پس از اینکه رزمندگان خرمشهر را از دشمن پس گرفتند، حسی از غرور و پیروزی در کالبد جامعه آن روز ایران دمیده شد که پیروزیهای دیگر را رقم زد. مجید حسینی آن روزها رزمندهای نوجوان بود که پس از آزادی خرمشهر به شهرش میانه برمیگردد و آنجا ماجراهایی را به چشم میبیند که در گفتگو با ما در قالب روایت زیر بیان میکند. بعد از اینکه خرمشهر آزاد شد من به خانه برگشتم. فامیلی داشتیم که سعی میکرد خودش را روشنفکر نشان بدهد. ایشان بعد از شروع دفاع مقدس مرتب میگفت ایران به حتم شکست میخورد! چون ارتش ژنرالهای خود را در جریان انقلاب از دست داده و جوانترها چه در ارتش یا سپاه توانایی اداره جنگ را ندارند.
سال ۶۱ که خرمشهر آزاد شد، موجی در کشور و منطقه و شاید جهان شکل گرفت که باعث تحول خیلی از آدمها شد. همین فامیلمان که من او را با اسم مستعار محمود معرفی میکنم از جمله آدمهایی بود که فتح خرمشهر تکانش داده بود. البته او آدم مغرضی هم نبود و صرفاً براساس تحلیلهای شخصی فکر میکرد رزمندههای جوان توانایی اداره جنگ را ندارند، اما وقتی با واقعیت فتح خرمشهر روبهرو شد، بسیار تغییر کرد و نگاه مثبتی نسبت به دفاع مقدس پیدا کرد.
وقتی من از حال و هوای جبهه و روحیه رزمندهها برای اقوام تعریف کردم، محمود هم علاقهمند شده بود فضای جبهه را از نزدیک ببیند. برایم تعجب آور بود که چنین آدمی بخواهد به جبهه بیاید و با رزمندهها آشنا شود. به هرحال چند ماهی گذشت و من دوباره به جبهه برگشتم. یکبار که برای رساندن پیغامی به مقر یکی از لشکرها رفته بودم، در آشپزخانه دیدم یک نفر آشنا دارد کار میکند. جلوتر رفتم دیدم محمود است! از دیدنش خیلی تعجب کردم. او کجا و اینجا کجا؟
با هم که گفتگو کردیم گفت تصمیم گرفته است به جبهه بیاید و حداقل در پادگانهای ماقبل خط مقدم حضور پیدا کند و با فضای اینجا آشنا شود. پرسیدم چند وقت است اینجایی؟ گفت قبلاً یک دوره سه ماهه آمده و برای دومین بار خودش را به منطقه عملیاتی رسانده است. آن روز خیلی با هم صحبت کردیم و من هم سعی میکردم با او طوری حرف بزنم که تشویق شود و راهی را که شروع کرده است ادامه بدهد.
کمی بعد برای چند ماه به جبهه کردستان رفتم و آنجا سمتی گرفتم و حسابی درگیر شدم. تا یک سال هم خبری از محمود نداشتم. این را هم بگویم که خانه آنها به تهران منتقل شده بود و هر وقت هم که خودم به خانه برمیگشتم، محمود را در شهر نمیدیدم. خلاصه بعد از یکسال که به مرخصی رفته بودم شنیدم محمود هم به میانه آمده است. پیشش رفتم و با هم صحبت کردیم. متأسفانه به خاطر مشکلات گوارشی دیگر نتوانسته بود به جبهه برگردد. اما در ستاد پشتیبانی جنگ فعالیت میکرد. آن روز یک سؤال از محمود پرسیدم به این مضمون که درست است فتح خرمشهر تو را تکان داد، ولی چرا میخواستی از نزدیک جبهه را ببینی؟
او که اهل کتاب و مطالعه بود، حرف قشنگی زد که هنوز در گوشم میپیچد. محمود گفت «فتح خرمشهر تنها یک پیروزی نبود. ورق زدن یک برگ از تاریخ کشورمان بود. کشوری که در سدههای گذشته در هر جنگی تکهای از خاکش را از دست میداد، با این پیروزی نشان داد که وارد مرحله جدیدی از تاریخش شده است. من میخواستم به جبهه بروم تا فرصت ناب تماشای تاریخ را از نزدیک از دست ندهم!»