بعد از شنیدن خبر شهادت غلامرضا در عملیات مرصاد خانوادهاش منتظر رسیدن پیکر شهیدشان شدند. هر چه صبر کردند خبر و نشانی از پیکر شهید نیامد. بعد از شنیدن خبر شهادت غلامرضا در عملیات مرصاد خانوادهاش منتظر رسیدن پیکر شهیدشان شدند. هر چه صبر کردند خبر و نشانی از پیکر شهید نیامد. مادر و پدر دیگر تاب ماندن و چشمانتظاری را نداشتند، خودشان راهی کرمانشاه شدند. تنگه مرصاد و هرجایی که ردی از حضور رزمندگان در آن دیده میشد رفتند، اما خبری از شهیدشان نبود که نبود. مطلع شدند که شهدای تهران را به معراج شهدا منتقل کردهاند، سراسیمه خودشان را به معراج رساندند، اما غلامرضا آنجا هم نبود! مادر و پدر ناامید به خانه آمدند. غلامرضا به خواب پدرآمد و گفت: «من همان جا میان شهدای معراج بودم. چرا من را ندیدید! من منتظرتان هستم.» همین خواب مجدداً پدرو مادر را به معراج شهدا کشاند. این بار با کمی جستوجو غلامرضا رخ نشان داد و... آنچه در پیمیآید ماحصل همکلامی ما با معصومه خسروجردی مادر شهید غلامرضا خسروجردی از روزهای شهادت و مفقودالاثری فرزندش است.
ستاد پشتیبانی
من سه دختر و سه پسر داشتم. غلامرضا متولد سال ۱۳۴۳ سبزوار است. ایشان تحصیلات خودش را تا سوم هنرستان ادامه داد و در فعالیتهای انقلابی حضور داشت. از پخش اعلامیه گرفته تا شرکت در تظاهراتها.
غلامرضا سال ۱۳۵۹ با تشکیل بسیج به عضویت بسیج درآمد و در امور مسجد و بسیج بسیار فعالیت داشت. تا قبل از ورودش به جبهه در ستادهای پشتیبانی جنگ فعالیت میکرد و به آنها کمک میرساند.
شهید حسن خسروجردی
خانواده ما خیلی زود یعنی در همان روزهای آغازین جنگ به جمع خانواده شهدا پیوست.
برادرم حسن خسروجردی در سوم آبان سال ۱۳۵۹ در جاده آبادان – خرمشهر به شهادت رسید. ایشان متولد پانزدهم خرداد ۱۳۲۱سبزوار بود. برادرم تا پایان مقطع ابتدایی درس خواند و استوار دوم شهربانی بود. سال ۱۳۴۵ ازدواج کرد و صاحب چهار پسر و یک دختر شد. به عنوان شهربانی در جبهه حضور پیدا کرد. نهایتاً بر اثر اصابت ترکش شهید شد.
فرار به جبهه!
از آنجایی که پسر دیگرم در جبهه حضور داشت ما مخالف اعزام غلامرضا بودیم. ایشان جانباز شیمایی است. غلامرضا وقتی مخالفتهای ما را دید، مخفیانه ساک خود را برداشت و رفت. من تا متوجه غیاب او شدم خودم را در ورزشگاه تختی به خسرو رساندم. ابتدا تا چشمش به من افتاد خودش را از من پنهان کرد، اما صدایش زدم و گفتم: غلامرضا جان من راضی هستم. او هم با خیالی راحت راهی شد.
۱۰ ماه مفقودالاثری
غلامرضا سه سال در جبهه حضور داشت. ایشان در عملیات آزادسازی مهران، کربلای ۴، کربلای ۵، بیتالمقدس ۳ و بیتالمقدس ۶ شرکت داشت. غلامرضا در جبهه تک تیرانداز، خمپارهانداز و کمک آرپیجی زن بود. تا اینکه عملیات مرصاد پیش آمد. ایشان در عملیات شرکت کرد و، اما بعد از اتمام عملیات خبری از او نبود. غلامرضا ۱۰ ماه مفقود بود. نمیدانستیم چه اتفاقی برایش افتاده است؟!
معراج شهدا
خیلی به دنبال پیکرش گشتیم. من و پدرش به کرمانشاه رفتیم. خودمان را به تنگه مرصاد رساندیم، اما خبری نبود. آنجا به ما گفتند شهدای تهران را به معراج شهدای تهران منتقل کردند، ما هم برگشتیم تهران. بعد به میان شهدای معراج رفتیم. هر چه گشتیم پیکری از غلامرضا نیافتیم. ناامید به خانه برگشتیم. شب بعد همسرم خواب غلامرضا را دید که به پدرش گفته بود: من همان جا میان شهدای معراج بودم. چرا من را ندیدید! من منتظرتان هستم. ما مجدداً به معراج شهدا برگشتیم. به سراغ آدرسی که خسرو داده بود رفتیم. به داخل کانتینر رفتیم. پیکر غلامرضا را پیدا کردیم و برفکهای سردخانه را از روی چهرهاش کنار زدیم. صورت شهید آرامش عجیبی داشت. انگار سالها درخواب نازی باشد. خیلی خوشحال شدم که بعد از این همه بیخبری و پیگیری توانستیم پیکر فرزندمان را پیدا کنیم. بیخبری و چشم انتظاری خیلی سخت است. همیشه میگویم خدا به داد دل مادران چشم انتظار برسد.
سجده شکر برای مرصاد
دوستش میگفت وقتی به ما اطلاع دادند که باید مهیای رفتن به عملیات مرصاد باشیم، غلامرضا سر از پا نمیشناخت. به سجده رفت و خدایش را شکر گفت. از او پرسیدم چه میکنی رضا؟ گفت؛ علی من برای اینکه توفیق حضور در این عملیات را پیدا کردهام خدا را شکر میکنم. همرزمانش صحبتهای زیادی از غلامرضا برایمان روایت کردند: آنها از عبادتها و تلاوتهای قرآن و شرکت مستمر در مراسمهای عزاداری اهلبیت (ع) میگفتند. وقتی به مرخصی میآمد به خانه شهدا سر میزد و به احوالات آنها رسیدگی میکرد. بسیار صبور و شکیبا بود.
سلام من خواهر زاده ی شهید هستم نمیدونستم داییم یه همچین شخص فداکاری بود من واقعا وقتی شنیدم داییم اینکار را کرده به خودم افتخار میکنم که یه همچین دایی دارم
به تمام معنا مخلص و برای رضای خدا کار می کرد چهره آرام با لبی همیشه خندان روحش شاد .