کد خبر: 479754
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ - ۲۰:۰۴
گفتگوي «جوان» با عبدالرحيم بادروج برادر سردار سرتيپ شهيدحاج عبدالحميد بادروج
 او با حضور هميشگي خود در جبهه‌هاي نبرد تصوير بلند و خستگي ناپذيري را براي همرزمان خود بر جاي گذاشت تا رهروان راهش، دلاوري وگستاخي‌اش را اسوه گيرند و بر قدرت‌هاي دروغين يورش برند. روح حاج عبدالحميد با دروج آخرين فصل از زندگي‌اش را در مكه مكرمه در جوار انبوه ارواح پاك اولياءالله گذراند و با اهداي خون خويش در حريم حرم امن خدا چهره ددمنش اسلاميان دروغين را رسوا كرد.» و خداوند متعال در آيه ۱۰۰ سوره نساء مي‌فرمايد: «ومن يخرج من بيته مهاجرا الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله» هر كس به عنوان مهاجر به سوي خداوند و رسولش هجرت كند و سپس مرگش فرا رسد، پاداش او بر خداست»
براي آشنايي با رشادت‌هاي اين رزمنده جسور و مدافع جمعه خونين مكه با برادرش عبدالرحيم بادروج به گفت‌وگو نشسته‌ايم تا با زندگي و شهادت پاسدار شهيد عبدالحميد بادروج آشنا شويم، خواندنش خالي از لطف نيست.

نان حلال با دستان پينه بسته پدر
حاج‌عبدالحميد‌‌بادروج‌ اول بهمن۱۳۳۵در دارالمومنين دزفول متولد شد. عبدالحميد در يك خانواده مذهبي و متدين رشد كرد. ايشان اولين فرزند خانواده بود، براي همين بسيار مورد توجه قرار داشت. عبدالحميد دوران طفوليت وكودكي‌اش را در دامن مادري مهربان و پدري دلسوز گذراند. ما دو برادر و پنج خواهر بوديم. والدين‌مان در تربيت ما بسيارهمت كرده و توجه مي‌نمودند. شغل پدرم بنايي و كارگري بود و با عرق جبين و دست‌هاي پينه بسته‌اش براي‌مان بسيار زحمت مي‌كشيد. پدرم با اذان صبح از خانه خارج مي‌شد و با غروب آفتاب از كارش دست مي‌كشيد. نان حلال وكسب روزي از راه درست را از چنين والديني آموخته‌ايم. عبدالحميد دوران دبستان و متوسطه را با موفقيت سپري كرد. شاگرد زرنگ و باهوشي هم بود. اما دوران دبيرستان برادرم مصادف شد با آغاز حركت‌هاي مردمي، دوران انقلاب و تظاهرات و راهپيمايي‌هايي كه عليه شاه معدوم انجام مي‌گرفت. برادرم با جوش و خروشي خاص و از طرق مختلف عليه شاه معدوم فعاليتش را آغاز كرده بود

. ادامه اين فعاليت‌ها و اعتراضاتش به آنجا رسيد كه بعد از اينكه مسئولان دبيرستان از اقدامات او مطلع شدند او را از مدرسه اخراج كردند. اما بعد از مدتي دوباره به مدرسه برگشت و ادامه تحصيل داد. خانواده هم مخالفتي با فعاليت‌هاي انقلابي‌اش نداشتند. فقط پدر سفارش مي‌كردند كه مراقب باشد تا خطري متوجه ايشان نشود. اما عبدالحميد پدر را توجيه مي‌كردند كه: «من براي اين كار ساخته شده‌ام، خدا اين قوه و نيرو را در من قرار داده تا در اين مسير فعاليت نمايم.» من هم هميشه همراه برادر بودم و در كنار ايشان فعاليت‌هاي مذهبي انجام مي‌دادم. رابطه بسيار خوبي هم با من داشتند. عبدالحميد قبل از هر چيزي دوستم بود تا برادرم. بيشترين و نزديك‌ترين ارتباط را در خانواده من با ايشان داشتم. در رساندن اطلاعيه‌هاي حضرت امام خميني (ره) و بردن نوارها و تحويل به دوستانش كمك مي‌كردم و آنها را در قالب عروسك و اسباب بازي به دست همرزمان و دوستانش مي‌رساندم. 

جانشيني شايسته براي لشكر ۷ وليعصر
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي عبدالحميد وارد كميته انقلاب اسلامي شد و در آنجا استخدام و فعاليت خود را آغاز كرد. بعد از تشكيل سپاه پاسداران به فرمان امام‌خميني (ره) به شكل رسمي وارد سپاه شد. ايشان و دوتن از دوستانش جزو اولين نفراتي بودند كه دوره فرماندهي را در پادگان سعدآباد تهران گذراندند. بعد از پايان دوره، به سمت معاونت سپاه دزفول منصوب شد. بعد از مدتي از حضور و فعاليت‌هاي گسترده و ‌ثمربخش برادرم و توان بالا در فرماندهي كارش بسيار مورد توجه مسئولان قرارگرفت، براي همين در اوايل جنگ كه عراق حمله كرد، مسئوليت دفاع از خود شهر دزفول به عبدالحميد سپرده شد. بعد از مدتي مسئول زندان اهواز شد و براي مدتي ديگر هم مسئوليت سپاه انديمشك را به ايشان دادند. بعد از مدتي هم بنا به نياز لشكر ۷ وليعصر (عج)به آنها ملحق شد وسرانجام به سمت جانشيني لشكر ۷ وليعصر منصوب شد. عبدالحميد تمام مدت زمان حضورش در جنگ را در لشكر ۷ وليعصر گذراند. من هم در آن دوران در جبهه بودم، يادم هست در عمليات خيبر كه ايشان جانشين لشكر ۷وليعصر (عج) بودند من به عنوان پيك لشكر بودم و با موتور خبر‌ها را به مناطق مورد نظر مي‌رساندم. 

خدا هنوز مهر تأييدش را نزده است
طي مدت زماني كه در جبهه بودند يعني از اول جنگ، چندباري هم مجروح شدند. در همين عمليات خيبر هم از ناحيه سر دچار مجروحيت شده بود كه با سر باند پيچي شده براي آخرين بار قبل از سفر به مكه معظمه، جهت بازديد از جبهه‌هاي غرب براي بررسي وضعيت و تعيين منطقه جديد براي لشكر و اجراي عمليات، همراه سردار رئوفي، محسن رضائي، غلامعلي رشيد رفتند. بنا به موقعيت آن زمان در جبهه و حملات شيميايي دشمن، عبدالحميد بادگير به تن داشت. بعدها آقاي فضيلت كه برادرم را دربازديد از مناطق همراه مي‌كرد، برايم تعريف كرد كه: «وقتي مشغول بازديد بوديم دشمن خمپاره‌اي را شليك كرد و تركش خمپاره به عبدالحميد اصابت كرد اما خوشبختانه جراحتش خيلي شديد نبود، به من گفت: «خداوند مي‌خواهد يك چيزي به من بدهد، اما آن را نگه داشته است، مهر تأييدش را هنوز نزده است.» گفتم: «يعني چه؟! چيزي قرار است به تو بدهد؟» گفت: «اشاره كرده، آماده باش آن را هم زده، اما نمي‌دانم كجا وكي مي‌خواهد بدهد؟!» براي مداوا به دزفول رفت. با همان جراحت و نشان جانبازي رفت و ساك‌هايش را هم تحويل داد. همسرش مي‌گفت: «اواخر سال ۱۳۶۶از ايشان خواسته شد كه به مكه برود. قبل‌تر هم خواسته بودند تا به سوريه برود، اما نپذيرفته وگفته بود ان‌شاءالله با خانواده مي‌روم. اما درباره سفر مكه بسيار مشتاقانه پذيرفته بود. به من گفت: «گفته‌اند بايد بروم.» همان لحظه تصوير شهدا مقابل چشمانم آمد، آرام گرفتم. حرفي نزدم. فقط نمي‌دانستم چرا در آن لحظه تصوير شهدا به چشمانم آمد كه بعد از شهادتش متوجه شدم خدا خواسته بود تا يك آمادگي به من بدهد.» من در تهران در جلسه توجيهي حجاج همراهش بودم. هنگام رفتنش كنار اتوبوس با هم خداحافظي كرديم. او خانواده‌اش را به من سپرد و سفارش بچه‌ها را كرد. درباره مراسم و مواردي كه در برگشت از مكه بايد مهيا شود هم، توضيحاتي را به من داد. همه چيز را از قبل آماده كرده بود براي وليمه مهماني. 

من حالت غريبي داشتم نمي‌دانستم كه چه شده، حال غريبي بود. همه خوشحال بودند و من اما نگاهي ديگر و حسي ديگر داشتم. او در وصيتنامه‌اش خيلي اميدوارانه با خداي خود صحبت كرده بود. «بارخدايا تو را شكر و سپاس مي‌گويم كه بار ديگر لطف و رحمتت شامل حالم شد و توفيق زيارت خانه‌ات را به من عطا فرمودي. اميدوارم كه بتوانم از اين سفر كه بي‌شباهت به سفر آخرت نيست، توشه‌اي بردارم كه سفري است بس عظيم.» 

لبيك با لباس خونين احرام
روز شهادت حاج عبدالحميد با شروع مراسم برائت از مشركين در ساعت ۴ بعد از ظهر روز ۶ مرداد ماه ۱۳۶۶رقم خورد. عبدالحميد يكي از افردي بود كه مسئوليت انتظامات اين راهپيمايي را بر عهده داشت تا اگر مشكلي براي عزيزان حجاج پيش بيايد به عنوان انتظامات و نماينده كاروان به ايشان مراجعه نمايند. او بازوبند انتظامات را از دستش خارج مي‌كند و مي‌گويد: «امروز مي‌خواهم آزاد باشم »مسئوليت انتظامات قسمت جلويي صف تظاهرات‌كنندگان كه اغلب جانبازان ويلچري و زنان بودند به عبدالحميد سپرده شده بود. حدود ساعت ۶ بعد ازظهر، پس از سخنان نماينده امام، تظاهركنندگان آرام به كار خود پايان دادند. بلندگوها خاموش و مردم به شعارهاي خود خاتمه داده و پلاكاردها جمع مي‌شود و زائران به طرف اسكان‌هاي خودراهي مي‌شوند. در همين وضعيت رژيم آل سعود به حجاج يورش مي‌آورد. همه اين اتفاقات را دوست و همراه برادرم سرگرد بهرامي كه به عنوان شهيد داخل يك پتو روي زمين افتاده بود و همه ماجرا را ديده بود برايمان تعريف كرد؛ او گفت: «عبدالحميد هم كه در صف جلويي بود با چند تن از رژيميان آل سعود درگير شده و با فرياد الله‌اكبر از جانبازان ويلچري و زنان دفاع مي‌كرد. محلي كه ما بوديم درست زير پل «حجون» نزديكي قبرستان ابي طالب بود. نيروهاي عربستاني با آمادگي قبلي از تمام تجهيزات استفاده مي‌كردند. شرطه‌هاي آل‌سعود چندين بار به سمت عبدالحميد حمله مي‌كنند كه با مقاومت ايشان روبه‌رو مي‌شوند. عبدالحميد آنها را هل داده و همه‌شان نقش زمين شدند. دو نفر ديگر آمدند سراغش، سر هر دو را گرفت و چنان سرهايشان را به هم كوبيد كه هردو نقش زمين شده بودند. ايشان مردانه جنگيد و از زنان و جانبازان مظلوم دفاع مي‌كرد. شرطه‌ها اين بار هفت نفري دور او حلقه زدند با آنها هم درگير شده و با فرياد‌هاي الله‌اكبر از پس آنها برآمده بود.
 
شرطه‌ها كه با آن همه تجهيزات ديگر توان مقابله با عبدالحميد را نداشتند، از بالاي پل وسايل بلوكي، آهن و فولاد بر سرش ريخته و ابتدا او را زمينگير كرده و با باتوم‌هايشان به جان و سر عبدالحميد تاختند. او ديگر حركتي نمي‌كرد. زماني كه براي جمع‌آوري پيكر شهدا آمدند همه را پشت يك وانت ريخته تا ببرند. آنجا هم عبدالحميد با هر چه در توان داشت تلاش كرد كه از وانت خارج شود كه شرطه‌ها درب وانت را چنان روي دستانش بستند كه به شدت مجروح شد. سرانجام ايشان در ۳۱‌سالگي در كنار خانه خدا حاجي شد و بهاي حج باعظمتش را با خون غيرت و شرفش پرداخت. او در مسير و در پشت وانت به شهادت مي‌رسد. در اين فاجعه بيش از ۵۰۰ تن از حجاج بي‌دفاع ايراني و غير ايراني با لباس خونين احرام به نداي ربناي پروردگارشان لبيك گفتند و حدود ۷۰۰ تن از زائران زخمي شدند. 

حاج عبدالحميد پدر معنوي لشكر ۷ وليعصر (عج)
نهم مرداد سال ۱۳۶۶، در راهپيمايي زائران براي برائت از مشركين، حوادث زيادي رخ داد كه تلويزيون و راديو هم درباره‌اش صحبت كرده و تصاويري از شهادت و مجروحيت بسياري از زائران نشان داد. من در آن زمان در تهران در حال اتمام تحصيلات كارآموزي خود در رشته صنايع موشكي سپاه بودم. من هم از طريق رسانه‌ها شنيدم و شروع به پيگيري كردم. دوستان و همراهان حاج عبدالحميد هم با منازل خود تماسي نداشتند، تا خبري از آنها درباره شهادت برادرم منتشر نشود. اوضاع بسيار ناجور بود. براي همين پيكر برادرم را به بيمارستان منتقل كرده بودند. ما يك هفته‌اي از شهادت ايشان بي‌اطلاع بوديم. بعد از يك هفته مطلع شدم كه برادرم به شهادت رسيده است. فشار رواني زيادي روي من بود. 

نمي‌توانستم خانواده را از اين وضعيت مطلع نمايم، خواهرانم در چهره نگرانم احوالات عبدالحميد را جست‌وجو مي‌كردند. من هم جواب درستي به آنها نمي‌دادم. تمام سعي من اين بود كه راهي پيدا كنم تا خبر شهادت را بدهم، اما نمي‌دانستم بايد چه كنم. در خلوت‌ خودم گريه مي‌كردم، اما نمي‌دانستم كه پدرم هم در جريان شهادت عبدالحميد قرار دارد. پدرم در صف نانوايي از مردم شنيده بود كه عبدالحميد شهيد شده است. تا رسيدن پيكر شهيد او هم مانند من لحظات سختي را سپري كرده بود. تا اينكه راديو اسامي شهدا و مفقودين را اعلام كرد. من راديو را هم از خانه خارج كرده بودم اما همسايه‌ها و اقوام كه نام برادرم را شنيده بودند با خانواده تماس گرفته و پرس‌وجو كرده بودند، اينطور بود كه خانواده متوجه شهادت حاج عبدالحميد شد. 

يك هفته بعد هم پيكر او از عربستان به تهران منتقل شد و بعد هم پيكر شهيد را به دزفول آورديم. مراسم تشييع پيكر با حضور همه مردم و همرزمانش و همه دوستان و همراهان هيئتي‌اش برگزار شد. فرماندهان و همرزمان شهيد گويي كه چيزي را گم كرده باشند. آنها مي‌گفتند عبدالحميد با دقت به مسائل و مشكلاتشان گوش كرده و با آرامش و درايت به آن رسيدگي مي‌كرد. آنها معتقد بودند كه حاج عبدالحميد پدر معنوي لشكر ۷ وليعصر (عج) بود و در مراسم تشييع پيكرش چنان رفتار مي‌كردند كه گويي پدري را از دست داده‌اند. 

كشتار در حرم امن خدا
ديد سياسي مردم ايران نسبت به ديگر كشور‌ها پخته‌تر و بالاتر است. وقتي كه مي‌بينيم ناو امريكايي هواپيماي كشورمان را مور اصابت قرار مي‌دهد و عده‌اي مردم بي‌دفاع، مظلوم و از همه جا بي‌خبر را به شهادت مي‌رسانند و براي اين عمل زشت و كينه توزانه‌شان خوشحال مي‌شوند و به اين كارشان افتخار مي‌كنند، چقدر فكر و عمل‌شان حقير انگيز است. اين كار غير انساني برايشان بسيار مهم است و اما در مقابل ما فقط ناچيزي‌شان را مي‌بينيم. اتفاق جمعه خونين مكه هم به همين شكل بود، آنها در مكه مكرمه كه حرم امن خداست عده‌اي از حجاج ما را كه در حال انجام مراسم برائت از مشركين هستند و هيچ وسيله دفاعي براي خودشان به همراه ندارند، مورد آزار و كشتار قرار مي‌دهند. همه اين اتفاقات در جايي رخ مي‌دهد كه جنگ در آن حرام است و آنها نمي‌توانند با خود سلاح و فلزي را ببرند. بعد آل سعود مي‌آيد در اوج حقارت و فرصت‌طلبي‌اش تمام زائران حرم را به خاك و خون مي‌كشد. 

عربستان بدون حمايت اربابانش، هيچ است
از كشورهايي نظير عربستان كه با استكبار جهاني چون امريكا، اسرائيل و غرب عجين شده‌اند، انتظاري جز اين نمي‌رود. عربستاني كه بدون وجود امريكا زنده نيست و نمي‌تواند در منطقه حرفي براي گفتن داشته باشد. عربستان و آل سعود با همه كشورهاي استكباري زد و بندهايي دارند. اين كشور بدون حمايت امريكا و اربابانش هيچ است. آنها تلاش مي‌كنند با همه توان به ما ضربه بزنند اين حضور در برائت سال ۱۳۶۶ را هم مغتنم مي‌شمارند و نقشه‌شان را كه با برنامه‌ريزي از پيش تعيين شده انجام داده‌اند، اجرايي مي‌كنند. بعدها از هر فرصتي براي ضربه زدن به كشورمان بهره مي‌برند. در اقتصاد وارد شده و تمام تلاششان اين است كه به ما از لحاظ اقتصادي ضربه بزنند. از هر راهي سعي در نفوذ در منافع كشورمان دارند. اما فراموش كرده‌اند كه با خدا نمي‌توانند در بيفتند، خدا هست و توكل‌مان چه در دوران انقلاب و چه در دوران دفاع مقدس و پس از آن به خدا بوده است. شكست يا پيروزي در اهدافمان چندان مهم نيست. نكته حائز اهميت دفاع از كشور و رضايت خداوند و انجام وظيفه است. ما بايد وظيفه‌مان را به درستي انجام بدهيم باقي با خداست. در دوران دفاع مقدس هم همينطور بوده است و خداوند متعال هميشه ما و كشورمان را مورد عنايت خود قرار داده است. فرماندهان در زمان جنگ هم، زماني كه ازشهادت رزمنده‌ها ناراحت مي‌شدند و به عرض امام مي‌رساندند، ايشان مي‌گفتند: «شما وظيفه‌تان را انجام دهيد، پيروزي يا شكست فرقي نمي‌كند.» بايد با درايت كار كرد. 

الهي لا تكلني الا نفسي طرفه عيني ابداً
من و بسياري ديگر عقيده داشتيم كه شهادت حق عبدالحميد بود. همه شهدا عزيز هستند همه در راه دفاع از كشورشان به شهادت رسيدند، اما شهيد عبدالحميد در خانه خود دوست به شهادت رسيد و در جوار خانه خدا. پدرم تعريف مي‌كرد زماني كه عبدالحميد به دنيا آمده بود خواب ديده كه عبدالحميد سوار بر تختي و قاليچه‌اي در آسمان پرواز مي‌كند. پدر مي‌گفت:«حالا مي‌فهمم تعبير خوابم چه بوده است.» عبدالحميد عباس‌وار در مكه مبارزه كرد و به شهادت رسيد. در پيامي از وصيتنامه شهيد آمده است: «در زندگي دنيا فقط اميد به خداوند و رحمت او بود كه مرا نگه داشته بود، همه اينها خواهد گذشت. زمان‌ها و مكان‌ها و تنها يك چيز براي انسان مي‌ماند و آن هم عمل نيك مي‌باشد كه فقط اين است كه ذخيره مي‌شود و پس‌اندازي است براي آخرت و ديگر هيچ چيز در اين دنيا غير از عمل خير نيست كه به درد آخرت بخورد. الهي لا تكلني الا نفسي طرفه عيني ابداً.»


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار