبت شده است و آيندگان ميتوانند آن را مشاهده كنند، اما هماكنون بسياري از هنرمندان ايراني وجود دارند كه در كشور خود غريبانه به انجام فعاليت مشغولند و معلوم نيست شمع وجودشان تا چند صباح ديگر روشن باشد. هنرمنداني كه نگهبانان هنرهاي ايراني هستند، هنرهايي كه نه وارداتياند و نه تقليدي، از بطن فرهنگ و هنر ايران زمين به وجود آمدهاند. ما در زمينه نقالي و تعزيه، هنرمندان سرشناسي داريم كه به دليل كهولت سن ديگر نميتوانند مانند گذشته كار كنند. هنرمنداني كه بيتوجهي ما و بيتفاوتي مسئولان فرهنگي آنها را به گوشه تنهايي كشانده است. هنرمنداني كه هر از چندگاهي خبر فوت آنها باعث ميشود كه رسانهها به خود بيايند و مديران پيام تسليت صادر كنند و باز هم شرايط بعد از يكي دو روز مانند گذشته شود. شايد توقع اينكه يك مدير ايراني مانند آن مدير اروپايي عمل كند و به افتخار هنرمندي در آن شهر حضور يافته مهماني برگزار كند و موجبات ماندگاري وي و انتقال تجربياتش را فراهم آورد، كمي آرمانگرايانه باشد. اما ميتوان توقع داشت كه حداقل در زمينه ايجاد مكان و جايگاهي براي ثبت هنر ايراني گامي برداشته شود. ما به عنوان شهروندان اين كشور ميتوانيم از مسئولان فرهنگي خود بخواهيم براي پاسداشت و گسترش ميراث معنويمان كاري انجام دهند! مگر در زمينه هنر سياهبازي چند نفر هنرمند همتراز با سعدي افشار داريم كه ازدست رفتن اين هنرمند باعث تزلزل در هنر تختهبازي نشود؟ يا در هنر نقالي هماكنون چند استاد نقال مانند مرشد ترابي داريم؟ اين هنرمند نيز معلوم نيست تا چند وقت ديگر به سرنوشت مرحوم سعدي افشار دچار شود! در تعزيه اساتيد كهنه كاري داريم كه بعيد است ديگر مانند آنها كسي به زير و بم اين هنر كاملاً ايراني آگاهي داشته باشد، عمر آدمي محدود است و فرصت استفاده كردن از هنر اين هنرمندان هر روز و هر ساعت كمتر ميشود، به نظر نميرسد در ميان تعداد زياد نهادهايي كه به كار فرهنگي و هنري مشغولند، اينقدر كمبود بودجه و نبود امكانات باشد كه تأسيس مؤسسهاي براي تدريس اين هنرمندان يا حداقل ضبط تصويري هنر ايشان براي انتقال به نسلهاي آينده، كاري غير ممكن باشد! مرگ سعدي افشار تلنگري بود براي همه، اميدواريم اين تلنگر باعث شود كه مديران حوزه فرهنگ و هنر كمي از روزمرگيهاي خود بيرون آيند و فكري براي هنرهاي