
جوان ورزشكاري كه فوتبال را در دسته اول باشگاههاي تهران تعقيب ميكرد، دانشجوي رشته تربيت بدني كه درس و تحصيل را براي شركت در فعاليتهاي انقلابي و سپس حضور در جبهههاي جنگ رها كرد، فرماندهي كه فرمانداري شهر پاوه و حضور در ميادين نبرد را توأمان در پرونده كاري خود داشت، فرمانده سپاه استان كردستان كه حضور در مناطق عملياتي را بر ستاد نشيني ترجيح داده و عاقبت در كسوت فرماندهي تيپ عملياتي ويژه شهدا به شهادت رسيد، جلوههايي از زندگيجهادي شهيد ناصر كاظمي است كه در ايام سالروز شهادت او در ششم شهريورماه ۱۳۶۱ در گفتوگو با برادر و همرزمش مجيد كاظمي، طرح كرده و به گوشههايي از آنها پرداختهايم.
غالباً سخن از يك مجاهد شهيد را از مقطع حضور او در ميادين نبرد آغاز ميكنند، اما اگر بتوان شكلگيري شخصيت يك مجاهد را در دوران كودكي و نوجواني او جستوجو كرد، مايلم معرفي اين شهيد را از همين دوران آغاز كنيد. شهيد ناصر كاظمي فرزند دوم خانواده بود كه در سال ۱۳۳۵ در تهران به دنيا آمد. حدوداً ۱۰ سالي از من بزرگتر بود و اولين فرزند ذكور خانواده به شمار ميآمد. تا آنجايي كه به خاطر دارم، ناصر جوان ورزشكاري بود كه درس و تحصيل را توأمان دنبال ميكرد. به خاطر همين روحيه ورزشكاري هم بود كه در سال ۵۵ در رشته تربيت بدني در دانشگاه مشغول تحصيل شد. در همين دوران چنان در رشته ورزشي فوتبال پيشرفت كرد كه در باشگاه ايرانا به عنوان يك تيم دسته اولي باشگاههاي تهران بازي ميكرد و همدورهاي ورزشكاراني چون بهتاش فريبا بهشمار ميرفت. برادرم شخصيت تك بعدي نداشت و در كنار درس و ورزش به امور سياسي و اجتماعي هم توجه نشان ميداد. از آنجايي كه در خانوادهاي مذهبي تربيت شده بود، در دوران دانشجويي به مبارزه با رژيم طاغوت روي آورد. اواخر سال ۵۶ هم وقتي كه كشتيگيران امريكايي به ايران آمدند، در اعتراض به حمايتهاي ايالات متحده از حكومت پهلوي به همراه دوستانشان پرچم امريكا را آتش زدند كه منجر به دستگير و زنداني شدنش هم شد. ناصر در همان دوران دانشجويي در مدارس جنوب شهر به عنوان دبير تربيت بدني تدريس ميكرد و چون نسبت به بچههاي اين مناطق احساس مسئوليت داشت علاوه بر تربيت بدني سعي ميكرد فراتر از وظيفه خود، آنها را از نظر درسي تقويت كند. انقلاب كه پيروز شد تقريباً چند واحد درسي مانده بود تا ايشان درسش را تمام كند اما آنقدر درگير مسائل انقلاب و سپس جنگ شد كه تا زمان شهادت فرصت نكرد مدركش را اخذ كند.
ظاهراً شهيد كاظمي اولين فرماندار شهر پاوه پس از پاكسازي اوليه آن از وجود ضدانقلاب بودند؛ چطور شد كه عهدهدار اين مسئوليت شدند؟ شهيد كاظمي در سال ۵۹ فرماندار پاوه شد، در حالي كه از سال ۵۸ وارد سپاه شده بود. مدتي را هم در زابل و سپس در خرمشهر خدمت كرد و پس از پاكسازي پاوه از لوث ضد انقلاب به عنوان اولين فرماندار به اين شهر رفت. البته حضور ايشان به عنوان يك فرماندار از طرحهاي شهيد بروجردي بود كه از برادرم خواسته بودند در ظاهر به عنوان يك فرد غيرنظامي، فرمانداري اين شهر را برعهده بگيرند. به همين خاطر براي مدتي شهيد كاظمي حتي براي خيلي از بچههاي انقلابي اين شهر شخصيتي ناشناس به شمار ميآمد و از آنجايي كه با شكل و شمايل خاصي به شهر رفته بود برخي گمان كرده بودند ايشان با عقايد مليگراها همراهي دارد. مسلماً اگر برادرم به عنوان يك سپاهي به شهر ميرفت با توجه به شرايط خاص آن زمان پاوه، احتمال اينكه ضد انقلاب از حضور يك نظامي در مسند فرمانداري استفاده تبليغاتي بكنند زياد بود. به هرحال جريان حضور ايشان به عنوان فرماندار پاوه و همچنين فرمانده سپاه اين شهر از اينجا رقم خورد. البته كمي بعد با حضور شهيد در عملياتهاي نظامي مشخص ميشود كه سپاهي هستند و ضد انقلاب كه غافلگير شده بود اعلاميههايي را عليهشان منتشر ميكنند كه برادرم يكي از آنها را در زمان حياتش به من نشان داده بود.
گويا شما هم همراه ايشان در منطقه بوديد، اگر اشتباه نكنم آن زمان نوجوان كم سن و سالي بوديد، چطور شد كه شهيد كاظمي شما را هم همراه خودش برده بود؟ برادرم براي اينكه كارها پيش بروند هر كس را كه فكر ميكرد ميتواند گوشهاي از مشكلات مردم منطقه را حل كند با خودش به آنجا ميبرد. مثلاً خواهر بزرگترمان كه آن زمان او هم دانشجو بود و به اصطلاح سواد تدريس داشت را با خودش به پاوه برد. خواهرم در مدارس اين شهر تدريس ميكرد و در آموزش و پرورش پاوه هم فعاليت داشت. خطه كردستان در آن زمان خيلي امن نبود، ولي شهيد كاظمي نسبت به آن مردم احساس مسئوليت داشت و هميشه هم ميگفت كه حساب مردم با ضد انقلاب جداست. به همين خاطر در مقاطع مختلفي علاوه بر خواهرم، برادر ديگرمان پرويز، برادر خانمش و خلاصه نزديكانش را تشويق ميكرد تا براي خدمت به مردم محروم آن منطقه و همچنين مقابله با دشمنان به آنجا بروند. من هم وقتي كه كمي بزرگتر شدم در مردادماه ۱۳۶۱ همراه او به مناطق عملياتي رفتم. يعني كمتر از يك ماه قبل از شهادتش. حتي تا نيم ساعت قبل از مجروح شدن و سپس شهادت ناصر كنار برادرم بودم.
چه تفاوتي بين مسئولي چون برادر شما كه اعضاي خانوادهاش را براي پيشبرد اهداف نظام اسلامي به دل خطر ميبرد با برخي از مسئولان كه سعي ميكنند از موقعيت خود براي مقاصد شخصي استفاده كنند، وجود دارد؟ اصلاً مسئولاني مثل شهيد كاظمي يا امثال بروجرديها و چمرانها چه خصوصياتي داشتند؟ دوست دارم اين سؤال را با نگاهي به خصوصيات شهيد كاظمي پاسخ بدهم. به نظر من يكي از بارزترين خصوصيات اين افراد با مردم بودنشان است. ناصر هيچ وقت خودش را از مردم جدا نميدانست. درعين حال كه به وضعيت پاوه به عنوان يك فرماندار ميرسيد، خطشكن هم بود و در عملياتهاي نظامي شركت ميكرد. همان زمان از دوستان شنيده بودم وقتي شهيد رجايي به پاوه سفر كرده بود، سراغ فرماندار را گرفته و پاسخ شنيده بود ايشان در عمليات هستند. شهيد رجايي هم گفته بود افتخار ماست كه مسئولان جمهوري اسلامي اينطور خدمت ميكنند. همان طور كه اشاره كردم بارها خودم از زبان برادرم شنيدم كه ميگفت حساب مردم كرد از ضد انقلاب جداست. حتي به خانواده ضد انقلاب هم كمك ميكرد، يادم ميآيد يكبار در سقز عدهاي از اسراي ضد انقلاب را در مقر سپاه نگهداري ميكرديم، عدهاي از خانوادههاي آنها در بيرون مقر تجمع كرده بودند تا با اسرايشان ديدار كنند، هواي خيلي گرمي بود. هنگامي كه شهيد كاظمي از راه رسيد به ما اعتراض كرد كه چرا آن مردم را در اين هواي گرم بيرون نگه داشتهايم. بعد خودش يك شلنگ به شير آب داخل حياط وصل كرد و گفت حداقل كه ميتوانستيد به آنها آب بدهيد. ببينيد اين رفتار يك مسئول با مردمي است كه فرزندان يا پدرانشان به روي ما اسلحه كشيده بودند، آن وقت شما اين نوع ديد را با نگاه برخي از مسئولان مقايسه كنيد. شهيد كاظمي نه تنها از سمت خود سوء استفاده نميكرد، بلكه همان طور كه گفتم هر كدام از اعضاي خانوادهاش را براي خدمت به نظام اسلامي به منطقه برد و هيچ فرقي هم بين ما و ساير نيروها قائل نميشد.
شهيد كاظمي در مقطعي فرمانداري پاوه را عهدهدار شده بود كه اين شهر در وضعيت جنگي قرار داشت، ايشان با چه ابزاري قصد داشت كه به امور شهري و حتي نظامي اين شهر بپردازد؟ بحث ابزار را به اين خاطر پيش كشيدم كه هم اكنون از برخي مسئولان ميشنويم كه خدمت خود را منوط به داشتن ابزارهاي كافي ميكنند.
خب كسي كه بخواهد براي رضاي خدا و خدمت به مردم كار كند اين خدمت را محدود به داشتن يا نداشتن ابزار نميكند. شهيد كاظمي هم با چنين ديدي اين مسئوليت را قبول كرده بود. از نحوه رفتنشان به اين شهر گرفته تا شركت توأمان در عملياتهاي نظامي و خدمات عمراني شهري همگي را با توكل برخدا و اطمينان به خود مردم آن منطقه انجام ميدادند. خود شهيد برايم تعريف كرد كه وقتي حكم فرمانداري را گرفته و به پاوه رفته بود، ضد انقلاب در جاده جلويش را گرفته بوده و پرسيده بودند براي چه كاري قصد رفتن به شهر را دارد. ايشان هم گفته بود من فرماندارم. آنها نگاهي به سر و وضع و تنهايي ناصر انداخته بودند و فكر كرده بودند او از نظر ذهني مشكل دارد كه ميگويد فرماندار شهر است و رهايش كرده بودند! ميخواهم بگويم ايشان با دست خالي و يكه و تنها به انبوه مشكلات شهر جنگزدهاي چون پاوه فرو رفته بودند و بدون آنكه ابزارهاي لازم را داشته باشند، با ايمان به هدفي كه داشتند، توانستند از پس مشكلات برآيند. شهيد كاظمي با اطميناني كه به عامه مردم كرد داشتند، اعتماد و احترام آنها راجلب كرده و از نيروي خود اين مردم براي رفع مشكلات استفاده ميكردند. به جرأت ميتوان گفت ايشان نه فرماندار شهر كه فرماندار قلوب مردم پاوه بود. خواهر بزرگم كه همراه ايشان مدتي در پاوه بود تعريف ميكرد وقتي يكبار ناصر مجروح ميشود، مردم شهر براي سلامتياش نذر و نياز ميكنند و حتي براي عيادتش از محصولات كشاورزي خود مثل مرغ و شير و پنير و. . . ميآورند و جلوي بيمارستان تجمع ميكنند.
از همرزميتان با شهيد كاظمي هم بگوييد، چطور شد كه به منطقه رفتيد؟ اينكه گفتيد فرقي بين افراد خانوادهاش با ساير نيروها قائل نبود چه مصداقهايي دارد؟ من از همان زمستان سال ۵۹ كه شهيد كاظمي فرماندار پاوه شد دوست داشتم همراهياش كنم. اما آن زمان ۱۴ سال داشتم و شهيد صلاح نميديد همراهش بروم. البته يكبار به اتفاق خانواده براي ديدار ايشان به پاوه رفتيم. جالب است گفتهاي از ايشان را نقل كنم كه يكي از مصداقهاي عدالت محوريشان به شمار ميرود. وقتي ما به پاوه رسيديم ناصر به ما گفت سعي كنيد به مناطق ناامن نرويد كه اگر اتفاقي برايتان افتاد و به عنوان مثال گروگانتان گرفتند، من هيچ معاوضهاي برسر خانوادهام انجام نخواهم داد! اين حرفش به خوبي نشان ميدهد كه هيچ فرقي بين نزديكان و ساير افراد قائل نميشد. به هرحال در ۱۷ مرداد سال ۶۱ يعني ۲۰ روز قبل از شهادتش بالاخره راضي شد كه مرا همراه خودش ببرد. يادم است وقتي آن روز به خانهمان آمد صدا زد شهيد كاظمي آماده رفتني؟ با اصطلاحي كه به كار برد مادرمان گفت چرا اينطور ميگويي و دلم را آشوب كردي. ما پس از خداحافظي با خانواده به منطقه رفتيم و در آنجا من ابتدا به عنوان بيسيم چي مشغول به خدمت شدم. در عملياتها نيز افتخار همراهي ايشان و بزرگاني چون شهيد كاوه را به عنوان بيسيمچيكسب كردهام. اينكه گفتيد فرقي بين ما و ديگران قائل نبود علاوه بر مثالي كه زدم مصداق ديگري دارد كه يكي از آنها در همان بدو ورودمان به منطقه رخ داد. در سنندج مقري بود كه تعدادي لباس براي رزمندگان تازه وارد آوردند. وقتي من يكي از آن لباسها را برداشتم، شهيد كاظمي آن را از من گرفت و گفت هروقت به ديگران لباس رسيد و كم نيامد تو هم يكي از اين لباسها را بردار. يعني حتي ديگر رزمندهها را به خود و خانوادهاش ارجحيت ميداد.
نحوه شهادتشان چطور بود؟ همان طور كه گفتيد شما خودتان هم تا لحظاتي قبل از شهادت همراهشان بوديد. شهيد كاظمي در سال ۱۳۶۰ به فرماندهي سپاه استان كردستان نائل آمد، اما روحيهاش اجازه نميداد ستادنشين شود لذا با اصرار از شهيد بروجردي خواسته بود اجازه بدهد ايشان همچنان در امور عملياتي شركت كند. شهيد بروجردي هم تنها به اين شرط حاضر شد كه برادرم در كنار كارهاي عملياتي فرماندهي سپاه كردستان را عهدهدار باشد. لذا شهيد كاظمي اقدام به تأسيس تيپ ويژه شهدا كرد كه بعدها تبديل به لشكر شد. تز تشكيل اين تيپ هم اين بود كه يك نيروي چابك و عملياتي براي ضربه زدن به ضد انقلاب آن هم در شرايط جغرافياي خاص اقليم كردستان به وجود آيد. به هرحال با تأسيس اين تيپ برادرم به همراه شهدايي چون گنجي زاده به عنوان معاون تيپ، محمود كاوه به عنوان معاون عمليات تيپ، قمي به عنوان فرمانده يكي از گردانها، مقدم به عنوان مسئول مخابرات تيپ و... بلاي جان ضدانقلاب و دشمن متجاوز بعثي شدند. در اولين روزهاي شهريور سال ۶۱ هم اين تيپ در يك اقدام متهورانه مسئوليت پاكسازي جاده سردشت به پيرانشهر را برعهده گرفت. عملياتي كه در آن مقطع زماني كاري محال به نظر ميرسيد. من هم روز ششم شهريور به عنوان بيسيمچي شهيد كاوه در اين عمليات حضور داشتم. آن روز من صبح را با شهيد كاوه بودم. ظهر در كنار برادرم و عصر در كنار شهيد مقدم. حتي شاهد شهادت مقدم به عنوان مسئول مخابرات تيپ بودم كه خيلي رويم اثر گذاشت. وقتي ديدم ايشان شهيد شدند خيلي گريه كردم. برادرم آمد گفت چرا گريه ميكني؟ گفتم برادر مقدم شهيد شده. ناصر هم بدون اينكه خم به ابرو بياورد محكم گفت خيلي خوب اينكه گريه ندارد. خودت را جمع و جور كن و برو به كارت برس! بعد حوالي ساعت هشت شب بود كه از ما خواست به پيرانشهر برگرديم. خودش هم همراه شهيد كاوه در منطقه ماند. بعد از آن از شهيد كاوه خواسته بود به شهر برود و هماهنگي توپخانه خودي را برعهده بگيرد. كاوه گفته بود بهتر است خودش برود و به اصرار برادرم را راهي كرده بود. اما در راه به كمين ضد انقلاب برخورد كرده و گلولهاي از پشت سر به ايشان خورده بود. اين اتفاق تقريباً نيم ساعت پس از جدايي ما افتاد. حادثهاي كه منجر به مجروحيت چند ساعته ايشان شد و نهايتاً شهادتش در حوالي ساعت ۲۲ شامگاه ۶ شهريور ۱۳۶۱ رقم خورد.
و سخن پاياني. دوست دارم حرف آخر را به خاطرهاي از پسر شهيد اختصاص بدهم. ناصر در اسفند سال ۶۰ ازدواج كرد و حاصل آن فرزند پسري به نام عليرضا است كه شش ماه پس از شهادتش به دنيا آمد. سال ۷۵ كه براي بزرگداشت شهيد كاظمي به كردستان رفته بوديم، يك شخص كردي آمد و گفت ميخواهد حرفي را به فرزند شهيد بگويد. او گفت وقتي كه ۱۰ ساله بوده، تعدادي ضد انقلاب در روستايشان پناه گرفته بودند. رزمندگان نيز روستا را به محاصره درآورده و خروج ضد انقلاب را انتظار ميكشيدند. در اين اثنا مادر آن شخص از او ميخواهد به پاوه برود و برايشان آذوقه تهيه كند. اما وقتي او از روستا خارج ميشود يكي از نيروهاي خودي جلويش را ميگيرد و ميگويد تو ميخواهي براي ضد انقلاب آذوقه ببري. در اين حال بودند كه شهيد كاظمي از راه ميرسد و علت بگومگو را جويا ميشود. وقتي آن پسر بچه ۱۰ ساله از نبود غذايشان ميگويد، برادرم دست به جيبش ميكند و با دادن يك اسكناس ۵۰ توماني به او ميگويد به شهر برو و هرچه ميخواهي براي خانواده تهيه كن. آن مرد كرد پس از تعريف اين خاطره در حالي كه اشك در چشمانش حلقه بسته بود به ما گفت شهيد كاظمي از معدود مسئولاني است كه ديدم اين طور نگران حال مردم است و به واقع كمر همت براي خدمت به آنها بسته بود.