مشغول کار و زندگیاش بود که دیدن یک خواب او را بیدار کرد و بهانه عاقبت بخیریاش شد. شهید مدافع حرم لشکر فاطمیون ظاهر قاسمی بعد از آن رؤیا راهی میدان جهاد شد و لباس مدافعان حرم حضرت زینب (س) را به تن کرد. او به ندای حضرت زینب (س) لبیک گفت و نهایتاً در آخرین روزهای فروردین ۱۳۹۵ در حلب به آرزویش رسید. روایتهای رضا قاسمی برادر شهید ظاهر قاسمی از شهدای لشکر فاطمیون را پیشرو دارید. بوسههای پدرانه
ما سه خواهر و دو برادر بودیم. پدر و مادرم افغانستان ازدواج کردند. ظاهر متولد افغانستان بود. حدود ۳۰ سالی میشود که به ایران آمدیم. ابتدا به مشهد رفتیم. منبع درآمد خانواده از راه کارگری بود. همه اهل خانه تأکید زیادی به تأمین رزق حلال داشتند. پدر صبح میرفت و شب به خانه برمیگشت. با همان حال خستگی وقتی از راه میرسید صورت ما را میبوسید و میگفت: «راه درست این است، دنبال مال حرام نروید.» این توصیه همیشگی پدر برای فرزندانش بود. برادرم ظاهر هم از سن ۱۵ سالگی آستینش را بالا زد و با رعایت همین توصیه پدر، شروع به کار کرد تا کمک خرجی برای خانواده باشد.
رؤیای صادقانه
برادرم ظاهر اولین رزمنده خانه بود. مدتی بعد ما از خوابی که ظاهر دیده بود، متوجه تصمیمش برای اعزام به سوریه شدیم. در یکی از شبهای جمعه برادرم خوابی دید که او را راهی سوریه کرد. از محتوای خوابش حرفی نزد، اما وقتی بیدار شد به شدت گریه میکرد و میگفت من باید به سوریه بروم. مادرم از ظاهر پرسید پس چرا گریه میکنی؟ ظاهر گفت خواب انسان بزرگی را دیدهام، باید به سوریه بروم که به آرزویم برسم. کمی بعد به ما گفت آن شب خواب حضرت زینب (س) را دیده بود. بعد هم رفت ثبت نام کرد و اعزام شد. من هم خیلی تلاش کردم که بروم، اما موافقت نکردند.
دعوت حضرت زینب (س)
برادرم خیلی خوشحال بود که لباس مدافعان حرم حضرت زینب (س) رابه تن کرده است. ظاهر، در یک سال چهار مرتبه به جبهه اعزام شد.
قبل از آخرین اعزامش به دیدار خواهرها و برادرها رفت. بعد هم به خدمت پدر و مادرم رفت و دستشان را بوسید. به مادرم گفت: «مادرجان! جدایی از شما به خاطر دفاع از اسلام است و این با همه دوریها و جداییها تفاوت دارد. خود حضرت زینب (س) من را طلبیده است.» مادر هم گریه کرد و گفت: «حالا که بیبی شما را طلبیده است من چهکارهام!» بعد رو به مادرم کرد و گفت: «مادرجان! این بار یا دشمن را از پا میاندازم یا دشمن من را از پا خواهد انداخت.» ظاهر احترام زیادی برای والدینمان قائل بود. رابطه دوستانهای هم با آنها داشت.
آخرین بوسه برادر
بعد از خداحافظی با خانواده با هم به سمت ترمینال رفتیم تا ظاهر سوار ماشین شود. در مسیر خیلی با من شوخی کرد. گفتم ظاهر تو برو من هم بعد از تو میآیم. خندید و گفت آنجا که جای بچه نیست. گفتم خودت گفتی هر وقت مرد شدی بیا! وقتی سوار ماشین شد، گفت تو هنوز کوچکی، تو پیش پدر و مادر بمان. تا آنها زندهاند خدمت کن. دعای مادرانه
ظاهر قبل از شهادت با مادرم تماس گرفته و گفته بود: «مادر دعا کنید، میخواهم شهید شوم.» همان شب مادر سر سجاده نماز دست به دعاشد و گفت خدایا! پسرم را به آرزویش برسان. در نهایت ظاهر ۲۷ فروردین ۱۳۹۵ در حلب به شهادت رسید. بعد از اینکه خبر شهادت را به ما دادند برای شناسایی پیکرش رفتم. لباس نظامی به تن داشت. پارچه روی صورتش را کنار زدم، به خاطر ماندن درکوه، صورتش سوخته بود. چشمانش را بوسیدم و گفتم تو از خدا خواستی و رسیدی، دعا کن من هم برسم.
انفاق حقوق
خبر شهادت ظاهر را ابتدا به برادرم گفتند. مادر همسرش هم به مادرم گفت ظاهر شهید شده، اما مادر باور نکرد. تا اینکه همرزمان و دوستان برادرم به خانه آمدند و برای مادرم از شهادت ظاهر و مجاهدتهایش گفتند. آنجا بود که مادر شهادت فرزندش را پذیرفت و گفت خوشا به حالش انشاءالله همه آنهایی که میخواهند در راه اهل بیت (ع) شهید شوند، به آرزویشان برسند. همرزمانش میگفتند: «ظاهر خیلی شاد و شوخ بود. او شب عملیات به ما گفت من آمدهام که در راه حضرت زینب (س) شهید شوم. به شوخی به او گفتیم حضرت زینب (س) تو را نمیخرد. او میخواهد تو همین جا خدمت کنی. اما شهادت نصیبش شد.»
برادرم حقوقش را برای بچههای سوریه خرج میکرد و حالا هم مادرم از همان حقوق به مسجد و مردم نیازمند کمک میکند. ایشان بعد از تشییع در بهشت رضا (ع) مشهد تدفین شد.
با سلام این زندگی نامه برادرم درست نیست اصلا زندگی راحتی نداشته
درودو سلام بر شهیدان مدافع حرم زینب کبری س