کد خبر: 510157
تاریخ انتشار: ۱۶ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۸:۴۵
چرا نمي‌توانيم با هم گفت‌وگو كنيم و تريبون‌خواه شده‌‌ايم
عادت به «تك‌گويي» در نزد ما ايراني‌ها عادت مألوفي است، همين است كه اگر چه ممكن است سياستمدارانه لبخندي هم بر لب آوريم و به ظاهر گشاده‌دستانه خود را در برابر «نقد» قرار دهيم، اما واقعيت آن است كه كمتر كسي از ما دوست دارد جهان ذهني و رفتاري‌اش از منظر ديگران واكاوي شود، شايد هم اين وجهي از تنبلي ما باشد كه دوست نداريم خلل‌ها و كاستي‌هايي كه در تار و پود اين جهان ساخته دروني ما افتاده، به عينه پيش چشم خود و ديگران، عريان و گسترده شود و آزارمان دهد و احياناً مجبورمان كند دستي به سروگوش اجزا و عناصر اين جهان بكشيم و نگاهي دوباره به اركان و پيوندهاي آن بيندازيم.

احتمالاً به خاطر همين است كه حتي نقد - يعني برقراري ارتباط ميان ناقد و ديگري - اين ديگري مي‌تواند به مثابه يك توليد، محصول يا شخصيت باشد - و واكاوي و بررسي آنچه در اين ارتباط از ديدگاه ناقد واجد اهميت و جذابيت بوده، نيز به ضد خود تبديل مي‌شود و مي‌بينيم كه بسياري از نقدها بيشتر از آن كه «برملاكننده» باشند «پوشاننده»‌اند.
در واقع ناقد نيز در جهان نقد خود دچار تك‌گويي دروني مي‌شود، او ساز خود را بيرون از متني كه بررسي‌اش مي‌كند - يك داستان، يك فيلم، يك شعر، يك سازمان - مي‌زند، در حالي كه اين ساز نمي‌تواند هم‌آوايي‌هايي با ساز جهان و روابط و روح حاكم بر آن داستان، فيلم، شعر يا سازمان برقرار كند. درواقع ما در غلبه تفكر تك‌گويي به اركستراسيون فكري نمي‌رسيم، به عبارت ديگر هر كسي كوك شخصي خود را فرو نمي‌گذارد، از دايره‌هايي كه صرفاً براي يك نوا و آهنگ تنظيم شده، بيرون نمي‌آيد، تا عملاً گفت‌وگو شكل گيرد.

اصلاً نقد، تن دادن به گفت‌وگو است و گفت‌وگو زماني شكل مي‌گيرد كه شما از جهان ذهني و مونولوگ‌هاي درون‌تان بيرون بياييد و در برابر محصولاتي قرار بگيريد كه از جهان ذهني طرف مقابل تراوش كرده است. اگر شما امروز به بسياري از گفت‌وگوهايي كه در رسانه‌هاي ما اعم از تلويزيون، روزنامه‌ها و نظاير آن صورت مي‌گيرد دقت كنيد مي‌بينيد به ظاهر ما در متن يك گفت‌وگو قرار گرفته‌ايم، اما به واقع يا گفت‌وگو كننده، در ظرف گفت‌وگو، محتواي «تك‌گويي» گفت‌وگو شونده را مي‌ريزد - همان كاري كه في‌المثل مرتضي حيدري در برابر رئيس جمهور انجام مي‌دهد، شما اگر او را از وسط گفت‌وگوهايي كه با رئيس جمهور انجام مي‌دهد، برداريد هيچ اتفاقي نمي‌افتد، چون اساساً تنها اراده رئيس جمهور است كه آن گفت‌وگو را اداره مي‌كند، در واقع اين جا حضور مرتضي حيدري به خاطر آن است كه صرفاً قالب و ظاهري از يك گفت‌وگو شكل بگيرد و رئيس جمهور مجبور نباشد پشت يك تريبون يك‌طرفه و مونولوگي قرار گيرد، مثل اين مي‌ماند كه شما ژست آشپزي را به خودتان مي‌گيريد. پيش بند مي‌بنديد، كلاه آشپزي را سرتان مي‌گذاريد، زير اجاق را روشن مي‌كنيد و مدام در قابلمه‌ها را باز و بسته مي‌كنيد اما چون مصالح و مواد اوليه خوراكي آشپزي را در اختيار نداريد عملاً محصول نهايي و نتيجه اين باز و بسته كردن در قابلمه‌ها و تق تق ظروف و اجاق روشن هيچ است، يعني آن تداركات عظيم حتي نمي‌تواند يك نيمروي ساده را هم در برابر شما آماده كند، در واقع ما از مرتضي حيدري به عنوان يك خبرنگار، آن هم خبرنگاري كه متصف به صفت خبرنگار ملي از رسانه ملي است انتظار داريم به نمايندگي از ملت، بخشي از سؤال‌ها، ابهامات و چالش‌هاي ما را با آقاي رئيس جمهور مطرح كند، چون اساساً او به همين منظور و به نمايندگي از ما در برابر رئيس جمهور قرار گرفته اما اين اتفاق نمي‌افتد، به خاطر اينكه از اول هم قرار گذاشته شده ما در برابر نمايش يك گفت‌وگو قرار بگيريم اما دستور همان تريبون است و حداكثر نقش گفت‌وگو كننده اين وسط تداعي‌هايي براي باورپذير شدن اين گفت‌وگو است. قرار است ما با ديدن مرتضي حيدري بپذيريم كه او به لطف كارنامه درخشانش يك گفت‌وگو كننده حرفه‌اي است پس او كارش را بلد است و ما در برابر يك گفت‌وگو قرار گرفته‌ايم- كجا بوديم؟ به اينجا رسيديم كه ما منتقدان و ناقدان خوبي نيستيم، در ادامه يك ريشه اين قضيه را در شكل نگرفتن آداب و سنت گفت‌وگو برشمرديم و يكي از اضلاعش را آنجا يافتيم كه عادت‌هاي دروني ما به تك‌گويي شكل مي‌گيرد، يعني آنجا هم كه گفت‌وگويي صميمانه شكل مي‌‌گيرد، گفت‌وگوي دروني است، يعني همان كه بارها به آن اشاره رفته است «گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآيد/ گفتم كه ماه من شو، گفتا اگر برآيد» يعني در ظاهر گفت‌وگويي شكل مي‌گيرد اما دقيق‌تر كه مي‌شوي مي‌بيني راوي اين گفت‌وگو، نه گفت‌وگوي خود با ديگري را روايت مي‌كند بلكه او راوي بخشي از گفت‌وگوهاي دروني خويش است، آنجا كه همزمان هر دو جايگاه «گفت‌وگو كننده» و «گفت‌وگو شونده» را پر مي‌كند. خودش مي‌گويد «گفتم غم تو دارم»، خودش هم همزمان جفاها و بي‌اعتنايي‌هاي معشوق را حدس مي‌زند و پيش‌پيش خودش در مقام گفت‌وگو شونده قرار مي‌گيرد و پاسخ مي‌دهد «گفتا غمت سرآيد». خودش مي‌‌گويد «ماه من مي‌شوي؟» خودش هم مي‌داند كه امر ناممكني مي‌خواهد پس جواب را به اما و اگر حواله مي‌دهد «اگر برآيد» يعني كه ماه من نخواهد شد.
