کد خبر: 509366
تاریخ انتشار: ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۶:۱۰
نگاهي به كتاب «جنگ را ما شروع كرديم»
احمد محمدتبريزي
اگر بخواهيم يك نگاه كلي به كتاب‌هاي منتشر شده در حوزه ادبيات دفاع مقدس بيندازيم بيشتر از هر چيزي متوجه دو موضوع مي‌شويم؛ اول اينكه پرداختن بيش از اندازه به كليشه‌هاي رايج و مرسوم در اين حوزه خوانندگان و مخاطبان را از خواندن اين كتاب‌ها خسته و دلزده مي‌كند و مخاطبان از خواندن اين آثار گريزان مي‌شوند. ديگر آنكه انحصاري كردن ادبيات و حوزه دفاع مقدس و اينكه تنها يك قشر خاص در اين عرصه فعاليت كنند، باعث مي‌شود تا بسياري از استعدادهايي كه در آن دوره حضور داشته‌اند يا شوق و ذوق و استعداد نوشتن در اين حوزه را دارند ناديده گرفته‌شوند و فرصتي براي كار پيدا نكنند. 

اگر كتاب‌هاي مربوط به حوزه ادبيات دفاع مقدس بتوانند از كليشه‌هاي رايج و مرسوم در اين حوزه دوري كنند، بدون شك مي‌توانند مخاطبان زيادي را براي خواندن اين كتاب‌ها جذب و ترغيب كنند. مصداق اين حرف هم كتاب «دا» است كه جنگ را از نگاه يك زن و با نگاهي متفاوت مي‌بيند و مي‌نويسد. از نمونه‌هاي ديگر مي‌توان به كتاب «زمستان۶۲» اسماعيل فصيح اشاره كرد كه به نثري گزارشي و مستند گونه به جنگ ايران و عراق پرداخته است. همچنين از نمونه‌هاي موفق اين حوزه مي‌توان كتاب «سفر به گراي ۲۷۰ درجه» احمد دهقان را نام برد كه از كتاب‌هاي موفق اين حوزه است. 

اين بار هم ناصر صارمي در كتاب «جنگ را ما شروع كرديم» از زاويه‌اي ويژه و منحصر به فرد به زاويه‌اي پنهان از جنگ ايران و عراق مي‌پردازد. او در اين كتاب خاطراتش از روزهاي سربازي‌اش را بيان مي‌كند. خاطراتي كه بعد از گذشت اين همه سال پررنگ‌تر از هميشه شده است. صارمي يكي از سربازان ايراني حاضر در دوران دفاع مقدس بوده كه به گفته خودش آن روزها دستمايه‌اي در نويسندگي و شاعري داشته و در حد بضاعت، به فكر ثبت و ضبط وقايع مي‌افتد. 

او آن روزها جواني ۱۹-۱۸ ساله بوده كه براي گذراندن دوران خدمت سربازي‌اش در سال ۶۱ راهي اردوگاهي در حوالي شهر سمنان مي‌شود. سال ۶۱ ايران توانسته در عمليات بيت‌المقدس خرمشهر را آزاد كند و در فضاي جنگ و آزادسازي شهر، نفرات زيادي از عراقي‌ها توسط ايرانيان به اسارت گرفته مي‌شوند و بخشي از اين اسيران به اردوگاهي كه صارمي در آنجا حضور دارد برده مي‌شوند. همين برخورد صارمي با اسيران عراقي دستمايه نوشتن كتاب « جنگ را ما شروع كرديم» مي‌شود. موضوعي جالب و متفاوت كه هر خواننده‌اي را قلقلك مي‌دهد و كنجكاو مي‌كند تا سراغ كتاب را بگيرد و بفهمد در اردوگاه‌هاي عراقي‌ها در ايران چه مي‌گذشته است. 

صارمي در همان مقدمه كتاب مي‌نويسد كه حدود يك سوم قرن از آن روزها مي‌گذرد و همه يادداشت‌هاي اين كتاب، مستند و منطبق بر واقعيت است يا ادامه مي‌دهد اين كتاب عنوان يادداشت‌هايي است مستند از من به عنوان نويسنده كه در ارتباط با چندين ماه گذراندن شب و روز در اردوگاه‌هاي اسيران عراقي در ايران ثبت و ضبط شده است. صارمي يكي بودن راوي و نويسنده كتاب را امتيازي در راستاي مستند بودن رخدادها مي‌داند؛ نكته‌اي كه با خواندن و پيش رفتن كتاب بيشتر به اهميت آن پي مي‌بريم. 

نويسنده در چند جاي ديگر كتاب تأكيد مي‌كند، آنچه مي‌خوانيد با دقتي دوربين‌وار و حساس، بدون تعصب و اغراق، مشهودات خود را بيان و براي بيان حقايق تلاش زيادي به خرج داده‌ام تا از ساخت اغراق‌آميز قديس يا ابليس پرهيز كنم. تمام يادداشت‌هاي گزارشي صارمي در چند اردوگاه و از خرداد سال ۶۱ تا اسفند سال ۶۲ مي‌گذرد، زماني حدود ۲۱ ماه، اما او در اين مجموعه تنها به بازخواني چند اتفاق مربوط به اردوگاه سمنان (طريق‌القدس۳) مي‌پردازد. 

صارمي در كتابش زياده‌گويي نمي‌كند، موضوع را كش نمي‌دهد و خيلي سريع به سراغ اصل مطلب مي‌رود. همين مسئله يكي از نكات قوت اين كتاب است. نويسنده در همان پيشنواخت كتاب سراغ اصل مطلب مي‌رود و ماجراي نام كتاب را توضيح مي‌دهد؛ نامي كه‌با خود ايهامي را به همراه دارد. «نحن بدانا الحرب» جمله‌اي بود كه يك اسير بعثي بسيار متعصب و شرور به نام «سليمان» با خون خودش روي ديوار درمانگاه يكي از اردوگاه‌ها نوشت. حتماً فكرش را هم نمي‌كرد كه يك روز عنوان كتابي شود.» همين اتفاق خيلي هوشمندانه روي جلد كتاب نقش بسته است. جلد كتاب، ديواري را همراه تُرُك‌ها و ناهمواري‌هايش كه به شكل رنگ‌هاي پرچم عراق درآمده نشان مي‌دهد كه در وسط آن نام كتاب حك شده است. 

كتاب هفت بخش كوتاه دارد كه در هر بخش روايت و خاطره‌اي جداگانه بيان مي‌شود. با خواندن اين هفت بخش ياد افسوس نگارنده در ابتداي كتاب مي‌افتيم كه كاش مثل امروز امكانش بود و مي‌شد به شكلي با يك گوشي موبايل از آن مناظر عكس و فيلم گرفت يا با اسيران مصاحبه كرد.
با خواندن بخش‌هاي كتاب شايد در ابتدا اين تصور را داشته باشيم كه قرار است فقط يك بازخواني صرف از خاطرات آن روزهاي صارمي را داشته باشيم و با مرور خاطرات و تورق صفحات متوجه مهارت صارمي در نويسندگي و نگارش مي‌شويم. صارمي با بيان سر راست و با ذكر جزئياتِ دقيق و ريز كمك بسياري در فهم بهتر آن روزها مي‌كند. او در مرور خاطراتش با لكنت مواجه نمي‌شود و خيلي راحت و روان هر آنچه برايش اتفاق افتاده را در قالب كلمات به ديگران انتقال مي‌دهد. 

صارمي به دليل بلد بودن نصفه و نيمه زبان عربي مي‌تواند با اسيران عراقي ارتباط برقرار كند و گاهي به آنها نزديك شود و درد دل آنها را بشنود. در اين ميان او با يوشع اسيري كه با بقيه اسيران عراقي فرق دارد آشنا مي‌شود؛ كسي كه به اجبار از پشت ميز كارش بيرون كشيده شده و به جاي قلم در دستش كلاشنيكف داده‌اند. «زندگي اجتماعي در كنار جمعيتي كه خودت نمي‌خواهي با آنها باشي و مدت زمانش هم معلوم نيست چقدر شكننده است. سپري شدن شب و روز در كنار آدم‌هايي كه نه مي‌تواني چيزي از آنها يادبگيري و نه حركات‌شان قابل تحمل است، ‌كار آساني نيست.» يا از سعدون كه همه دار و ندارش را در زلزله‌اي از دست داده و از اين دار دنيا جز بزهايش چيز ديگري ندارد و به اجبار توسط ارتش راهي جبهه شده است؛ مردي كه سهيمه كاغذهاي نامه‌اش را با سيگار اشنو عوض كند. براي اين كارش هم دليل دارد، او كسي را ندارد كه براي آن نامه بنويسد و بفرستد. سعدون خودش را تنها‌ترين اسير عراقي مي‌داند و دوست دارد تا براي هميشه در ايران بماند: «ايران، رنگ و بوي ديگري دارد، حتي در اسارت. آنجا (عراق) مال خودت نيستي. حتي در آن ده كوره‌اي كه من بودم يا بعثي يا زندگي فلاكت بار.» 

حرف‌هاي پيرمرد هنرمندي كه مانند يوشع و سعدون به جنگ فرستاده شده خواندني است. «به جز در فيلم‌ها، هيچ‌وقت، تفنگ و شليك كردن را نديده بودم فكرش را بكن در شصت و چند سالگي مرا به كجا آورده‌اند.» او هم ماندن در ايران را به رفتن و ماندن در سرزمين مادري‌اش ترجيح مي‌دهد: «لااقل اينجا جنگ نيست. وحشت نيست. بعث نيست.»
نكته ديگري كه خود نويسنده‌هم به آن اذعان دارد نوع رفتار و برخورد اسيران عراقي است؛ كساني كه خيلي راحت هم را مي‌فروشند و لو مي‌دهند يا بعضي‌هايي كه حاضر نيستند به كشورشان برگردند. همچنين صارمي در لابه‌لاي صفحات، نقاشي‌ها و دست‌نوشته‌هاي آن زمانش را در كتاب گنجانده است كه هم تنوع خاصي به كتاب داده و هم به مستندتر شدن اثر كمك زيادي مي‌كند. 

صارمي با كتابش تجربه‌اي نو، ناب و بكر را از جنگ پيش روي ما مي‌گذارد. او همانطور كه در كتابش گفته پيش‌داوري نمي‌كند، شعار نمي‌دهد و سعي در پيروي از كليشه‌ها ندارد. صارمي تنها خاطراتش را صادقانه با ذكر جزئياتي دقيق بيان مي‌كند. با پايان كتاب ما هم افسوس مي‌خوريم كه كاش آن روزها امكان ضبط تصاوير بيشتري بود. صارمي كتابش را با يك پاراگراف و چند عكس به پايان مي‌برد. «حالا ۳۰ سال بعد است، يعني خرداد۱۳۹۱. راستي آن دشمنان در بند، كجايند؟ پس از رهايي و رفتن به سرزمين خود، موجودي به اسم صدام چه سرنوشت تلخ ديگري را به آنها تحميل كرد؟ آنها اسير كدام جبرند؟ تاريخي يا جغرافيايي؟ و با اين سرگذشت، تعريف‌شان از اسارت چه خواهد بود؟»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار