
بدبختي از سر و كول همه نقشهاي تلويزيوني و سينمايي ميبارد. اين حكايت موقعي فاجعهبارتر ميشود كه نويسنده و كارگردان ميخواهند تصويري از يك انسان مؤمن و متدين را نشان بدهند. اين افراد كه با چشمهاي خمار و ديدگان اشكبار سر سجاده مينشينند، دائماً جملات شكسته پكسته عارفانه تحويل اين و آن ميدهند، دائماً از خدا و پيغمبر و ضرورت صبر و راضي بودن به رضاي خدا حرف ميزنند، اما يكمرتبه ميبيني تخته گاز تا ته وادي گناه و خطر ميروند و هيچ مانعي هم سر راهشان قرار نميگيرد! انگار نه انگار كه عمري بر سر آن سجاده گفتهاند «اياك نعبد و اياك نستعين» يا «اهدنا الصراط المستقيم!»
گاهي حقيقتاً دلم براي كساني كه در خانوادههاي مذهبي بزرگ شدهاند و اين روزها به عنوان كارگردان و فيلمنامهنويس تلاش ميكنند دغدغه ديني داشته باشند، ميسوزد. اين طفلكها كه بدتر از من اطلاعات دينيشان را از منابع اصلي دريافت نكردهاند و حوصله، وقت و سواد تحقيق هم ندارند، صوفيگري را بهجاي عرفان و زف ناله را بهجاي توكل و دعا و زنجموره و استغاثه را بهجاي گفتوگوي متواضعانه با خدا ميگيرند و چنان ملغمهاي درست ميكنند كه نهتنها دردي از مخاطب دوا نميكند كه خود آنها را هم كلافه و گيج ميكند و بالاخره هم در برابر مكاتب پر از استدلال و فرمول و مثلاً كاربردي وارداتي لنگ مياندازند و خودشان هم نميدانند بالاخره بايد به حرف اين خدا گوش بدهند كه قرار است در تمام لحظات زندگي حاضر و ناظر باشد يا خدايي را بپذيرند كه به درد مجالس ختم و تشييع جنازه ميخورد و كاري به كار شادي و عروسي و مجالس تجليل و موفقيت و مدال و اين حرفها ندارد.
من واماندهام كه وقتي بديهيترين مسائل ديني مثل ياري، محبت، همدلي و هدايت پروردگار در هيچ جاي اثر حضور ندارد و خدا به اندازه يك سياهي لشكر معمولي هم در اين آثار هنري! ديده نميشود، اسامي مطنطن و پرطمطراق كارشناس ديني و ناظر كيفي و اين حرفها در تيتراژ اين فيلمها به چه معناست.
يك كارگردان و فيلمنامهنويس كه نه خودش اهل پژوهش است و نه تيم پژوهشي در اختيار دارد و به قول حضرت آيتالله جواديآملي، اطلاعات تاريخي و ديني خود را نهايتاً از منابر درجه ۳ گرفته است، كجا ميتواند حواسش باشد كه نماينده امام حسين(ع) در شش و بش از پشت خنجر زدن به مهمان در نميماند و اساساً مهمانكشي در مرام لوتيهاي قديم هم معمول نبود، چه رسد به نماينده امام! يك كارگردان دلسوخته كه آثارش نشان ميدهد دغدغه دين و اخلاق دارد، اما اطلاعاتش مثل من كم است، كجا ميتواند متوجه شود كه قضيه ازدواج بين اديان، به قول مرحوم دكتر شريعتي «ويارانه» نيست كه يكي خوشش بيايد و يكي خوشش نيايد و هزاران استدلال عقلي و منطقي براي انجام يا عدمانجام آن وجود دارد و در دين ما هر كسي كه خودكشي كند، مرتكب قتل نفس شده است و در نتيجه نميتواند در جهان آخرت لباس حوريهاي بهشتي را بپوشد و به پهناي صورت بخندد و نه تنها خودش كه يار قديمياش را هم در لحظه تيرباران شدن با خودش به بهشت ببرد!
احكام دين اسلام از چارچوب و انسجام و ارتباط بسيار محكم و معقول و منطقي برخوردارند، اما در آثار تلويزيوني و سينمايي ما بهجاي تعقل و زيبايي و صراحت، مشتي خرافه و صوفيگري را بهجاي عرفان و دين به خورد مخاطب ميدهند و حتي آثار فاخر و به قول خودشان Big Production هم از ايرادات اساسي و خلاف دين در رنجند. اين جور مواقع است كه آدم درميماند چگونه است كه متوليان امر نسبت به بدحجابي و آرايش غليظ بازيگران و ادا و اطوارهاي نامتعارف آنان واكنش شديد و غليظ نشان ميدهند- كه گاهي درست هم هست- اما از كنار چنين نشانههاي بارزي از تصويرسازي ديني و چنين ستمهاي آشكاري به آئيني كه ميتواند شادماني و خير و رستگاري دنيا و آخرت انسانها را رقم بزند، اما به هزار خرافه و اطوار و تصنع مهوع آميخته شده است و تصويري نه چندان دلپذير از زندگي ديني را فراروي مخاطب قرار ميدهد، چنين آسان و راحت ميگذرند؟
آيا زندگي مؤمنانه اين قدر كمجذابيت است كه بايد آن را به هزار شبهه اومانيستي و غربي و شرقي- الحمدلله همه نوع عرفاني در اين آثار گير ميآيد- آراست؟ آيا بايد بهگونهاي عمل كرد كه زندگي ديني معجوني از ناله و سرگشتگي و بيسرپرست بودن و ول بودن و رها بودن و گرفتاريهاي بيپايان و اشك و آه و ناله به نظر برسد؟ اين شخصيتهايي كه يا روي تخت بيمارستان دراز كشيدهاند يا در قبرستانها پرسه ميزنند يا امالامراض و امالمصائباند و تنها سلاحشان هم گريه و زاري و گاهي هم توي سر زدن هستند، واقعاً تصوير درست يك انسان مسلمانند كه همه چيز زندگياش بايد روي اصول و قواعد و نظم و آراستگي و بجا و بسيار جذاب و دلپذير و آرزوكردني باشد؟
آيا اوليا و انبيا و بندگان صالح خدا اينگونه زندگي كردهاند؟ حقيقتاً خداي مهربان و هادي و حكيم و يار كجاست؟ چرا اين شخصيتها اينقدر بيسر و صاحبند؟ چرا وقتي ميخواهند مرتكب خطايي شوند، خداي رحمان و رحيمي كه سرپرست و حامي انسانهاست، نقش خود را بهدرستي ايفا نميكند؟ آيا بندهاي كه يك عمر ـ حتي نه از سر معرفت حقيقي، بلكه به حكم وظيفه ـ سر سجاده نشسته و خدا را صدا زده است، لايق يك لحظه التفات او نيست كه تخته گاز تا ته جاده گناه نرود؟ آيا واقعاً خدا در اين ميان نقشي ندارد؟ آيا كمك نميكند؟ چرا خدايي را كه «ربالعالمين» است در حد خودمان پايين ميآوريم و اين چه ستمي است كه به بالاترين گنجينه حيات، به بالاترين سرچشمه همه شاديها و خوبيها، يعني مولا بودن خدا روا ميداريم و اينگونه انسانها را بيسرپرست و بيياور نشان ميدهيم.
شما را به خدا يك رل كوچك هم كه شده به خدا بدهيد. شايد باور نكنيد، ولي خوب بلد است نقشش را بازي كند. نترسيد! شاهكار شما با حضور خدا از كلاس نميافتد!