کد خبر: 459982
تاریخ انتشار: ۰۲ اسفند ۱۳۹۰ - ۱۸:۰۶
خاطرات ناگفته اروند در گفت‌وگوي «جوان» با سر‌دار احمد سوداگر، چند روز قبل از عروج ـ بخش پاياني
سيد صادق حسني مقدم
۳۶ دليل ارتش براي غيرقابل عبور بودن رودخانه اروند چه بود؟

خود اينكه منطقه قابل عبور هست يا نه يك موضوع اساسي است.

(من نمي‌خواهم اسم دوستان را بياورم. اين اسم‌ها را منتشر مي‌كنيد، بيچاره‌مان مي‌كنيد، ما را از نان خوردن مي‌اندازيد).

اسم اشخاص را نگوييد. فقط چرايي غيرقابل عبور بودن منطقه را بگوييد.

برخي از سران سپاه كه در جنگ اثرگذار بودند، مخالف اين عمليات بودند. مي‌گفتند در كل پل‌هايي كه ما در ارتش داريم ۲۵۰ متر است. ما در عمليات بيت‌المقدس كه مي‌خواستيم روي كارون پل بزنيم مصيبت داشتيم، حالا مي‌خواهيم ۱۲۰۰ متر پل بزني؟ مشكل بعدي اين بود كه نيروها را چطور عبور دهيم. يك گردان، دو گردان مي‌توانند بروند اما چطور مي‌خواهيد اين همه گردان نيروي پيش‌بيني شده را عبور دهيم؟

رودخانه‌اي كه متأثر از ريزش‌هاي شمالي و مؤثر از جزر و مد جنوبي است. يك موقع جزر و مد غالب مي‌شود و جريان رودخانه به سمت شمال مي‌شود، يك موقع ديگر ريزش‌ها غالب مي‌شود و آب به سمت جنوب برمي‌گردد. در جنوب اضافه آب به دريا سرريز مي‌شود. دوباره در مد بعدي برمي‌گردد. در اين رفت و برگشت رودخانه مدام پر و خالي مي‌شود، يعني سطح آب دائم بالا و پايين مي‌شود. در سطح بالا، ساحل يكجاست، در سطح پايين يك‌جاي ديگر، يعني رودخانه دائم و كم‌عرض مي‌شود. در اين حالت پل را مي‌خواهيد كجا احداث كنيد، در قسمت پرعرض يا قسمت كم‌عرض؟ چون زير پل خالي مي‌شود.

موضوع دوم اينكه براي احداث پل سيم‌هايي داريم كه پل را مهار مي‌كند. پل را كه مهار مي‌كنيم جريان آب از طرف مخالف مي‌آيند و بر‌عكس مهار‌ ما، پل را بالا مي‌برد، همين طور ما فقط يك چهارم كل پل موجود يعني ۲۵۰ متر را مي‌توانيم مهار بند بزنيم، يعني ۵۰ متر اين طرف، ۵۰ متر آن طرف، در مجموع ۱۰۰ متر، نه ۱۲۰۰ متر عرض رو‌د‌خانه. 

مهم ترين موانع ايذايي ، طبيعي و انفجاري دشمن چه بود؟
ما مي‌دانستيم براي عبور از رودخانه و رسيدن به نقطه مقابل بايد از ۱۰۰ متر بالاتر وارد شويم و همراه جريان رود‌خانه به آن طرف رود‌خانه برسيم، اما ديگران اين را نمي‌دانستند، به همين دليل مدام دست و پا مي‌زنند اما نمي‌توانند به نقطه روبه‌رو برسند. در سال كلي از شناگران در رودخانه‌هاي عريض غرق مي‌شوند.

ما به نيرو‌هاي اطلاعات آموزش مي‌دهيم و ياد مي‌گيرند. حالا نيرو‌هاي عملياتي را چه كار كنيم؟ چطور به اين همه نيرو‌ آموزش دهيم؟

موضوع بعدي نيروهاي دشمن هستند كه آن طرف رود‌خانه ايستاده‌اند. آنها خورشيدي، سيم خار‌دار، ميدان مين و فوگاز درست كردند. تير‌بار‌هايي را در ساحل دور گذاشتند و به محض هوشياري تير تراش مي‌زنند. ۲۳ ميليمتري، تانك و نورافكن هم هست.

پس چطور يك آدمي كه يك اسلحه هم روي دوشش گذاشته و جلو مي‌آيد مي‌خواهد خط دشمن را بشكند؟

بنا‌براين اگر در مد كامل باشد بايد بيشترين عرض را برويد و اگر در جزر كامل باشد عرض كم است ولي از آخرين حد آب تا خط دشمن نزديك به ۲۰۰ متر گل و لاي است كه تا زانو در گل فرو مي‌رويم يعني يك نفر داخل گل و لاي ايستاده و مي‌خواهد بجنگد (آقاي خدادادي روابط عمومي سر‌دار سوداگر گفت: بله، من چون غواص بودم درك مي‌كنم. يك متر راه رفتن داخل گل و لاي به اندازه ۱۰ متر راه رفتن معمولي خستگي دارد.)

حالا مي‌خواهيم از ۲۰۰ متر گل و لاي بيرون بياييم و با دشمن هم بجنگيم. اسلحه و لباس‌ مان هم خيس است. بيرون كه بياييم تازه دوشگاه دشمن از رو‌به‌رو آماده پذيرايي از ماست.

از ناگفته‌هاي عمليات والفجر ۸ بگوييد.

يك خاطره مي‌گويم كه آن را در كتاب منتشر نشده‌ام نوشتم، ولي به كسي نگفتم. من اطلاعات قرا‌ر‌گاه بودم. هيچ‌كس نمي‌دانست كه نيرو‌ها را از كف يا از سطح يا از وسط رود‌خانه به آن طرف ببريم. براي عبور از كف رود‌خانه بايد كف رود‌خانه را بشناسيم، نيرو‌ها لباس غواص بپوشند و از كف رود‌خانه راه بروند و در ساحل دشمن بالا بيايند. ممكن است خنده‌دار باشد ولي يك راه‌حل است. يكي ديگر اينكه از سطح رود‌خانه برويم. مي‌دانيد كه سطح رود‌خانه گل و لاي است و كله‌ نيروها سياه رنگ است هركس ببيند مي‌گويد اين سياهي‌ها چيست كه در سطح آب شناور است؟ يكي، دو‌تا، سه تا و همين‌طور با نور‌افكن همه را مي‌بيند.

پيشنهاد ديگرعبور از سطح مياني رودخانه بود، اما آنجا باز حباب‌هاي آب مشكل ايجاد مي‌كرد، حتي بچه‌هاي لجستيك رفتند و كپسول مدار بسته غواصي آوردند. كپسول را كه آوردند گفتم مشخصات كپسول را كامل بنويسيد.

مسئولي كه آن را آورده بود گفت فقط يك نكته و توجه روي كپسول نوشته است. « غواص به هيچ عنوان نبايد دهني را دربياورد. اگر در بياورد تركيب آب با مواد شيميايي داخل كپسول تبديل به يك گاز سمي مي‌شود.» اولين عكس‌العمل فردي كه داخل آب مشكلي برايش پيش مي‌آيد، اين است كه دهني كپسول را درمي‌آورد تا خودش را رها كند، يعني عملاً قابل استفاده براي نيرو‌هاي ما نبود، ضمن اينكه چطور ما بفهميم كه نيرو‌ها در وسط رود‌خانه هستند يعني به سطح يا به كف رود‌خانه نمي‌روند. بر‌ادر من غواص بود و در بندر انزلي آموزش ديده بود. او را صدا زدم كه بيايد. كسي نبايد مطلع مي‌شد. به او گفتم با هم به سمت اروند برويم آنجا كار دارم. هنگام غروب آفتاب و هواي گرگ و ميش يك كپسول و جليقه نجات برداشتم و با هم رفتيم. يك جايي كه يك كشتي غرق شده بود و پناهگاهي درست شده بود. با وزنه و تجهيزات داخل آب شدم. بيسيم زير آب نداشتيم. اگر هم داشتيم نبايد صحبت مي‌كرديم چون عراق شنود مي‌كرد، به همين دليل يك طناب به خودم بستم وبه محمود گفتم طناب را در دستت بگير. اگر طناب را تكان دادم بفهم كه مشكلي دارم. من  من هم تا قبل از آن به عمق رودخانه نرفته بودم. فضاي زير آب با فضاي زندگي بسيار متفاوت است. اصلاً انسان متوجه نمي‌شود كه زمان چطوري مي‌گذرد. فعاليتي كه مي‌كند تا پايين برود. حواسش را هم به اين طرف و آن طرف جمع مي‌كند. كلي انرژي مصرف مي‌كند.

بعد از اينكه پايين‌تر رفتم، احساس كردم غلظت آب خيلي زياد شده است ولي هنوز من به كف نرسيدم وقتي احساس كردم ديگر به كف نزديك شدم و به سختي دست‌هايم را تكان مي‌‌دادم. نفس تنگي گرفتم. به كپسول نگاه كردم و ديدم هنوز ۱۵ دقيقه اكسيژن دارم. تنگي نفس از فشاري بود كه به جسمم مي‌آمد.

باز هم به پايين‌تر رفتم. ديگر زمان را داشتم از دست مي‌دادم. آمدم پايم را به زمين بزنم و به سمت بالا بروم. مي‌خواستم ببينم بالاخره پايم به كف رود‌خانه مي‌رسد يا نه. پايم به كف رسيد اما تا زانو در گل گير كردم.

من طناب را تكان مي‌دادم اما چون غلظت آب زياد بود برادرم متوجه نمي‌شد. مي‌خواستم وزنه‌ها را باز كنم كه بالا بيايم اما جدا نمي‌شد مي‌خواستم ضامن جليقه نجات را بكشم كه بالا بيايم از مصيبت و بد‌بختي آن هم عمل نمي‌كرد. هواي فشرده‌اي كه بايد جليقه را پر از هوا مي‌كرد، كار نمي‌كرد.

هاج و واج مانده بودم. به سختي نفس مي‌كشيدم در آخر با تمام وجودم به طناب يك تكان شديد دادم. تا اينكه بر‌ادرم طناب را كشيد و با طناب او به بالا آمدم.

بيرون كه آمدم آنقدر سر‌گيجه پيدا كرده بودم كه مجبور شدم، دوباره به عمق بروم و آرام‌آرام به سطح بيايم تا آن فضاي طبيعي دوباره بر‌گردد. ديدم من كه اينجوري در رود‌خانه گير كردم، واي به حال نيرو‌ها.

بعدها آقاي عزيز جعفري و ديگر دوستان كه فهميدند داخل رود‌خانه رفتم خيلي ناراحت شدند، بر‌خورد هم كردند.
ما براي حل اين مشكل چه كرديم؟
مشكلات عبور از رودخانه را با آموزش تا حدودي حل كرديم در مقابل دشمني كه در خط بود يگان‌ها، قرارگاه‌هاي آتش نار الله را تشكيل دادند كه بايد آنقدر آتش و گلوله مي‌ريخت تا بالاخره جلوي خط دشمن باز شود. نيروي هوايي ارتش پايگاه هوايي رعد را تشكيل داد و شهيد بابايي به كمك دو سه تا پايگاه هواپيماهاي منطقه را كنترل مي‌كرد.

براي حفظ اطلاعات، ما تمام نيروها، امكانات و تجهيزات را ابتدا به هور بوديم و بعد به جنوب آورديم. همچنين ارتش در منطقه ام‌الرصاص و منطقه بين كوشك تا زيد به عنوان منطقه فريب قرار گرفت.

قرارگاه ما يكي از قرارگاه‌هايي بود كه به هر منطقه‌اي مي‌رفت درآنجا عمليات اصلي انجام مي‌شد، به همين دليل وقتي ما به جايي مي‌رفتيم، همه مي‌گفتند عمليات اينجاست. با علم به اين قضايا ما همه مجموعه اطلاعات را حدود يك ماه قبل به عنوان فريب به منطقه كوشك فرستاديم. كل نيرو و تجهيزاتمان را هم به آنجا برديم.

يك روز به آقا محسن گفتم يكي از فاكتورهايي كه به عراق نشان مي‌دهد كه منطقه عملياتي ما كجاست، منطقه‌اي است كه ما به شناسايي مي‌رويم و بهتر اين است كه ما يكي دو تا اسير بدهيم كه ايشان رفت و از حضرت آقا سؤال كرد و با واسطه از امام (ره)‌پرسيدند. امام (ره) ‌گفته بودند كه به قصد اسارت نبايد بروند. ما يگان‌هاي مختلف را مدام مي‌فرستاديم كه بروند و بيايند.

ما خيلي در حفظ اطلاعات اهتمام داشتيم. يادم هست بچه‌هاي لجستيك آمدند و گفتند شما براي نيروها و غواصانتان چه چيزي نياز داريد؟ چند تا دلال نيز همراه آنها بودند. گفتند: لباس غواصي كه مي‌خواهيد چه مشخصاتي داشته باشد. گفتم: لباسي كه داخل لجن برويم، عمق آب بعضي جاها يك يا دو متر و بعضي جاها سه يا چهار متر است. تماماً نيزار است. ني كه شكسته مي‌شود نبايد لباس را سوراخ كند. همه مشخصات هورالعظيم را دادم. پيش خودم گفتم: لباسي كه به درد هور بخورد، به درد اروند هم مي‌خورد.

اينها همه مشخصات را شنيدند و رفتند. بعدها دوستان مي‌گفتند به يك سند دست پيدا كرديم كه سفارت كره به سفارت عراق نامه داده است كه ايراني‌ها لباسي با اين مشخصات براي نيروهايشان مي‌خواهند كه منطقه‌اي نيزاري، با عمق كم و لجن زار است.

الان گزارش‌هايي از زمان عمليات داريم كه ديده‌بان‌هاي عراقي چندين گزارش به سپاه هفت دادند كه در اروند دارد اتفاقاتي مي‌افتد ولي زماني كه به ستاد فرماندهي رفتند و آنجا در جلسه تقاطع اخبار مي‌شود، وزارت خارجه اين موضوع را مي‌گويد، ديده‌بان‌ها چيز ديگري مي‌گويند و نيروها همين‌طور.

به غير از مباحث الهي و خواست خداوند، چيزي كه به ما خيلي كمك كرد يكي بحث توانمندي و انگيزه خود نيروها بود، دوم حفاظتي كه ما در آنجا برقرار كرديم.
خاطره ديگري از اين عمليات تعريف كنيد.
چند تا خاطره ديگر تعريف كنم قشنگ است. ما ورود به خط را رده بندي مي‌كرديم. اول بچه‌هاي گردان اطلاعات قرارگاه كه بچه‌هاي خودمان بودند را مي‌برديم، وقتي كه برايمان مسجل مي‌شد كه منطقه عملياتي اينجاست به لشكرها مي‌گفتيم هر كدام دو سه نفر نيروي اطلاعاتشان را به ما بدهند. فرمانده لشكر نمي‌دانست آنها به كجا مي‌روند. به آنها مي‌گفتيم حق نداريد بگوييد.

مرحله بعد، يك ماه قبل از عمليات فرمانده لشكر را توجيه مي‌كرديم. همينطور به ترتيب ۱۰ روز مانده به عمليات فرمانده تيپ‌ها، پنج روز مانده به عمليات فرمانده گردان‌ها، يك روز مانده به عمليات نيروها را خبر مي‌كرديم.

زماني كه فرمانده لشكرها را براي توجيه مي‌برديم. مي‌فهميديم خصلت‌ها و روحيات آنها چيست. يكبار كه قرار بود اين فرماندهان را كنترل شده و حفاظتي ببريم، منطقه را ببينند و بررسي كنند. مرتضي قرباني را به خطوط مختلف بردم و كلي توجيه كردم. چون پاي من مصنوعي بود با بدبختي مي‌رفتم. يكجا بايد از بين نهرها مي‌گذشتيم من بين اين نخل تا نخل بعدي طناب بسته بودم و از روي طناب مي‌رفتم. آنها نمي‌توانستند بيايند بايد پاچه‌ها را بالا مي‌زدند و مي‌آمدند. مرتضي قرباني بعد از عبور از نهر و با پاي پر از گل به من ‌گفت: خونه‌ات خراب، اين ديگر چه جايي است مرا آوردي؟ گفتم: به من مربوط نيست، اينجا منطقه تو است.

در جلسه مرتضي قرباني گفت:‌بله، ما حاج احمد را برديم و منطقه را برايش توجيه كرديم، به او ياد داديم چطور از روي طناب برود و. . .

با خودم گفتم:‌يك بلايي سر در بيارم كه. . .

يك روز من كنار اروند بودم و مسيرهاي شناسايي را كنترل مي‌كردم. يك دفعه شنيدم كه چند نفر با هم صحبت مي‌كنند. من پشت يك نخلي پناه گرفتم. جلويم جاده بود. نگاه كردم و ديدم مرتضي قرباني، احمد كاظمي و محمدباقر قاليباف هستند. آنها اتفاقي به اين جاده آمدند. من اين طرف نخل بودم، آنها هم آن طرف نخل نشستند. نقشه‌اي كه به آنها داده بودم را جلوي خودشان روي زمين گذاشتند و گفتند: احمد، تو از اينجا برو، من از اينجا مي‌روم، من اين كار را مي‌كنم، تو اين كار رو بكن و همه حرف‌هايشان را زدند و تمام شد، من هم هيچي نگفتم.

يكي، دو روز بعد جلسه قرارگاه بود. آقاي هاشمي هم براي جلسه آمده بود و من بايد گزارش مي‌دادم. گفتم: من واقعاً ‌متأسفم بايد يك گزارش ناراحت‌كننده بدهم. آقاي هاشمي مگر قرار نبود هر كس كه به خط مي‌رود با كنترل و هماهنگي باشد؟ گفت: بله. گفتم: بعضي از دوستان رعايت نمي‌كنند، مي‌روند، مي‌نشينند و نقشه عملياتي را كامل مي‌گويند.

ديدم آقاي قاليباف مدام گوش‌هايش سرخ مي‌شود، مرتضي قرباني دائم رنگش عوض مي‌شود.

گفت:‌يعني نيروها؟ گفتم:‌نه، فرماندهان لشكر. در فلان نقطه نشستند و طرح عملياتي‌شان در خطوط را مطرح كردند.

جلسه به هم ريخت. همه مي‌پرسيدند كي بوده؟

گفتم: نه، نمي‌گويم.

آقاي هاشمي گفت: ايشان كه اسم نمي‌دهد. اما دوباره تأكيد مي‌كنم كه رعايت كنيد.

بعد از جلسه هر سه تاي آنها آمدند و يقه مرا گرفتند و گفتند: جان مادرت چه كسي اين اطلاعات را داده است. گفتم: در اين نخلستان عواملي دارم كه جنب بخوريد من مي‌فهمم. ديديد كه دقيق مي‌دانم كه كي چه گفته است. از آن روز ديگر هر كجا مي‌رفتند مدام زنگ مي‌زدند و مي‌‌گفتند مي‌خواهيم به فلان جا برويم. مي‌گفتم هماهنگ كن اشكال ندارد برو.

در عمليات والفج ۸ كدام قرارگاه‌ها عمل كننده اصلي بودند؟

سه قرارگاه كربلا، نجف و نوح مأموريت پيدا كردند. ما دو تا محور عملياتي داشتيم، اول منطقه اروند، دوم منطقه شلمچه و شمالي.

ما از رودخانه اروند گذشتيم و به رأس البيشه رفتيم، از آنجا به منطقه كارخانه نمك و ام‌القصر رفتيم. دو تا از قرارگاه‌ها در جنوب و قرارگاه قدس يا همان نجف در منطقه ام‌الرصاص عمل كردند. فرداي علميات چون عمليات شروع شده بود و فاكتور غافل‌گيري از بين رفته بود، قرارگاه قدس از كوشك تغيير مكان داد و به منطقه والفجر ۸ آمد. هر سه قرارگاه آمدند. در مقابل عراق نيز كل نيروهايش را آورد و جلوي رزمندگان را سد كرد و جنگي تمام‌عيار آغاز شد.

در منطقه فاو سه جاده مهم وجود داشت؛ يكي كه از بصره شروع مي‌شد و به پادگان خسروآباد و شهر فاو مي‌رسيد، يكي جاده شوئيبيه- بصره است كه به فاو مي‌آيد وجاده سوم هم معروف به جاده ام‌القصر بود كه به پايگاه دريايي ام‌القصر مي‌رود. منطقه عمليات قرارگاه كربلا در حاشيه رودخانه بود. قرارگاه نوح در جاده‌ ام‌القصر و قرارگاه قدس كه قرارگاه ما در محور استراتژيك و نوك پيكان حمله مأموريت داشت و از شهر فاو عبور كرد. هر سه قرارگاه مستقيم به سمت بصره رفتيم و تا كارخانه نمك پيشروي كرديم. 

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار