
فيلم كه تمام ميشود چهره تماشاگران «رسوايي» كه از سالن بيرون ميآيند منقلب و دگرگون شده است. هر كس به نوعي در تفكري محسوس و معلوم فرو ميرود. مشخص است كه تم و محتواي فيلم اكثر قريب به اتفاق مخاطبانش را تحت تأثير ميگذارد. در ابتدا و زماني كه فيلم شروع شد بعد از گذشت چند دقيقه خودم را با يك فيلمفارسي تكراري مواجه ميبينم كه فقط حرص خوردن تنها عايديام از آن است. هر موقع با نمايش تصاوير كلوزآپ و بسته از صورت كاراكتر افسانه (الناز شاكردوست) روي چشم سفيد سينما مواجه ميشوم يك تلخي بد را حس ميكنم كه بسيار آزار دهنده است.
اين غصه با نقشي كه كامران تفتي ايفا ميكند بيشتر ميشود چراكه دقيقاً از نظر تيپيك و گرفتگي زبانش(لكنت) هنگام حرف زدن، همان كاراكتر معروفي بود كه قبلا از برخي بازيگران قبل از انقلاب ديده شده است. گره اصلي فيلم با حضور اكبر عبدي (حاج يوسف) در قامت و كسوت يك روحاني به اوج ميرسد. چه اينكه افسانه به عنوان يك معروفه فاسق وارد خانه روحاني و امام جماعت مسجد محله ميشود و اين سرآغاز فراز و فرودهاي قصه با بار دراماتيك زياد با همراهي بغض و گريههاي پي درپي مخاطبان به دليل برخي سكانسها و ديالوگهاي اين روحاني در مواجهه با فضاهاي گناه آلود و گاه بيدار كننده است.
چرا كه ممكن است مخاطبان اين فيلم هر كدامشان بارها در چنين فضاهايي قرار گرفته باشند (انتخاب بين انجام يا دوري از گناه) و چه بسا هر كدام به نحوي قبول يا مردود از آن بيرون آمده و آن را تجربه كرده باشند. قضاوت عجولانه و از سر نادانستنِ اصل و علت وقوع قضايا، كه ما به عنوان بيننده از عقبه و زواياي پنهانشان مطلع نيستيم، يك فضاي خود پالايي را در مخاطبان به وجود آورده بود. با هر ديالوگ و تصوير اين فيلم به احوالاتي با قيد«رسواكننده» و اينكه اگر اين اتفاقات براي من افتاد چه خواهم كرد و چه خواهم گفت؛بيشترين سؤالات و درگيري بود كه در ذهن من و ديگر مخاطبان(با توجه به اظهارات آنها پس از اكران) با قصه «رسوايي» پيدا كرده بوديم. گناه قضاوت از سر ناداني يك بحث است و آلودگي به چنين معصيت هايي و اداي سالكان و پاكان را تقليد كردن يك چيز ديگر. در حين پخش فيلم تماشاگران سعي ميكردند كه هيچ حركتي نكند و هيچ ديالوگ و تصويري را از دست ندهد، شايد بقيه هم مثل من در حال محاكات خودشان در چنين موقعيتهايي بوند شايد! اصلا بدون پيرايه ميخواهم بگويم كه فيلم خاصي بود؛ چراكه مخاطب را چنان تحت تاثير قرار ميدهد كه خودبهخود اكثراً با كاراكتر روحاني(اكبر عبدي) و با يك نوع حس همذات پندارانه هم مسير ميكند و همه مايل بودند كه سرانجام و عاقبت كار اين روحاني، مانند برسيساي عابد يا شيخ صنعان نشود. گمان ميكنم عمده دليلش تكرار و ساخت چنين موقعيت و سوژه هايي است كه چندين بار ساخته شدهاند يا اينكه كسي مثل اكبر عبدي چنان در نقشش فرو رفته بود و كاراكتر حاج يوسف را جذاب و گيرا اجرا كرده است كه مخاطب شديدا با او همراه شود. بعد از پايان فيلم هر كس چيزي ميگويد؛ يكي ميگويد خيلي خوب بود، يكي اشكهايش را پاك ميكند و با حالتي تعمق وار ومتفكرانه هيچ نميگويد. برخي هم فقط از شخصيت ده نمكي ايراد ميگيرند، بدون قضاوت درباره محتواي فيلمش؛ برخي هم ميگويند اين فيلم يك نمونه تمام عيار از فيلمفارسيهاي قبل از انقلاب است كه معمولا يك دختر فقير و بدكاره به يك مرد بامرام و با معرفت روبهرو ميشود و. . . پاياني خوش و خرم. اما اين فيلم با تمام اين اظهارات متنوع و متفاوت يك تلنگر خوب و به موقع ميتواند باشد به جامعه امروز ما، چراكه برخي رفتارها، هنجارها و ارزشهاي ناب ايراني – اسلامي، مختص به فرهنگ و كشورمان، در حال كمرنگ و حتي گم و ناپيدا شدن هستند. «رسوايي» مخاطب را در يك فضاي خودقضاوت گونه سوق ميدهد و همه را به روشني و انعام عاقبت يك امتحان سخت و مشكل(در صورت سربلندي و موفقيت) نويد ميدهد.