روزهایی که بر ما میگذرد، مصادف با سالمرگ ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیسجمهوری اسلامی ایران است. به دشواری میتوان از تجربه منفی او در نظام جمهوری اسلامی درگذشت و از آن سخن نگفت. مقال پی آمده درصدد است با اشاره به روایت و تحلیلهایی در این باره، ماجرای او را به روایت بنشیند. امید آنکه تاریخپژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید. روزهایی که بر ما میگذرد، مصادف با سالمرگ ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیسجمهوری اسلامی ایران است. به دشواری میتوان از تجربه منفی او در نظام جمهوری اسلامی درگذشت و از آن سخن نگفت. مقال پی آمده درصدد است با اشاره به روایت و تحلیلهایی در این باره، ماجرای او را به روایت بنشیند. امید آنکه تاریخپژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
به دست گرفتن محوریت نیروهای ضدانقلاب
چالش ابوالحسن بنیصدر با نیروهای وفادار به نظام اسلامی و جریانی که خط امام خوانده میشد، از آغاز ریاست جمهوری وی شروع شد. پیش از آن نیز، اما در این باره علائمی وجود داشت که چندان به چشم انقلابیون نیامد. جواد منصوری مبارز و مورخ انقلاب اسلامی، درباره چگونگی این تقابل اعتقاد دارد:
«بنیصدر به دلیل غربگرایی، ملیگرایی و تفکرات سکولاریستی، از همان روز اول انتخاب به ریاست جمهوری، مخالفت خود را با نهادهای انقلاب، اسلامی شدن نظام، شخصیتهای درجه اول انقلاب و... نشان داد. او حتی در مواقعی، با امام با کنایه صحبت و با ایشان مخالفت میکرد. بنیصدر محوریت تمام نیروهای ضدانقلاب را بهدست گرفت و با استفاده از قدرتی که در اختیار داشت، آنها را اطراف خود جمع و یک جریان مهم را مقابل انقلاب سازماندهی کرد. در ۱۴ اسفند ۱۳۵۹، دیگر رسماً برنامه براندازی را آغاز کرد. او به همراه رجوی، این برنامه را با انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی (۷ تیر ۱۳۶۰) عملی کردند. بعد از آن هم به دلیل شرایطی که بهوجود آمده بود، دیگر جایی برای ماندن نداشت. او به نوعی در معرض محاکمه و بازداشت قرار داشت که نهایتاً با همکاری سرویسهای جاسوسی غربی و نیروهای ضدانقلاب از ایران فرار کرد. او هنگامیکه به پاریس گریخت، از اولین روزهای حضورش در آنجا اصرار به این داشت که القا کند همچنان رئیسجمهور قانونی ایران است و روزی برمیگردد و قدرت را در اختیار میگیرد. معمولاً هم در پیامهای نوروزیاش اعلام میکرد من امسال به ایران برمیگردم و قدرت را در دست میگیرم! اما ۴۰ سال پس از فرارش، در سن ۸۸ سالگی از دنیا رفت و هیچ گاه نتوانست به ایران برگردد. زندگی و ظهور و سقوط این آدم، برای همه ما یک درس بزرگ است. عوامل غربگرا در کشورها همواره مملکت را دچار بنبست میکنند. خوشبختانه در ایران با رهبری حضرت امام و مقام معظم رهبری، این اتفاق خنثی شد، در غیر این صورت انقلاب اسلامی مانند تعداد زیادی از انقلابات با شکست مواجه میشد. سر قضیه دزدیدن اسناد وزارت خارجه، ما دو نفر از افراد وابسته به بنیصدر را دستگیر کردیم. این افراد آقایان ناطقی و فضلی بودند که هر یک از آنها به پنج سال حبس محکوم شدند. این افراد اسناد زیادی را دزدیده بودند. ما یک فقره از آنها را که توانستیم ثابت کنیم، شامل ۱۹ کارتن سند سری و به کلی سری بود. این اسناد را با پست به بلژیک فرستاده و از آنجا هم به فرانسه ارسال کرده بودند! این اتفاقات، در اردیبهشت سال ۱۳۶۰ افتاده بود. این افراد نمایندگان یا فرستادگان رئیسجمهور در وزارت خارجه بودند. آن زمان وزارت خارجه عملاً نه وزیر داشت و نه معاون. ناطقی مدیرکل کنسولی وزارت خارجه و از اعضای نهضت آزادی بود. فضلی هم از طرف ریاست جمهوری به وزارت خارجه میآمد....»
من بهشتی، هاشمی و باهنر را میکشم
برخی یاران و مسئولان نظام اسلامی تا پیش از تقابل علنی ابوالحسن بنی صدر با نظام، به مدد علائمی که در کردار وی وجود داشت یا اخبار محرمانهای که درباره او شنیده میشد، به ماهیت فکری و عملی او پی برده بودند. حسن غفوریفرد مدعی است در آن مقطع، درباره اهداف بنیصدر خبری محرمانه دریافت کرده است:
«من خیلی قبلتر از ۱۴ اسفند و قبل از شروع جنگ، از یک منبع موثق که اسمش را نمیتوانم ببرم، شنیدم که بنیصدر گفته بود، من بهشتی، هاشمی و باهنر را میکشم! از کسی که شنیدم، صددرصد مطمئن است. متأسفانه الان نمیشود نامش را بگویم. البته نوشته و گفتهام بعد از مرگم بگویند. البته چند نفر اسم برده بود و به احتمال خیلی خیلی زیاد، حضرت آقا هم جزو اسامی ترور بودند. این مهم نیست که چند نفر بود، مهم این است که طرح قتل سران انقلاب را از خیلی قبل داشت و من این را یقین دارم. در آن دوره خوشبینی خیلی زیادی هم به سازمان مجاهدین خلق بود، البته اینکه آنها پول میدادند یا نه را نمیدانم، ولی رجوی آزاد در مجامعی که هیئت دولت بود، میرفت و میآمد. مثلاً در مراسم ختم آیتالله طالقانی که در دانشگاه تهران گرفته بودند، رجوی بالا در جایگاهی که برای مسئولان قرار داده بودند، نشسته بود. او شروع کرد در گوشی با آنها صحبت کردن! من همان وقت نامهای به مهندس بازرگان نوشتم و گفتم من کاری ندارم که رجوی چهکاره است، ولی در یک جلسه عمومی نباید دو نفر با هم درگوشی صحبت کنند! آن هم یک مقام مملکتی، با آدمی که یک چریک است. من از روز اول هم معتقد بودم که این منافقین حتماً مقابل انقلاب میایستند. ما از بنیصدر، مواضع قاطع در مقابل چریکها نمیدیدیم. او میگفت موضع قاطعانه با موضع قاتلانه فرق میکند، یعنی سعی میکرد موضعش برای امریکاییها و اروپاییها خوشایند باشد، درحالی که همان افراد، سالها به ایران خیانت کردند. بنیصدر تا حد زیادی هم با امام مخالف بود. در هیچ جای دنیا به گروههای مسلحانه آزادی نمیدهند، بلکه آنها از فعالیت سیاسی محروم هستند، اما صحبتی که بنیصدر کرده که من فلانی و فلانی را میکشم و... صددرصد است. من یقین دارم که بنیصدر، برنامهریز انفجار و ترورهای ۶ و ۷ تیر و ۸ شهریور بوده است. شب ۱۵ خرداد که متن پیام امام اعلام شد، بنیصدر غیبش زد، در حالی که رئیسجمهور بود، هر چند فرمانده کل قوا نبود. بعد هم که در مجلس عدم کفایت سیاسی بنیصدر بررسی شد، حضور پیدا نکرد از خود دفاع کند، در حالی که سخنران قابلی بود....»
اگر بنیصدر را عزل کنید، شما را از بین میبریم
رفتار بنیصدر در طول دوره ریاست جمهوری، برای نیروهای منتسب به خط امام قابل قبول نبود. آنان به احترام رهبر انقلاب تا مدتی سیاست سکوت و انتظار را در پیش گرفتند تا اینکه نهایتاً طرح عدم کفایت سیاسی وی برای ریاست جمهوری، در خرداد ۱۳۶۰ و در مجلس شورای اسلامی به تصویب رسید. روایت زندهیاد آیتالله محسن مجتهد شبستری در این باره به ترتیب پی آمده است:
«در حادثه ۱۴ اسفند ۱۳۵۹ که در دانشگاه تهران رخ داد، بنیصدر همه نهادهای انقلابی را تضعیف کرد و افراد او کسانی را بازداشت میکردند. یعنی حین سخنرانی بنیصدر، کارتهای شناسایی آنها را از جیبشان در میآوردند که این آقا پاسدار کمیته است و این آقا پاسدار سپاه و این شخص عضو بنیاد مستضعفان و قس علی هذا! این مطالب از تریبون مراسم اعلام میشد. در آن دوران اوضاع کشور واقعاً نگرانکننده بود و اختلاف رئیسجمهور با دیگر مسئولان کشور به خصوص با شهید بهشتی (رضوانالله علیه) و دیگر سران حزب جمهوری اسلامی هر دم بیشتر میشد. هم آقا، هم آقای هاشمی رفسنجانی و به طورکلی رؤسای حزب جمهوری با او اختلاف داشتند. بنیصدر روزنامهای به نام انقلاب اسلامی منتشر میکرد و در آن به طور مرتب، ضد رهبران حزب جمهوری اسلامی مطلب مینوشت. حزب جمهوری نیز به مقابله با او برخاسته بود و بر اثر این اختلافها، شیرازه کشور در حال پاشیده شدن بود! میدانستیم که حضرت امام (ره) از این وضع ناراحت هستند و یک بار شنیدیم تهدید کرده بودند، به هر کس آنچه را که دادیم، پس میگیریم! در عین حال، امام با توجه به اوضاع کشور، دعوت به صبر، آرامش و وحدت میکرد، اما وقتی معلوم شد پند و اندرزهای امام تأثیری ندارد، نمایندگان مجلس شورای اسلامی بر آن شدند تا به عدم کفایت سیاسی بنیصدر رأی دهند، ولی، چون بنیصدر جانشین فرمانده کل قوا بود، جسارت نمیکردند و مترصد بودند تا امام او را از فرماندهی کل قوا عزل کند. سرانجام بر اثر تخلفات بنیصدر و تشدید تنشها، امام بنیصدر را از فرماندهی کل قوا خلع کرد و همان روز نمایندهآبادان و دکتر زرگر به تکاپو افتادند و موضوع را با من نیز درمیان گذاشتند. سپس طرح عدم کفایت سیاسی نوشته و زیر آن امضا شد. اولین امضا متعلق به آقای کیاوش بود و دومین امضا، امضای من بود. البته پیش از نوشتن این طرح، چون زمزمه خلع بنیصدر از ریاستجمهوری به گوشها رسیده بود، کسانی از منافقین دائم به خانه من تلفن میزدند و تهدید میکردند که چنانچه راجع به عزل بنیصدر، اقدامی به خرج دهید، شما را از بین میبریم! نمیدانم از کجا با خبر شده بودند که ما درصدد این کار هستیم. آقای کیاوش از دیگران نیز امضا گرفت و تعداد آن از ۱۲۰ نفر گذشت. بدین ترتیب طرح عدم کفایت سیاسی بنیصدر در مجلس اول، فوریتش مطرح شد. مردم در آن چند روز، اطراف مجلس تظاهرات میکردند و خواهان برکناری بنیصدر بودند. پس از تصویب فوریت طرح روز ۳۱ خرداد، ۱۳۶۰ جلسه علنی مجلس جهت استیضاح بنیصدر تشکیل شد. فقط معینفر به عنوان حمایت از بنیصدر سخنرانی نمود، خیلی بد و تند صحبت کرد و سپس نطق را به نشانه اعتراض پاره کرد و نشست. اکثر قریب به اتفاق نمایندگان جز یک نفر که رأی مخالف داد و چند نفر محدود هم رأی ممتنع دادند، بقیه به استیضاح رأی مثبت دادند و به این ترتیب، رئیسجمهور از مقام خود عزل شد و امام نیز تأیید فرمود....»
جلسه ملتهب بررسی کفایت سیاسی
نخستین مجلس شورای اسلامی با ابوالحسن بنیصدر کاملاً ناهمفکر بود. با این همه افرادی از هواداران وی یا وابسته به گروههای موسوم به ملی نیز در آن حضور داشتند. آنان موجب شدند تا جلسه بررسی کفایت سیاسی رئیسجمهور، با التهاب فراوان برگزار شود. حجتالاسلام والمسلمین علیاکبر ناطق نوری در خاطرات خود، فضای حاکم بر مجلس در آن روز را اینگونه توصیف کرده است:
«به دنبال درگیریهای مختلف از طرف جریان بنیصدر با نیروهای خط امام و کوتاهی ایشان در امور جنگ، که منجر به عزل ایشان از ناحیه حضرت امام از فرماندهیکلقوا شد، مجلس طرح عدم کفایت سیاسی رئیسجمهوری را در دستور کار خود قرار داد و نامهای خطاب به رئیس مجلس با ۱۲۰ امضای نمایندگان مبنی بر عدمکفایت سیاسی رئیسجمهور تنظیم شد. مردم همه این ایام اطراف مجلس تظاهرات میکردند و خواهان برکناری بنیصدر بودند و فشار زیادی روی ما بود. تا اینکه روز ۳۱ خرداد ۱۳۶۰، جلسه علنی مجلس تشکیلشد. دستور کار مجلس رسیدگی به استیضاح بنیصدر بود. مجلس یکپارچه بود، فقط عدهای از نهضت آزادیها و چند تا از طرفداران بنیصدر، از او جانبداری میکردند. مجلسخیلی شلوغ بود، تا اینکه معینفر پشت تریبون رفت و به دفاع از بنیصدر پرداخت و البته خیلی تند و بد صحبت کرد. سپس نطقش را به منزله اعتراض پاره کرد و نشست. رادیو هم این مراسم را مستقیم پخشمیکرد. پس از رأیگیری نهایی، ۱۷۷ نفر موافق عزل بنیصدر، یک نفر مخالف و ۱۲نفر هم ممتنع رأی دادند....»
هم محفلِ اصحاب ترور
بنیصدر هنگامی از رؤیای حمایت همه جانبه مردم برخاست که برای او همپیمانی عملی جز تروریستهای مجاهدین خلق باقی نمانده بود. از این روی چارهای نیافت جز آنکه با ایشان «هم محفل» و «هم سرنوشت» شود. این همکاری، واپسین برگ از حیات سیاسی وی را رقم زد. چنانچه نویسنده مقاله «نقش ابوالحسن بنیصدر در ترورهای دهه ۶۰»، مندرج بر تارنمای مرکز اسناد انقلاب اسلامی آمده است:
«اندکی قبل از اعلام علنی مبارزه مسلحانه علیه نظام از سوی سازمان منافقین، بنیصدر با مسعود رجوی، سرکرده منافقین دیدار میکرد. مرحوم حجتالاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی با اشاره به یکی از این دیدارها در خاطرات روز سهشنبه، ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۰ مینویسد: خبر دادند روز یکشنبه آقای بنیصدر در خانه خواهرش، دو ساعت با مسعود رجوی ملاقات داشته است. همکاری رئیسجمهور با سران گروهی که درصدد مبارزه مسلحانه با جمهوری و تحت تعقیب مقاماتند، عجیب و غیر قابل تحمل است. مخصوصاً که امام فرموده با آنها درگیر شود... بعد از اینکه بنیصدر با فرمان امام خمینی در ۲۰ خرداد ۱۳۶۰ از فرماندهی کل قوا عزل شد، منافقین با صدور اطلاعیهای حمایت خود را از بنیصدر اعلام کرده و خواستار حراست از جان رئیسجمهور شدند. در بخشی از این اطلاعیه آمده بود: مجاهدین خلق ایران با اخطار قاطع انقلابی علیه هرگونه سوء نیت به جان رئیسجمهور، از تمامی خلق قهرمان ایران، آمادگی و حضور دائم در صحنهها و مقاومت پیگیر را طلب نموده و در این شرایط حمایت از شخص رئیسجمهور و حفاظت از جان او را یک وظیفه مبرم انقلابی در سراسر کشور تلقی میکند... این سازمان همچنین در روزهایی که مسئله کفایت سیاسی بنیصدر در مجلس مطرح شده بود، بار دیگر اعلامیهای تهدیدآمیز صادر کرد و طی آن به نمایندگان درباره عواقب عزل بنیصدر هشدار داد و نوشت: سازمان مجاهدین خلق ایران به تمامی نمایندگان که در مجلس حضور مییابند، نسبت به کلیه عواقب گسترده عزل رئیسجمهور در فضای هیستریک ارتجاعی حاکم، زنهار میدهد... از این به بعد با ورود سازمان منافقین به فاز نظامی، علاوه بر شهادت مردم بیگناه، بسیاری از سران نظام نیز هدف قرار گرفتند. در همان تابستان ۶۰، سه ترور بسیار مهم در مسجد ابوذر، دفتر حزب جمهوری و دفتر نخستوزیری با فواصل زمانی نزدیک به هم صورت گرفت که حداقل دو مورد آخر از طریق نفوذیهای سازمان منافقین به انجام رسید. اما حلقه مفقوده ترورهای دهه ۶۰، ابوالحسن بنیصدر است که شواهد حاکی از آن است که وی نیز در ترورهای دهه ۶۰ نقش داشته است....»
سخن گفتن بنی صدر با رئیسجمهور فرانسه، در هواپیمای فرار
آنچه در دوران اختفای بنیصدر و همگامی او با مجاهدین خلق روی داد، به او اجازه تداوم حضور در ایران را نمیداد. او نهایتاً در ۷ مرداد ۱۳۶۰ و همراه با مسعود رجوی از ایران گریخت. این فرار نیز برای خود داستانی دارد که بیان آن در واپسین بخش این مقال بهنگام است. سرهنگ دهقان از خدمه هواپیمای نظامی ۷۰۷ میگوید:
«در ساعت ۹، شب سرگرم بازرسی قسمتهای مختلف به جهت آماده کردن هواپیما برای سوختگیری بودیم. هنگام بازرسی هواپیما متوجه شدم درِ یکی از دو توالت هواپیما قفل است و خواستم این مسئله را به اطلاع مسئولان برسانم که مردی مسلح مرا دستگیر کرد و مدعی شد در هواپیما بمبگذاری شده و کوچکترین حرکت، باعث انفجار آن خواهد شد. پس از چند لحظه دیدم سرهنگ قاضیعسگر را - که در آن زمان همافر بود- دستگیر کرده و نزد من آوردند. سرهنگ قاضیعسگر در این خصوص گفت: آن شب پس از اینکه هواپیما را بازرسی کردیم، سرهنگ خلبان معزی درِ هواپیما را بست و در پاسخ به سؤالات من که پرسیدم همافر دهقان مسئول سوخت هواپیما کجاست؟ گفت انتهای هواپیماست. من کنجکاوتر شده بودم، خواستم جهتِ جستوجو به قسمت عقب هواپیما بروم که شخصی فریاد زد: ایست، از جایت تکان نخور وگرنه شلیک میکنم! در همان لحظه درِ توالت باز شد و دو نفر از داخل آن بیرون آمدند. یکی از آنها مردی بود که ریش داشت و خود را رجوی معرفی کرد و نفر دوم هم شخصی لاغراندام بود. در همان زمان همافر وکیلی و مهندس پرواز هواپیما از پلکان هواپیما بالا آمدند تا دلیل عدم پرواز و تأخیر ما را بپرسند که به محض ورود آنها را نیز دستگیر کردند. پس از اینکه درها بسته شد، هواپیما به راه افتاد و در حال صعود بود که درِ توالت مجدداً باز شد و شخص دیگری با چهره عرقکرده و با لباس پرواز بیرون آمد که رجوی او را دکتر بنیصدر رئیسجمهور ایران معرفی کرد. ما از این لحظه متوجه شدیم بنیصدر نیز در هواپیماست. در تمام مدت پرواز، رجوی و یک نفر دیگر با اسلحه ما را زیر نظر داشتند و شخص دیگری نیز داخل کابین، مرتباً در تماس با فرانسه بود و ما در عبور از مرزهای هوایی کشورهای مختلف با هیچ مشکلی مواجه نشدیم. بهنظر میآمد قبلاً فرود این هواپیما به اطلاع دولت فرانسه رسیده بود و پس از صحبت بنیصدر با نخستوزیر فرانسه که در هواپیما انجام شد، ما در فرودگاه فرانسه به زمین نشستیم....»