
شخصيت علامه طباطبايي از چنان ابعاد كثير و كاملي برخوردار است كه انصافاً بررسي و تبيين همه آنها كاري سترگ و درازمدت است، بنابراين در اين گفتوگو سعي شده بيشتر به جنبههايي از شخصيت ايشان بپردازيم كه تاكنون كمتر درباره آنها صحبت شده است. خردترين فرزند علامه، سركار خانم بدرالسادات طباطبايي با مهرباني پذيراي اين گفتوگو شدند و با عشقي عميق از پدر سخن گفتند كه شنيدني و خواندني است. با سپاس فراوان از ايشان كه اين فرصت را در اختيار ما قرار دادند.
لطافتهاي روحي و وجوه اخلاقي يك انسان در شكلدهي شخصيت وي از اهميت ويژهاي برخوردار است، بنابراين تقاضا ميكنم در اين گفتوگو بيشتر بر جنبههاي اخلاقي و سلوك عملي پدر بزرگوارتان تكيه و از شيوههاي تربيتي ايشان به نكاتي اشاره كنيد. در ضمن بسيار شايسته خواهد بود كه از مادر بزرگوارتان و از تأثير شگفت ايشان بر زندگي پدرتان نيز يادي بفرمائيد. آرامش و وجوه لطيف روح علامه در آثار هنري و ادبي بسيار اندك باقيمانده از ايشان از جمله اشعار و خط ايشان موج ميزند.
تنها چيزي كه الان ياد من افتاد اين شعر معروف است: «كتاب فضل تو را آب بحر كافي نيست/ كه تر كنم سرانگشت و صفحه بشمارم. » از نظر اصول اخلاقي اين دو بزرگوار اينگونه بودند يعني در نهايت كمالي كه به فكر انسان ميرسد. نمره مادر ما از نظر اخلاقي، ۲۰ كه چه عرض كنم، خيلي بيشتر از ۲۰ بود. از نظر دلسوزي، همراهي با شوهر، تربيت فرزند، سعهصدر و تحمل سختيها و مشكلات زندگي، از هر جهت كه فكر كنيد، يك انسان كامل و وارسته بودند. با تمام مشكلاتي كه داشتند، كاملاً اجتماعي و اهل معاشرت بودند و برخوردي دلسوزانه نسبت به همه، اعم از آشنايان و همسايگان داشتند. هركسي كه در كنار ايشان مينشست و همنشين ايشان ميشد، بهرهاي از اين حسن خلق به او ميرسيد. از نظر خانهداري در نهايت كمال بودند و از نظر آرامش و روحيه دادن نظير نداشتند. ايشان در همه عمرشان در غربت زندگي كردند، آن هم غربتهاي آن زمان.
اهل كجا بودند؟
ايشان اهل تهران بودند و تا ۷، ۸ سالگي در تهران زندگي ميكردند و بعد به تبريز رفتند. البته با پدرم فاميل بودند. با ايشان كه ازدواج كردند، يكي دو سال در تبريز بودند و بعد پدرم به خاطر تحصيلاتشان بايد به نجف مشرف ميشدند. مسئله را با مادرم در ميان گذاشتند و مادر ميگفتند: «خيلي ناراحت شدم كه بايد از همه جدا شوم و ديگر هيچ يك از افراد خانواده و اقوام را نبينم.» غربت ۶۰ سال پيش با حالا خيلي فرق داشت.
حالا كه غربت معنا ندارد، چون صميميت معنا ندارد.
غير از اين واقعيت، آن موقع تلفن و وسايل ارتباطي نبود و نامه و خبر خيلي آسان نميرسيد.
علايق و وابستگيها هم بين افراد خانواده و اقوام، عميق و قوي بود...
بله، همينطور است، بنابراين وقتي كسي به شهر ديگري ميرفت، گويي به سياره ديگري ميرفت و ارتباطاتش تقريباً قطع ميشد. مادرم ميگفتند اول خيلي ناراحت شدم، ولي مادربزرگ ما نصيحت كرده بودند كه شوهرت براي تحصيل ميروند و نه براي گردش و تقريح و چارهاي نيست و بايد با ايشان همراهي كني. به هر حال مادرم از زندگي آسوده خود دست ميشويند و با يك بچه كوچك ۹ ماهه، راهي سفر نجف ميشوند و در آنجا ده سال در غربت و دوري و سختي زندگي ميكنند. البته از نظر معاش مالي مشكل چنداني نداشتند، چون در اينجا املاكي بود و براي پدرم سهمي را ميفرستادند، ولي به هر حال خيلي برايشان سخت بوده و مادرم ميگفتند: «من ۸ سال حتي مادرم را نديدم.»
ايشان چند ساله بودند كه ازدواج كردند؟
۱۸، ۱۹ سال و حدود ۲۰، ۲۱ سالگي به نجف مشرف شدند. ۱۰ سال در آنجا بودند و در طول اين ده سال فرزنداني كه به دنيا ميآوردند، به خاطر كثيف بودن محيط، تلف ميشدند و از بين ميرفتند و به اين ترتيب چهار فرزند را از دست دادند. ميگفتند: «تا در خانه بودم، بچه سالم بود اما وقتي كمي بزرگ ميشد و ميخواستم زيارتي، جايي بروم، بهمحض اينكه او را از خانه بيرون ميبردم، بيمار ميشد و به دليل نبود امكانات پزشكي و آلودگي محيط از دست ميرفت.»
موقعي كه برميگردند، بلافاصله به قم ميروند؟
نه، ۱۰ سالي در تبريز ميمانند و بعد از ۱۰ سال، در زمان پيشهوري و اشغال آذربايجان توسط كمونيستها، به قم آمدند و در قم هم در نهايت عسرت زندگي ميكردند. آن موقع من دو سال داشتم.
چند خواهر و برادر داريد و فرزند چندم هستيد؟
من دو برادر داشتم- مرحوم سيد عبدالباقي و مرحوم سيد نورالدين- كه فوت كردند و حالا من هستم و خواهرم نجمهالسادات. من فرزند آخر خانواده هستم. در قم هم در نهايت سختي زندگي ميكرديم. فضاي آن روزهاي قم از هر نظر كه تصورش را بكنيد، واقعاً دشوار بود، ولي مرحوم مادر تحمل كردند، بدون اينكه خم به ابرو بياورند و آه و نالهاي كنند.
به نظر ميرسد آن روزها قرار نبود كسي در برابر سختيها آه و ناله كند...
نه، همه هم اين طور نبودند. ايشان حتي يك نق كوچك هم نميزدند. ما در خانهاي بزرگ شديم كه هيچ قوم و خويشي در اطرافمان نبود و در نهايت غربت زندگي ميكرديم، اما اين را اصلاً احساس نميكرديم و تمام اين كمبودها را پدر و مادر ما جبران و نقش عمو و دايي و خاله و عمه و همه اقوام را براي ما ايفا ميكردند. همه چيز و همه كس ما پدر و مادرمان بودند و به همين دليل ابداً اين تنهايي و غربت را احساس نميكرديم. از نظر مالي هم در نهايت سختي بوديم، چون پدرم از سهم امام و امثالهم اصلاً استفاده نميكردند. رابطه با تبريز هم قطع بود و از آنجا هم نميتوانستند كمكي بكنند.
اين روزها به هر كسي در هر قشر و طبقهاي وقتي گفته ميشود كه چرا كارت را درست انجام نميدهي يا كارِ درست انجام نميدهي؟ چرا اثري كه خلق ميكني بيفايده و حتي مضر است؟ چرا فيلمي كه ميسازي و كتابي كه مينويسي بيمعنا و حتي ضدارزش است؟ و چرا دغدغه شريف نداري، دم از عدم امكانات ميزنند. زندگي مرحوم علامه را كه بررسي ميكنيم، ميبينيم همه چيز در حد كمال است. جنبههاي علمي و فلسفي و شأن والاي ايشان به عنوان يك عالم ديني و مفسر قرآن در حد كمال است. از اين سو در عرصههاي ادبي و هنري نيز انصافاً كمنظيرند. همان چند شعري كه از ايشان باقي مانده يا نمونه خط ايشان نشان ميدهد كه در اين عرصه نيز به كمال رسيدهاند. چگونه با فقدان امكانات آن هم در اين حدي كه شما توصيف ميفرماييد، به اين مقام و شأن رسيدند؟ و اين چه همت و غيرت و ايمان و شوري است كه انسان را به اين جايگاه ميرساند؟ لطفاً شخصيت پدر بزرگوارتان را از اين جنبه بررسي بفرماييد.
خود من هم در برابر تلألؤ شخصيت پدر، انصافاً متحير و مات ميمانم. فردي كه از لحاظ علمي در آن جايگاه رفيع است، قاعدتاً بايد همه عمر و وقتش صرف تفحص و پژوهش و تعليم و نگارش آثار گرانقدر بشود و فرصت براي كار ديگري پيدا نكند اما ايشان در زمينههاي ادبي و هنري هم به كمال رسيدند. بايد بررسي كرد و ديد چرا ما از الگو قرار دادن چنين شخصيتهايي پرهيز ميكنيم و قدر آنها را نميدانيم و به جاي آنها الگوهايي را كه تناسبي با فرهنگ و دين ما ندارند، فراروي جوانان قرار ميدهيم؟ كساني كه اين روزها دائماً گله و شكايت ميكنند و هيچ كاري را درست انجام نميدهند، چرا چنين الگويي را فراروي خود قرار نميدهند تا ببينند چگونه ميشود با حداقل امكانات و در نهايت سختي معيشت، همه كارها را دقيق و درست و به كمال انجام داد.
ايشان اگر صرفاً فيلسوف بودند، در خانواده فقط سرشان گرم كارهاي علميشان بود و ديگر به فرزندان و همسر و هنر و ادبيات نميرسيدند، درحالي كه پدر درست نقطه مقابل اين بودند. ما حتي اگر ميخواستيم گلدوزي كنيم، از ايشان نظر ميخواستيم، طرح گل برايمان ميكشيدند و نقاشي و در مورد تركيب رنگها راهنمائيمان ميكردند. ايشان بهقدري با تك تك ما عجين بودند كه همه رفتار و كردار ما را ميشناختند و در مناسبترين زمان، مناسبترين راهنمايي را ميكردند.
اين اتفاق چگونه ميافتاد؟
ايشان مثل ساعت دقيق بودند و برنامه و نظم داشتند. امروز تعجب ميكنم كه با اين همه امكانات، چرا اين قدر بازدهي همه ما كم است. امروز اغلب كارهاي وقتگير آن زمان را تكنولوژي انجام ميدهد و من واقعاً نميدانم اين همه اتلاف وقت و آثار سطحي و پيشپاافتاده چرا؟
برنامه روزانه پدرتان چه بود؟
صبح زود بيدار ميشدند و ابتدا كمي قدم ميزدند. بعد صبحانه ميل ميكردند، بعد هم براي تدريس به مسجد سلماسي ميرفتند. نزديك دو ساعت اين تدريس طول ميكشيد. بعد به منزل برميگشتند و مشغول مطالعه و نگارش ميشدند. بعد دوباره براي تدريس ميرفتند. دو ساعتي آنجا بودند و نزديك ظهر برميگشتند و با خانواده بودند تا اذان كه نماز ميخواندند و ناهار ميل ميكردند. بعد از ناهار استراحت كوتاهي داشتند و بعد دو باره به مطالعه و نگارش مشغول ميشدند. عصرها حتماً يك ساعتي راه ميرفتند يا به حرم مشرف ميشدند يا در حياط منزل راه ميرفتند. شب تا حدود ساعت ۹ مطالعه و نگارش بود. حدود ساعت ۵/۹ ميآمدند و شام ميل ميكردند و حدود يك ساعت با بچهها گفتوگوي روزانه داشتند و مسائل و مشكلاتمان را مطرح ميكرديم و اعضاي خانواده دور هم بوديم و بگو و بخند.
پس شما آموزههاي تربيتيتان را بيشتر از رفتارهاي پدر و مادرتان گرفتهايد تا از صحبتهايشان.
همين طور است. واقعاً رفتار و روش آنان الگو بود. خيلي كم حرف ميزدند.
اين همه صبر و تحمل را از كجا آورده بودند؟
صبر پدر ما صبر ايوب بود. ساعتها كسي حرف ميزد و ايشان در حال تفكر بودند. معمولاً خودشان شروع به صحبت نميكردند، بلكه ديگران شروع ميكردند و ايشان ادامه ميدادند. باور كنيد خود من غالباً وقتي درباره پدر و رفتار و زندگي ايشان فكر ميكنم، گيج ميشوم و سردرنميآورم. رفتارشان در نهايت صميميت و صفا و محبت، بسيار عجيب بود. محبت در منزل ما حرف اول را ميزد.
هيچوقت عصباني نميشدند؟
من هيچ وقت نديدم.
چطور ممكن است انسان اين همه بفهمد و عصباني نشود؟
واقعاً نميدانم. گاهي كه لازم ميشد، نصيحت ميكردند، ولي خيلي كوتاه و موجز. من هم واقعاً نميدانم چطور ميشود انسان همه چيز را با اين همه دقت و عمق بفهمد و از ناهنجاريها برآشفته نشود؟
از بُعد لطيف و هنري پدر چه به ياد داريد؟
پدر هميشه ما را به مشاعره تشويق ميكردند. تابستانها كه اكثراً به ييلاق و دركه ميآمديم، اغلب شبها يك ساعت و نيم دو ساعت مشاعره ميكرديم.
علاقه خاصي هم به حافظ داشتند...
بله و براي حفظ كردن اشعار حافظ به ما جايزه ميدادند. شايد ۱۰، ۱۱ سال بيشتر نداشتم كه به من گفتند: «اشعار حافظ را حفظ كن، برايت جايزه ميگيرم.» و من در ظرف ۷، ۸ ماه با كمك مرحوم مادرم همه اشعار حافظ را از بركردم و پدرم به عنوان جايزه برايم يك كليات سعدي گرفتند كه هنوز دارم.
به نظر ميرسد يكي از مهمترين ابزار تربيتي پدر و مادران آگاه، آشنا كردن كودكان با اين گنجينههاي ادبي، آن هم در سنين تأثيرپذيري بود كه متأسفانه در حال حاضر در فرهنگ ما غايب است. آشنايي با بزرگان ادبي، نه تنها طرز صحبت كردن و واژگان كودك را تصحيح ميكرد كه او را با عوالمي آشنا ميساخت كه بعدها به هر چيز مبتذل و پيشپاافتادهاي تمايل پيدا نميكرد.
بله، نكته مهمي است. آشنايي با اين گنجينهها در تربيت فرزندان نقش بهسزايي داشت و غفلت از آنها باعث شده كه حتي امروز عدهاي وقتي ميخواهند در باره سيره پيامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) هم سخن بگويند، از واژگان و تعابير مناسب استفاده نميكنند و متأسفانه تأثير واژگونه ميگذارند.
در مورد كارهاي هنري مثل خط و نقاشي و... هم توصيه ميكردند؟
بله، ايشان خودشان به من تعليم خط ميدادند.
براي خط استاد داشتند؟
بله، در جواني استاد داشتند، اما متأسفانه نامشان يادم نيست. در تبريز كه بودند آموزش ديدند. نقاشي ايشان درجه يك بود.
همه از بين رفته؟
ديگر نقاشي نميكشيدند. خودشان ميگفتند: «مدرسه كه ميرفتم، با پول توجيبيام كاغذ و مداد ميخريدم و همه را نقاشي ميكردم تا به اندازه يك كلاسور نقاشي جمع شد. يك روز مدير مدرسه ايشان را صدا ميزند و ميگويد: «محمدحسين! شنيدهام نقاشي ميكني؟» پدر ميگويند: «بله» ميپرسد: «ميشود نقاشيهايت را بياوري تا من ببينم؟» پدرم ميگفتند نقاشيها را كه بردم، گرفت و پس نداد.
عجب كار خوبي كرده، چون ايشان بعدها به همراه اشعار و خطهايشان آنها را هم از بين ميبردند!
ميگفتند بعد از آن ديگر دست به نقاشي نبردم.
شما هيچ نمونهاي از نقاشيهاي ايشان نداريد؟
چرا. گلهايي را كه براي گلدوزيهاي ما ميكشيدند، داريم. گلهاي بسيار زيبايي ميكشيدند و حتي رنگآميزي آنها را به ما ميگفتند. بعضي از نمونههايش را دارم.
انساني در اين حد عالم، فيلسوف، حكيم، وقتي چنين طبع هنري و ادبي و لطيفي دارد، انصافاً يگانه است و ما انسانهايي را كه همه جنبههاي وجودشان به اين شكل در كنار هم رشد كند و تلألؤ داشته باشد، كم داريم. اشعار درخشان ايشان هم نشان ميدهد كه بر ادبيات مسلط بودهاند. غير از حافظ و سعدي، اشعار چه كساني را توصيه ميكردند؟
ترجيعبندهاي هاتف. بسيار به ما توصيه ميكردند كه مطالعه كنيم و كتابهايشان در اختيار ما بود. بيشتر روش مطالعه را به ما ياد ميدادند. حتي يادم هست مجله تهران مصور را هم ميگرفتند و ميگفتند بخوانيد تا اندوختههايتان زياد شود و تجربه پيدا كنيد و دنيا را بشناسيد.
به نظر ميرسد ايشان دنيا را هم خوب ميشناسند. اين شناخت از كجا حاصل شده بود؟
ايشان به معناي كامل اهل تفكر بودند.
و احتمالاً ارتباط با متفكرين مختلف دنيا...
بله، ايشان اهل فكر بودند و همين را به ما القا ميكردند. ميگفتند هر شب، قبل از خواب محاسبه كنيد كه از صبح تا شب چه كردهايد. خوبيها را بررسي كنيد و ادامه بدهيد؛ بديها را هم بررسي و حذف كنيد.
اگر بچهاي خطا ميكرد، در جمع خانوادگي نقد صميمانه و محبتآميز وجود داشت يا در خلوت تذكر ميدادند؟
در خلوت تذكر ميدادند، ولي در جمع هم صحبت ميكردند. مثلاً يك بار يكي از برادرهايم از بنده خدايي صحبت كرد و از مشكلات اخلاقي او گفت. مرحوم پدر با دقت گوش كردند و فرمودند: «ميداني كساني كه بديهاي ديگران را ميبينند و بازگو ميكنند، در قيامت به شكل خوك محشور ميشوند؟» هنوز اين حرف در گوش من هست.
پس اين كارهايي كه داريم ميكنيم، چيست؟
من نميدانم ما چه شدهايم. گاهي اوقات از فقدان ايشان بسيار افسوس ميخورم اما از طرفي آرام و حتي خوشحال ميشوم كه خوشا به سعادتشان كه نماندند تا برخي چيزها را ببينند. واقعاً بسيار از موازين و احكام و سيره عملي بزرگان ديني خود دور افتادهايم و اين اسباب تأسف است.
اگر انساني از ده قسمت وجودش، نه قسمت درست است و فقط يك قسمت خراب است، طبق كدام اصول، همان يك قسمت را علم ميكنيم و حيثيت خودش كه هيچ، حيثيت آباء و اجداد او را هم به باد ميدهيم؟
مصيبت اينجاست كه جسارت و پرخاش در سطوح مختلف جامعه بسيار زياد شده و حرف زدن عادي مردم، تبديل به توهين و پرخاش شده است. واقعاً جز سكوت چارهاي نيست. شرايط بسيار دشواري است.
از آنجا كه معتقدم خون را با خون نميشود شست و اگر پرخاش و بيادبي و حتي هتاكي در جامعه رواج پيدا كرده، نميشود آن را با مثل خودش رفع كرد، تقاضا ميكنم درباره برخوردهاي پدر بزرگوارتان با زشتيها و پلشتيها صحبت بفرماييد.
پدر در هر حال برخورد بد نميكردند، بلكه با روي باز و با آوردن مثال و روايت و به شكلي كه در مورد برادرم اشاره كردم، بازتاب و نتيجه عمل را گوشزد ميكردند. ايشان چون خودشان اهل عمل بودند، حرفشان تن انسان را ميلرزاند. در عين آرامش و محبت تذكر ميدادند، نه داد زدن و فرياد زدني در كار بود، نه تشري، اما همينكه با آن آرامش و محبت تذكر ميدادند، انسان بهشدت تحت تأثير قرار ميگرفت.
شما كه به هر حال در آن خانه بزرگ شده بوديد و تحت تأثير رفتارهاي پدر و مادر قرار ميگرفتيد و تربيت ميشديد. اگر يك شاگرد يا كسي خارج از اين جمع اشتباه بسيار بزرگي ميكرد، چگونه برخورد ميكردند؟
يكي از شاگردان ايشان نقدي بر تفسير الميزان نوشته و در جزواتي پخش كرده بود. پدر وقتي اين را ديدند، گفتند: «ايشان طرز تفكرش اين است. انشاءالله كه خداوند همه را هدايت كند.» واقعاً ما يك بار هم نديديم كه واكنش تندي نشان بدهند. وقتي به منزل آمدند و تعريف كردند، ما كه شنيديم، واقعاً ناراحت شديم، ولي ايشان با تبسم و خنده گفتند: «فلاني يك نقدي هم بر تفسير من نوشته و امروز شاگردها آوردند و من ديدم.» مادرم برآشفته شدند كه: «عجب! او كه شاگرد شما بود.» پدر با كمال آرامش گفتند: «بله، ولي هر كسي عقيدهاي دارد.» يكي از آشنايان در منزل ما بودند و يادم هست كه صحبت اعلميت مراجع تقليد شد و پرسيدند: «شما چه كسي را اعلم ميدانيد؟» پدر گفتند: «تمام اين آقايان را بايد بنشانيد و يكي برتر از آنها هم حضور داشته باشد، اينها با هم از نظر علمي مباحثه كنند و آن وقت اثبات شود چه كسي اعلم است. اعلميت را كه به اين سادگي نميتوان تشخيص داد. همه در حد خودشان كار كرده و زحمت كشيدهاند. شما اگر از چهار نفر بپرسيد و اعلميت كسي را تأييد كنند، كافي است. بيش از اين دقت نكنيد.»
چنين انساني بايد پدر و مادر بزرگي هم داشته باشد. از پدربزرگ و مادربزرگتان چه به ياد داريد؟
من پدربزرگ و مادربزرگم را نديدهام.
از ديگران در باره آنها چه شنيدهايد؟
پدرم ۵ سال بيشتر نداشتند كه مادرشان فوت كردند و حدود ۹ ساله بودند كه پدرشان را از دست دادند.
پس چه كسي ايشان را تربيت كرده؟
بعد از فوت مادر، زيردست دايه بودهاند و پدرشان همان موقعيت را حفظ كردند تا حدود ۹ سالگي كه پدر هم فوت كردند.
پس ايشان فرزند رنج هستند.
بله، دقيقاً همين طور است. ايشان نبوغ خارقالعادهاي هم داشتند. اين رشد حيرتانگيز در ابعاد مختلف بدون نبوغ، شدني نيست. هم نبوغ است و هم خواست خدا. آدمهاي معمولي، از رنج خراب ميشوند و معمولاً طلبكار و پرخاشگر ميشوند، ولي ايشان در رنج پرورده شده و شخصيت پيچيده و ناشناختهاي دارند. براي خود ما هم كه سالها با ايشان زندگي كرديم، همين طور است. عجيب خودساخته بودند.
از خاطرات شيريني كه خودتان از پدر داريد و پس از اين همه سال كه ياد ميكنيد، برايتان دلنشين است، بفرماييد.
تمام لحظات بودن در كنار ايشان دلپذير بود. باور ميكنيد؟
البته كه باور ميكنم، ولي حسرت هم ميخورم.
انسان تا نبيند نميتواند تصور كند كه اين مرد چه گوهر گرانبهايي بود. ايشان هفتهاي يك بار كه براي جلسهاي كه با هانري كربن داشتند از قم به تهران تشريف ميآوردند- كه بعداً شد هر دو هفته يك بار- معمولاً به منزل ما ميآمدند.
در آن جلسه غير از هانري كربن چه كساني بودند؟
تا جايي كه يادم هست آقاي ديناني بودند، دكتر نصر، دكتر اسپهبدي و جلسه در منزل مرحوم آقاي ذوالمجد تشكيل ميشد.
از آن صحبتها چيزي يادتان هست؟ از هانري كربن خاطرهاي داريد؟
صحبتهايشان عمدتاً علمي بود. من خودم هانري كربن را نديده بودم، ولي از تعريفهايي كه مرحوم پدر ميكردند، انساني متفكر و اهل عمل بود. پدر ميگفتند پروفسور كربن دعاهاي رجبيه را ميخواند و آدم معتقدي است، ولي ظاهراً او به خاطر اجتماع خودش و دنياي مسيحيت چيزي را بروز نميداد.
جاي خالي پدرتان را چگونه پر كرديد؟
جاي خالي ايشان به هيچ شكل و عنواني پر نميشود. پدر براي ما زندهاند و حتي در گرفتاريهايمان، عيان و آشكار ايشان را ميبينيم كه همدردي ميكنند و وجودشان آرامش عجيبي به انسان ميبخشد. نه تنها ما كه تمام آشنايان ما در گرفتاريها و مشكلاتشان از ايشان مدد ميخواهند.
آيا واقعاً اقوام، خويشان و دوستان از ايشان استفاده بهينه كردند؟
نخير، حتي ما هم نتوانستيم از ايشان استفاده بهينه كنيم. ما چيزهايي كه از برخورد و رفتارشان ميديديم، اندكي آموختيم و رعايت كرديم.
از شاگردانشان چه كسي استفاده صحيح از ايشان كرد؟
از نظر صددرصدي هيچكس، ولي آقاي جوادي آملي از نظر اخلاقي و برخوردي، خيلي از پدر استفاده كردند و خيلي هم همراه بودند. مرحوم آقاي تهراني هم بودند كه خيلي نزد پدر ميآمدند و از نظر اخلاقي آموزشهاي زيادي از پدر گرفتند. من فكر نميكنم هيچكس بتواند مثل ايشان زندگي و رفتار كند. حتي ايشان و برادرشان در حد هم تحصيلات داشتند و عموي ما با اينكه از نظر علمي و اخلاقي انسان برجستهاي بودند اما زمين تا آسمان با پدر فرق داشتند.
به نظر شما قدر و منزلت ايشان چقدر شناخته شده است؟
به نسبت شأن و جايگاه ايشان، هيچ! حتي ۲۰درصد هم نيست، چون انسان نميتواند به اين سادگيها در تمام ابعاد رشد كند؛ مگر اينكه به جنبهاي از شخصيت ايشان عمل كنند و بگويند الگوي ما علامه طباطبايي است. ما چنين چيزي نديديم. از نظر اخلاقي برادر بزرگ من بسيار برداشتهاي خوبي از پدر كرده بود و آرامش و صبر پدر را داشت.
شما و خواهر و برادرهايتان در شناساندن پدر چه تلاشي كرديد؟
تقريباً هيچ، ما مثل ماهياي كه در آب هست، در اين دريا غوطهور بوديم و ندانستيم چه نعمتي را در اختيار داريم. انسان بايد مثل ماهي افتاده به خشكي، دچار بيآبي شود تا بفهمد كه در چه درياي نعمتي غوطهور بوده است.
در پايان سخن اگر شعري از ايشان را هم قرائت كنيد، ممنون ميشويم.
من معمولاً اين شعر را زياد به ياد ميآورم:
مهر خوبان دل و دين از همه بيپروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون سرِ خود مجنون گشت
از سمك تا به سماطش كشش ليلا برد
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذرهاي بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسي بيسر و پايم كه به سيل افتادم
او كه ميرفت مرا هم به دل دريا برد
جام صهبا ز كجا بود و مگر دست كه بود؟
كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد
خم ابروي تو بود و كف مينوي تو بود
كه به يك جلوه شيرين دل و دين يكجا برد
خودت آموختيام مهر و خودت سوختيام
با برافروخته رويي كه قرار از ما برد
با يك دنيا سپاس از وقتي كه در اختيار ما قرار داديد.