اما وجه ديگري از اين شكل نگرفتن گفت‌وگو هم در ما حي و حاضر است و آن، اينكه پيش‌بندها بسته مي‌شود، كلاه‌ها گذاشته مي‌شود، در قابلمه‌ها باز و بسته مي‌شود، مصالح يك غذا هم آماده، يعني كه در برابر هم مي‌نشينيم و گفت‌وگو مي‌كنيم، به همديگر پاسخ مي‌دهيم، گفت‌وگو را آغاز مي‌كنيم، گفت‌وگو را ادامه مي‌دهيم و گفت‌وگو را به پايان مي‌بريم، بدون آنكه تغييري در مواضع، تأملي در ديدگاه‌هاي طرف مقابل و شوك‌ها و رعد و برق‌ها و بارش‌هاي فكري اتفاق افتاده باشد، مثل ابرهاي عقيمي كه از كنار هم عبور مي‌كنند، ممكن است به همديگر اصابت كنند، اما چون باردار نيستند از آفرينش قطره‌اي باران عاجزند. در واقع در اين سبك از گفت‌وگو، هر كسي آمده كه حرف‌هايي كه از پيش آماده كرده بزند و برود. او لحظه‌اي هم كه به ظاهر به حرف‌هاي طرف مقابل گوش مي‌دهد، در ذهنش مطالبي را كه قرار است بگويد مي‌چيند و مهيا مي‌كند. يعني اينجا ما مجمع‌الجزايري مي‌سازيم كه اگرچه ممكن است از يك فراز بالاتر يك تصوير واحد و يكپارچه را شكل دهد اما وقتي از فراز پايين‌تري به اين مجمع‌الجزاير نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم اين جزيره‌ها راهي به همديگر ندارند، جزيره‌هايي كه از بالا و به خاطر خطاي ديد ما يكپارچه ديده مي‌شدند حالا مي‌بينيم صرفاً كنار هم قرار گرفته‌اند و تماسي ميان آنها برقرار نشده است، به واقع گفت‌وگو به عنوان يكي از اركان نقد تماس جهان‌هاي زيستي و ذهني با همديگر است، اصلاً ما چرا با همديگر به گفت‌وگو مي‌نشينيم؟ ما با هم گفت‌وگو مي‌كنيم كه «يافته‌ها» و «دريافت‌»‌هايمان را با هم به اشتراك بگذاريم، چون احتمال دارد آن سال، آن ماه، آن روز، آن ساعت و آن لحظه كه من در قحط‌سالي بارش‌هاي فكري- معرفتي هستم، ‌ديگري غرق در اين بارش‌هاي فكري باشد، امكان دارد آني كه من در برهوت تاريك جهل‌ام گام برمي‌دارم، وقت طلوع دانايي ديگري باشد و او در بيابان به هر كجا كه پا بگذارد به تعبير عطار چندان كه پاي خلق در گل فرو شود، پاي او در عشق فرو شود. پس گفت‌وگو يك بشارت است، مي‌تواند ما را آگاه سازد كه اگر تو همه عمر زير چتر شب زيسته‌اي، دليل نمي‌شود جهان محصول و ميوه‌اي جز شب نداشته باشد، اگر تو در جايي زيسته‌اي كه دور تا دورش تا جايي كه چشم‌ها كار مي‌كرده برهوت خشك بوده، دليل نمي‌شود كه قلمرو جهان را تا جايي تعريف كنيم كه چشم‌هاي تو كار مي‌كرده است و آن را عاجز از خلق محصول ديگري جز برهوت خشكي بدانيم كه در برابر چشم‌هاي تو جان گرفته است.

نقد و گفت‌وگو آنجا جان مي‌گيرد كه تجربه‌هاي زيستي كنار هم جمع مي‌شوند، هيچ كس نمي‌تواند بيشتر از ساعت‌ها و دقايق عمرش زندگي و تجربه كند اما اين ساعت‌ها و دقايق پراكنده شده‌اند ميان آدم‌ها و هر انساني هر لحظه در همان دقايق و ساعت‌هايي كه براي همه يكسان مي‌گذرد، چيزهايي تجربه مي‌كند كه امكان دارد ديگري تا آخر عمرش در آن تاريخ و جغرافيايي كه مي‌زيد تجربه نكند، ارزش گفت‌وگو و نقد از اينجا مي‌آيد كه آدم‌ها به خاطر محدوديت تنوع‌هاي تجربه‌زيستي، اين تجربه‌ها را كنار هم قرار دهند تا به تصوير مجموع‌تري از خود و هستي برسند اما شرط اول اين همنشيني تجربه‌هاي زيستي آنجا است كه قبول كنيم ما هرچقدر هم كه هيولا باشيم و داناي كل، تنها مي‌توانيم زير مساحت مشخصي از بارش‌هاي معرفتي در هستي قرار بگيريم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار