کد خبر: 1114368
تاریخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
روایت‌ها و نکته‌ها مبارز دیرین نهضت اسلامی را بازمی‌نمایانند
عمری متکی بر «حجت شرعی» بود در تاریخ نهضت اسلامی ایران چهره‌هایی ظاهر شدند که خود تمثیل و نمادی از این حرکت عظیم قلمداد می‌شوند. زنده‌یاد استاد حبیب‌الله عسگراولادی در عداد این شخصیت‌ها قلمداد می‌شود. در مقال پی آمده، به مدد روایت‌های یاران آن بزرگ، شمه‌ای از تاریخچه مبارزات وی را بازخوانده‌ایم. امید آنکه مفید آید.
احمدرضا صدری

در تاریخ نهضت اسلامی ایران چهره‌هایی ظاهر شدند که خود تمثیل و نمادی از این حرکت عظیم قلمداد می‌شوند. زنده‌یاد استاد حبیب‌الله عسگراولادی در عداد این شخصیت‌ها قلمداد می‌شود. در مقال پی آمده، به مدد روایت‌های یاران آن بزرگ، شمه‌ای از تاریخچه مبارزات وی را بازخوانده‌ایم. امید آنکه مفید آید.

اکتفا به فعالیت دینی در دوره نهضت ملی
زنده‌یاد حاج هاشم امانی از اعضای جمعیت فدائیان اسلام بود که بعد‌ها در زمره چهره‌های شاخص هیئت‌های مؤتلفه اسلامی درآمد. او بر این باور است که زنده‌یاد عسگراولادی در دوران نهضت ملی، صرفاً به تبلیغات دینی می‌پرداخت و به گروهی سیاسی گرایش نیافت و در لوای آن فعالیت نکرد: «پس از خلع رضاخان، اولین حرکت مبارزاتی و جدی دینی را شهید نواب صفوی و گروه اتحادیه مسلمین شروع کردند. آیت‌الله کاشانی هم در همان سال‌ها به صحنه مبارزه آمد. وقتی ایشان از تبعید برگشت، منزل‌شان در پامنار، مرکز فعالیت‌های مبارزاتی شد. بعد هم که جبهه ملی تشکیل شد و رویداد ملی شدن نهضت ملی پیش آمد. بنده در آن مقطع، عضو فدائیان اسلام بودم و در آنجا فعالیت می‌کردم، اما آقای عسگراولادی عضو هیچ دسته و حزبی نشد، در عین اینکه با همه آن‌ها ارتباط داشت. ایشان، چون اطلاعات دینی خوبی داشت، در جلساتی که هیئت‌ها در مساجد برگزار می‌کردند، به بیان احکام می‌پرداخت. آن مرحوم با فدائیان اسلام هم آشنا بود، ولی در آن تشکل هم همکاری خاصی نمی‌کرد. در آن دوره اغلب جریانات و شخصیت‌های دینی، در مساجد و هیئات مذهبی فعالیت می‌کردند. پس از آغاز نهضت اسلامی در جلسه‌ای که دوستان مؤسس در قم، به خدمت حضرت امام رفتند، حضور نداشتم و اطلاعاتم در همان حدی است که آن‌ها گفته‌اند. مؤتلفه حدود سال ۱۳۴۱ شکل گرفت. من در آن ایام، با مرحوم عسگراولادی رابطه نزدیکی داشتم. اوایل، جلسات مؤتلفه در منزل هر کسی که امکانی داشت، برگزار می‌شدند. از واقعه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ به بعد که گروه‌های مبارز منسجم‌تر شدند و انگیزه بیشتری برای اعتراض به رژیم پهلوی پیدا کردند، حضور مؤتلفه در عرصه مبارزات پررنگ‌تر شد. واقعه ۱۵‌خرداد از نظر کشتار و تلفات انسانی رقت‌انگیز بود، اما قدرت مردم را نشان داد و رژیم را دچار واهمه کرد! به واقع همین سبُعیت حکومت، به مردم در انجام مبارزه انگیزه داد. با این همه پس از این کشتار، خفقان سنگینی بر جامعه حاکم شد، به گونه‌ای که کسی جرئت نفس کشیدن هم نداشت! پس از سخنرانی امام علیه لایحه کاپیتولاسیون و سپس تبعید ایشان، مؤتلفه تصمیم گرفت حسنعلی منصور، عامل تصویب این لایحه و نیز تبعید امام را به سزای اعمالش برساند و اعدام انقلابی او صورت گرفت. بعد هم دوستان از جمله مرحوم عسگراولادی، دستگیر شدند...».

فهم خود را بر تشخیص فقیه حاکم نمی‌کرد
همانگونه که در فوق اشارت رفت، زنده‌یاد عسگراولادی از همکاری با برخی گروه‌های سیاسی، به ویژه در دوران نهضت ملی امتناع و تنها به فعالیت فرهنگی بسنده کرد. علت این امر را باید در نکاتی جست که اسدالله بادامچیان در یکی از گفت‌وشنود‌های تاریخی خویش بیان داشته است:
«ایشان با اینکه برادرش توده‌ای بود و قاعدتاً باید تحت تأثیر او قرار می‌گرفت، سراغ حزب توده، جبهه ملی یا هیچ گروه دیگری نمی‌رود. زمانی هم که در کنار آیت‌الله کاشانی قرار می‌گیرد، عضو مجمع مسلمانان مجاهد یا هیچ گروه و دسته دیگری نمی‌شود. با مرحوم آیت‌الله کاشانی هم به دلیل اینکه مجتهد مسلم است، ارتباط دارد و می‌داند که هر کاری انجام دهد، حجت شرعی دارد. به همین دلیل هم با اینکه فدائیان اسلام در آن دوره جاذبه بسیار زیادی داشتند، جذب آن‌ها نمی‌شود! چرا؟ چون پیروی از مرجعیت و ولایتمداری، در ایشان بسیار قوی است و در رویکردهایش، به دنبال این بود که بداند تا رفتار هر گروه، از حجت شرعی برخوردار است یا خیر؟ و این حجت شرعی را هم کسی جز یک فقیه جامع‌الشرایط، نمی‌تواند به ایشان بدهد. به نظر من یکی از مهم‌ترین سرفصل‌ها در کارنامه مرحوم آقای عسگراولادی، این است که با اینکه خود احاطه مناسبی بر قرآن، روایات و فقه داشت، اما هرگز تشخیص خود را حاکم بر تشخیص فقیه جامع‌الشرایط نمی‌کرد، بلکه صادقانه و دقیقاً به حکم ولی‌فقیه توجه داشت، در حالی که برخی دریافت و نظر خود را بر نظر ولی امر غلبه می‌دهند! ایشان خود را برای ولایت و انجام وظیفه، خالص کرده بود. عده‌ای هستند که وقتی در خدمت ولایت قرار می‌گیرند، اول حساب منافع خودشان را می‌کنند! وقتی انسان در بحث ولایت‌پذیری به این باور می‌رسد که ولی‌فقیه عادل زمان، انسانی است که جز حکم‌الله چیزی را نمی‌گوید و با هوای خود مخالفت می‌کند، پس دیگر بین او و ولی امر، من باقی نمی‌ماند. فرد ولایت‌پذیر نظرش را می‌گوید، کمااینکه مرحوم عسگراولادی هم به امام و هم به رهبری، نامه می‌نوشت و تفاوت نظر خود را اعلام می‌کرد، اما در نهایت امر آنان را اطاعت می‌کرد. ایشان در تمام مدت، مُرّ منویات رهبری را ملاک عمل قرار می‌داد و از نظر ایشان، برداشت شخصی نمی‌کرد، به همین دلیل هم فهم او از خواست ولایت، یک فهم کاملاً خالص و غیرشخصی است...».

در زندان، مجاور با «رجال قاچاق»!
زنده‌یاد ابوالفضل حاج‌حیدری خواهرزاده زنده‌یاد عسگراولادی از آنان است که وی را در ادوار گوناگون حیات، به ویژه دوره ۱۳ ساله زندان همراهی کرد. او در باب اولین دوره‌های تحمل حبس، در پی اعدام انقلابی حسنعلی منصور چنین آورده است:
«پس از اعدام منصور، عده‌ای از ما از جمله مرحوم عسگراولادی، دستگیر شدیم و ما را به زندان شماره یک قصر بردند و بین زندانی‌های عادی انداختند تا روحیه ما را بشکنند! مدتی در بند‌های مختلف آنجا بودیم تا اینکه ما را به بند‌های هفت و هشت بردند که زندانی کمتری داشت و با اینکه سارق و قاتل بودند، اما به قول خودشان رجال قاچاق بودند! بعد دیدند که زندانیان عادی، دارند توسط ما آموزش می‌بینند، در حالی که آن‌ها قصد داشتند ما با حضور در زندان عادی، تحت تأثیر قرار بگیریم! واقعاً عقل‌شان درست کار نمی‌کرد! چون اگر قرار بود که زندانی سیاسی تسلیم شرایط بشود که کارش به زندان نمی‌کشید! مرحوم عسگراولادی از این فرصت استفاده و حتی رجال قاچاق‌فروش را هم جذب کردند! بعد از یک سال، ما را به زندان شماره ۳ بردند که مهندس بازرگان و دکتر سحابی در آن بودند و آن‌ها را به زندان شماره ۴ برده بودند. در آنجا بود که حدود ۵۰ نفر شدیم و به قول زندانی‌ها، یک کمون را تشکیل دادیم. شهید عراقی و مرحوم عسگراولادی در اداره این جمع تأثیر بسزایی داشتند...».

زندان وکیل‌آباد مشهد، زندان برازجان بوشهر، زندان اوین، زندان قصر...
علیرضا عسگراولادی فرزند زنده‌یاد عسگراولادی در دوره کودکی خویش، عمدتاً پدر را در قاب یک زندانی سیاسی به خاطر می‌آورد. خاطرات وی از آن دوره، تنها یادگار‌هایی است که او را به فضای مراوداتش با پدر، در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ می‌برد و برایش گذشته را مجسم می‌سازد:
«در این مدت، به دلیل اینکه مرحوم ابوی زندانی معمولی نبودند و غالباً در تبعید به سر می‌بردند، به خانواده خیلی اجازه ملاقات نمی‌دادند. این مسئله برای آن بود که هم ما را اذیت کنند و هم ایشان را! حتی مأموران برای اینکه به زندانی و خانواده‌اش فشار روحی وارد کنند، اجازه نمی‌دادند خانواده مواد غذایی و میوه‌ای را که با خود می‌بردند، به زندانی بدهند. از طرفی طی این مدت ۵/۱۳ سال، ابوی در زندان‌های متعددی به سر بردند، از جمله: زندان وکیل‌آباد مشهد، زندان برازجان بوشهر، زندان اوین و زندان قصر و تا آنجا که یادم می‌آید، هر موقع و به هر صورت بود، مادر شهیده‌ام حتماً بنده را هم همراه خود می‌بردند، چون از زمان تولد دور از آغوش گرم پدر، بزرگ شده بودم و نبودِ ایشان، برایم بسیار طاقت‌فرسا بود و خیلی به وجودشان نیازمند بودم. ابوی در این دیدارها، با دلجویی و اظهار شرمساری از عدم‌حضورش جهت انجام وظیفه، والده را به صبر، شکر و سپردن خود به خداوند متعال، تشویق می‌کردند و می‌گفتند: آنچه را که خیر است و خداوند در تقدیر ما قرار داده است، از خداوند مسئلت کنیم... چراکه در آن دوران، برخی اطرافیان به جای کمک روحی و دلجویی از والده و ما، بر زخم دوری از پدرمان نمک می‌پاشیدند و با نیش و کنایه، به مادر شهیده‌ام می‌گفتند: درخواست طلاق کن! و با این رفتارها، طی مدتی که ابوی در زندان به سر می‌بردند، بسیار موجب آزار و اذیت ایشان می‌شدند. هر چند زمانی که این مسائل برای ابوی بازگو می‌شد، ایشان بدون توجه به گفته‌های این اشخاص، به دلجویی و تشکر از مادر عزیزم می‌پرداختند که همین مسئله، موجب آرامش روحی ایشان و آبی روی آتش گفته‌های شومِ برخی اطرافیان می‌شد...».

بوسه مرا به «حاج حبیب‌الله» برسان!
مرحوم اسدالله عسگراولادی برادر زنده‌یاد عسگراولادی، برای جامعه ما چهره‌ای شناخته شده بود. او در سال ۱۳۵۵، سفری به شهر نجف داشت و حامل تجلیل و تفقد امام خمینی برای برادر در زندان مشهد بود. او بعد‌ها و در مصاحبه‌ای، ماجرا را به ترتیب پی آمده بازگفت:
«من در اواسط سال ۱۳۵۵، برای زیارت عتبات و نیز دیدار با حضرت امام، به عراق رفتم. اول مرا راه ندادند! بعد که فهمیدند من برادر حاج حبیب‌الله هستم، مرا به حضور پذیرفتند، بغلم کردند و بوسیدند و فرمودند: این بوسه مال شما نیست، ببر و تحویل میرزا حبیب‌الله بده! گفتم: آقا، ایشان در زندان است، مرا به داخل راه نمی‌دهند! فرمودند: راه می‌دهند، برو!.. عجیب بود! به هر حال مادرم را برداشتم و بردم مشهد. در آن دوره، حاج حبیب‌الله در زندان مشهد بود. گفتند: ممنوع‌الملاقات است. به افسر نگهبان گفتم: مادرم را به حرم برده و دعا کرده‌ام که شما با او مهربانی کنی! هنوز حرف حضرت امام یادم بود که: برو، راهت می‌دهند! نمی‌دانم چه شد که دستور داد در را باز کنند و با ماشین خودم، رفتم داخل! بعد هم حاج حبیب‌الله را آوردند داخل ماشین! چنین چیزی در حالت عادی، غیرممکن بود! قضیه ملاقات با امام را برای حاج حبیب‌الله گفتم و خیلی گریه کرد! در اواخر سال ۱۳۵۵ بود که آزاد شد. در منزل ما اقامت کرد، چون جایی را نداشت برود! خانم و بچه‌هایش را هم پیش خودمان آوردم. من خودم خیلی اهل سیاست نبودم، ولی در خانه ما جلساتی تشکیل می‌شد که آقایان: طالقانی، مطهری، بهشتی، هاشمی‌رفسنجانی، بازرگان، قرنی و گاهی موسوی‌اردبیلی می‌آمدند. من ساعت ۱۲ شب می‌رفتم می‌خوابیدم، ولی آن‌ها گاهی تا صبح، می‌نشستند و صحبت می‌کردند! بعد هم یکی‌یکی می‌رفتند که مأموران مشکوک نشوند...».

مجاهد صادق در قاب خاطره‌ای از زندان برازجان
حسین انواری فرزند زنده‌یاد آیت‌الله محی‌الدین انواری در دو دهه نخست حیات خود، زنده‌یاد عسگراولادی را در مراوده با پدر و در بیشتر اوقات، از پشت میله‌های زندان یا زندان در تبعید شناخته است! او در میان خاطرات خویش، سفری به برازجان را به خاطر می‌آورد که روزی را با آن دو و هم‌بندان نامورش سپری ساخته است:
«مرحوم آیت‌الله انواری با مرحوم آقای عسگراولادی، ارتباط و دوستی داشتند و لذا من از این طریق، از دوره مدرسه و نوجوانی ایشان را می‌شناختم، منتها، چون فاصله سنی من با آن بزرگوار خیلی زیاد بود، در نشست و برخاست‌های پدرم با ایشان، حضور چندانی نداشتم! تازه وارد دبیرستان شده بودم که هر دو دستگیر و زندانی شدند و از آن پس بود که رابطه ما، از پشت میله‌های زندان ادامه پیدا کرد! وقتی که آن‌ها به اتفاق شهید مهدی عراقی و چند نفر دیگر، به برازجان تبعید شدند، توانستم به آنجا سفر کنم و جمع‌شان را ببینم. شرایط زندان برازجان، خیلی دشوار و هوا هم بسیار گرم بود! شهید عراقی در محوطه باز زندان، با چلوکباب از ما پذیرایی کردند. هر سه بزرگوار، بسیار بانشاط بودند و غم و اندوهی نداشتند! مرحوم آقای عسگراولادی، خاطره‌ای را که من از مرحوم ابوی هم شنیده بودم، خیلی شیرین نقل می‌کردند. ایشان می‌گفتند: روزی که می‌خواستند ما را به تبعید ببرند، آیت‌الله انواری در وسط راه عصبانی می‌شوند و می‌گویند: ان‌شاءالله که پنچر بشوید! هنوز حرف حاج آقا تمام نشده بود که ماشین پنچر می‌شود! گروهبانی که مأمور حفاظت از آن‌ها بود، به‌قدری وحشت می‌کند که تا آخر سفر چشم از آن‌ها برنمی‌دارد که نکند یک‌مرتبه کار عجیب و غریب دیگری از آن‌ها سر بزند...»!

دغدغه‌های مبارز دیرین، در پگاه انقلاب اسلامی
حبیب‌الله توسلی در عداد خویشان زنده‌یاد عسگراولادی است و از ادوار گوناگون حیات وی، خاطراتی شنیدنی دارد. او بر این باور است که دغدغه آن مبارز دیرین در پگاه انقلاب اسلامی، ورود عناصر ناخالص فکری و جریانی، به دایره تصمیم‌گیران این حرکت بوده و او در این باره، حساسیت فراوانی نشان می‌داده است:
«با اوج‌گیری انقلاب، منزل ما در انتهای کوچه شهید دیالمه کنونی، مرکز فعالیت‌های جمعیت مؤتلفه اسلامی شد. بعد‌ها این خانه را به مدرسه شهدای مؤتلفه تبدیل کردیم. من همیشه گوش به زنگ بودم که اوامر مرحوم عسگراولادی را انجام بدهم. ما در این خانه، کار‌های مربوط به حفاظت یا انتظاماتِ کمیته استقبال از امام خمینی را انجام می‌دادیم. در آنجا بازوبند‌هایی را که برای مسئولان انتظامات لازم بود، طراحی، تهیه، بسته‌بندی و توزیع کردیم. وقتی بازگشت حضرت امام یک هفته عقب افتاد، نگران شدیم که نکند طرح این بازوبندها، لو رفته باشد و گروهک‌ها یا عوامل ساواک، از روی آن کپی کنند و کنترل اوضاع را از دست ما خارج کنند، غافل از اینکه در روز استقبال از امام، چنان جمعیت عظیمی آمدند که اصلاً انتظامات به صورتی که ما برنامه‌ریزی کرده بودیم، دیگر معنا نداشت! به هر حال ما برای پیشگیری از این اقدام احتمالی دشمن، یکسری بازوبند جدید تهیه کردیم. آقای عسگراولادی بسیار نگران بودند و دائماً سعی می‌کردند کسانی را که مشکوک به نظر می‌رسند، از اطراف حضرت امام دور کنند! ایام بسیار سختی بر ایشان گذشت! ارتباط ایشان با دفتر امام، بسیار نزدیک بود و جزو معتمدین آن بزرگوار به شمار می‌رفتند و با کمک شهید آیت‌الله مطهری و چند نفر دیگر، ملاقات‌ها را تنظیم می‌کردند و مراقب اوضاع بودند...»؛

و سرانجام او که محبت «قرآن» و «خدمت» را در دل داشت
در پایان این مقال، بهنگام است که علاوه بر مبارزه، قدری از دیگر علایق زنده‌یاد عسگراولادی نیز سخن به میان آوریم. به شهادت اسناد و شواهد، اُنس با قرآن و تدبّر در آن و ایضاً خدمت به محرومان، در عداد دلمشغولی‌های مداوم آن مبارز دیرین بوده است. میثم عسگراولادی نواده وی، در این باره معتقد است:
«انس با قرآن و علاقه و تعهد به خدمت، در دورانی که در کمیته امداد در خدمت‌شان بودم، جلوه خاصی داشت. هر روز ۲۰ دقیقه قرآن می‌خواندند و می‌گفتند: «من هر آبرویی دارم، از قرآن است.» در بین برادرهای‌شان، از همه ساده‌تر زندگی می‌کردند، اما دیگران تصور می‌کردند که ایشان میلیونر هستند! می‌گفتند: «خدا به این دلیل به من آبرو داده است که جز او بندگی کسی را نکرده و همیشه به اهل‌بیت (ع) متوسل شده‌ام.» ایشان همیشه اصرار داشتند با جوانان مؤتلفه اسلامی جلسه بگذارند. ما هم هر مشکلی که برای‌مان پیش می‌آمد، اولین جایی که می‌رفتیم، پیش پدربزرگ بود. هر وقت ناراحت می‌شدیم یا از چیزی شکایت داشتیم، با ایشان که حرف می‌زدیم، راحت می‌شدیم و آرامش پیدا می‌کردیم و مشکل‌مان هم رفته‌رفته حل می‌شد! خود من، چند بار مشکلات عاطفی پیدا کردم و نزد ایشان رفتم. چنان خوب مرا قانع کردند که مشکلم حل شد. یکی از اقوام بر اثر سرخوردگی عاطفی، معتاد شده بود، پدربزرگ او را در بیمارستان بستری کردند و الحمدلله مداوا شد و الان هم زندگی خوبی دارد. خود ایشان برایش کار پیدا کردند و پول پیش خانه‌اش را دادند و زندگی‌اش سروسامان گرفت. در فامیل هر زن و شوهری که اختلاف پیدا می‌کردند، پیش پدربزرگ می‌آمدند تا درباره آن‌ها داوری کند و اکثراً راضی برمی‌گشتند. در واقع ایشان، ملجأ و پناه بسیاری از افراد بودند...».

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار