هستند مردانی که سالها در گمنامی و سکوت، حصار امن فرماندهان بزرگ میدان بودند. انسانهای مخلص و خستگیناپذیری که سایهبهسایه سرداران نامدار حرکت کردند و سرانجام نیز پاداش عمری مجاهدت خاموش را با ردای سرخ شهادت گرفتند جوان آنلاین: هستند مردانی که سالها در گمنامی و سکوت، حصار امن فرماندهان بزرگ میدان بودند. انسانهای مخلص و خستگیناپذیری که سایهبهسایه سرداران نامدار حرکت کردند و سرانجام نیز پاداش عمری مجاهدت خاموش را با ردای سرخ شهادت گرفتند. سردار شهید محمد قنبری، از نیروهای مخلص ستاد کل نیروهای مسلح و سرتیم حفاظت از سپهبد شهید غلامعلی رشید و دریاسالار علی شمخانی بود. دلاورمردی که در جریان نبرد رمضان و تجاوز دشمن صهیونیستی در تاریخ ۹اسفند ماه سال ۱۴۰۴ در بیت رهبری به آرزوی دیرینهاش رسید. ما در گفتوگویی صمیمانه با خانم مژگان محمدی (همسر شهید) و فرزندان برومندش، امیرحسین و ایلیا، به بازخوانی سبک زندگی و مجاهدتهای خاموش او پرداختیم. با هم بخوانیم.
خانم محمدی، از نحوه آشنایی و آغاز زندگی مشترکتان با شهید قنبری بگویید.
سالها افتخار داشتم در کنار مردی زندگی کنم که زندگی شخصی و حرفهایاش را با عالیترین درجه از مسئولیتپذیری و احساس وظیفه پیش میبرد. ازدواج ما کاملاً سنتی و از طریق یکی از آشنایان شکل گرفت. از همان روزهای اول، وقار، آرامش، متانت و حس تعهد بالای ایشان توجهم را جلب کرد. در گفتوگوهای ابتدایی تأکید داشت که «اولویت اول زندگی باید همسر و فرزندان باشند». حرفی که در طول ۲۰ سال زندگی مشترک، با تمام وجود و در اوج صداقت به آن پایبند ماند و آن را اثبات کرد. برای من مهم بود که در زندگی مشترک احترام و اعتماد وجود داشته باشد و ایشان هم روی مسئولیتپذیری و پایبندی به خانواده تأکید داشت. درباره سختیهای شغلش هم صحبت میکردیم، اما دقیقاً هیچکدام از ما نمیدانستیم که سرنوشت به کجا میرسد.
زندگی با یک نیروی نظامی و حفاظتی ردهبالا قطعاً شرایط خاصی دارد. این مسیر را چگونه سپری کردید؟
اوایل، تصور کاملی از حجم سختیها و مشغلههای این راه نداشتم. زندگی با یک فرد نظامی یعنی آمادگی همیشگی برای مأموریتهای سرزده، دوری، نگرانیهای مدام و رازهایی شغلی که حتی در خانه هم قابل بیان نیست، یعنی مسئولیتهایی که گاهی نمیتوانی دربارهشان صحبت کنی. اما به مرور یاد گرفتم که بخشی از مسئولیت همسر یک فرد نظامی، همراهی و آرامش دادن به او و ایجاد فضایی سرشار از آرامش، همراهی و صبوری در پشت جبهه است. ثمره این همراهی ۲۰ ساله، دو فرزند پسر به نامهای امیرحسین (۱۶ ساله) و ایلیا (۱۰ ساله) است.
شهید قنبری در خانه و محیط خانواده چه خلقوخویی داشت؟
اگر بخواهم ایشان را در چند واژه خلاصه کنم «مردی فداکار، باگذشت، مهربان و بینهایت خانوادهدوست». در زندگی برای من تنها یک همسر نبود، بلکه تکیهگاهی امن و رفیقی صمیمی به شمار میرفت. شاید بعضی ویژگیهای خوب آدم را وقتی بیشتر درک میکنی که دیگر کنارت نیست. بعد از شهادت ایشان بیشتر متوجه شدم چه حضور ارزشمندی در زندگی من و بچهها داشت. او با وجود مسئولیتهای بسیار سنگین کاری، ساعتهای حضورش در منزل را کاملاً وقف بچهها میکرد. با آنها همبازی و همصحبت میشد و روی ادب، اخلاق و تربیت دینیشان حساسیت ویژهای داشت. با بچهها رابطه صمیمانهای داشت. بچهها به ایشان وابستگی عاطفی زیادی داشتند و حضور پدر برایشان بسیار پررنگ بود. همیشه میگفت: ریشه عاقبتبخیری، احترام و انسانیت است. امروز یکی از سختترین بخشهای دلتنگیشان هم این است که میبینند پدرشان نیست تا موفقیتها و بزرگ شدنشان را ببیند.
ایشان سالها سرتیم حفاظت فرماندهان ارشد، چون شهید رشید و دریادار شمخانی بودند؛ ارتباطشان با این بزرگان چگونه بود؟
شهید قنبری حفاظت را تنها یک شغل اداری نمیدانست، بلکه آن را یک تکلیف و امانت الهی میدید. دقت و نظم فوقالعادهای داشت. حتی زمانی که شرایط سخت میشد، نگاهشان این نبود که باید عقبنشینی کنند. وقتی مسئولیت حفاظت از فرماندهان را بر عهده داشت، این مسئولیت را با جدیت انجام میداد.
رابطه ایشان با سپهبد شهید غلامعلی رشید چیزی فراتر از رابطه فرمانده و نیرو بود. او از ۱۸ سالگی در محضر این شهید بزرگوار رشد کرده و همیشه با افتخار میگفت: «من دستپرورده شهید رشید هستم.» نگاهشان به شهید رشید مانند نگاه پسری به پدر و استادی فرزانه بود. روزی که خبر شهادت شهید رشید را شنیدیم، تهران نبودیم. حدود ساعت ۵ صبح با شهید قنبری تماس گرفتند و خبر شهادت شهید غلامعلی رشید را به ایشان اطلاع دادند. بعد از شنیدن خبر، خیلی سریع آماده شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم. هیچگاه حال منقلب و اشکهای بیوقفه ایشان را در تمام طول مسیر برگشت به تهران فراموش نمیکنم. گویی پارهای از جان و هویتش را از دست داده بود. شهید قنبری همیشه از شهید رشید با احترام و محبت خاصی یاد میکرد و معتقد بود خیلی از ویژگیهای اخلاقی و کاری خودشان را از ایشان آموختند. به نظرم اگر بخواهم دلیل این وابستگی و علاقه را توضیح دهم، باید بگویم که شهید قنبری از نوجوانی و جوانی در کنار ایشان رشد کرده بود و سالهای بسیار زیادی را با هم گذرانده بودند. از نظر اخلاق، نظم، دقت، مسئولیتپذیری و بسیاری از ویژگیهای کاری و شخصیتی، خودشان را متأثر از شهید رشید میدانست. در آن روزها با وجود فشار و شرایط سخت سعی میکرد آرامش خودش را حفظ کند. چیزی که همیشه در ایشان میدیدم این بود که در شرایط سخت بیشتر به اعتقادات و وظیفهشان تکیه میکردند.
یکی از چیزهایی که همیشه در صحبتهایشان درباره مسئولیت حفاظت از فرماندهان برایم جالب بود، دقت و حساسیت بالایی بود که در این کار داشت. مثلاً درباره شهید رشید میگفت که ایشان بسیار دقیق بودند و زمان برایشان اهمیت زیادی داشت. روی وقتشناسی و اینکه برنامهها دقیق و سر وقت انجام شود حساس بود و همین موضوع باعث شده بود که شهید قنبری هم در انجام مسئولیتش دقت بیشتری داشته باشد.
درباره شهید شمخانی هم خاطرهای که برایم تعریف کرده بودند این بود که وقتی سوار خودرو میشد، شروع به خواندن قرآن میکرد. میگفت آقای شمخانی بسیار باهوش و دقیق بودند و در مدت کوتاهی متوجه جزئیات مسائل میشدند. این ویژگیها برای همسرم قابلتوجه بود و از این صفتها با احترام یاد میکردند.
از آخرین دیدار و لحظات منتهی به شهادت ایشان برایمان بگویید.
روز قبل از شهادت همسرم شمال بودیم و به خاطر کاری که پیش آمده بود، شب حدود ساعت ۱۱ از شمال به سمت تهران حرکت کردیم. حدود ساعت ۲ نیمهشب به تهران رسیدیم. همسرم صبح زود، حدود ساعت ۵ از خواب بیدار شد و برای انجام مأموریت رفت. حدود ساعت ۷:۴۵ صبح با من تماس کوتاهی داشت. مثل همیشه بیشتر از هر چیز نگران بچهها بود و تماس گرفت تا مطمئن شود بچهها بیدار شدهاند و برای رفتن به مدرسه آماده شدهاند. یک تماس کوتاه و کاملاً معمولی بین ما بود، آنقدر معمولی که هیچوقت فکر نمیکردم آخرین تماس ما باشد. بعد از آن دیگر با ایشان صحبت نکردم. هنوز هم وقتی به آن تماس فکر میکنم، برایم عجیب است که آخرین صدایی که از همسرم شنیدم، در یک گفتوگوی ساده درباره بچهها بود. شاید اگر میدانستم آن آخرین تماس ماست، خیلی چیزهای بیشتری به ایشان میگفتم.
چگونه از حمله و شهادت ایشان مطلع شدید؟
حدود ساعت ۱۰ صبح بود که پسرم امیرحسین از مدرسه به خانه آمد. با اینکه خودش میدانست حملهای صورت گرفته و شرایط عادی نیست، به خاطر حال روحی من چیزی به من نگفت. فقط رفت دنبال برادر کوچکش که از مدرسه بیاورد و به خانه برگردد.
همسرم همیشه به پسرم میگفت: «اگر اتفاقی افتاد، دست مادر و برادرت را بگیر و از تهران برو بیرون.» همان روز هم با توجه به شرایط، تصمیم گرفتیم از تهران خارج شویم. در طول مسیر آنتن و اینترنت نداشتیم و از اخبار بیخبر بودیم. وقتی به فیروزکوه رسیدیم، در خبرها دیدم که محل کار همسرم مورد حمله قرار گرفته است. همان لحظه دلشوره عجیبی گرفتم. میدانستم محل مأموریت و کار او همانجا بوده و از آن لحظه نگرانی من بیشتر شد.
تا غروب همچنان هیچ خبری از همسرم نداشتیم. بعد خبر شهادت در محل خدمت اعلام شد و همانجا بود که فهمیدم احتمال اینکه همسرم هم در این حادثه حضور داشته و شهید شده باشد، بسیار زیاد است. با این حال، تا مدتها امیدوار بودم که شاید زنده مانده باشد.
حدود ۲۰ روز در بلاتکلیفی و انتظار گذشت. نمیتوانستم خبر شهادتش را باور کنم و نمیتوانستم امید را از دست بدهم. تا اینکه در نهایت، روز اول فروردین، با ارسال عکسهایی از انگشتر ایشان، هویت پیکر شناسایی شد و به ما اطلاع دادند که شهید شدهاند. آن لحظه بعد از آن انتظار، دیگر جایی برای آن امید باقی نماند و واقعیت شهادت ایشان برای ما قطعی شد.
مواجهه فرزندان با داغ از دست دادن پدر چگونه بود؟
بعد از اینکه خبر شهادت ایشان برایمان قطعی شد، من و پسر بزرگم، امیرحسین لباس مشکی به تن کردیم. پسر کوچکم، ایلیا وقتی ما را با لباس سیاه دید، متوجه شد اتفاقی افتاده و حالش به شدت بد شد. در همان حال، به سمت در خانه اشاره میکرد و میگفت: «بابا اونجا داره دست تکان میده». این جملهاش هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. ایلیا هنوز کوچک بود و نمیتوانست مفهوم شهادت و رفتن پدرش را مثل ما درک کند. برای او پدرش فقط کسی بود که از خانه رفته بود و قرار بود دوباره برگردد. دیدن حال او برای من یکی از سختترین لحظات آن روزها بود.
سختترین بخش ماجرا برای من این بود که در همان حالی که خودم به شدت شکسته بودم، باید حواسم به حال و آینده دو فرزندم هم میبود. آن روزها برای ما فقط از دست دادن یک همسر و پدر نبود، شروع زندگی جدیدی بود که باید یاد میگرفتیم بدون حضور او ادامهاش بدهیم. من در حالی که داغدار همسرم بودم، باید مراقب بچهها میبودم.
از لحظات انتقال پیکر مطهر شهید به زادگاهش و حس و حال آخرین دیدار برایمان بگویید.
یک روز پس از اعلام رسمی شناسایی هویت پیکر، ایشان را از تهران به قائمشهر منتقل کردند. نخستین بار در سردخانه بیمارستان بود که به محل نگهداری پیکر رفتیم، اما در آنجا هم توفیق دیدن پیکر حاصل نشد و تنها نگاهمان به تابوت مطهرشان افتاد، چراکه به دلیل گذشت ۲۳ روز از زمان شهادت و شرایط خاص پیکر، ایشان از قبل کفنپوش شده بودند و امکان باز کردن کفن برای رؤیت چهره وجود نداشت. سختترین و در عین حال عاشقانهترین لحظه، روز بعد و هنگام تدفین رقم خورد. جایی که برای آخرین وداع پیکر را از تابوت خارج کردند. همانجا، برای نخستین و آخرین بار پس از شهادت، پیکر کفنپوش همسرم را در آغوش گرفتم. آن لحظه فوقالعاده سنگین و جانسوز بود. ۲۳ روز تمام با بیم و امید، اشک و انتظار زندگی کرده بودم و حالا ناگهان باید با واقعیت قطعی شهادت و رفتنش روبهرو میشدم. آن لحظه، هم دیدار دوباره با همسفری بود که جانم به جانش بسته بود و هم آخرین وداع تلخ ما در این دنیا.
حضور و همراهی مردم در مراسم تشییع و خاکسپاری چگونه بود و چه بازتابی برای شما داشت؟
روز تشییع پیکر ایشان در قائمشهر، برای من همزمان سختترین و پرافتخارترین روز زندگیام بود. از یک طرف بار سنگین داغ از دست دادن همسری مهربان و تکیهگاهی محکم را بر دوش میکشیدم و از طرف دیگر وقتی حضور پرشور، چشمگیر و قدرشناسانه اقشار مختلف مردم را میدیدم، دلم آرام میگرفت. ادای احترام مردم به شهید به من نشان داد که این مسیر درست و حق بوده و خون پاک همسرم و شهدای عزیز هرگز بیثمر نخواهد ماند. شهادت پایان راه نیست؛ وقتی جامعه اینگونه پای آرمان شهدا میایستد و خانوادههایشان را تنها نمیگذارد، نشان میدهد فرهنگ ایثار و قدرشناسی از حافظان امنیت زنده است.
این روزها با دلتنگی جای خالی سردار چگونه کنار میآیید؟
دلتنگی داغی نیست که با گذشت زمان تمام شود و فکر نمیکنم هیچوقت هم تمام شدنی باشد، فقط شکل آن تغییر میکند. گاهی با دیدن قد کشیدن بچهها، گاهی با مرور خاطرات شیرین ۲۰ سال زندگی مشترک و گاهی هم با نشستن در کنار مزار مطهرش کمی به آرامش میرسم. سعی میکنم به جای اینکه فقط نبودنش را ببینم، به این فکر کنم که چه راهی را انتخاب کردند و ما باید ادامهدهنده آن راه باشیم.
مهمترین دغدغه تربیتی شهید برای فرزندانشان چه بود و شما امروز این مسئولیت را چگونه پیش میبرید؟
بزرگترین دغدغه شهید قنبری این بود که بچهها انسانهایی سالم، باتقوا، متخلق به اخلاق نیکو و مسئولیتپذیر بار بیایند. البته به موفقیتهای تحصیلی و رشد علمیشان اهمیت میدادند، اما «نفس تربیت اخلاقی و شخصیت دینی بچهها» برایشان در اولویت بود؛ و من سعی میکنم همان چیزهایی را که خودشان برای تربیت بچهها اهمیت میدادند، ادامه بدهم.
امروز بر این باورم که ادامه دادن واقعی راه شهید، تنها در سخنرانی و گفتن از او خلاصه نمیشود. حقیقت پاسداری از خون شهید در این است که در میدان عمل، رفتار، زیست روزمره و بهویژه در تربیت فرزندانمان به ارزشها و باورهایی که او جانش را پای آنها فدا کرد، صادقانه پایبند بمانیم. رسالت سنگین امروز من این است که امیرحسین و ایلیا را بهگونهای پرورش دهم که همواره روح پاک پدرشان از آنها خشنود و راضی باشد و نگذارم یاد، نام و مسیر نورانیاش در خانه و زندگی ما کمرنگ شود.
فرزند ارشد شهید، امیرحسین قنبری
بابا برای من فقط یک پدر نبود، بهترین رفیق و مشاور زندگیام بود. همیشه میتوانستم با او حرف بزنم و از او کمک بگیرم. تمام مسیرها و پیادهرویهایی که با هم میرفتیم را در ذهن دارم. بعد از قبولیام در مدرسه نمونه دولتی، بیش از همیشه جای خالی لبخند و نگاه پرمهرش را احساس میکنم. هنوز هم وقتی اتفاقی برایم میافتد ناخودآگاه میخواهم اول به بابا بگویم، اما یادم میآید که او دیگر در کنار ما نیست. من به پدرم قول دادهام که مردانه بایستم، حامی مادر و برادرم باشم و مایه افتخار نام بزرگش شوم.
فرزند دوم شهید، ایلیا قنبری
دلم خیلی برای بازی کردن با بابا تنگ شده است. دوست داشتم روز تولد ۱۱ سالگیام کنارم باشد و قد کشیدنم را ببیند. تمام تلاشم را میکنم که درسم را خوب بخوانم، خوب زندگی کنم و پسری باشم که پدرم در آسمانها همیشه به من افتخار کند.
در پایان هر صحبت و نکتهای در مورد سبک زندگی شهید برای ما دارید، بیان کنید.
«شاخصه اصلی زندگی و سلوک شهید قنبری، ولایتپذیری عملی بود. ایشان ولایتمداری را به ادعا و کلام خلاصه نمیکرد؛ عمیقاً باور داشت هرکس هر جا مسئولیتی دارد، باید به دقیقترین، پاکترین و مخلصانهترین شکل ممکن وظیفهاش را به انجام برساند تا پشتیبان نظام و ولایت باشد.»