کارگردان سعی داشته با اندوختهای که از دیدن آثار خارجی ذخیره کرده به مضمون مافیایی برسد، اما ماحصل این پنج قسمت به لحاظ ایده مرکزی تکرار سریالهایی با چنین مضمونی است که مهمترین آنها زخم کاری است.
اینکه یک جماعتی برای یک پدرخوانده کار میکنند و توطئهای علیه او چیده میشود به شدت تکراری و منسوخ است. اضافه کنید که کارگردان در بسترسازی و ایجاد روایت مناسب نتوانسته شیوه جدیدی را به سریالش اضافه کند، به همین جهت در هر قسمت شاهد یک نوع ایستایی روایی هستیم که باعث شده ریتم کلی کند شود. شروع ناامیدکننده سریال حتی تا قسمت پنجم هم ادامه دارد. میزان روابط آدمها و کنشگرایی آنان در رابطه با مضمون اصلی بیکارکرد است. ژانری در خط روایی احساس نمیشود. آنچه ایده مرکزی سریال است عشقهای نافرجام آدمها به زنان است به خصوص شیوا، بنابراین مافیایی یا گانگستری بودن ایده تحت تأثیر خرده پیرنگهایی است که به مضمون سریال الصاق شده و باعث نارسایی پیوند ارگانیک فیلمنامه شدهاست، بهطوری که با یک شلختگی شدید در نوع روایت مواجهیم که سوژه اصلی را تحتتأثیر قرار دادهاست.
حتی نریشن شجاع هم نتوانسته شخصیتهای سریال را به درستی معرفی کند و آنچه کارگردان روایت میکند برای مخاطب گنگ به نظر میرسد. واژگونی ماشین در قسمت اول و کشتن فؤاد در آن ویلا به شدت تصنعی و دور از انتظار است. داشتن مسلسل مدرن فؤاد یا یک زنی مانند بیتا که بتواند دست به چنین کارهایی بزند به شدت دور از انتظار است! (به دلیل میمیک بازیگر که مظلومیت خاصی در چهره او دیده میشود) و از سوی دیگر شخصیت شجاع (چرا مجتبی پیرزاده با بازی سطحیاش در همه سریالها حضور دارد؟) است که با چنین مختصاتی فقط میتواند برای اینکه قصه را از کسالت روایی نجات بدهد، گنجانده شدهاست و اگر نه در این پنج قسمت کارکردی ندارد و حتی همایون هم که دست راست شهاب محسوب میشود، کارایی برای قصه نداشتهاست. دیالوگ محوربودن سریال و فلاشبکهای مغشوش و بیمنطق که پردهگشایی خاصی را برای مخاطب شکل نمیدهد باعث ازدیاد بیدلیل سردرگمیهای روایی شدهاست، کارگردان سعی بر تعلیق داشته، اما قصه کشش حرکت ندارد و درام نمیتواند شکل بگیرد، چراکه سوژه مورد نظر آنقدر دستمالی شده که فارغ از منطق روایی است، شلختگی و آشفتگی در متن هم به اجرا آسیب رسانده و در بیشتر سکانسها شاهد میزانسنهای هیجانی هستیم که باعث شده مخاطب از قصه به بیرون پرتاب شود. در بعضی از نماها کارگردان برای اینکه به عوالم شخصیتهایش نزدیک شود، وارد فاز دیگری میشود که این سریال گنجایش این همه ارجاعات تصویری بیمصرف را ندارد، آنقدر ذوقزدگی بیحاصل از کارگردان در سریال دیده میشود که انگار یادش نبوده که باید روایت سریالش را از سقوط در اجرای بیثمر نجات بدهد به همین منظور آمستردام سریالی است که در سطح حرکت میکند و بازیهای به شدت ضعیف و تکراری هم از نکات منفی سریال محسوب میشود. زمانی که کارگردان تعادل در متن و اجرا را رعایت نمیکند، زمانی که بازیگرانی انتخاب میشوند که چندینبار چنین نقشهایی را در شکلهای مختلف از آنها دیدهایم، زمانی که تدوین نتواند به تداوم نماها کمک کند، زمانی که قابها طوری گرفته شوند که مخاطب نتواند با آن همراهی داشته باشد که باعث سردرگمی میشوند، زمانی که موسیقی بیکارکرد در تمامی نماها نواخته میشود، یعنی سریال دچار ضعفهای اساسی است که در ادامه هم نمیتوانیم به کاهش این ضعفها امید داشته باشیم. نکته مهم در ساخت چنین سریالهایی کشیدن سیگار در هر نما است که دلیل منطقی هم ندارد و دیگر معرفی زندگی لاکچری و روابط مشکوک عاشقانه که حد و مرزی هم برای آنها وجود ندارد! این سادهانگاری سریالهای شبکه خانگی که بیشتر آنها وارداتی از سریالهای ترکی است میتواند به جامعه ایران آسیب بزند.