محمدحسين جعفريان: «اگر شما توانستي جواني از سينماي ايران پيدا كني كه بتواند ۱۰ خط از شاهنامه را بيغلط بخواند ...» اين را آقاي «سجادهچي» در يك برنامه تلويزيوني گفت! باري با «ناصر فيض» و جمعي از دوستان شاعر، عازم سفري بوديم.
در سالن فرودگاه يكي از بازيگران مشهور سينماي ايران به تورمان خورد، بگذاريد صادقتر باشم! در اتاق سيگاريها همديگر را ملاقات كرديم! نميتوانم اين حس را پنهان كنم كه اغلب اصحاب قلم، لااقلي خودم و بسياري از دوستان اطرافم، تصورمان از هنرپيشههاي سينما، عدهاي آدم خجسته و خوشحال است كه دلشان به التفات مردم در انظار عمومي خوش است و اين عنايت معمول مردمي كه شامل همه هم ميشود، سبب شده خود را تافته جدا بافته بدانند، حال آنكه جز اين چيزي در چنته ندارند و اوج هنرشان اين است كه اداي بقيه را خوب درميآورند؛ چيزي شبيه فوتباليستها كه اگر توپ و زمين و رسانه را ازشان بگيري، چيزي از آنها باقي نميماند.
باري درست يا غلط اين تصور ما بود. با اين عزيز اما گپ كه زديم، آدم فاضل و ژرفي يافتيمش. پرسيديم: تو با اين فضل در سينما چه ميكني؟ كه درد دلش باز شد، تعبير قشنگي به كار برد كه اغلب اين جماعت هنربندند، يعني به هنر بند و آويزان شدهاند، نه هنرمند. لابد شما هم ديدهايد بازيگران مشهوري را كه نمايشگاه نقاشي و عكس ميگذارند، روزنامهنگاري ميكنند يا شعر و رمان مينويسند. به نظر ميرسد بيشتر اين تلاشها از آن رو است كه به قشر فرهيخته جامعه، بگويند ما آن چهره منقش بر پرده سينما نيستيم، يك هنرمند اصيليم و از هر انگشتمان هنري ميريزد، درد معاش است كه ما را به آن سالن تاريك كشانده، اين را آن بازيگر مشهور همسفر ما هم گفت.
چرا هنرپيشگان ما و به ويژه ستارهها و مشاهيرشان اينقدر از جايگاه اصلي خود گريزانند؟ نگاهي كه به نشريات زرد بيندازيم و نيز برخي برنامههاي زرد صدا و سيما، ميبينيم يك هنرپيشه ميآيد، ساعتها وقت مردم را ميگيرد و مهمترين سؤال مجريان اين است كه: چند سال داري؟ چه غذايي دوست داري؟ مجردي؟ چقدر درس خواندهاي و ... بعضي اموري كه عاديترين افراد نيز از آن برخوردارند يا اوجش اين است كه مجري ميپرسد: در فلان فيلم گفتي « خوشجيل» به جاي خوشگل. اين فكر از كجا نشأت گرفت؟ ... انگار طرف تفسير تازهاي بر فلسفه كانت داشته! خب مشاهده اين صحنهها سبب تحقير اهالي سينما از جانب روشنفكران و مخاطب خاص ميشود، لذا بديهي است هنرپيشهاي كه سرش به تنش بيارزد، از اين فضا متواري باشد.
از سوي ديگر سينماي ما در چند دهه گذشته، به هر دليل از معرفي يك ابرقهرمان كه آبرويي باشد براي اين قشر، ناتوان بوده است، حرف و حديثهاي بسياري هم پشت سر اين جماعت هست. خودشان هم چه در نشريات و چه در صدا و سيما، تنها ميآيند به هم ميپرند و هر كدام خود را عقل منفصل ميداند و خدا را بنده نيست، لذا باز همه چيز در حد همان سرگرمي صرف و تهي از تعقل باقي ميماند و هيچ كس آنها را جدي نميگيرد، حال آنكه سينما ظرفيتهاي شگفت و پنهاني براي الگوسازي و اصلاح جامعه دارد؛ چيزي كه ما بالكل آن را از ياد بردهايم. اميدوارم راهي براي استفاده از اين پتانسيل بالقوه بيابيم، آنروز ستارگان سينما از شغل خود شرمنده نخواهند بود، حتي فضلايشان!