برای خدمات حرفهای باید هزینه پرداخت کرد. حال آنکه برای بسیاری از نیازهای ساده و روزمره، شاید بتوان از ظرفیت خود مردم استفاده کرد. همین ظرفیت میتواند در روزهای سخت اهمیت بیشتری پیدا کند. وقتی درآمد خانوادهها کاهش پیدا میکند، هزینهها بالا میرود یا بحران اقتصادی فشار بیشتری به مردم وارد میکند، شبکههای همیاری میتوانند مانند ضربهگیر عمل کنند جوان آنلاین: قبلاً اگر بچهای بعدازظهر مادرش را گم میکرد، کافی بود در خانه همسایه را بزند. اگر شیر آب خانه خراب میشد، لازم نبود برای تعمیرش دنبال تعمیرکار بگردد؛ کسی در ساختمان یا کوچه پیدا میشد که بلد باشد. برای بردن پیرمرد همسایه به درمانگاه، لازم نبود تاکسی اینترنتی بگیریم یا برای نگهداری چند ساعته از بچه، دنبال مهدکودک بگردیم. نردبان، دریل و فرغون را از هم قرض میگرفتیم و برای اسبابکشی، چند نفر از دوستان و فامیل جمع میشدند. خیلی از چیزهایی که امروز برایشان پول میپردازیم، زمانی بخشی از روابط معمول زندگی بودند، بیآنکه کسی نامش را «اقتصاد» بگذارد.
فرض کنید یک روز صبح، سالمند یک خانواده باید برای معاینه به درمانگاه برود. فرزندانش سر کار هستند و کسی نمیتواند همراهش باشد. یک تماس با آژانس یا تاکسی اینترنتی، هزینه رفتوبرگشت را به قبض زندگی اضافه میکند. عصر، شیر آب آشپزخانه خراب میشود. همسایهای که زمانی آچار به دست میگرفت و مشکل را حل میکرد، دیگر چندان شناخته شده نیست. تعمیرکار پیدا میشود و هزینهای جداگانه روی دست خانواده میگذارد. شب، یکی از والدین باید چند ساعت بیشتر سر کار بماند. برای نگهداری از کودک باید از مادربزرگ کمک گرفت، پرستار گرفت یا برنامه کاری را تغییر داد. اگر قرار باشد اسبابی هم جابهجا شود، کارگر و وانت لازم میشود. هیچکدام از این هزینهها به تنهایی رقم بزرگی نیستند، اما وقتی کنار هم قرار میگیرند، بخشی از هزینه زندگی را تشکیل میدهند که شاید همیشه متوجه آن نباشیم؛ هزینهای که در گذشته گاهی با اعتماد، همسایگی، خویشاوندی و دوستی پرداخت میشد. مسئله این نیست که گذشته را رمانتیک کنیم یا بگوییم همهچیز در گذشته بهتر بوده است. مسئله این است که بخشی از شبکههای انسانی که زمانی در زندگی روزمره نقش پشتیبان داشتند، امروز ضعیفتر شدهاند و جای خالی آنها را بازار پر کرده است.
از همسایهای که در را میزد تا همسایهای که فقط سلام میکند
شهرها بزرگ شدهاند و سبک زندگی تغییر کرده است. خانوادهها کوچکتر شدهاند، بسیاری از افراد برای کار از شهر و محله خود دور شده و آپارتماننشینی، شکل همسایگی را عوض کرده است. در بسیاری از ساختمانها، آدمها سالها کنار یکدیگر زندگی میکنند، اما حتی نام یکدیگر را نمیدانند. در چنین شرایطی، طبیعی است که برای رفع بسیاری از نیازهای کوچک، نخستین گزینه مراجعه به بازار باشد. کودک نیاز به آموزش دارد؛ کلاس خصوصی. سالمند نیاز به همراه دارد، پرستار یا مراقب. کسی وسیلهای برای چند ساعت لازم دارد؛ خرید یا اجاره. خانه نیاز به تعمیر دارد؛ تعمیرکار. کسی باید به پزشک برود؛ تاکسی. خانوادهای اسبابکشی دارد؛ کارگر و وانت. جوانی دنبال کار است؛ سامانه کاریابی یا آگهی و الی آخر. این لیست ادامه دارد. در حالی که ممکن است در فاصله چندصد متری خانه، کسی دقیقاً همان چیزی را داشته باشد که ما نیاز داریم؛ یک ساعت وقت، یک مهارت، یک وسیله، یک خودرو، یک تجربه یا حتی یک آشنایی که بتواند در پیدا کردن شغل کمک کند. مسئله اینجاست که دیگر از وجود آن آدم خبر نداریم.
پول، جای خالی رابطه را پر میکند؟!
وقتی رابطههای همیارانه ضعیف میشوند، پول باید جای آنها را پر کند. این موضوع البته به خودی خود بد نیست. بازار بسیاری از نیازها را سریعتر و تخصصیتر پاسخ میدهد و در بسیاری از موارد، استفاده از خدمات حرفهای ضروری است، اما اگر برای هر نیاز کوچک زندگی مجبور باشیم به بازار مراجعه کنیم، هزینه زندگی فقط شامل خوراک و مسکن و درمان و آموزش نخواهد بود؛ هزینه تنهایی هم به آن اضافه خواهد شد. شاید بتوان گفت یکی از هزینههای پنهان زندگی مدرن، همین باشد. وقتی دیگر کسی نیست که برای چند ساعت از کودک مراقبت کند، باید برای آن ساعت پول پرداخت کنیم. وقتی کسی نیست که سالمند خانواده را به درمانگاه برساند، باید هزینه رفتوآمد بدهیم. وقتی وسیلهای را نمیتوانیم از کسی قرض بگیریم، باید آن را بخریم، حتی اگر سالی یکبار به کارمان بیاید. این اتفاق در مقیاس یک خانواده شاید کوچک به نظر برسد، اما وقتی در زندگی میلیونها نفر تکرار شود، معنای اجتماعی پیدا میکند. یک کتاب، یک دریل و یک ساعت وقت، اقتصاد همیاری از همینجا آغاز میشود؛ از چیزهایی که ارزش دارند، اما لزوماً قیمت مشخصی ندارند. مثلاً در یک محله، شاید پنج خانواده هر کدام وسیلهای داشته باشند که خانوادههای دیگر فقط گاهی به آن نیاز پیدا میکنند. یکی دریل دارد، یکی نردبان، یکی چرخدستی و دیگری دستگاه بیل و کلنگ؛ اگر رابطهای از اعتماد میان آنها وجود داشته باشد، لازم نیست هر خانواده همه این وسایل را بخرد. حتی تجربه هم میتواند قرض داده شود. جوانی که دنبال کار است، شاید بیشتر از یک وام یا کمک مالی، به کسی نیاز داشته باشد که رزومهاش را ببیند، مسیر کاری را به او نشان دهد یا او را به یک نفر معرفی کند. این کمک شاید برای دهنده هیچ هزینهای نداشته باشد، اما برای گیرنده ممکن است آغاز یک زندگی تازه باشد. اینجاست که مفهوم تعاون از پول فاصله میگیرد.
آیا میشود زمان را قرض داد؟
یکی از جذابترین شکلهای اقتصاد همیاری، مبادله زمان است. فرض کنیم در یک محله، هرکس بخشی از وقتش را در اختیار دیگران قرار دهد. یک نفر یک ساعت به سالمندی برای خرید کمک کند. نفر دیگری یک ساعت به فرزند همسایه زبان یاد بدهد. فردی که کار فنی بلد است، یک ساعت برای تعمیر وسیلهای وقت بگذارد. در مقابل، کسی که امروز کمک گرفته، ممکن است چند هفته بعد یک ساعت از وقت خودش را برای شخص دیگری صرف کند. در اینجا پول از معامله حذف نمیشود، چون وجود ندارد؛ اصلاً موضوع معامله پول نیست. موضوع، توانایی آدمهاست. هرکس چیزی دارد که دیگری ندارد و در مقابل، ممکن است خودش روزی به چیزی احتیاج پیدا کند که در اختیار فرد دیگری است. اگر چنین روابطی سازمان پیدا کند، حتی میتوان برای آن اعتبار زمانی تعریف کرد، یعنی هر ساعت کمک، یک اعتبار باشد که فرد در آینده بتواند از شبکه دریافت کند. این ایده شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما پشت آن یک مفهوم مهم اجتماعی قرار دارد که انسانها فقط مصرفکننده خدمات نیستند؛ خودشان نیز میتوانند بخشی از ظرفیت جامعه برای حل نیازها باشند. اما اعتماد کجاست؟ البته اقتصاد همیاری بدون اعتماد شکل نمیگیرد. کسی که قرار است وسیلهاش را در اختیار دیگری بگذارد، باید بداند وسیله سالم بازگردانده میشود. خانوادهای که سالمندش را به همسایه میسپارد، باید به او اعتماد داشته باشد. به همین دلیل، بحث تعاون در نهایت فقط درباره کمک کردن نیست؛ درباره سرمایه اجتماعی است. وقتی آدمها یکدیگر را میشناسند، احتمال همکاری بیشتر میشود. وقتی تجربههای مثبت از کمک متقابل شکل میگیرد، اعتماد افزایش پیدا میکند و وقتی اعتماد وجود داشته باشد، بخشی از نیازهای زندگی میتواند بدون مراجعه مستقیم به بازار پاسخ داده شود. برعکس، وقتی اعتماد از بین برود، حتی سادهترین همکاریها هم دشوار میشود. دیگر کسی حاضر نیست وسیلهاش را قرض بدهد، کلید خانهاش را به همسایه بسپارد یا سالمند خانواده را برای یک ساعت به دست فرد دیگری بسپارد. در چنین شرایطی، بازار ناچار میشود جای روابط اجتماعی را پر کند.
خانواده گستردهای که کوچک شد
شاید یکی از دلایل مهم این تغییر، کوچک شدن خانوادهها باشد. در گذشته، یک خانواده گسترده میتوانست مجموعه بزرگی از خدمات غیررسمی را میان خود تقسیم کند. مادربزرگ مراقب کودک بود، عمو در تعمیرات کمک میکرد، دایی برای پیدا کردن کار واسطه میشد، خاله در روزهای بیماری کنار خانواده میماند و چند نفر برای اسبابکشی یا مراسم مختلف دور هم جمع میشدند. امروز بسیاری از خانوادهها چنین شبکه گستردهای در اطراف خود ندارند یا اعضای خانواده در شهرهای مختلف زندگی میکنند. بنابراین شاید بخشی از نقش خانواده گسترده را بتوان به محله و شبکههای اجتماعی جدید سپرد. گروه ساختمان، گروه محله، گروه والدین مدرسه، گروه دوستان یا حتی گروهی از افراد با یک دغدغه مشترک میتوانند از فضایی برای پیامهای روزمره، به شبکهای برای همکاری تبدیل شوند.
البته تنها ساختن یک گروه مجازی کافی نیست. باید فرهنگ استفاده از آن تغییر کند. همان گروهی که امروز پر از پیامهای تبلیغاتی و تبریک و اطلاعیه است، میتواند محلی برای اعلام نیاز و عرضه تواناییهای اعضا هم باشد.
«من یک دریل دارم و اگر کسی لازم دارد، میتواند قرض بگیرد»، «من سهشنبهها عصر وقت دارم و میتوانم به سالمندان محله برای خرید کمک کنم» و «اگر کسی دانشآموز دبیرستانی دارد که در ریاضی مشکل دارد، میتوانم هفتهای یک ساعت کمکش کنم.» «من تعمیرات لوازم خانگی بلدم.»
اینها پیامهای سادهای هستند، اما اگر در یک جامعه زیاد شوند، یک اتفاق مهم رخ میدهد؛ آدمها دوباره متوجه میشوند که اطرافشان فقط مصرفکننده و مشتری زندگی نمیکنند، بلکه همکار و همیار هم زندگی میکنند.
تعاون، بازگشت به گذشته نیست
قرار نیست به گذشته برگردیم یا بازار و خدمات حرفهای را کنار بگذاریم. مسئله این است که بین «همه چیز را خودمان بخریم» و «همه چیز را از هم قرض بگیریم»، راه سومی هم وجود دارد. راه سوم، جامعهای است که در آن بازار و روابط انسانی در کنار هم کار میکنند. برای کار تخصصی، متخصص وجود دارد. برای خدمات حرفهای، باید هزینه پرداخت کرد. حال آنکه برای بسیاری از نیازهای ساده و روزمره، شاید بتوان از ظرفیت خود مردم استفاده کرد. همین ظرفیت میتواند در روزهای سخت اهمیت بیشتری پیدا کند. وقتی درآمد خانوادهها کاهش پیدا میکند، هزینهها بالا میرود یا بحران اقتصادی فشار بیشتری به مردم وارد میکند، شبکههای همیاری میتوانند مانند ضربهگیر عمل کنند. شاید نتوانند مشکل بزرگ اقتصادی را حل کنند، اما میتوانند تعداد زیادی از هزینههای کوچک را کاهش دهند؛ هزینههایی که روی هم دیگر کوچک نیستند.
در نهایت، تعاون شاید از جایی شروع شود که یک نفر از خودش بپرسد من چه چیزی دارم که دیگری ندارد؟ پول، البته یکی از پاسخهاست. اما تنها پاسخ نیست. شاید یک ساعت وقت داشته باشیم، یک کتاب، یک خودرو، یک ابزار، یک مهارت، یک تجربه، یک شماره تلفن یا حتی فقط توانایی شنیدن حرفهای آدمی که روز سختی را پشت سر میگذارد. جامعهای که این سرمایههای کوچک را به جریان میاندازد، الزاماً جامعه ثروتمندتری نیست، اما میتواند جامعهای کمهزینهتر، تابآورتر و انسانیتر باشد. شاید مسئله همین باشد؛ اینکه قبل از آنکه برای هر نیاز کوچکی دست به جیب شویم، یکبار هم به اطرافمان نگاه کنیم. ممکن است چیزی که دنبالش میگردیم، در بازار نباشد. ممکن است در خانه همسایه باشد. بازار تعاون و همیاری را گرم کنیم تا نیاز به بازار تجاری کمتر شود.