کد خبر: 448942
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۸:۰۰
نگاهي به سريال «پنج كيلومتر تا بهشت»
علي خدايي بيجاري
براي اولين بار در سال ۱۳۸۴ عليرضا افخمي (كارگردان پنج كيلومتر تا بهشت) اولين سريال مناسبتي خود با عنوان «او يك فرشته بود» را با مضموني مذهبي و ماورائي توليد كرد و از اين حيث مدعي باب كردن سريال‌هاي ماورائي است. كه پس از آن سريال‌هايي مانند، اغما، روز حسرت و عروج با مضموني ماورائي توليد شد. پس از زماني قريب به شش سال افخمي با دومين سريال ماورائي خود به نام «پنج كيلومتر تا بهشت» دوباره در تلويزيون ظاهر شد. اما متأسفانه اين سريال در مقايسه با سريال اولش بسيار ضعيف‌تر و با حواشي فراوان روي آنتن رفت. در ادامه نگاهي تحليلي به بخش‌هاي اصلي اين سريال خواهيم داشت. 

فيلمنامه‌
فيلمنامه سريال «پنج كيلومتر تا بهشت» با خواب اميرحسين آغاز مي‌شود و ابتدا به ساكن به طرح مشكل و بهانه كشمكش داستان مي‌پردازد كه در فضايي با رنگ‌هاي سرد و خنثي و تصويري از يك گورستان را ارائه مي‌كند كه امير حسين، فرزين، مهشيد (با بازي حميرا رياضي) و آيدا (با بازي شبنم قلي‌خاني) دور گوري جمع شده‌اند كه توسط گوركني كنده مي‌شود. گفت‌وگو بين فرزين و امير‌حسين در مي‌گيرد و زماني بسيار طولاني و ناشيانه وخالي از ايجاز براي طرح مشكل كه عشق اميرحسين به آيدا و علاقه‌مندي آيدا به امير‌حسين است صرف مي‌شود و در نهايت امير‌حسين از خواب مي‌پرد.
در خواب و در اين زمان طولاني طرح مشكل پررنگ‌تر است و تنها رابطه آيدا و پدرش فرزين در خواب معلوم مي‌شود و با بيدار شدن اميرحسين ارتباط و نسبت كاراكتر‌ها به هم مشخص شده و دايره ارتباطي كاراكتر‌هاي اصلي داستان با كاراكتر‌هاي مقابل و مكمل معين شود.
و با صرف زمان غير ضروري طرف مقابل علاقه آيدا معرفي مي‌شود گرچه مخاطب با پشتوانه ذهني كه از رصد فضاي خواب ابتداي داستان دارد، به راحتي احتمال مي‌دهد كه اميرحسين همان حلقه مفقوده‌اي باشد كه در ابتداي داستان ابهام ايجاد كرده است.
ابهامي كه در خدمت داستان نيست و به نوعي بازي با احساس مخاطب محسوب مي‌شود و در چند قسمت اول به علاقه متقابل اميرحسين و آيدا پرداخته مي‌شود. اما با ظهور خواستگار و رقيب عشقي ديگر به نام بهروز داستان گسترش مي‌يابد و انگيزه واكنش را فراهم مي‌كند.
حتي كاراكتري به نام بهروز كه وجه سوم يك مثلث عشقي است گرچه عمري به درازاي عمر سينما و تئاتر دارد، اما در اينجا خوب و بجا از آن استفاده شده و معرفي بهروز واكنش قهرمان داستان سريال را در پي‌دارد و كار بهتر نويسندگان در معرفي بهروز اين است كه در داستان حضور فيزيكي ندارد و مخاطب از طريق معرفي پدر او يعني آقاي حسن‌پور به واسطه دركي كه از اين كاراكتر دارد تصويري منحصر به فرد در ذهن خود ايجاد مي‌كند. بنابراين معرفي بهروز در جايي صورت مي‌گيرد كه نه تنها قهرمان داستان را در مقابل كنش خواستگاري از آيدا وادار به واكنش مي‌كند، بلكه داستان را در آخرين مرحله بخش معرفي خط محور و ورود به نقطه عطف و بخش درگيري و كشمكش قرار مي‌دهد، به اين معنا كه اميرحسين با دريافت خواستگاري بهروز از آيدا مجبور مي‌شود كه به عشق خود به آيدا اعتراف كند و اين اعتراف نزد كسي صورت مي‌گيرد كه پدر معشوق است و اين قدرت را دارد كه در جهت‌گيري و سمت و سوي اين عشق اثر بگذارد كه در اين بين با واكنشي ديگر كه توسط فرزين صورت مي‌گيرد و منجر به ايجاد كدورتي مي‌شود كه بستر احتمالاتي است كه در قسمت‌هاي بعدي براي سرقت امير حسين اقامه مي‌شود كه تا به اينجا بخش معرفي به اتمام مي‌رسد و داستان معلق مي‌ماند و مخاطب منتظر واكنش و قدم بعدي قهرمان داستان يعني امير‌حسين است كه در شرايط پيش آمده چه موضعي را اختيار مي‌كند. در ادامه بحث سرقت به تصوير كشيده مي‌شود كه به واسطه دفاع و ممانعت اميرحسين در همان ابتدا طوري مضروب مي‌شود كه در شرايط كما قرار مي‌گيرد و جسد نيمه جانش توسط سارقين به مكاني در پنج‌كيلومتري بهشت زهرا منتقل مي‌شود كه از مرحله‌اي كه امير حسين متوجه حضور سارقين در شركت فرزين مي‌شود و تا زماني كه به بيابان‌هاي اطراف بهشت زهرا منتقل مي شود، نقطه عطف اول داستان است كه خط سير داستان را كه بحث خواستگاري و اقدامات دو رقيب عشقي يعني امير‌حسين و بهروز است به سمت ديگري كه قتل امير‌حسين و طرح مسائل ماورائي است منحرف مي‌كند و داستان در موقعيت كشمكش يا گره‌ افكني و گره‌گشايي قرار مي‌گيرد. بنابراين واكنش قهرمان داستان و طرح نقطه عطف اول در مقايسه با بخش‌هاي ابتدايي معرفي و طرح مشكل، بهتر و با منطقي پذيرفتني‌تر در فيلمنامه كار شده است.
مرحله كشمكش داستان از ابتداي روز بعد از اعتراف اميرحسين آغاز مي‌شود. زماني كه كارمند‌هاي ذي‌ربط شركت فرزين مثل معمول هر روز صبح اول وقت به سركار خود در شركت مي‌آيند و متوجه سرقت داروها مي‌شوندكه با دخالت پليس گره اولي كه احتمال سرقت توسط امير‌حسين است طرح مي‌شود و از آنجايي كه روح اميرحسين با قرار گرفتن در برزخ حاضر و ناظر بر اعمال پليس و همكارانش است با كمك دختري با بازي پريناز ايزديار در‌صدد اثبات بي‌‌گناهي خود يا گره‌گشايي بر‌مي‌آيد و در نهايت معلوم مي‌شود كه تنها با پيدا كردن جنازه نيمه جان امير‌حسين است كه اين گره گشوده و او بري از اتهام سرقت مي‌شود. بنابر اين خط سير فيلمنامه از بعد از بخش معرفي و طرح مشكل تا به اينجا با در نظر گرفتن پارادوكس‌هايي كوچك كه پيشروي داستان را سد نمي‌كند، راحت، روان، معقول و منطقي پيش مي‌رود. اما از جايي كه روح اميرحسين با كمك روح دختري كه ۲۰ سال است در كما به سر مي‌برد، تصميم مي‌گيرند تا به هر نحوي شده محل رها‌كردن جسد اميرحسين را به كسي خبر دهند، دوباره داستان دچار پراكنده‌گويي و كش‌دادن‌هاي بي‌مورد مي‌شود. براي مثال مي‌توان به مادر و پسري اشاره كردكه با تاكسي در نزديكي محل مذكور توقف مي‌كنند كه پسر خجالتي براي رفع حاجت به نزديكي جسد مي‌رود و در راه برگشت جسد را مي‌بيند و به مادرش اطلاع مي‌دهد، اما مادر با پيشينه ذهني‌ كه از پسرش دارد، اين خبر را نشنيده گرفته و رد مي‌شوند.
يكي از مواردي كه به جز صرف زمان، كمك ديگري به داستان نمي‌كند همين مورد است كه مادر با شنيدن اين خبر، براي راننده تاكسي از تخيلات عجيب و كودكانه پسرش مي‌گويد و همه اين توضيحات براي منصرف كردن راننده تاكسي از رفتن به محل افتادن جسد است. در حالي كه اين مادر طبق قوانين و قاعده‌هاي عرفي مي‌تواند صراحتاً از راننده بخواهد كه حركت كند. بنابر اين در اين سكانس چندين دقيقه هرز رفته و موقعيتي خنثي را در بخش حساسي از خط محور داستان رقم مي‌زند. در حالي كه با توقف تاكسي براي رفع حاجت پسرك موقعيتي جديد و بجايي براي يافتن جسد فراهم مي‌شود كه در مقايسه با نمونه‌هاي اينچنيني از نوآوري و خلاقيت خاصي برخوردار است كه متأسفانه نويسندگان سريال از كنار اين موقعيت عبور كرده و حتي اگر به طور مثال، جسد اميرحسين در مسير برگشت اين مادر و پسر كشف شود، باز نمي‌تواند اين نقيصه را جبران كند. چرا كه بهترين موقعيت وبهترين مكان روي خط محور داستان، همان جايي است كه تاكسي توقف مي‌كند. به جز اين مورد، موارد ديگري مثل سكانس مرگ استاد دانشگاه (با بازي عبدالرضا اكبري)، درگيري صاحب خشكشويي با موتورسوار و نشان دادن مادر امير‌حسين كه با ناپدري رفته‌گرش در حال تناول ناهار هستند در كار ديده مي‌شود كه به گسترش و رشد داستان هيچ كمكي نمي‌كند و از آنجايي كه آوردن چنين مواردي به كرات ديده مي‌شود نمي‌توان اتفاقي و از سر اهمال‌كاري بوده باشد بلكه به احتمال قريب به يقين چنين موردي با خلق داستانك‌هاي فرعي اشتباه گرفته شده‌اند كه داستانك‌هاي اصلي بايد به موازات داستان اصلي پيش بروند و در مراحل اوج و نتيجه‌گيري با هم تلاقي پيدا كرده و نقاط ابهام را روشن كنند. در حالي كه اين موارد مانند شهاب و زودگذر و بي‌عقبه هستند و هيچ پيوستگي با هم و با پيكره اصلي داستان ندارند.
مسئله بعد، تعريف و خلق دختري است كه ۲۰ سال است در كما به سر مي‌برد. دختري كه با امير‌حسين همراه مي‌شود و راه و چاه زندگي در برزخ را به او نشان مي‌‌دهد. در برخورد با اين كاراكتر ابتدا به ساكن اين سؤال پيش مي‌آيد كه چرا بايد اين كاراكتر دختر باشد؟ مگر نقشي كه اين دختر در سريال بازي مي‌كند، از عهده يك كاراكتر پسر بر نمي‌آيد؟ شايد اين احتمال به نظر برسد كه به خاطر سكانسي كه بايد به خواب آيدا برود، اين كاراكتر مي‌تواند بدون محدوديت اين وظيفه را انجام دهد كه در اين صورت اين سؤال به ذهن متبادر مي‌شود كه فلسفه چنين محرميتي كه در اينجا مطرح مي‌شود در چه دين و مذهب و مسلكي وجود دارد؟ و براي به خواب آيدا رفتن چه نيازي به اين همه مغلطه و سفسطه بود؟ در حاليكه اين امر در فرهنگ مذهبي تشيع خيلي صريح‌تر و شكيل‌تر و بدون نياز به اضافه‌گويي و پراكنده‌گويي دست يافتني‌تر بود.
نويسنده و كارگردان براي نشان دادن ابعاد ماورائي اين فيلمنامه مثل بحث تصور كردن و حركت كردن به مباني تله پاتي متوسل شده كه در بحث حضور در خواب ديگران تله‌پاتي دقيقاً چنين مراحلي را مترتب مي‌داند و چنين نكاتي در دين و مذهب ما وجود ندارد.
كارگرداني
از آنجايي كه نويسندگي وكارگرداني توسط عليرضا افخمي انجام شده است، بخش‌هاي مرتبط به اين دو حوزه گاهي رابطه‌هاي تنگاتنگي با هم دارند و لازم است در برخي اوقات در كنار هم مقايسه و تحليل شوند. براي مثال سكانس اول سريال و صحنه گورستان از اين موارد تركيبي است. به اين معنا كه نويسنده و كارگردان تمام سعيشان را معطوف به استارت كار كرده‌اند و سعي داشته‌اند با استارتي قدرتمند كه مخاطب را شوكه كند، از همان ابتدا ذهن او را در اختيار بگيرند و به اين وسيله تضمين در پيگيري داستان توسط مخاطب را رقم بزنند. اما متأسفانه، استارت و شروع كار نه تنها شوكي ايجاد نمي‌كند، بلكه با نگاهي به كليت آن در‌مي‌يابيم كه كار با استارت ضعيف، خسته‌كننده به لحاظ زماني و بصري آغاز مي‌شود، به طوري كه نزديك به تمام تايم قسمت اول در قبرستاني مي‌گذرد كه داراي تناليته‌‌هاي رنگ خاكستري و خنثي است. خود اين تناليته‌هاي خاكستري به شدت تصوير و به تبع آن مخاطب را دچار سكون و زدگي مي‌كند ضمن اينكه كارگردان از به كارگيري عناصر بصري در اين سكانس هم ناكام مانده است. از طرفي عناصر و كاراكترهايي به كار افزوده كه در پيشبرد داستان حضوري خنثي دارند. براي مثال مي‌توان به گوركن عجيب الخلقه‌اي اشاره كرد كه به موازات ارتباط كلامي بين اميرحسين و فرزين مشغول كندن قبر است و با ميزانسني كه از كارگردان گرفته گاهي به لنز دوربين و در واقع به امير حسين نگاه مي‌ا‌ندازد با اين هدف كه مخاطب را دچار ترس و دلهره كند. درحالي كه هيچوقت اين اتفاق نمي‌افتد.
و اوج خواب كه منتهي به وحشت و ترس امير‌حسين مي‌شود با حمله سگي در گورستان به او شكل مي‌گيرد كه منجر به بيداري امير‌حسين مي‌شود در حالي كه مفهوم مرگ و حكايتي كه دلالت بر مرگ اميرحسين در آينده دارد به وسيله مانور در گور مي‌توانست منطقي‌تر باشد. اين در حالي است كه در آموزه‌هاي ديني ما و حتي در تعبير خواب، حمله سگ دلالت بر مرگ كسي نمي‌كند و سگ در خواب در غالب نظريه‌ها دشمن تعبير مي‌شود، در حالي كه بنابه باورهاي فرهنگي اكثريت قريب به اتفاق قوميت‌ها، قبر و افتادن در قبر، حتي در عالم واقع دلالت بر مرگ دارد و نشانه‌اي از ترك دنياي فاني است كه متأسفانه نويسنده وكارگردان با در اختيار داشتن عناصري مستعد مثل گوركن مي‌توانست به اين سكانس جاني تازه ببخشد. همچنين به نظر مي‌رسد كارگردان با فيلمبردار، جلسات و گفت‌وگوهاي تعاملي براي تعيين زاويه دوربين و استفاده از لنز انجام نداده‌اند. چرا كه در سكانس اول و در گورستان، دفرمه كردن چهره كاراكتر‌‌ها مي‌توانست فضايي اكسپرسيونيستي به وجود آورد كه به انتزاع نزديك شود.
مورد بعدي تناقضاتي است كه در مورد روح وجود دارد وبراي رفع و رجوع كردن موردي ناچار به نگارش ديالوگ‌هاي بلند بالايي مي‌شود كه مخاطب را دچار سردرگمي و در نهايت زدگي مي‌كند. براي مثال امير‌حسين در لحظات و قسمت‌هاي ابتدايي سريال كه در عالم برزخ معلق بود به راحتي از همه چيز عبور مي‌كرد اما در قسمت‌هاي بعدي از انجام چنين كاري ناتوان مي‌شد و مثلاً روحي كه در همه چيز حلول مي‌كرد و فرو مي‌رفت به يكباره با كوبيدن روي كاپوت ماشين يا نشستن روي مبل هيچ اتفاقي رخ نمي‌‌دهد كه پس از پخش و كشف اين پارادوكس‌ها نويسنده و كارگردان با استفاده از ديالوگ‌هاي طولاني، غير معقول و بدون پشتوانه عقلي و علمي و مذهبي خاصي سعي در متقاعد كردن مخاطب دارد و به اين وسيله درصدد رفع ابهام بر مي‌آيد كه اين پارادوكس‌ها و توضيحاتي كه در قسمت‌هاي بعدي داده مي‌شود با رشد قارچ‌گونه خود بعضاً مخاطب را در پيگيري داستان سريال دچار يأس و دفع مي‌كند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار