کد خبر: 1109353
تاریخ انتشار: ۲۰ مهر ۱۴۰۱ - ۲۲:۰۰
اگر از منفی‌بافی خسته شدی مدار ذهنت را بچرخان
مسابقه «چه کسی بدبخت‌تر است؟» برنده ندارد یکی می‌گفت از منفی بافی خسته شده است. دلـــش می‌خواهد چشم‌هایش را ببندد و به یک خواب عمیق فرو برود
مرضیه بامیری
یکی می‌گفت از منفی بافی خسته شده است. دلـــش می‌خواهد چشم‌هایش را ببندد و به یک خواب عمیق فرو برود. بدون ترس و بی‌هیچ دلهره‌ای از زندگی در عصر آهن و دود! می‌گفت از وقتی چشم باز کرده در خانه شان همه ناله و گلایه بوده. پدرش هر روز سر سفره شام از بی‌پولی و خستگی نالیده، مادر مدام از درد پا و سیاتیک ناشی از سر پا ایستادن کنار اجاق گاز غر زده و برادرش مدام در روزنامه‌ها دنبال اخبار حوادث عجیب گشته است. حوادثی آنقدر عجیب که ممکن است از بین میلیون‌ها نفر انسان، یکی بر حسب تصادف، تجربه کند... 
 
 
 مسابقه چه کسی بدبخت‌تر است!‌
می‌گفت دور هم که جمع می‌شدیم همه گلایه می‌کردند. می‌گفت در خانه ما کسی خنده بلد نبود. هر وقت مادربزرگ خانه ما بود باید دست از پا خطا نمی‌کردیم. بلند نمی‌خندیدیم و در حیاط آب بازی نمی‌کردیم. همیشه ترسیدند خیس شویم، سرما بخوریم، بیرون برویم گم شویم. غذای بیرون بخوریم مسموم شویم. خلاصه هر راهی که می‌رفتیم عده‌ای نگران حالمان بودند. دورهمی ما شده بود مجموعه‌ای از خبر‌های منفی. فلانی بچه‌اش سر زا رفت، فلانی با کامیون تصادف کرد، فلانی سرطان گرفت، فلانی و... 
مرد‌ها مدام کنار هم از بی‌پولی و اقتصاد بد می‌نالیدند و زن‌ها از درد دست و پا و بشور بساب‌های روزمره که خسته شان کرده بود. یکی از قیافه‌اش می‌نالید یکی از شکمی که گنده شده بود و با هیچ رژیمی هم کوچک بشو نبود. 
خلاصه هر چه می‌گفتند و می‌شنیدند، به جای اینکه حال دلمان را خوب کند یا باری از روی دوش پر غصه‌مان بردارد، آخر مهمانی با شانه‌ای خسته‌تر به خانه برمی‌گشتیم. انگار در مسابقه چه کسی بدبخت‌تر است شرکت کرده بودیم و هر کس به نوبه خودش هر کم و کسری در زندگی‌شان داشت، رو می‌کرد؛ مسابقه‌ای که بی‌تردید برنده‌ای هم نداشت. 
 
 گریز از افسردگی با تغییر نگرش
احساس می‌کردم افسردگی به جانم افتاده است. کم‌کم انگیزه زندگی در من رو به افول می‌رفت. هیچ چیزی خوشحالم نمی‌کرد و هیچ شوخی و کار بامزه‌ای مرا به خنده وانمی‌داشت. بزرگ‌تر که شدم مثل والدین همیشه غمگینم، مدام اخبار را مرور می‌کردم و برایم مهم بود در هر نقطه از جهان چه اتفاقی برای چه کسانی افتاده است. اتفاقاتی که هر روز تعدادشان در سراسر جهان بیشتر می‌شد و من ناگزیر از شنیدنشان بودم. 
از یک جایی به بعد خسته شدم. دیدم اینطوری نمی‌شود. اخبار منفی و گفتگو‌های تلخ مرا از پا درآورده بود. عزم خود را جزم کردم تا هر چند سخت، تغییری بنیادین در روان خود ایجاد کنم. باید از شر افکار مزاحم راحت می‌شدم و شادی را جایگزین می‌کردم. 
اگر می‌توانستم مغزم را شاد کنم، ارزش تحمل مرارت‌های ترک عادت را داشت. عادتی که تمام عمر با من بود و حالا می‌خواستم یکباره مثل معتاد‌ها خود را به تخت ببندم و ترک کنم. روز‌های اول خیلی سخت بود. مدام کنترل دستم بود، بی‌اختیار شبکه خبر را می‌زدم. صبح‌ها تا چشمم را باز می‌کردم وارد فضای مجازی می‌شدم و صفحات اخبار و حوادث را مرور می‌کردم. کم‌کم روی خودم کار کردم. دنبال اتفاق‌های خوب گشتم. بهانه‌های ساده‌ای که کنار دستم بود و من هر روز آن‌ها را می‌دیدم ولی ذهنم آن‌ها را نمی‌دید. حالا لبخند همسرم جذاب بود. به جوکی که دخترم می‌گفت می‌خندیدم و کلیپ‌هایی که برایم ارسال می‌شد به جای حرص خوردن، با نگاه طنز می‌دیدم و می‌خندیدم. گاهی خودم از خنده‌های از ته قلبم به وجد می‌آمدم. برخورد من در مواجهه با یادگیری شادی مانند کودکی بود که تازه راه رفتن یاد گرفته بود و ذوق می‌کرد راه برود و کفش‌هایش سوت بزند. همه چیز برایم جذاب بود. 
 
 مغزت را به شادی عادت بده
حالا فهمیده بودم مغز را به هر چیزی عادت بدهی همان را از تو می‌خواهد. حالا که به شادی عادت داشتم هر روز بهانه‌ای برای خوشحال شدن، خوشحال کردن و خنده داشتم. دیگر در مهمانی به جای خاطرات تلخ و آزاردهنده، قسمت‌های خنده‌دار روزمره را تعریف می‌کردم و اگر کسی می‌خواست ذهن مرا درگیر اخبار تلخ کند، بلافاصله زمین بازی را عوض می‌کردم و بحث را به جا‌های خوب می‌کشاندم. 
سخت بود ولی خودم را عادت دادم به اینکه اخبار ورزشی و موفقیت آدم‌ها را دنبال کنم. این شد که مدتی بعد علاقه‌مند به ورزش شدم و آن را حرفه‌ای ادامه دادم. 
هر صبح با چهره‌ای خندان با همکارانم مواجه می‌شدم و ماجرا‌ها و روابط انسانی‌ام با دیگران را از زاویه مثبت می‌دیدم. 
حالا یاد گرفته‌ام به جای اخبار زرد و مرور صفحات غیر مفیدِ آدم‌هایی که نقشی در زندگی‌ام ندارند، به مغزم خبر‌های خوب و تأثیرگذار پاداش بدهم. حالا مراقبم که مغزم را مثل معده نازنینم مدیریت کنم و هر آشغالی را به اسم خوراک واردش نکنم. 
 
عادت‌هایی که برای شما خوب نیستند
همه ما عادت‌هایی داریم. از خوردن میان وعده گرفته تا ورزش کردن، پول خرج کردن باشد یا پس انداز کردن، مهمانی بگیریم یا در تنهایی باشیم، بحث و جدل کنیم یا صمیمی باشیم، اما هیچ‌کدام از این عادت‌ها نمی‌توانند همیشه ما را خوشحال نگه دارند، زیرا عملکرد مغز ما چنین مبنایی ندارد. هر کدام از دوره‌های حضور مواد شیمیایی شادی بخش در مغز، به سرعت در متابولیسم بدن از بین می‌روند و به این ترتیب مجبور خواهید بود تلاش بیشتری به خرج دهید تا این مواد همچنان حضور داشته باشند. بنابراین ممکن است عادتی را که منجر به خوشحالی می‌شود آنقدر انجام دهید تا اینکه در نهایت ناخشنودی خود را نشان دهد... چرا در پیش گرفتن عادت‌های جدید حس خوبی در ما ایجاد نمی‌کند؟ عادت‌های قدیمی در مغز شما مانند بزرگراه‌هایی هستند که به خوبی آسفالت شده‌اند. از طرفی عادت‌های جدید به راحتی به وجود نمی‌آیند، زیرا در جنگل سلول‌های عصبی همچون موجوداتی ضعیف و ناتوان هستند. این موجودات ناشناس در چنین شرایطی احساس خستگی و خطر می‌کنند و چنین است که وسوسه می‌شویم به همان بزرگراه‌های آشنای خود بچسبیم، اما در نظر داشته باشیم که با تعهد و شجاعت می‌توانیم بزرگراه جدیدی احداث کنیم.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار