
زمستان كم كم داشت تمام مي شد ومن براي خريد پالتويي گرم كه اخرین روزهاي زمستان راباهاش سپري كنم تو خيابان چهارباغ بالادرحال رفتن به اين مغازه واون مغازه بودم.توفكربودم كه قطره هاي باران دونه دونه شروع كرد به جاگذاشتن روي سنگ فرش خيابان،چند لحظه اي گذشت كه شدت بارندگي مجالي براي راه رفتن نگذاشت ومن وچند نفر ديگه رفتيم داخل پاساژ كوثر وسقف محوطه راكرديم سرپناه.
۱۵ دقيقه اي روي صندلي نشسته بودم واين نعمت الهي راتماشا مي كردم،سبكتر شده بود ونسيم روح بخشي مي وزيد تصميم گرفتم تو فضاي سبز سي وسه پل كمي قدم بزنم.راه افتادم وخيابان راپشت سر گذاشتم وپله ها رابه سمت پارك پيش رفتم،ريه ها راازاكسيژن پروخالي مي كردم،انگار من تنها نبودم اكثر مردم براي پياده روي آمده بودند وطبيعت جلوه اي داشت وصف ناپذير
بي اختياركنارمسيرآب رودخانه ايستادم،دير زماني است ديگر از آب روان زاينده رود خبري نيست والان كه نگاهش مي كنم مانند كوير خشك خاكش ترك هاي عميق برداشته وانگار اوبيشتر از ما براي اين باران شادي كرده وتمام آب را به خودجذب كرده بود.
به فكر فرو رفتم به ياد دوراني افتادم كه از بچگي تا جواني هرروز اين آب وجاري بودنش زندگي وپويايي رابه ارمغان مي آورد واكنون نيازمند بارش رحمتي از آسمان تا برجان مرده اش زندگي بخشد.
به طرف پل آذر درحركت بودم وبه اين موضوع فكرمي كردم وهزاران دليل درمقابل چشمانم تجلي مي يافت،جمعي از سالمندان دورهم شاد وخندان درحال صحبت بودند،بي پروا خودرابه آنها رساندم وبعد ازسلامي وپاسخي گرم،باب صحبت راباز كردم تا بشنوم ازآنها كه چه گذشته براين رود.هركدام مطلبي گفت.ازانتقال آب به شهركرد ويزد وبرداشت پيش از نياز شروع كردند تا ساخت مترو وزندگي ماشيني امروز. برايم جالب بود هركس نظري داشت كه بسيارهم برآن پافشاري مي كرداز جمعشان جداشدم وبه يادداشت كردن مشغول شدم،عابري مي گفت مصارف جديد وساخت سدهاي متعددبررودخانه عمر آن راگرفت ومحققي كاهش متوسط بارندگي وشرايط جوي رادليل آورد.
يك صفحه،دوصفحه نوشتم ونوشتم وهرروزيادداشتي ديگربه سراغ اينترنت رفتم وافزايش جمعيت وزندگي شهرنشيني عامل ديگر بود ودرجايي ديگر سوء مديريت منابع آبي ذكر شده بود.ديگر حرفها حول اين چندنكته بود،ذهنم در پي پيدا كردن ارتباط وبه دنبال منابع بود.داخل روزنامه ها،مجله ها مباحث زيادي رد وبدل شده بودوباقبول تغييروضعيت كنوني دلم مي خواست مي توانستم كاري پيش ببرم،به آينده نگاه مي كنم وچند سال ديگر ... اينكه اكنون به دنبال علتم وآينده ديگر بايد به دنبال آثار باشم اينكه شادي و روح زندگي دوران كودكيم را نخواهم ديد يا دوباره اكوسيستم حالت طبيعي خودراپيش خواهد گرفت وشاهد رونق دوباره كشاورزي وگردشگري خواهيم بود يا به دنبال تخريب هاي حاصله بر آثار باستاني بايد شاهد افزايش بيكاري وكسر مشاغل وبالطبع رواج بيماري هاي رواني وروحي دربين مردم باشم.دنيايي است كه چشم برآن گشوده ام وتا به اينجا از اساتيد دانشگاهي گرفته تا مردم عادي همه به مواردي كه ذكر شداشاره كرده اند ومقاله هايي به طورمجزا به چاپ رسيده است كه خوددال براهميت موضوع دارد واينكه چه خواهد شد ومن نيز همانند تك تك شهروندان در آن وعلت هاي آن سهيم هستم.
ديري نخواهد پائيد كه عادت به ديدن كوير همانند عادت به ديدن رودخانه جايگزين ذهنهايمان شود ونسل هاي بعدي نامي ديگر رابراين خاك نهند وبه نوادگان مانشان دهند وتوصيفي ديگربرآن گذارند.
آنگاه شايد باراني همانند من شماراهم به فكرفروبرد ودستي دراين ميان راه گشاي جان گرفتن ايده اي باشد...