اين فيلم كه پيش از اين توانسته بود دو جايزه مهم بهترين فيلم و بهترين كارگرداني را از گلدن گلوب به دست آورد در يك قدمي فتح اسكار قرار گرفته است. فيلم «آرگو» با آنكه فيلم خوبي از نظر ساخت و محتوا نيست و بيشتر به يك فانتزي تخيلي شبيه است تا يك درام تاريخي، اما اكنون در آستانه قرار گرفتن در ميان فهرست فيلمهاي برتر سينماي امريكا قرار گرفته است.
اين فيلم تا كنون با اعتراضاتي در داخل و خارج از امريكا روبهرو شده است اما اعتراض دولت كانادا و انگلستان به اين فيلم و انتقادهاي داخلي به اينكه شعارزدگي در فيلم بن افلك از سطح استاندارد فيلمهاي وطنپرستانه امريكايي خيلي بيشتر است، باعث نشده تا مسئولان سينماي استراتژيك امريكا اين اثر سينمايي را از نظر دور بدارند. «آرگو» پيش از آنكه يك فيلم خوب باشد، يك محصول خوب استراتژيك است. فيلمي در رابطه با بزرگترين چالش ميان ايالات متحده و ايران. داستاني تاريخي كه در آن يك ملت جهان سومي انقلابي نماد امپراليسم غرب را به چالش ميكشد.
در اوج دوران سلطه امريكا بر خاورميانه و در كشوري كه مطابق سياستهاي واشنگتن مديريت ميشد، انقلابي رخ ميدهد و مردم انقلابي به تلافي حمايت امريكا از ديكتاتور كشورشان سفارت امريكا را تسخير ميكنند. در جريان اين تسخير، غرور دولت امريكا به عنوان ابرقدرت غرب به سخره گرفته ميشود. امريكا حتي در هجوم نظامي براي نجات گروگانهايش با شكست تلخي روبهرو ميشود و در آخر بعد از ۴۴۴ روز و در پشت ميز مذاكره است كه امريكاي ابرقدرت ميتواند افرادش را از ايران خارج كند؛ تحقيري كه باعث شكست جيمي كارتر در دور دوم رياست جمهورياش از رونالد ريگان ميشود. اين تحقير تاريخي اما بعد از سه دهه توسط دولت امريكا در سينماي استراتژيك اين كشور پاسخ داده ميشود و در آن امريكاييهاي هوشمند و مقتدر گروگانهاي خود را به راحتي از ايران فراري ميدهد تا شايد تحقير ۳۰ ساله خود را به نوعي جبران كنند. در سينماي استراتژيك امريكا اين پيروزي مجازي آن قدر مهم است كه نميخواهند آن را به سادگي از دست بدهند.
بايد آن قدر برايش جايزه در نظر گرفته شود و تبليغ كنند كه مردم با ديدن «آرگو» گلدن گلوب برده يا نامزد اصلي اسكار، تاريخي تحريف شده را باور كنند. امريكا به اين شكل در حال قدرداني از بن افلك است كه توانست چيزي بسازد تا حداقل آيندگان را از اصل ماجراي گروگانگيري و آزادي گروگانها منحرف كند.
در مقابل سينماي استراتژيك امريكا، سينماي ما با اين همه موضوعات در دسترس براي پرداختن به مسائل استراتژيك، خود را منحصر به فيلمهايي با موضوعات جنسي و خيانتهاي زن و شوهري كرده است. ما از ابتداي انقلاب ميتوانستيم چندين حادثه تاريخي انقلاب را در قالب سينماي استراتژيك به تصوير بكشيم كه فقط يكي از آنها ماجراي ۱۳ آبان و فتح لانه جاسوسي باشد. اما وقتي پاي سينماي سياسي به ميان ميآيد و شخصي مانند ابوالقاسم طالبي پايش را در جايي قرار ميدهد كه ساير سينماگران ايراني دوست ندارند حتي از كنارش رد شوند؛ فيلمي مانند قلادههاي طلا ساخته ميشود كه با آنكه از نظر ساختار و رويكرد فيلم بسيار منسجمتر و بهتر از آرگوي امريكايي است اما خودمان آن قدر با دست خودمان بر سرش ميزنيم و از آن انتقاد ميكنيم كه جشنواره فجر حتي جرئت نميكند يك سيمرغ از ميان همه سيمرغهايش را به اين فيلم اختصاص بدهد. سينماي استراتژيك ما آن قدر ناقص است كه سازنده قلادههاي طلا كه ابتدا وعده ساخت بخش دوم فيلم را داده بود، نخواهد يا جرئت نكند كه ديگر سراغي از اين موضوع بگيرد و هر وقت درباره ساخت ادامه اين فيلم از وي ميپرسند، جوابهاي سربالا و نامفهومي دريافت ميكنند.
حتي ديگر از ژانر سياسي كه قرار بود هر ساله در جشنواره فجر حضور داشته باشد نيز خبري نيست. در سينماي ما كسي دوست ندارد براي خودش دردسر درست كند؛ دردسري كه ميتواند فيلمساز را از چشم همصنفان دوستدار غربش بيندازد و به گوشه عزلت بكشاند. فرق مديريت در سينماي استراتژيك امريكا و سينماي ايران در اين است كه يانكيها ميتوانند از كاه كوه بسازند و به خورد افكار جهاني بدهند اما ما كوههايي داريم كه خودمان با بيتدبيري از آنها كاه ميسازيم و به دست باد ميدهيم.