کد خبر: 394564
تاریخ انتشار: ۲۹ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۵
علیرضا قزوه، در یادداشتی با عنوان «از ریتسوس تا ساراماگو» نوشته است:
آن شبی را که ریتسوس مرد یادم است. شاید سال‌های پیش از قطعنامه بود و یا در همان سال‌ها. در کازرون بودم با حاجی صادق آهنگران و حاجی داشت دعای کمیل می‌خواند و ریتسوس تازه مرده بود و من ناگهان وسط دعا یاد ریتسوس افتادم و از مجلس دعا زدم بیرون و با یاد شعرهایی که از ریتسوس خوانده بودم و حس و حال خوبش رفتم تا به ماه خیره شوم و ببینم وقتی شاعر ماه می میرد ماه چگونه گریه می‌کند.
آن شب به این فکر می‌کردم که ماه شاعرتر است یا ریتسوس. دعا تمام شد اما اشک ماه تمام نشد.
من ریتسوس را ندیده بودم اما ساراماگو را دیده بودم. همین چند سال پیش در استانبول. دعوت شده بودم به شب شعری که شاعران جهان هم آمده بودند و غروبی در محله گالاتاسرای قدم می‌زدم که جمعیت زیادی که جلوی یک کتاب‌فروشی بزرگ صف بسته بودند مرا متوقف کرد و بالای کتابفروشی عکسی از ساراماگو و خبر حضور ایشان در کتابفروشی.
ناشر ترک آثار ساراماگو او را دعوت کرده بود و در میان انبوه جوانان ترک صف جهانگردان اروپایی و غربی و سیاهان آفریقایی و چشم بادامی‌های شرق را می‌توانستی ببینی . عکس ساراماگو را دیده بودم و رمان کوری‌اش را هم تا حدی ورق زده بودم. بی که حوصله ایستادان در صف داشته باشیم با یکی از شاعران ترک به طبقه بالا رفتیم و در آنجا ساراماگوی پیر اما هنوز آرام و قبراق را دیدم که بی‌هیچ تکلمی تنها سرش در کتاب بود و برای انبوه خریداران در صف کتابش را امضا می‌کرد. چسب زخمی هم بر پیشانی‌اش بود. کلی سوال و حرف داشتم با پیرمرد اما عدالت در آن بود که تنها به آرامشش نگاه کنم و به دوست ترکم هم که با کتابفروش رفاقتی داشت و بدش نمی‌آمد که آرامش پیرمرد را به هم بزند گفتم برویم.
بیرون کتابفروشی دزدها جیب دو شاعر را زده بودند و من مدام به عین القضات همدانی فکر می کردم.
بعدها شنیدم پیرمرد با نوشته‌ها و خطابه‌هایش جلوی صهیونیست‌ها هم سینه سپر کرده است و بی‌هراس از چیزی از حماقت صهیونیست‌ها سخن می‌گوید. صد مرحبا به غیرت پیرمرد.
حالا ساعت ده شب است و در یکی از شب‌های دم کرده دهلی‌ام و بوی مرده‌سوزان را می‌توانم حس کنم.
خبر کوچ ساراماگو را در 88 سالگی همین الان خواندم. بعد از خواندن خبر مساوی کردن امریکا با اسلونی در جام جهانی. از ماه عزیز خبری نیست . تنها یک ستاره زخمی در آسمان سوسو می زند. به وقت استانبول هنوز غروب است و من مدام به چسب زخم پیشانی ساراماگو فکر می‌کنم و این که چرا آن غروب در محله گالاتاسرای با او دو کلمه به لهجه عین‌القضات سخن نگفتم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار