کد خبر: 1377318
تاریخ انتشار: ۱۰ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۲:۴۴
1 تغییر نگاه جامعه و نخبگان ایرانی به شرق تغییر ذائقه نیست. معتقدم این یک نقطه‌ی گسست راهبردی است و بهتر است خود چین و روسیه این را بدانند که راهبرد مشترک با ایران فقط به‌نفع ایران تمام نمی‌شود و آن دو نیز از هر پیمان راستینی با ایران سود‌ها می‌برند. ایران هژمونی امریکا را فروکوفته است. کاری که خود چین و روسیه هنوز دست‌کم در ابعاد نظامی انجام نداده‌اند. پس باید بدانند شکست هژمونی سلطان جهان تک‌قطبی قیمتی گزاف دارد که باید با پیمان‌های دقیق و راهبردی با ایران آن را بپردازند
غلامرضا صادقیان | سردبیر

جوان آنلاین: جنگ امریکا نگاه ایرانیان را به چین و روسیه یا به‌تمامی عوض کرد یا در آن تعدیل جدی به وجود آورد. این ادعا را وقتی می‌توانید بپذیرید یا دست‌کم به سرعت با آن مخالفت نکنید و در آن بیندیشید که در ماه‌های اخیر در جامعه و در میان عام و خاص آن را به شکل خاص جست‌و‌جو کرده باشید. ادعا‌هایی از این دست معمولاً به‌راحتی پذیرفته نمی‌شود، زیرا افراد و به ویژه عوام و خواصی که مانند عوام فکر می‌کنند، به دانسته‌های پیشینی خودشان تعصب دارند. ولی چه کسی می‌تواند با قاطعیت ادعا کند که نگاه به شرق که پس از جنگ تحمیلی هشت‌ساله نگاهی حاشیه‌ای بود، اکنون موقعیت مرکزی پیدا نکرده است؟!
با این‌حال، من در سه نقطه این تغییر نگاه به شرق را دیده‌ام: اول، فضای مجازی که بسیار کمتر از گذشته درباره چین یا روسیه به گزاره‌های شرق‌ستیزانه ارجاع می‌دهد؛ دوم، تریبون‌های دولت اصلاح‌طلب چهاردهم که برخلاف دولت اسبق که برآمده از اصلاح‌طلبی هم نبود ولی پرستیژ ضدچینی به خود می‌گرفت، ارزش شرق و مشخصاً چین و روسیه را دریافته‌اند و ندیده‌ام که مانند گذشته یاوه‌ای خاص ببافند، و سوم، جامعه‌ی نخبگانی غربگرا که حالا نگران این شده‌اند که چرا ما پیمان راهبردی با چین نداریم و باید زودتر برای این فکری کرد! یک استاد دانشگاه تعریف می‌کرد در گروهی تلگرامی از نخبگان، تمامی کسانی که سابقاً غربگرا بودند، اکنون «چین، چین» می‌کنند و می‌گویند باید سریعاً یک پیمان مشترک دفاعی با چین بسته شود. اینها تغییر ذائقه نیست. معتقدم این یک نقطه‌ی گسست راهبردی است و بهتر است خود چین و روسیه این را بدانند که راهبرد مشترک با ایران فقط به‌نفع ایران تمام نمی‌شود و آن دو نیز از هر پیمان راستینی با ایران سود‌ها می‌برند. ایران هژمونی امریکا را فروکوفته است. کاری که خود چین و روسیه هنوز دست‌کم در ابعاد نظامی انجام نداده‌اند. پس باید بدانند شکست هژمونی سلطان جهان تک‌قطبی قیمتی گزاف دارد که باید با پیمان‌های دقیق و راهبردی با ایران آن را بپردازند. 
این است که حتی یک «فرصت ایستاده»‌ی کوتاه با «شی» یا یک دیدار نشسته‌ی دیپلماتیک با «پوتین» در اجلاس شانگهای فقط شاخک‌های امریکایی‌ها را تیز نمی‌کند، در ایران هم میل‌جمعی به این‌سو رفته است که ما باید حساب خود را با شرق ببندیم نه با غرب. چرا؟ چون چین در سرزمین و منطقه‌ی ما دنبال نفت مفت نیست، اصلی‌ترین شریک اقتصادی بی‌منت و آزار است. دنبال ساخت پایگاه نظامی نیست، کاری به ایدئولوژی ما ندارد، در مخیله‌اش لشکرکشی به غرب آسیا نیست. یعنی همه‌ی آن‌چیزی که برای امریکا هست! این فهمی بود که پس از جنگ به دست آمد. می‌توانست ساده‌تر به دست بیاید ولی به‌هر حال برخی تغییرات تکلف‌بردار است، زیرا تعصبات منجمد وجود دارد. 

 چرا شرق؟
چین فقط این نیست که نفت ما را حتی در شرایط هشدار تحریمی امریکا می‌خرد و در جنگ پولش را هم بدون تخفیف می‌دهد. ایران با چین اقتصاد معیشت‌ساز دارد و چین صادرکننده‌ی دو سوم کالا‌های اساسی به ایران، تأمین‌کننده‌ی ماشین‌آلات صنعتی و اصلی‌ترین شریک در تکمیل دالان‌های ریلی (مانند دالان شمال- جنوب) است. جنگ ثابت کرد که دالان‌های زمینی شرق، می‌توانند جایگزین مسیر‌های دریایی تحت‌سلطه‌ی غرب شوند. چین نه‌فقط با ایران که با کل منطقه‌ی ما راهبرد «امنیت بدون شرط» دارد (دست‌کم در ظاهر که چنین است و کسی خلاف آن را ادعا نکرده است). نگاه کنید به امریکا که از شیوخ منطقه برای چند پاتریوت بی‌خاصیت می‌خواهد که باسن پرزیدنت را ببوسند. این ظاهر کار است، پشت‌صحنه غارت منابع و منافع ملی منطقه شیوخ است. پس فقط این نیست که چین به منطقه‌ی ما لشکرکشی نمی‌کند بلکه چین در منطقه، به دنبال ثبات بازار انرژی است، نه تغییر رژیم. هزینه‌ی همراهی چین و همراهی با چین، بسیار کمتر از هزینه‌ی همراهی فرضی غرب با ایران و ایران با غرب است. 
همراهی غرب با ایران، همواره مشروط به تغییر رفتار داخلی (شعار‌های حالا دیگر مشمئزکننده‌ی حقوق بشر، دموکراسی) و تغییر سیاست منطقه‌ای (کنار‌گذاشتن محور مقاومت) و تغییر برنامه‌ی هسته‌ای بوده است. یعنی نرخ غرب برای همراهی با ایران، دست‌کشیدن ایران از هویت ملی خود است. 
همراهی با غرب به معنای پذیرش نظام مالی غرب از سوئیفت و دلار تا استاندارد‌های بانکی است که در بزنگاه‌های سیاسی، به‌سرعت به ابزار تحریم و قطع ارتباط تبدیل می‌شود (در برجام دیدیم). همراهی با چین، از دلار عبور می‌کند، از نهاد‌های موازی مثل بریکس و شانگهای تغذیه می‌شود و تحریم آن، هزینه‌ی بسیار بالایی برای خود چین دارد؛ بنابراین چین به‌ندرت دست به چنین اقدامی می‌زند. 
غرب در همراهی خود، گفتمان لیبرال‌دموکراسی را نیز صادر می‌کند (و این اتفاقاً در سه دهه‌ی گذشته برای روشنفکران ایرانی امری مطلوب و عامل اصلی گرایش به غرب بود، همانانی که «صدور انقلاب اسلامی» را عامل اصلی دشمنی غرب و منطقه با ایران می‌دانستند!) چین ولی با این چیز‌ها کاری ندارد، و با تأکید بر حاکمیت ملی و تنوع الگو‌های توسعه، هیچ‌گاه به گفتمان سیاسی ایران حمله نمی‌کند و آن را به رسمیت می‌شناسد. 
چین صرفاً به ایران چونان یک «مشتری» نگاه نمی‌کند، بلکه ایران را یکی از کانون‌های تمدنی جاده‌ی ابریشم می‌داند. ایران می‌تواند در نظم نوین آسیایی نقشی محوری ایفا کند که در آن، اولویت با حاکمیت ملی و توسعه‌ی درون‌زاست، نه با لیبرال‌دموکراسی فراسرزمینی. شاید این وجه گفتمانی، همان چیزی باشد که نخبگان غرب‌گرای سابق را نیز مجاب کرده است که «غرب، روایت آینده را در اختیار ندارد».

 نقطه‌ی گسست راهبردی را پاس بداریم
دولت‌های پیشین بعضاً «نگاه به شرق» را یک گزینه‌ی تاکتیکی می‌دانستند برای فشار به غرب. جنگ اوکراین و سپس دگرگونی‌های غرب آسیا، این گزینه را به یک ضرورت ساختاری تبدیل کرد. یعنی نخبگان ایرانی بالاخره فهمیدند که معماری نظم‌جهانی غرب‌محور، دیگر هیچ سهمی برای ایران قائل نیست ولی شرق که شعار «جهان چندقطبی» می‌دهد، می‌تواند به‌شرط صراحت و دقت بیشتر، زمینه‌ای برای سهم واقعی ایران فراهم کند. 
تغییر نگرش بسا کسان از غربگرایان ایرانی که اکنون «چین، چین» می‌کنند، یک لحظه‌ی مردم‌شناختی سیاسی است. کسی عاشق چین نشده است (هرچند چین و ایران سابقه‌ی تمدنی متصلی به هم دارند و دور نیست زمانی که تطابق‌های فرهنگی بیشتری کشف و نزدیکی‌ها حاصل شود). تغییری اگر هست از ناامیدی محاسباتی است. وقتی غرب تمام‌قد در جنگ، تمامی زیرساخت‌های مالی ایران را هدف گرفت و حتی دارایی‌های بشردوستانه را مسدود کرد، نخبه فهمید که دیگر «بازگشت به میز مذاکره‌ی غرب» با گرگ نشستن و با گرگ برخاستن و به امید نان دشمن نشستن است. اصلاح‌طلبان تا قبل از به‌دست‌گرفتن دولت چهاردهم در روزنامه‌های خود پوتین و شی را تحقیر می‌کردند ولی ناگهان بعد از این دولت عکس‌های دوتایی آن دو رهبر شرقی با پزشکیان را تمام‌صفحه کار می‌کردند با تیتر‌های آنچنانی! پس شاید بگوییم نگاه قبلی‌شان به شرق نوعی عقده‌گشایی از نبودن در قدرت بوده است. یا خوش‌بینانه‌تر بگوییم دوست داشتند خودشان با چین و روسیه پیمان ببندند!
این گروه، حالا به شرق همچون بیمه‌ی اعتبار ازدست‌رفته‌ی سیاسی خود نگاه می‌کنند. یعنی اگر ایران با چین پیمان ببندد، هزینه‌ی انزوا از غرب کاهش می‌یابد. این یک فرصت برای دولت است که با استفاده از این اقناع نخبگانی، اجماع ملی را برای امضای اسناد بلندمدت شرقی فراهم کند. 
«واقعیت چندقطبی» در ذهن نخبگان ایرانی دیر نشست. جان مرشایمر، به‌عنوان برجسته‌ترین نظریه‌پرداز رئالیسم تهاجمی، دیروز هشدار داد که غرب در درک جهان چندقطبی ناکام مانده است. نکته‌ی تأمل‌برانگیزتر برای ما ایرانیان این است که ما نیز به‌میزانی مشابه و شاید بیشتر در درک همین واقعیت دچار تأخیر معرفتی بوده‌ایم. جنگ اخیر، این حقیقت را به‌زور به ذهن ما کوبید، در حالی که این تحلیل‌ها از دهه‌ها پیش روی میز نظریه‌پردازی سیاسی جهان بود. چرا نخبگان سیاسی و روشنفکری ایران، دهه‌ها از این نگاه ساده‌ی رئالیستی درباره‌ی «رقابت سه قدرت بزرگ» غافل ماندند؟
روشنفکری مدرن ایران، اغلب بین دو قطب «دوگانه‌ی آرمان‌گرایی ایدئولوژیک و لیبرالیسم غرب‌گرا» سیر می‌کرد. نگاه کنید به نوشته‌های آنان که اغلب وقتی از ایدئولوژی حرف می‌زنند جلوی بینی خودشان را می‌گیرند که بوی بد آن را نشنوند! این دوگانه یا آرمان‌گرایی انقلابی مبتنی بر «ظلم‌ستیزی اخلاقی» بود که همه‌چیز را در چارچوب «استکبار» می‌دید، یا لیبرالیسم غرب‌گرایی که نجات ایران را در «پیوستن به نظم لیبرال بین‌الملل» جست‌و‌جو می‌کرد. هر دو جریان، شاید از واقع‌گرایی ژئوپلیتیک گریزان بودند. 
نخبگان ایرانی (به‌ویژه از جریان اصلاح‌طلب و اعتدال) تا همین اواخر، به معماری جهانی از منظر رقابت هژمون‌ها (امریکا، چین، روسیه) نگاه نمی‌کردند. گمان می‌کردند مشکل ایران با غرب، صرفاً یک سوءتفاهم هسته‌ای یا مسئله‌ی حقوق بشر است که با یک برجام دیگر حل می‌شود. معتقد بودند اگر ایران به‌اندازه‌ی کافی «عقلانی» رفتار کند، امریکا هم جایگاه ایران را در نظم جهانی به رسمیت می‌شناسد. مرشایمر می‌گوید: «امریکا دغدغه‌های امنیتی رقبایش را دست‌کم می‌گیرد». نخبه‌ی ایرانی برعکس، دغدغه‌های امنیتی خودش را دست‌کم می‌گرفت و فکر می‌کرد با عقب‌نشینی هسته‌ای، می‌تواند از زیر چرخ‌دنده‌های ژئوپلیتیک قدرت‌های بزرگ فرار کند. 
جامعه‌ی نخبگانی ایران خوراک تحلیلی خود را عمدتاً از سفره رسانه‌ها و منابع غربی می‌گرفت. در رسانه‌های غربی، تا پیش از ظهور جدی چین، گزاره‌های «چندقطبی اجتناب‌ناپذیر» یا طرد می‌شد یا در حاشیه قرار می‌گرفت. نخبگان ایرانی هم که عادت داشتند جهان را از دریچه‌ی نیویورک‌تایمز یا بی‌بی‌سی ببینند، به‌جای اینکه خودشان بر اساس واقعیت عینی همسایگی با چین و روسیه تحلیل کنند، اسیر همان روایت غربی خطی ماندند که می‌گفت «چین ضعیف‌شده» و «روسیه‌ی منزوی» در نهایت به غرب تن خواهند داد. 
نخبه‌ی ایرانی سنتی، چین را تنها یک «تأمین‌کننده‌ی کالا‌های ارزان بی‌کیفیت» می‌دید (جنس چینی ضرب‌المثل شده بود) و روسیه را یک «همسایه‌ی زورگوی ازدست‌رفته» و حتی باکی نداشت که مظلومیت عباس‌میرزا را بار‌ها و بار‌ها به یاد ایرانیان بیاورد! نخبه ایرانی نمی‌فهمید که ایران باید خود را با برنده‌ی احتمالی آینده هم‌سو کند؛ و این، نیازمند قبول یک شکست بزرگ در فهم سیاست خارجی بود. برای نخبه ایرانی قبول اینکه ما باید عملاً به اردوگاه شرق بپیوندیم، یک جراحی روانی سخت بود که بسیاری از نخبگان تا پیش از وقوع جنگ، جسارت انجام آن را نداشتند. 
چین با قدرت جذب اقتصادی و ایجاد نهاد‌های موازی شرقی مانند بریکس، و امنیت شانگهای در حال ساخت معماری تازه‌ای است که در آن، امریکا نقش محوری ندارد. ولی نخبه‌ی ایرانی، چون خود را همچنان شهروند جهانی وابسته به نظام دلاری می‌دید، نمی‌توانست اهمیت این نظم درحال ظهور را درک کند و فکر می‌کرد این نهاد‌ها صرفاً تبلیغاتی است. 
نخبگان غرب‌گرای سابق که امروز غوغای «پیمان دفاعی با چین» راه انداخته‌اند، در واقع از این تأخیر راهبردی شوکه شده‌اند. آنها امروز به این گزاره‌ی ساده رسیده‌اند که «در جهان چندقطبی، هیچ کشوری نمی‌تواند با تکیه بر تفاهم‌نامه‌های دوستانه، زیر چرخ‌های رقابت قدرت‌های بزرگ له نشود، مگر اینکه جایگاه خود را در یکی از این قطب‌ها تثبیت کند»؛ و ما برای این تغییر نگاه هزینه‌ای گزاف پرداختیم!
جنگ، کاری کرد که این جمود معرفتی شکست. البته این ادعای من است و حقیقتاً بسیار از گفته‌ی آن استاد دانشگاه که از درون یک گروه نخبگانی خبر می‌داد، متأثر هستم؛ و نگاهم به تغییر نگاه دولت به شرق بسیار متمرکز است و دوست و آشنا و فامیل را هم می‌بینم و مردم کوچه و خیابان را. 

 آسیب‌های فرصت با شرق؟!
قبل از آنکه دیگران بگویند خود یادآور می‌شوم که چه‌بسا کسانی به برخی آسیب‌های همراهی با چین نگرش داشته باشند. تنش نخست شاید این باشد که چین، شریک یکجانبه‌گرا نیست. چین با عربستان و امارات نیز عمیق‌ترین روابط را دارد. خب وقتی این مشکل در همراهی با امریکا بیشتر و تحمل‌ناپذیرتر است، پس دیگر نمی‌تواند مشکل جدی باشد! دیده‌ام که برخی غربگرایان به پیمان‌های چین با عربستان اشاره دارند. عجب! امریکوفیل‌ها چه استدلال‌هایی دارند! ایران شاید سخت بپذیرد که در «خاورمیانه‌ی چین»، همه‌ی کشور‌ها سهم یکسان داشته باشند ولی چه کسی روابط بین‌الملل را این‌گونه نوشته و خوانده است؟!
 تنش دوم که گاهی برخی اصلاح‌طلبان یا توییتری‌های عجول می‌گویند، این است که روسیه، شریک رقیب است و در برخی حوزه‌های انرژی (بازار گاز) رقیب مستقیم ایران است. باید نگریست که نگاه به شرق به معنای نگاه انحصاری به مسکو نیست بلکه نیازمند دیپلماسی چندگانه (مثلاً «چین باضافه‌ی یک») در درون بلوک شرق است. 
درباره‌ی تنش سوم ده‌ها مقاله از اصلاح‌طلبان خوانده‌ام که به سقف استراتژیک همکاری با شرق اشاره می‌کردند. نوشتند که جنگ ثابت کرد حتی در اوج تنش، چین و روسیه از تقابل تمام‌عیار با امریکا پرهیز می‌کنند. بنابراین، پیمان دفاعی مشترک در کوتاه‌مدت ممکن نیست. پاسخ من آن است که ارزش حال‌حاضر شرق برای ایران در «ابهام استراتژیک» است، یعنی شرق می‌تواند هزینه‌های غرب را بالا ببرد، ولی برای ایران مستقیماً نجنگد. 

 دیپلماسی هوشمند شرقی
ما نیازمند دیپلماسی هوشمند با شرق هستیم نه غش‌کردن در دل شرق که با فرهنگ ملی و اسلامی ما تنافر و تناقض دارد. این خاصیت روابط بین‌الملل است. چگونه از رقابت امریکا با چین برای اخذ امتیازات حداکثری استفاده کنیم؟ چگونه دالان‌های انرژی و حمل‌ونقل را به بازی برد- برد تبدیل کنیم؟ 
شرق برای ایران هیچ‌گاه یک مقصد نخواهد شد، بلکه یک مسیر پویا و در حال تغییر است. ایران برای ماندن در این مسیر، باید از انفعالی که منتظر فرصت است، به عمل راهبردی تغییر راهبرد دهد. 
بازمی‌گردم به سخن نخستین. گذشته نشان داد که برخی تغییرات، تکلف‌بردار و همراه با تعصبات منجمد است ولی جنگ، تعصب «امریکا راه نجات است» را چنان شکست که حتی بدبین‌ترین نگاه‌ها به شرق نیز به محاسبه‌ی مجدد واداشته شد. با این حال، فرصت ایستادن با «شی»، نه برای التیام دل‌خستگی گذشته، که برای ساخت نظمی جدید است؛ نظمی که در آن، ایران دیگر وامانده در حاشیه‌ی غرب نیست، بلکه لنگر مرکزی شرق محسوب خواهد شد، به‌شرط آنکه این نگاه جدید را با واقع‌بینی محض جایگزین آرمان‌گرایی محض کنیم.

برچسب ها: ترامپ ، ایران ، چین ، اقتصاد
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار