کد خبر: 1337801
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۴۰۴ - ۰۰:۴۰
مردی را دیدم که همچون لاله واژگون کمرش رو به زمین بود و نگاهش به آسمان آبی وسیع. پدری که توشه‌اش عشق بود
مرضیه بامیری

جوان آنلاین: مردی را دیدم که همچون لاله واژگون کمرش رو به زمین بود و نگاهش به آسمان آبی وسیع. پدری که توشه‌اش عشق بود و ایمان به اینکه خدا روزی‌رسان است. پدری دیدم که زودتر از همه بیدار می‌شد و اگر صدای خش‌خش جارو توی خیابان را نمی‌شنیدم حتی متوجه بودنش نمی‌شدم. پدری دیدم که فقط عشق آن را توی معدن یا مزرعه‌های پرکار، سرپا نگه داشته بود. پدری مسن که صدای تق‌تق عصایش روی سنگفرش حیاط، قند توی دل اعضای خانه آب می‌کرد. پدری که روی تخت بیماری بود و فرزندانش مثل پروانه دورش می‌چرخیدند. کنارش پدری دیدم که نادیده انگاشته بودنش. عشق داده بود و بی‌وفایی سهمش شده بود. رها شده توی بیمارستان، رها شده در خانه سالمندان، حتی بعضی‌شان به‌وقت مردن هم غریب هستند. یکی سر مزار برایش تولد آسمانی می‌گیرند، یکی دیگر خدا باید غبار بی‌کسی را از سنگ مزارش بشوید، ولی آنها همه پدرند. همه روزی ستون خانه بوده‌اند. تکیه‌گاه امن همسر و فرزندانش. پدر‌ها را به کار زیاد، تلاش و فداکاری می‌شناسند؛ آنهایی که خودشان را وقف خانه و خانواده می‌کنند. باز هم برای‌شان جوک می‌سازند و زن‌ها از همکاری‌نکردن توی خانه می‌نالند و سهمش از مهربانی و تبریک را یک جفت جوراب می‌دانند. شاید این هدیه نیز نه به دلیل بی‌ارزش بودن، بلکه نماد دویدن‌های بسیار و مقامت پدرانه است که جوراب را برایش برگزیده است. همان پدری که درد‌های روحش را پشت در جا می‌گذارد و با روی خندان پا به مأمن آرامش می‌گذارد. تازه آن هم غر می‌زنند که چرا قیافه خسته‌ات را برای ما آوردی؟ مگر برای ما کار می‌کنی؟ منتی نیست می‌خواهی تو بمان خانه من بروم سرکار. کاش یکی بفهمد این پدر نه جسمش که روحش در هیاهوی شهر ساییده شده. با یک فنجان چای، با یک‌روی گشاده و بوی خوش از مطبخ خانه به همان انرژی صبح برمی‌گردد. او یک قهرمان است. دلش می‌خواهد مثل بقیه صبح‌ها کمی بیشتر بخوابد، اما نمی‌تواند. چون او پدر است. باید به دل شهر بزند و بی‌خوابی و سرما و آلودگی را به جان بخرد. تازه اگر شانس بیاورد و راننده‌تاکسی یا اسنپ که خودشان هم پدرند اعصاب درستی داشته باشند. شانس بیاورد رئیسش آن روز فرزند بیمار و چک و کرایه‌خانه نداشته باشد و غر نزند. همکار کناری‌اش سر نداشتن پول باشگاه دخترش دعوا نکرده باشد یا آن یکی قهر با همسرش را توی رفتار خشن به ارباب‌رجوع تلافی نکند. شانس بیاورد مرد دست‌فروش به او التماس نکند که برای خرجی آبرومندانه خانه‌اش جفتی جوراب بخرد. او هر روز صد‌ها مثل خودش را می‌بیند که فقط با معجزه عشق سرپا مانده‌اند. پدر‌ها خیلی مظلومند. تا وقتی ازدواج نکرده‌اند برای خودشان کلی رؤیا می‌بافند و آرزو دارند؛ خوش می‌خورند. خوش می‌پوشند، ولی فردای روزی که متعلق به یک زن شدند، دنیا برای‌شان زیرورو می‌شود. دیگر آن نسخه قبلی‌شان نیستند. حالا به بعد مرد می‌شوند، حامی می‌شوند، عابربانک همسر و فرزند می‌شوند. بعدازاین همسرش خوب نپوشد می‌گویند خسیس است. خطایی از او سر بزند می‌گویند همسرش بی‌غیرت است. اگر به میل خودش گاهی تفریح برود و با دوستانش وقت بگذراند می‌شود خوشگذران و عیاش. اگر هوس کند کمی به خودش حال بدهد و به سر و وضعش برسد، شایعه می‌کنند که لابد زیر سرش بلند شده. اگر یک روز خانه بماند و جسم خسته‌اش را برای چند ساعتی میهمان خواب و استراحتِ بی‌دغدغه کند، می‌گویند مرد بی‌عار. اگر خودش کفش بخرد و همسرش پول رنگ مو نداشته باشد می‌شود خودخواه. اگر مراقب نوامیس خانه باشد و بنا به مصلحت بر آنها سخت بگیرد، می‌شود سختگیر و امل. اگر اتفاقی بیفتد و رفتاری از اهل خانه سر بزند که او نمی‌داند، می‌شود بی‌غیرت. خلاصه مرد بودن سخت است. وقتی مرد و وقتی پدر می‌شوی باید بپذیری که خودت را در دیگران حل کنی. سلامتی‌ات را بگذاری تا اهل خانه سالم باشند. موهایت را توی آسیاب روزگار سپید کنی، اما نگذاری گرد پیری روی مو‌های همسرت بنشیند. توی تنهایی خودت دلتنگ بشوی، گریه کنی و حتی گاهی خسته و ناامید از همه‌جا و همه‌کس، ولی به‌وقت دیدن خانواده کوه صبر باشی و همه را به ادامه‌دادن و جنگیدن تشویق کنی. وقتی مرد می‌شوی، از دستمزد خودت هم راضی نمی‌شوی به تنهایی غذای دلخواه لاکچری بخوری. می‌گویی بدون بچه‌ها و بدون همسرم مزه نمی‌دهد و از گلویم پایین نمی‌رود. وقتی پدر می‌شوی، روی آرزوهایت خط‌قرمز می‌کشی و برآورده‌کردن خواسته‌های همسر و فرزندت می‌شود آرزوی جدید. دلت می‌خواهد دوباره درس بخوانی و جوانی کنی، ولی هزینه‌های دانشگاه چند فرزند سنگین است. می‌خواهی به یاد قدیم دست همسرت را بگیری او را به سفر دونفره ببری، ولی بچه‌ها لپ‌تاپ، دوربین، تلسکوپ و هزار چیز دیگر می‌خواهند. تلفن همراهت خراب شده و تو توی خیابان داد می‌زنی تا صدای آن سوی خط را بشنوی، غر می‌شنوی که چرا داد می‌زنی. می‌توانستی گوشی گران‌قیمت و سالم بخری، اگر مجبور نبودی برای دختر یا پسرت آیفون بخری. می‌توانستی مثل جوانی‌هایت توی این مطب و آن مطب باشی و نگذاری یک نقطه سیاهی روی دندان‌هایت بیفتد، ولی سیاهی و درد دندان‌ها را به جان می‌خری تا اعضای خانه دندان‌های سفید و سالمی داشته باشند. خودت را زیر بار قسط‌های سنگین می‌بری. حالا که بازنشسته شدی و وقتش شده کمی برای خودت باشی باز هم پدر بودن مانع می‌شود و باز هم فکر خانه‌دارشدن و جهیزیه و جشن عروسی و سیسمونی نمی‌گذارد مطابق میلت رفتار کنی. 
پدر بودن خیلی سخت است. انگار آگاهانه دست به فراموشی مطلق خویش می‌زنی. می‌چرخی و می‌گردی و کار می‌کنی تا چرخه حیات با تو جان بگیرد. سهم تو از این دنیایی که همه آن را فدای بقیه کرده‌ای، لختی آرامش و نگاهی مهربان و قدرشناسانه است. کاش روز پدر اگر همان جوراب را که می‌دهند پشتش یک دنیا قدردانی و مهر باشد نه انجام‌وظیفه و کلیشه‌های تکراری انسانی. 
پدر ایرانی به مولایش علی (ع) اقتدا می‌کند، در قربانی‌کردن خواسته‌های خودش برای خریدن شادی دیگران؛ پدری که مثل مولایش مقتدر است، اما مهربان. 
این روز‌ها پدر بودن سخت‌ترین شغل دنیاست. کاش اگر مرهم نمی‌شویم، لااقل زخم روی قلب‌شان نباشیم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار