کد خبر: 1355689
تاریخ انتشار: ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۵:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با خانواده شهید سرباز محمد کرمی از شهدای نیروی پدافند هوایی ارتش در جنگ چهل روزه
روز‌های قبل از شهادت آرام، مهربان و دل‌کنده از دنیا بود دوستانش که بعد از شهادت محمد به دیدار ما آمدند، همگی از خاطرات خوب‌شان با محمد روایت کردند، از مهربانی و رفتار برادرانه‌اش. خیلی دلتنگش بودند. می‌گفتند: «دیگر نمی‌توانیم برگردیم به آن روزها. اگر می‌دانستیم قرار است این قدر زود از بین ما برود، کاش یک دل‌سیر نگاهش می‌کردیم و دورش می‌چرخیدیم»
صغری خیل‌فرهنگ

جوان آنلاین: متن پیش‌رو به یاد و نیکوداشت همه سربازانی است که می‌توانستند با یک امضا پای برگه‌های مرخصی‌شان بروند، اما ماندند. ماندند، چون باور داشتند لباس سربازی یعنی ایستادن، یعنی مجاهدت در گمنامی. این نوشتار روایت شجاعت فرزندان نیروی پدافند هوایی ارتش است؛ جوان‌هایی که شجاعانه ایستادند و عاشقانه شهادت را برگزیدند. راهی قم می‌شوم، محله قائمیه، منزل شهید جنگ رمضان محمد کرمی. خانواده شهید مسافر و زائر امام‌رضا (ع) بودند، اما ساعاتی ماندند و رسم میزبانی را در حق ما تمام کردند. نشستند و از دردانه شهیدشان روایت کردند؛ از محمد که قرار بود عید سال ۱۴۰۵ همه مرخصی‌هایش را بگیرد و بیاید... از محمد که گفته بود «بابا، یک کوچه به نام عموی شهیدم است و امیدوارم یک روزی کوچه‌ای هم به نام من بزنند...» از محمد که مادرش حالا دلتنگی می‌کند و می‌گوید: «کاش یک دل‌سیر نگاهش می‌کردم و دورش می‌چرخیدم.» متن پیش‌رو گذری است بر سبک زندگی شهید سرباز محمد کرمی، از شهدای پدافند هوایی ارتش در جنگ رمضان. با هم بخوانیم. 

پدر شهید

آرزویی از جنگ ۱۲ روزه... 

سه فرزند دارم: آقا رضا، معصومه خانم و محمد. ما همیشه رابطه خوبی با هم داشتیم. صحبت از محمد برای من یعنی اینکه فقط بنشینم و ساعت‌ها برای‌تان از او تعریف کنم؛ تعریف از همه خوبی‌ها و از خلقیات پسندیده‌اش. باید اعتراف کنم محمد واقعاً پسر فوق‌العاده‌ای بود. در همین سال‌های آخر زندگی‌اش کم‌کم تغییراتش را می‌دیدم؛ رفتارهایش سنجیده‌تر و منظم‌تر شده بود. اهل کار و کسب رزق حلال بود. لازم نبود کسی بیدارش کند؛ خودش به‌موقع بلند می‌شد و خودش را به محل کار می‌رساند. در کارش هم مسلط و متبحر شده بود. به سن خدمت سربازی که رسید، دفترچه‌اش را گرفت. دو، سه ماه بعد وقت اعزامش، گفت نمی‌خواهد تاریخ خدمتش را عقب بیندازد. می‌گفت: «وقتش رسیده، باید بروم.» انگار آرزوی شهادت، آرزویی بود که از جنگ ۱۲روزه در دلش مانده بود. او برای خدمت سربازی راهی شد.

گروه پدافند هوایی ماهشهر

محمدجان دوره آموزشی را در سمنان سپری کرد. اولین مرخصی‌اش ۴۵روز بعد از اولین اعزامش در دوره آموزشی بود. دوره آموزشی سختی را هم گذراند. رفقایش - همان‌هایی که بعد‌ها در جنگ رمضان در کنارش شهید شدند - خیلی با او صمیمی بودند و دائم با هم تماس داشتند. حتی فرمانده‌شان محمد را خیلی دوست داشت. دوره آموزشی که تمام شد، برای ادامه خدمت رفت گروه پدافند هوایی ماهشهر. بچه‌های فامیل بدجور دلتنگش می‌شدند. گاهی می‌آمدند و از دلتنگی‌شان برای محمد می‌گفتند. به همه‌شان قول داده بود که برای عید سال ۱۴۰۵ همه مرخصی‌هایش را بگیرد و بیاید. 

کوچه‌ای به نام من!

آقا محمد از همان قبلِ جنگ ۱۲روزه حال‌وهوای دیگری داشت. از آرزوی شهادت حرف نمی‌زد، اما رفتار و نگاهش نشان می‌داد این آرزو را در دلش داشته. همانطور که برادر خودم هم سال‌ها قبل در دوران دفاع‌مقدس با همین آرزو رفت و شهید شد؛ برادری که در ۱۵سالگی داوطلبانه رفت، شهید عزیزالله کرمی. ۱۰سال مفقودالاثر بود و نهایتاً دو بار پیکرش را برای مابه نشان آوردند و دوبار تدفین شد و دو مزار دارد. تکه‌ای از وجودش را در همدان، بخش کبودرآهنگ (روستای سولیجه) دفن کردیم و بخشی را هم اینجا در گلزار شهدای قم. محمد خیلی عموی شهیدش را دوست داشت. همیشه می‌گفت: «بابا، یک کوچه به نام عموی شهیدم است و امیدوارم که یک روزی کوچه‌ای هم به نام من بزنند...» روز‌های قبل از شهادتش، حالش طور دیگری بود؛ آرام‌تر، مهربان‌تر و انگار از دنیا دل کنده بود. 

چه کسی قرار است دفاع کند؟

روز‌های جنگ، مخصوصاً از نهم تا دوازدهم، هر تماسی که با من و اهل خانه می‌گرفت، بوی دلتنگی می‌داد. ما می‌گفتیم مرخصی بگیر و بیا یا ما بیاییم پیش شما. می‌گفت: «نه، شما نیایید. ان‌شاءالله ماشین را درست کنید، خودم برمی‌گردم و با هم می‌رویم مشهد.»

تا اینکه روز دوازدهم اسفند ماه سال ۱۴۰۴ از راه رسید. تنها سه - چهار ساعت قبل از شهادت تماس گرفت و گفت: «شما جمع کنید بروید... اوضاع خوب نیست.» خودش سه ماه آنجا بود، اما خیلی چیز‌ها را به ما نمی‌گفت. بعد‌ها فهمیدیم که درست کنار سایت موشکی بوده؛ جایی که به خاطر حساسیتش، حرفی از آنجا به ما نمی‌زد. هیچ‌وقت نگفت چقدر در محل حساسی خدمت می‌کند. اصرار کرد جمع کنیم و به دهات‌مان برویم، اما ما نگرانش بودیم، برای همین ماندیم. 

نحوه شهادتش را هم اینگونه روایت کردند که: روز ۱۲اسفند ماه حدود ساعت ۵صبح محل خدمتی‌شان را می‌زنند. پسرعمویش که همان نزدیکی‌ها خدمت می‌کرد، با ما تماس گرفت و گفت: «ما را زدند...، اما محمد زخمی شده.» گفتم: «نه، زخمی نشده. حتماً شهید شده.» و همینطور هم شد. محمد رفت... درست در روز ۱۲اسفند ماه سال ۱۴۰۴، چند روز بعد از آغاز جنگ رمضان و شهادت رهبر عزیزمان. 

چند دقیقه بعد از آن تماس آخر پسرعمویش، فرمانده‌اش با من تماس گرفت و گفت: «پادگان را زدند... اینجا تعدادی از بچه‌ها شهید شدند.» شنیدن این خبر برای همه ما خیلی سخت بود؛ برای من و مادرش، برای خانواده و برای همه کسانی که دوستش داشتند. اما من این را خوب می‌دانم که محمد راهش را خودش انتخاب کرده بود؛ برای مردمش، برای ناموس و برای رهبرش. ارادت خاصی داشت به رهبری و همیشه می‌گفت باید پای این راه ایستاد. وقتی جنگ شروع شد، تعدادی از سرباز‌ها مرخصی گرفته و رفته بودند، اما محمد ماند، او و چند تا از نیروها. خیلی شجاع بود. می‌گفت: «اگر ما هم برویم، پس چه کسی قرار است از این مملکت دفاع کند؟»

همه آمدند برای بدرقه محمد

وقتی پیکر شهدا را آوردند، برای دیدار به معراج شهدا رفتیم. دوستان و آشنایان زیادی آمده بودند. محمد رفیق‌های زیادی داشت و همه برای بدرقه‌اش آمده بودند. در روز تشییع هم جمعیت بسیار زیادی حضور داشت. آن روز تعدادی از شهدا با هم تشییع شدند، اما در میان همه آنها، جمعیتی که برای تشییع پیکر محمد آمده بودند بیشتر از همه بود. در محله و حتی در حرم، تشییع پیکر او از پرجمعیت‌ترین تشییع‌ها بود. این نشان می‌داد محمد چقدر در دل مردم جا داشت و چقدر دوستش داشتند. 

محمد با مردم خیلی مهربان بود و با همه خوش‌رفتاری می‌کرد. به من و مادرش خیلی احترام می‌گذاشت. اهل بسیج و مسجد بود. آخرین روز‌های حیاتش با همه فامیل تماس گرفته و از همه‌شان حلالیت طلبیده بود. بعد از شهادتش، دلتنگی برای خانواده خیلی سنگین بود. مادرش از شدت ناراحتی نزدیک یک ماه در بیمارستان بستری شد. غم بزرگی بود که تحملش برای همه سخت بود. 

مادر شهید

کاش یک دل‌سیر نگاهش می‌کردم و دورش می‌چرخیدم

پسرم محمد برای امروز زندگی می‌کرد. می‌گفت: «عمر من به دنیا نیست مادر! فقط امروز مهم است.» انگار هرچه هست، همین حالاست. می‌گفت: «معلوم نیست اصلاً فردایی باشد یا نه؟!» همیشه این حرف‌ها را می‌زد و ما نمی‌دانستیم این حرف‌ها بوی رفتن و دل‌کندن می‌دهد. می‌گفت امروز باید با همه خوب باشی، مهربان باشی، دلی را نیازاری. امروز که در آن هستی مهم است. 

دوستانش که بعد از شهادت محمد به دیدار ما آمدند، همگی از خاطرات خوب‌شان با محمد روایت کردند، از مهربانی و رفتار برادرانه‌اش. خیلی دلتنگش بودند. می‌گفتند: «دیگر نمی‌توانیم برگردیم به آن روزها. اگر می‌دانستیم قرار است این قدر زود از بین ما برود، کاش یک دل‌سیر نگاهش می‌کردیم و دورش می‌چرخیدیم.»

دوران کودکی‌اش را خیلی خوب به یاد دارم. خیلی ضعیف‌الجثه بود. دکتر‌ها گفته بودند باید مراقبش باشیم. سه سال، چهار سال، پنج سال... خیلی مراقبش بودم. نمی‌دانم چرا، اما استرس عجیبی برایش داشتم. همه‌اش نگران بودم از دستش بدهم، برای همین هر سال برایش تولد می‌گرفتم. حتی وقتی بزرگ شده بود. همیشه پشتش بودم. بچه‌های دیگرم گاهی به شوخی معترض می‌شدند و می‌گفتند: «هر سال برای محمد تولد می‌گیرین؟» و من می‌گفتم: «آره... محمد فرق داره.»

باید بروم، وقتم رسیده!

همیشه دلواپسش بودم. اگر می‌رفت بیرون، تا به خانه برگردد، بی‌قرارش بودم. می‌گفتم: «زود بیا خانه.» می‌گفت: «باشه مامان.»

کم‌کم بزرگ شد و درس خواند. بعد گفت: «می‌خواهم برم سر کار، خرج خودم را دربیاورم.» گفتم: «نه پسرم، درس بخوان.» گفت: «نه مامان، دیگر مدرسه نمی‌روم.» پنج شش ماه قبل، گفت: «مامان، می‌خوام برم سربازی.»

گفتم: «پسرم، تازه رفتی سرکار، کجا می‌خوای بری؟» گفت: «نه مامان، باید برم. وقتش رسیده.» نگران وضعیت کشور بودیم. محمد می‌گفت: «مادر، اگر جنگ شود باز هم شهید می‌دهیم...» نمی‌دانستم یک روزی خودش هم می‌شود جزو شهدا. 

خنده‌هایی که شیرین بود

با همه خوب بود؛ بزرگ و کوچک برایش فرقی نداشت. اخلاقش خوب بود، خنده‌هایش شیرین بود. در تمام این ۱۸ سال حتی یک بار هم ما را اذیت نکرد. قبل از اتمام آخرین مرخصی‌اش گفت که می‌خواهد چند تا از بچه‌های سرباز را به خانه دعوت کند، برایشان ناهار درست کنیم. گفتم: «باشه پسرم.» رفتم خرید کردم؛ همه‌چیز گرفتم. حتی آجیل و شکلات هم خریدم. آن روز یک ناهار مفصل درست کردیم. بچه‌ها آمدند، نشستند دور هم... خانه پر از خنده و سروصدا شده بود. همه دور هم جمع شدند. آنقدر خندیدند که نفهمیدند وقت چطور گذشت. 

یک بار هم که برای ۱۰ روز مرخصی آمده بود، خانه پر از شور و حال شد. پنج‌شنبه بود. مراسم دعای توسل داشتیم و آش بار گذاشته بودم. خودش آش نذری را بین مردم پخش کرد. با خوشحالی پخش می‌کرد، حتی از پول خودش هم برای نذری خرج کرد. 

می‌خوام برم شهید شم

وقتی حرف‌ها و رفتارهایش را با خود مرور می‌کنم می‌گویم او می‌دانست که شهید می‌شود. به من می‌گفت: «یه کاری می‌کنم که همیشه سرتان بالا باشه. یه کاری می‌کنم که همه بگن محمد چقدر خوب بود.» یک بار هم جلوی پدربزرگش حرفی زد که همه را ساکت کرد. گفت: «من که می‌خوام برم شهید شم.» فامیل‌ها گفتند: «حالا تو جوونی، این حرف‌ها چیه می‌زنی؟»، اما محمد فقط لبخند زد. 

قبل از آخرین اعزام گفتم: «محمد، می‌خواهی برایت نان روغنی درست کنم ببری و با بچه‌ها بخوری؟» گفت: «بله مامان.» دست به کار شدم و در یک ساعت کلی نان روغنی درست کردم. او رفت و سه ماه بعد من مریض شدم. وقتی زنگ زد، گفتم: «محمد، مریضم! بیا ببینمت.» گفت: «نه مامان... فعلاً نمی‌تونم بیام. کارمون اینجا زیاده.»

در ایام جنگ خیلی با محمد تماس می‌گرفتم. فرمانده‌اش گفته بود: «محمد، مرخصی می‌دهم برو خانواده‌ات را ببین و برگرد. مادرت خیلی تماس می‌گیرد و نگران است.» گفته بود: «نه، می‌مانم و از ۲۵اسفند می‌روم مرخصی. می‌خواهم با مادر و خانواده بروم مشهد.» باز اصرار کردم که بیاید و من همین دم در خانه ببینمش و برگردد. گفت: «مادر، من یک روز و شب در راه هستم تا بیایم و برگردم. نمی‌توانم دوستان و همرزمان و فرمانده‌ام را در این شرایط تنها بگذارم.»

ساعت حدود ۴:۳۰ صبح روز ۱۰اسفند ماه بود که تماس گرفت، من هم بیدار و نگران بودم. تماس گرفت و گفت: «مامان، بیداری؟» گفتم: «بیدارم پسرم. چی شده؟» گفت: «تلویزیون را روشن کن، رهبر شهید شده. مامان، ما هم شهید می‌شیم، برنمی‌گردیم.» و بعد فقط یک جمله به او گفتم: «شما سرباز امام زمانید، هیچی نمی‌شه مادر...»

گفتم: «محمد، برمی‌گردی؟» گفت: «نه مامان... فکر نکنم دیگر برگردم.» فردای آن روز دوباره تماس گرفت. گفت: «مامان، بهتر شدی؟» گفتم: «آره پسرم.»

گفت: «مامان... دیگر خداحافظ.» سه بار گفت: «خداحافظ... دیگر تماس نمی‌گیرم.» گفتم: «چرا؟ چی شده؟» گفت: «باید بروم برای تحویل شیفت.» بعد هم خداحافظی کردیم و تمام. بعد با خودم گفتم مزاحمش نشوم. دیگر زنگ نزدم. 

بعداً فهمیدم زنگ زده بود به دایی و گفته بود: «هر روز برو سر بزن به مامانم... من فکر نکنم برگردم. شاید شهید شیم.» و بعد هم خبر شهادت را به ما دادند. 

گاهی که حرف می‌زد، می‌گفت: «مامان... اگه یک روز نبودم... شما چی‌کار می‌کنید؟» و من می‌گفتم: «محمد! این حرف‌ها چیه؟ هیچ‌وقت از این حرف‌ها نزن.» محمد گفت: «پارسال دوستم سرباز بود و تصادف کرد و رفت. من هم می‌روم و عید سال ۱۴۰۵ نیستم.» این را خیلی واضح و قشنگ گفت، انگار می‌دانست رفتنش نزدیک است. 

محرم بدون او چه کنم؟!

خیلی‌ها از من می‌پرسند که چه کردید که محمد این گونه تربیت شده و به این عاقبت‌بخیری رسید و خدا این مقام را به او داد؟! من به آنها می‌گویم محمد نتیجه تربیت دینی ما و رزق حلالی است که پدرش با زحمت به خانه می‌آورد. این خانه را که می‌بینید، حدود یک سالی است که ساخته‌ایم. محمد می‌گفت: «مادر، چه خوب شد بابا اینجا را ساخت.» امروز هم راهی مشهد هستیم به نیابت از همه شهدا و پسر شهیدم. قرار بود عید با هم برویم که او شهید شد. 

وقتی پیکر محمد را آوردند، خانه پر از میهمان شد. برای اولین بار بود که در خانه ما برای شهادت باز می‌شد و همه آمده بودند. مدتی بود که مرخصی نیامده بود و من چشم‌انتظارش بودم. دوست داشتم که یک بار دیگر ببینمش. وقتی پیکرش را آوردند، اول فکر کردم شاید بدنش سالم نیست و نمی‌خواهند نشانم بدهند. اما بدنش کاملاً سالم بود؛ فقط به سرش ترکش خورده بود. 

دلم می‌خواست بیشتر کنارش بمانم. به برادرم گفتم که بگذار من محمد را ببینم! اما اجازه ندادند جز زمانی که او را در مزارش گذاشتند. از آن روز به بعد، خیلی وقت‌ها محمد را در خواب می‌بینم. در خواب به دیگران می‌گوید: «به مامان بگویید کمتر گریه کند. مامان آنقدر گریه می‌کند که من ناراحت می‌شوم.»‌

می‌خواست گذرنامه‌اش را بگیرد و به کربلا برود. عاشق اباعبدالله (ع) بود. من این شهادت را پاداش آن عاشقی می‌دانم. پارسال محرم، جلوی کوچه طبل می‌زد. نمی‌دانم امسال محرم بدون او چه کنم؟!

خواهر شهید

همیشه طرف محمد را می‌گرفتم

من پنج سال از محمد بزرگ‌تر بودم. از همان بچگی، هر وقت مامان جایی می‌رفت، محمد پیش من می‌ماند. وقتی از مدرسه برمی‌گشت، کیفش را روی زمین می‌انداخت و یک‌راست می‌دوید توی کوچه. من هم همیشه اول کار‌های او را می‌کردم و مشق‌هایش را می‌نوشتم و بعد سراغ کار‌های خودم می‌رفتم. 

محمد پرجنب‌وجوش بود، شیطنت داشت، بازی می‌کرد، با بچه‌ها می‌خندید و معمولاً دیر به خانه برمی‌گشت. مامان بعضی وقت‌ها دعوایش می‌کرد و می‌گفت: «چرا دیر میای؟»، اما من همیشه طرف محمد بودم؛ همیشه پشتش می‌ایستادم. 

محمد خیلی حرف می‌زد، خوش‌صحبت بود. اختلاف سنی‌مان زیاد نبود و همین باعث می‌شد بیشتر وقت‌ها مثل دو تا دوست کنار هم باشیم. با رضا، برادرم، هم رفاقت داشتم، اما محمد یک چیز دیگر بود؛ دلش بزرگ بود، عمیق‌فکر می‌کرد و انگار فهم و شعورش بیشتر از سنش بود. 

می‌خوام برم، گریه نکنی ها!

روز اولی که برای سربازی اسم نوشت، تصمیمش را گرفته بود. هیچ‌کس مجبورش نکرد. چند بار به او گفتم: «محمد، هنوز ۱۸سالت کامل نشده. صبر کن سنت کامل شود، بعد برو. حتی یک سال دیرتر هم بری بهتره.»، اما قبول نمی‌کرد. با قاطعیت می‌گفت: «نه، می‌خوام برم.»

چند تا از دوستانش را هم با خودش همراه کرده بود. از همان روز‌های اول معلوم بود تصمیمش جدی است و راهش را خودش انتخاب کرده. هیچ‌وقت مجبورش نکردیم که برود؛ خودش دلش می‌خواست. تصمیمش را گرفته بود. 

روز اولی که می‌خواست حرکت کند، کاملاً آماده بود. وسایلش را هم جمع کرده بود. شب قبل آن زنگ زد و طولانی حرف زدیم؛ حدود یک ساعت و نیم. بعضی حرف‌هایش یادم مانده و بعضی‌ها نه...، اما یک جمله‌اش هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. به من گفت: «آبجی من می‌خوام برم. گریه نکنی‌ها.»

سه بار این جمله را گفت؛ هر بار هم با تأکید. من هم طوری با او حرف می‌زدم که نفهمد دلم لرزیده و بغض دارم. گفتم: «چرا گریه کنم؟ می‌ری مرد می‌شی، عاقل‌تر می‌شی.»، اما باز گفت: «آبجی گریه نکنی‌ها.» گفتم: «چرا اینقدر می‌گی گریه نکن؟» فقط گفت: «من می‌خوام برم...» حرف‌هایش آن شب عجیب بود؛ انگار چیزی در دلش داشت که نمی‌گفت. 

آخر شب به او گفتم: «امشب برو پیش مامان بخواب، دلش تنگت می‌شه.» او هم همین کار را کرد. بعداً مامان گفت آن شب آمده بود کنارش خوابیده بود. 

شجاعانه ماند

آخرین دیدارمان را هم به یاد دارم. صبح آن روزی که می‌خواست برود، همه با هم تا دم در بدرقه‌اش کردیم. روبوسی کردیم. هرچند خودش سعی می‌کرد به ما روحیه بدهد، اما رفتنش برای ما سخت بود. قبل از حرکت دو بار برگشت و دوباره با ما روبوسی کرد. انگار خودش می‌دانست که این رفتن، رفتن آخر است. بعد که سوار ماشین شد، یک‌باره برگشت و به همه‌مان نگاه کرد. 

همان هفته‌ای که جنگ شروع شد، درست یکی دو روز قبلش، هرچه گفتیم بیا، نیامد. ماهشهر شلوغ شده بود، اوضاع عجیب بود. یک بار که زنگ زدم و گفتم: «محمد، چرا نمیای؟» فقط یک جمله گفت؛ جمله‌ای که مانده در دلم و هنوز هم آزارم می‌دهد: «اگر من نباشم، کی می‌خواد اینجا بمونه؟!» محمد دلش نمی‌خواست بیاید. انگار پایش به زمین آن‌جا گره خورده بود؛ می‌خواست بماند، هرچند ما نمی‌فهمیدیم چرا؟! انگار در دلش چیزی بود که ما از آن خبر نداشتیم. آری، او شجاعانه ماند و شهید شد.

برچسب ها: جنگ
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار