کد خبر: 1097306
تاریخ انتشار: ۲۷ تير ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
گزارش «جوان» از حضور در منزل شهید خسرو قادری که پیکرش بعد از ۴۰ سال به خانه برگشت
شهید ۱۶ ساله‌ای که با بازگشت پیکرش غوغا به پا کرد تیر سال ۱۳۶۱ بود. مادر برای آخرین بار قرآن و آیینه را به دست گرفت و با خودش خیلی کلنجار رفت تا خسرو بغض و اشک‌هایش را نبیند. آرام‌آرام بدرقه‌اش کرد. سفارش‌های مادرانه را برایش زمزمه و خسرو را از زیر قرآن رد کرد و او رهسپار جبهه شد. دل در دلش نبود، اما به یاد حضرت زینب (س) که افتاد دلش آرام گرفت. ماه مبارک رمضان بود، زمزمه عملیاتی به نام رمضان که با عدم‌الفتح رو‌به‌رو شد. ۲۳ تیر ۶۱ خبر شهادت خسرو آمد، اما پیکری برای مادر نیامد تا وداع مادر و فرزند ناتمام بماند. حالا بعد از ۴۰ سال خبر آمد که پیکر خسرو تفحص شده و به خانه برمی‌گردد. مراسم تشییع شهید خسرو قادری که چندی پیش برگزار شد، باشکوه بود. الحق که البرزی‌ها سنگ تمام گذاشته بودند. چند روز بعد از تشییع پیکر شهید با هماهنگی قبلی مهمان خانه عذرا قادری مادر شهید شدیم تا برای لحظاتی هم که شده پای صحبت‌های او و خاطراتش بنشینیم.
صغری خیل فرهنگ

 

سربند‌های آویزان
وارد کوچه شهید که می‌شوم همان ابتدا چشمم به بنر‌های خوشامدگویی و تابلو نوشته‌های چوبی می‌خورد. تابلو‌هایی که جملات و وصایای شهدا را به رخ بازدید‌کنندگانش می‌کشد. در خانه را می‌زنم. خانه پر از مهمان‌هایی است که آمده بودند، بازگشت پیکر خسرو را خوشامد بگویند. در خانه که باز می‌شود، چشم‌هایم به سربند‌های آویزان بیت شهید می‌افتد که جلوه‌ای خاص و روحانی داده بودند. سربند‌هایی که یاد شب‌های عملیات را برایت زنده می‌کنند.
کمی آنطرف‌تر مادری روی صندلی نشسته، وقتی نگاهش می‌کنم، شادی تمام وجودش را فراگرفته است. گویی بار دیگر متولد شده باشد! خوشامد می‌گوید و ما را به کنارش دعوت می‌کند و تا ما را می‌بیند دست به دعا می‌شود و چه خواسته زیبایی مادر شهید از خدا دارد: «عاقبت همه جوانان بخیر بشود. ان‌شا‌ءالله.»
همین دعا می‌شود سرآغاز همکلامی‌مان. مادر شهید می‌گوید: خسرو متولد ۱۲ تیر ۱۳۴۵ بود. من شش فرزند داشتم؛ پنج پسر و یک دختر. خانواده معتقد و مذهبی بودیم. من و بچه‌ها در زمان انقلاب فعالیت زیادی داشتیم. خوب به یاد دارم خسرو ۱۲ سال داشت، یک روز الاغی را آورد و عکس شاه و فرح را آویزانشان کرده بود و در محل می‌چرخاند و می‌گفت: «شاه فراری شده سوار گاری شده. این هم عکس خودش و خانمش که دارند از ایران فرار می‌کنند.»
بازرسی شبانه
بعد از پیروزی انقلاب، خسرو از ۱۳ سالگی وارد بسیج مسجد شد. شب‌ها پست بازرسی می‌داد. یک‌بار یکی از روحانیون محل به نام آقای نوری که با خانواده ما هم بسیار صمیمی بود، از پست خسرو عبور می‌کند. خسرو به آقای نوری ایست می‌دهد. آقای نوری به خسرو می‌گوید من نوری هستم. خسرو می‌گوید، باشد من وظیفه خودم را انجام می‌دهم. او هم می‌گوید به مادرت می‌گویم. خسرو در پاسخش می‌گوید، شما برای من قابل احترامی، ولی من باید کارم را انجام بدهم.
مادر شهید ادامه می‌دهد: «دفتر حزب جمهوری که منفجر شد، گریه می‌کردیم. پسرم می‌گفت تو را به خدا بروید در خانه گریه کنید. دشمن شادمان نکنید. نگذارید دشمن از اشک‌های شما خوشحال شود. نمی‌خواست آن‌ها که مخالف هستند متوجه ناراحتی ما شوند.»
زمان زیادی را در پایگاه بسیج می‌گذراند. بسیار مهربان و شوخ طبع بود. دوستانش می‌گفتند، شب‌ها که پست داشتیم، شوخی می‌کرد و می‌خندیدیم. به کسی بی‌احترامی نمی‌کرد و حرف و غیبتی نمی‌زد. خسرو باگذشت، مهربان و صبور بود.
شیرینی عروسی خسرو
مادر به قاب عکس خسرو که در کنارش قرار دارد، خیره می‌شود. گویی یاد و خاطره آن روز‌ها برایش تداعی شد، در میان صحبت‌های‌مان با چای و شیرینی از ما پذیرایی می‌کند و می‌گوید: «این شیرینی خوردن دارد! شیرینی آمدن خسرو است. من نمی‌خواهم کسی اینجا ناراحت شود یا گریه کند، اینجا مراسم عروسی خسرو است. نمی‌دانم چطور توانستم این جملات را بشنوم و بغض‌هایم را فرو بخورم. مگر می‌شود مادر باشی و ۴۰ سال دلتنگ فرزندت نباشی! مگر می‌شود مادر باشی و فرزندت سال‌ها در بیابان‌های عراق خفته باشد، تو آرام سر بربالین بگذاری؟! اما این مادران همان زنانی هستند که امام خمینی (ره) در موردشان فرمود، از دامن زن مرد به معراج می‌رود.»
صحبت‌های مادر شهید را که مرور می‌کنم به خود می‌گویم بهانه به معراج رفتن خسرو همین مادر است؛ مادری که بغض‌ها و دلتنگی‌های مادرانه‌اش را فرو می‌برد و ۴۰ سال صبوری پیشه می‌کند و اینگونه باعث عاقبت بخیری فرزندش می‌شود.
مخفی‌شدن در وانت
مادر از اعزام خسرو به جبهه و تغییر تاریخ شناسنامه‌اش می‌گوید: «زمانی که جنگ شروع شد خسرو سن زیادی نداشت. تاریخ شناسنامه را تغییر داد تا هرطور شده خودش را به جبهه برساند. حتی یک‌بار من را همراه خودش برد. همسرم راضی نبود که خسرو به جبهه برود و برای همین من هم صحبتی در این باره با همسرم نمی‌کردم، اما خود خسرو مشتاقانه پیگیر اعزامش بود.»
مادر شهید می‌افزاید: «فرمانده پایگاه بسیج خسرو برایمان تعریف می‌کرد که خسرو یکبار برای اینکه بتواند همراه ما به جبهه بیاید، داخل وانتی که قرار بود تدارکات به جبهه بفرستد، پنهان شد، اما ما متوجه شدیم و او را پیاده کردیم. خسرو دلگیر شد و رو به او کردیم و گفتیم خسرو جان بیا پایین ما نمی‌توانیم جواب پدر و مادرت را بدهیم. هر زمان رضایتنامه آوردی ما شما را همراه خودمان می‌بریم.
شهد شیرین آزادی خرمشهر
«مدت زیادی نگذشته بود که خسرو توانست نام خودش را در جرگه بسیجیان ولایتمداری که به امر رهبری جامه جهاد و رزم بر تن کرده‌اند، ثبت کند. چه کسی می‌دانست که این نوجوان تازه از راه رسیده به این زودی‌ها ره ۱۰۰ ساله را طی کند. پسرم در پایگاه مقداد تیپ محمدرسول‌الله (ص) ثبت‌نام کرد و بعد از تقسیم نیرو‌ها به پادگان امام‌حسن‌مجتبی (ع) رفت و از آنجا اعزام شد. قبل از اعزام آمد خانه و با ما دیدار کرد و رفت. فردای صبح آن روز هم قبل از اعزام با من تماس گرفت و تلفنی با هم صحبت کردیم. وقتی زنگ زد، گفتم خسروجان چقدر زود زنگ زدی مادر! ما مراسم دعا و... داشتیم. بعد هم با خواهرش برای خداحافظی تماس گرفت. او که متوجه اعزام خسرو شده بود، همراه با همسرش به بدرقه اتوبوس‌های رزمندگان رفتند. کمی بعد از اعزام، خسرو در عملیات الی‌بیت‌المقدس آزاد‌سازی خرمشهر شرکت کرد. شهد شیرین آزادی شهر عزیز‌مان آنقدر به دل و جانش نشسته بود که وقتی به مرخصی آمد، برایمان از آن روز‌ها و لحظات صحبت می‌کرد و خاطره می‌گفت.»
رمضان ۱۳۶۱
به مقطع عملیات رمضان می‌رسیم. مادر شهید آهی می‌کشد و می‌گوید: «پسرم بعد از اتمام مرخصی دوباره راهی جبهه شد تا این بار در عملیات رمضان شرکت کند، بدرقه‌اش کردم و از آنجا که می‌خواستم به نماز جمعه بروم، خسرو به من گفت مادر شما برو نماز و من هم خودم می‌روم. نهایتاً پسرم رمضان ۱۳۶۱ راهی جبهه شد. یک روز قبل از عملیات رمضان هم با من تماس گرفت و گفت مادرجان، ما فردا عملیات داریم. من هم گفتم حرف فرمانده‌هایت را گوش کن و تابع‌شان باش. خسرو گفت مادر من می‌روم و توکلت به خدا باشد. هر چه خدا بخواهد همان می‌شود. گویا خسرو قبل از عملیات با دخترم هم تماس گرفته و گفته بود فردا عملیات داریم و خواهرش هم از او خواسته بود که مراقب خودش باشد. خسرو از خواهرش حلالیت طلبیده بود. دخترم به خسرو گفته بود این حرف‌ها چیست. تو ۱۶ سالت است و ان‌شاءالله خیلی زود برمی‌گردی. خواهرش می‌گفت من نمی‌توانستم به خودم بقبولانم که این رفتن شهادت دارد. مگر برادرم چند سال داشت که از من حلالیت می‌طلبید.
خسرو رفت و شهید رمضان شد. ۳۹ تا ۴۰ سال هم دوری و فراق ما از او طول کشید، اما من بر آنچه در راه خدا داده بودم، چشمداشتی نداشتم. امروز هم که بعد از سال‌ها دوری بازگشته باز هم خدا را شاکرم. من راضی‌ام به رضای خدایم.»
شهادتت مبارک
عذرا قادری شهادت فرزندش را قبل از اینکه کسی به او اطلاع دهد، می‌دانست. او می‌گوید: «همان روزی که خسرو شهید شد، نزدیکی‌های صبح بلند شدم و به نماز ایستادم. حس و حال نداشتم و باز خوابیدم. خواب دیدم که خسرو در سرزمینی وسیع و سرسبز است خاکش مثل حنا بود. به من لبخند می‌زد و می‌گفت مادر سلام! بعد به یکباره روی زمین من با دیدن این صحنه از خواب پریدم. پیش خودم گفتم خسرو جان شهید شدی؟! شهادتت مبارک! کمی بعد یکی از بسیجیان پایگاه خبر شهادتش را برای ما آورد. خبر آمد، اما هیچ نشانی از پیکرش نبود. بعد‌ها گفتند مفقودالاثر است؛ مفقودالاثری یعنی نبودن عزیزی که همیشه در یادت خواهد بود.»
مادر با بغض ادامه می‌دهد: «همرزمان نحوه شهادت و چرایی ماندن پیکرش در منطقه را اینگونه برای ما تعریف کردند؛ ابتدا تیر به گلوی خسرو اصابت می‌کند و بعد تیری به پیشانی و تیری هم به قلب خسرو می‌خورد. وقتی تیر به گلویش می‌خورد او را به آن طرف خط انتقال می‌دهیم. شهادت خسرو برای همه مشخص بود، اما، چون در این عملیات شکست خورده بودیم و منطقه به دست بعثی‌ها افتاده بود، نتوانستیم پیکرش را بیاوریم. حالا بعد از گذشت این همه سال خبر دادند که خسرو شناسایی شده و آنچه از پیکرش مانده است را برای ما آوردند.»
گل سر سبد خانه
مادر در پایان می‌گوید: «خسرو گل سرسبد خانه ما بود؛ گلی که خدا با شهادت گلچین کرد و برد. وقتی خبر تفحص خسرو را دادند، مردم به خانه‌مان آمدند. روز تشییعش هم یک شهر به استقبالش آمدند. مردم همه لطف داشتند. مردم شهدا را دوست دارند و در تشییع شهیدمان سنگ تمام گذاشتند. ما شرمنده‌شان شدیم. من جمجمه پسرم را دیدم جوان ۱۶ ساله‌ای که با آمدنش غوغا به پا کرد. مردم به پسرم متوسل می‌شدند و حاجت می‌گرفتند. او سال‌ها مهمان سفره مادرمان حضرت زهرا (س) بود. رجایی‌ها، بهشتی‌ها، شهدای حرم همه رفتند. من خاک زیر پای همه‌شان هستم.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار