
آدمهايی که از دست قضا و به لطف پروردگارشان از کودکی با هنر بزرگ شدهاند و دیالوگهایشان بر محور نمایش و نقاشی و عکاسی و... میچرخیده است. برخی از این آدمها از آنچه خدا در اختیارشان قرار داده به خوبی استفاده میکنند و مسیری را میروند که از ابتدا برای آن برگزیده شدهاند شاید به همین دلیل است که میتوانند صاحب سبک شوند. به گمانم علیرضا زریندست فیلمبردار صاحب سبک سینمای کشورمان را نيز ميتوانيم جزو اين دسته از آدمها بناميم. او که تاکنون با فیلمبرداری آثاری چون فیلم تجربه، سایههای بلند باد، در امتدا شب، بایسیکل ران، نقطه ضعف، بازمانده، طلسم، پری، آبادانیها، خط قرمز، موج، رئیس، ضیافت، فریاد، فرزند خاک و... را برای همیشه در ذهن و تاریخ سینمایمان ماندگار کرده است در گفتوگو با ما از روزهایي که بر او و سینما گذشته است میگوید. او در سال ۱۳۲۴ در تبريز متولد شد و پس از گذراندن سال دوم ابتدايي به تهران آمد. ورود او به سينما به اتفاق امير نادري است و به كمك برادرش محمد زريندست، كه در اواخر دهه ۱۳۴۰ از امريكا به ايران آمد و سوداي فيلمسازي در سر داشت. نادري با وساطت عليرضا زريندست به عنوان عكاس (محمد زريندست ) در يكي از فيلمها مشغول به كار شد و عليرضا زريندست به عنوان دستيار فيلمبردار. هر دو به دنبال هدف ديگري بودند. زريندست در بازجويي يك جنايت (محمدعلي سجادي، ۱۳۶۳) نقطه ضعف (محمدرضا اعلامي، ۱۳۶۲) و تصوير آخر (مهدي صباغزاده، ۱۳۶۵) از قابليتهاي نورپردازي در فيلم رنگي استفاده بيشتري كرده است. در طلسم (داريوش فرهنگ، ۱۳۶۵) منطبق با ساختمان فيلم از نورپردازي كلاسيك و اكسپرسيونيستي بهره برده و در خارج از محدوده (رخشان بنياعتماد، ۱۳۶۷) فيلمبرداري و حركات روان دوربين از امتيازهاي فيلم است. زريندست، به خلاف گزارش، تجربه و همسرايان كه با عباس كيارستمي كار كرد، در كلوزآپ (۱۳۶۹) از همه حساسيتهاي خود گذشت تا زريندست نباشد و فيلمي متعلق به كيارستمي ارائه بدهد. او با فيلمبرداري سياه و سفيد آبادانيها (كيانوش عياري، ۱۳۷۱) بازگشتي به فيلمهاي نيمه اول دهه ۱۳۵۰ داشت؛ اگر چه به دليل ضعف امكانات فني و چاپ و لابراتوار نتوانست به شفافيت فيلمهاي سياه و سفيد دهه ۱۳۵۰ برسد. زريندست در پري (داريوش مهرجويي، ۱۳۷۴) و بازمانده (سيفالله داد، ۱۳۷۴). ساختمان بصري فيلم را از فيلمنامه و حسي كه القا ميكنند كسب كرد و در دشمن (عباس بابويهي، ۱۳۷۴) نابخشوده (ايرج قادري)، سفر شبانه (خسرو معصومي، ۱۳۷۶)، فرياد (مسعود كيميايي، ۱۳۷۷)، بلوغ (مسعود جعفري جوزاني، ۱۳۷۷) و چشمهايش (فرامرز قريبيان، ۱۳۷۸) فيلمبردارياش هم سطح و اندازه خود فيلمهاست.
جناب زریندست چند وقتی است خبری از شما نیست و کمی کمکار و بی سر و صدا شدهاید. دلیل این کمکاری را چه میدانید؟
معتقدم در سینما بیشتر از آنکه آدمها به دنبال مطرح کردن خود باشند این سینماست که میتواند به آنها جایگاه و موقعیت دهد و به اصطلاح مطرحشان کند.
فیلمهایی که ساخته میشوند عناصری هستند که وظیفه مطرح کردن کاراکترهایش را دارند. سینما حرفهای نیست که در کوچه پسکوچهها راه بیفتد و بگوید زنبیل رو بردار و بیار، من برایتان چند فیلم خوب آوردهام. بیایيد بخرید و مطمئن باشید که سرخ است! آدمها نمیتوانند همین طور مدعی باشند بلکه باید ابتدا خود را در ساختهها و کارهايشان به مردم ثابت کنند و بعد اگر مورد توجه قرار گرفتند بیایند سر و صدا راه بیندازند.
من در یک سال گذشته مشغول فیلمبرداری فیلم سینمایی «ملکه» بودم به همین دلیل نتوانستم پرکار باشم و شاید به همین خاطر است که کم سر و صدا به چشم آمدهام. هر چند معتقدم فيلم «ملکه» ميتواند یک سال كمکار بودن من را توجيه کند. علاوه بر اينكه شغل من طوری نیست که با خواندن یک تصنیف و یا آهنگ به یک بار گل کنم و دیده شوم. بلکه این اتفاق با ساخت فیلم و صرف زمان رخ خواهد داد. به همین دلیل معتقدم برای مدت زمان بیشتری در تاریخ و ذهنها تأثيرگذار خواهد شد. البته این امر در مورد فیلم خوب صادق است. در طی یک سال گذشته فیلمهای ما مشکلات متعددی را در مدیریت و نوع ساخت متحمل شدهاند و شاید این مسئله را هم بتوان یکی از دلایل بیسرو صدا بودن من و سوت و کوری سینما دانست.
شما چطور معتقدید که سینمای ما دوران سوت و کوری را پشت سر میگذارد در حالی که سینما در سالی که گذشت مملو از حواشی و جنجالهای بود و در این بین بیانیههای بسیاری هم صادر شد؟
این جنجالها ناشی از رو در رو شدن دو فیلم خوب نبوده بلکه به خاطر مشکلات و درگیریهای دو مدیر با تفکر متفاوت است. رقابت هنرمندانه در سینما با جنگ و جدال مدیران و بحثهای اعتقادی و مباحث اجرایي و اداری تفاوت بسیار دارد. اگر خوب نگاه کنید متوجه خواهید شد که فیلمی مانند «جدایی نادر از سیمین» در گیر و دار همین دعواها و در همین سال پر از حاشیه ساخته شد که در چند سال اخیر بیسابقه بود و یکی از فیلمهای خوبی که طی سه سال گذشته میتوانست به جایگاه مناسبی دست پیدا کند «فرزند خاک» بود اما در ایران دیده نشد. من فردی را میشناسم که به شدت به این فیلم علاقهمند بود به ایران آمد که این فیلم را انتخاب کند برای فستیوال کان اما موفق نشد.
آقای زریندست شما به عنوان فردی که سینمایی ایران را در دهههای مختلف تا به امروز تجربه کردهاید سیر و یا روند سینمایمان را در طول این سالها چطور میبینید؟
معتقدم سینمای قبل از انقلاب یک سینمای تصادفی بود. در آن سینما، رقابت بسیار سخت و ناسالم بود چراکه فیلمسازهای ایرانی باید با همتايان امريكایی و اروپایی خود رقابت میکردند. با فیلمهایي مانند «فرار بزرگ» هر چند من هم مجبور بودم در آن مقاطع زمانی برای گذران زندگی خود در چنین سینمایی حضور و فعالیت داشته باشم. بنابراین خوب میدانم جنبه غیراخلاقی سینمای قبل از انقلاب بسیار مشهود بود و کارگردانها مجبور بودند برای آنکه بتوانند مخاطبان بیشتری را به سینما بکشانند هر تصویری را در اثر خود بگنجانند و ما نیز مجبور بودیم از اين صحنهها تصویر بگیریم. این فیلمها نبودند که مخاطب را به سینما میکشاند بلکه ابزارهای به کار گرفته شده در آن سینما، که عموماً «زنها» بودند سبب کشیده شدن مخاطب به سینما میشد. کارگردانهای آن زمان گمان میکردند با بکارگیری این ابزارها میتوانند با فیلمهای هالیودی و اروپایی رقابت کنند.
اما بعد از انقلاب هنرمندان واقعی که حقیقت و روح هنر را میشناختند دارای ارزش و جایگاه در میان مردم شدند. این اتفاق یعنی حرکت به سوی کمال و یا کمالگرایی در سینمای ایران تا همین چند وقت پیش یعنی حدود ۷ الی ۸ سال گذشته ادامه داشت اما در این چند سال اخیر جهت، ساخت و ساز و نوع مدیریت در سینمای ما تغيير کرده و مدیریت سینما به سمت گل کردن فیلمهای بازیگرمحور حرکت کرد.
يك فيلم خوب از نظر شما بايد داراي چه ويژگيهايي باشد و لطفا درباره عناصري مانند بازيگر چهره، كارگرداني و مسائل تكنيكي در اين زمينه توضيح دهيد؟
معتقدم این بازیگر نیست که میتواند یک فیلم را خوب یا بد کند و هر قدر هم شهرت و اعتبار داشته باشد نمیتواند به تنهایی موجبات موفقیت یک فیلم را فراهم کند.
اگر یک فیلم میخواهد به خاطر بازیگر دیده شود خب میتوانند اسلاید آن بازیگر را مرتب در سینما نشان دهند و اما آیا مردم حاضرند به خاطر دیدن اسلاید یک بازیگر بلیت بخرند؟ بنابراین یک بازیگر هم زمانی میتواند دیده شود که در قالب یک فیلم خوب در سینما ظاهر شود. فیلم خوب هم مدیون عناصر پشت دوربین خود است اما متأسفانه این روزها توازن به هم خورده است و بازیگرهایي که دستمزد بالا میگیرند عموماً در فیلمهایي بازی میکنند که با فروش بالایی رو به رو نیست و بارها پیش آمده بازیگر ۱۰۰ میلیون دستمزد گرفته اما فیلم نتوانسته بیشتر از ۴۰۰ میلیون بفروشد. این قانون عرضه و تقاضا در سینمای غرب هم جایگاه منطقی ندارد چراکه قیمت و دستمزد بازيگرها بر اساس فروش فیلمها برآورد میشود.
همانطور که در یک سال گذشته دو تا از فیلمهای آقای «تام کروز» با شکست مالی رو به رو شد و تهیهکننده از او خواست تا مبلغ قراردادش را پایین بیاورد. اما در ایران یک بازیگر تقاضای دستمزد میلیونی میکند و همان بازیگر آخرین فیلمش نتوانسته بیشتر از ۶۰۰ میلیون گیشه داشته باشد و این موضوع هنوز در سینمای ایران جا نیفتاده است. بهتر است بازیگران بر اساس عرضه، تقاضای دستمزد کنند نه بر اساس دلبخواه!
تا سینمای خوب و فیلم خوب وجود نداشته باشد فروش و استقبال منطقی هم وجود نخواهد داشت بازیگری میتواند پرفروش باشد که در فیلم خوب ظاهر شود و فیلم خوب هم نیازمند داشتن کارگردان، فیلمنامه و سپس فیلمبرداری حرفهای است.
دستیابی به سینمای حرفهای به راحتی به دست نمیآید اما متأسفانه برخي در سینمای ما کوهنوردی را با فضانوردی قاطی کردهاند. آنهایي كه کوهنورد هستند گمان میکنند اگر کمی طناب خود را طولانی کنند میتوانند فضانورد هم باشند. من اطمینان دارم تماشاگر از فیلم خوب استقبال خواهد کرد و اگر بازیگرهای خوبی در آن حضور داشته باشد در صورت داشتن فیلمنامه و در کل شاکله مناسب، بازیگرانش هم در آن دیده خواهند شد.
شما در این سالهای كه پشت سر گذاشته ايد از روش و ایدئولوژی خاصی پیروی کردهاید که این روزها عنوان فیلمبردار صاحب سبک ایران را به دست آوردهاید. کمی از روش و شیوه فیلمبرداری خودتان بگوید.
اگر بخواهم بگویم چطور شد که من به اينجا رسيدم باید بگويم، عوامل متعددی در چگونگی زندگی یک فرد تأثيرگذارند. نوع تربیت خانواده و فرهنگی که افراد خانواده از آن پیروی میکنند و... در شیوه زندگی یک فرد تأثير میگذارد. من در خانوادهای بزرگ شدهام که با نمایش و تئاتر همراه بودهاند. مکالمهها و دیالوگهای میان اعضاي خانوادهام بیشتر درباره اجراهای تئاتر بود و همیشه در پشت صحنه و سالنهای برگزاری تئاتر در کنار برادرم حضور داشتم. جالب است بدانید خانه ما برحسب تصادف بالای یک سینما بود یعنی فاصله خانهمان تا آپارات سینما حدود دو دقیقه و تا خود سالن سینما ۴ دقیقه بود. نوع دوستان و مدرسهای که میرفتم، علاقه برادرانم به تئاتر و بازیگری، نمایش و. . . همگی عواملی بودند که من را به سمت حرفه فیلمبرداری کشاندند.
زمانی که بیشترین دوران کودکی و نوجوانی خود را در سالنهای تئاتر میگذراندم با سبکهای مختلف هنری و نقاشی نیز آشنا شدم چراکه در کنار یکی از نقاشان حرفهای ایرانی کار میکردم. بايد بگويم نورپردازی و عکاسی هم جزو دیگر حرفهها و هنرهایي بود که من تا قبل از ۲۰ سالگی فرا گرفتم و زمانی که به سن ۲۴، ۲۵ سالگی رسیدم این چیزها را خوب میدانستم. البته این اطلاعات با دیدن فیلمهای متعدد که فقط به دلیل عشق و دوست داشتن به تماشايشان مینشستم از من فردی ساخت که دارای نگاه ترکیب شده است و میتواند از خود موجودی بسازد به نام علیرضا زریندست.
من شیوه خاص خود را در فیلمبرداری دارم و جاهای مناسب از آن استفاده میکنم. البته بعضی وقتها هم در جاهایی نامناسب استفاده کرده و خطا رفتهام. اما با گذشت زمان فهمیدهام آیا شکست خوردهام یا اینکه شکستم دادهاند؟ چراکه معتقدم این دو با هم فرق دارد. همیشه سعی کردهام سالم رقابت کنم اما برخي بارها در کمال ناجوانمردی مرا شکست دادهاند چون بند پ را در اختیار داشتهاند. اما همه این اتفاقها از من فردی ساخت که سرش به شدت برای رقابت درد میکند و اصولاً اسب مسابقه هستم.
در اطراف خود رقیب واقعی میبینید؟
در سینما افرادی هستند که توانمندیهای بسیاری دارند و در آینده سینمای ما به آنها تکیه خواهد کرد. من هم کارهای بسیاری انجام دادهام که همکارانم آنها را کپی و اجرا میکنند مثلاً با بکارگیری یک تخته معمولی و موازنه کردن آنها توازنی ایجاد میکنم که کمک میکند به حرکت دوربین و در حال حاضر این روشها از خود من مشهورتر شدهاند. این یعنی که توانستهام فرد تأثيرگذاری باشم. وسیله فیلمرو را من طراحی کردهام و به عنوان یک اختراع به ثبت رساندهام.
دلایل کمی وجود فیلمبرداریهای صاحب سبک در سینما را چه میدانید؟
الزاماً یک فیلمبردار خوب بودن به معنای داشتن سبک خاص و مشخصی نیست. البته کسی که وارد این کار میشود تا جاهایی میتواند تقلید کند اما از یک مرز و یا زمانی به بعد باید تقلید را به انتها رساند و برنده کسی است که بتواند در ادامه آن تقلیدها ساختمانی با استفاده از تجربه وخلاقیت برای خود بنا کند. مثلاً زمانی که «میکل آنژ» شروع به پیکرتراشی کرد پیکرتراشی آن به شدت تحت تأثير «لئوناردو داوینچی» بود و اصلاً کپی میکرد اما با گذشت زمان تقلید را کنار میگذارد و از خود یک هنرمند قابل و صاحب سبک میسازد که در بسیاری از مواقع نامش همتراز داوینچی آورده میشود. در نتیجه اگر برخی از آدمها در یک جا میمانند و درجا میزنند به دلیل آن است که در بستر تقلید دفن شدهاند.
فکر نمیکنید یکی از دلایل این درجا زدنها دغدغههای مالی و قبول کارهای دم دستی است و در نتیجه فیلمبردار فرصت تأمل و دستیابی به خلاقیت را از دست میدهد؟
در این نوع کارها هم میتوان تا حدودی خلاقیت به کار برد هر چند اغلب سینماگران به دلیل همین مسائل مالی دچار تکرار و تقلید میشوند آنها مجبورند کارهايی را قبول کنند که کاملاً سطحی است و شرایط کیفی مناسبی ندارند اما معتقدم فردی که خلاق باشد در آن کارها هم میتواند استعداد و خلاقیت به کار برد. اگر تاریخ هنر را نگاه کنید متوجه خواهید شد که این اتفاق برای نقاشها، پیکرتراشها و . . . رخ داده است.
وضعیت و جایگاه آموزش فیلمبرداری را در ایران چطور میبینید؟ آیا ما در این زمینه توانستهایم همسطح معیارهای جهانی حرکت کنیم؟
آموزش فیلمبرداری در دانشگاهها طی سالهای اخیر تغییراتی داشته و دلیل آن هم گسترش دستگاه دیجیتال است اما تا آنجا که من میدانم این مسئله در گذشته دارای پایه و اساس علمی نبود به همین دلیل دانشجو بعد از فارغالتحصیلی توانایی لازم کار عملی را کسب نمیکرد. در واقع آموزشها بیشتر جنبه تئوری دارند و نه عملی زیرا برخی از دانشجوها زمانی که در کنار ما شروع به کار میکنند تازه متوجه میشوند چقدر دنیای کار عملی با آنچه آنها در دانشگاه آموختهاند تفاوت دارد. امیدوارم به زودی در سیستم آموزشی تغییر ایجاد و روشهای آموزش این هنر – تکنیکيتر و به روز شود.
شما خودتان تدریس هم میکنید؟
تاکنون پیش نیامده که تدریس کنم هرچند مدتی است به این موضوع فکر میکنم و قصد دارم طی یکی دو سال آینده آموزشگاه تدریس فیلمبرداری تأسیس کنم. البته این کار نیازمند صرف زمان است اما از آنجا که من مرتب سر فیلمبرداری فیلمهای مختلف هستم چنین زمانی را به دست نمیآورم. هرگاه بخواهم این تصمیم خود را عملی کنم زمان کافی را هم برای آن پیدا خواهم کرد چون نمیشود مدام سرکار بود و آموزشگاه هم اداره کرد.
امابسياري هستند كه دارند همزمان این دو کار را انجام میدهند.
معتقدم برای آموزش هر مسئلهای باید حقیقت آن را آموزش داد تا دانشجو بداند برای چه این کار را انجام میدهد تا در ادامه بتواند نسبت به آن تسلط پیدا کند نه آنکه بعد از ورود به محیط کار علاوه بر آنکه تخصص لازمه را ندارد نتواند پشت دوربین هر فیلم با توجه به مضمون و واقعیت نهفته در آن ظاهر شود چرا که هر فیلم را باید با توجه به فلسفه درونی آن دید و در ادامه ثبت کرد.
وضعیت تجهیزات فیلمبرداری در ایران چطور است؟
کیفیت تجهیزات خوشبختانه رو به بهبودی است و کمبودها در این زمینه تاحدودی رفع و جبران شده که به نظرم اتفاق بسیار خوشایندی است.
برخی از منتقدان معتقدند اگر یک اثر مضمون خوبی نداشته باشد فاتحه آن خوانده است اما برخی دیگر میگویند اگر یک فیلم به لحاظ تکنیکی از کیفیت مناسبی برخوردار باشد با وجود قصه ضعیف میتواند مخاطب را در سالن سینما نگاه دارد. نظر شما چیست؟
اگر موضوع، کارگردانی و بازی خوب وجود نداشته باشد هر قدر هم فیلمبرداری آن درخشان باشد مخاطب بعد از مدتی از دیدن آن خسته میشود اما اگر قصه پرکششی داشته باشد ضعفهای تکنیکی آن دیده نخواهد شد و مخاطب همراه میشود. در سینما همه امور در ادامه یکدیگر و مکمل هم هستند. ممکن است بیننده خاصي فیلم متوسطی را به دلیل فیلمبرداری شاخص آن تا آخر تماشا کند اما تماشاگر عام این کار را نمیکند و من خودم جزو این دسته هستم. یعنی اگر فیلمی را ببینم که فیلمبرداری درخشانی داشته باشد اما از داستان خوبی برخوردار نباشد از تماشای مابقی اش منصرف میشوم.
به نظر شما ما میتوانیم فیلمبرداری را مانند برخی از تکنیکهای دیگر ایرانیزه کنیم؟ یعنی مال خودمان کنیم؟
«کمال الملک» نقاشی را در پاریس یاد میگیرد اما شیوه خاص خود را در این کار اعمال میکند. در واقع او نقاشی را ایرانیزه نکرد بلکه در آن چه آموخته بود خلاقیت به کار برد و شیوه خاص خود را به وجود آورد. معتقدم میشود فیلمی ساخت که دارای «شخصیت تصویری» ایرانی باشد یعنی شما در چند دقیقه اول اثر متوجه شوید با چه نوع فیلمی رو به رو هستید. شخصیت تصویری مهمترین رکن هر اثری است که این کار تنها با هوشمندی در حین فیلمبرداری به وجود میآید.
آقای زریندست بهترین فیلمهایی که تاکنون از نظر خودتان فیلمبرداری کردهاید را كدام ها میدانید؟
فیلم «تجربه» به کارگردانی کیارستمی، سایههای بلند باد، که در زمان خودش فیلمبرداری بسیار خوبی داشت، بایسیکل ران، نقطه ضعف، بازمانده، طلسم، پری، آبادانیها، خط قرمز، موج، رئیس، ضیافت، فریاد، فرزند خاک.
از آن سینمایی که کودکی خود را در آن گذراندید بگویيد؟
دراین باره خیلی صحبت کردهام. خانهای ما بالای یک سینما با عنوان سینما داریوش بود و من از طریق شیروانی سر میخوردم روی پشت بام سینما و بعد میرسیدم به یک هواکش، از لابه لای پرههای این هواکش قسمتی از پرده سینما مشخص بود و من مینشستم از آنجا فیلم تماشا میکردم. بیشتر ماجراجویی این اتفاق یعنی سرخوردن و یواشکی از لای پرههای هواکش فیلم دیدن برایم جذابیت داشت و بعد دوباره از طریق پنجره به اتاق خانهمان بازمیگشتم. همیشه وقتی سئانس آخر و زمان تعطیلی سینما فرا میرسید تصنیفی پخش میشد و من در بالکن منزلمان مینشستم و خروج آدمها را از سینما نگاه میکردم و به این تصنیف گوش میدادم. این کار برایم لذتبخش بود.
و اما ناگفتهها و حرفهای پایانی آقای زریندست؟
به زبان ساده گفتم بارها شکستم دادند و جایزه بهترین فیلمبردار را به دلایل مختلفی از دستم درآوردهاند. گفتن این اتفاقها را چندان خوشایند نمیدانم و اگر بنشینم درباره آنچه بر من گذشته شکوه کنم و مدام چوب بزنم به جسدی که در حال پوسیدن است چیزی عایدم نخواهد شد.
اینکه امروز دارای جایگاهی در سینما هستم و گاه مردم بیشتر از یک بازیگر چهره به من اهمیت میدهند برایم از بسیاری جوایز جشنوارههای مختلف باارزشتر است چراکه معتقدم کمتر فردی میتواند پشت دوربین، به چنین جایگاهی برسد.