هنوز هم آرزو میکند کهای کاش آخرین لبخند برادرش را ثبت میکرد. زمان تشییع پیکر وقتی کفن را از روی چهرهاش کنار زدند لبخند روی چهره شهید حجتالله رازیان توجه همه را جلب کرد و این حسرت به دلشان ماند که کاش دوربینی بود تا میتوانستند این لحظات را ثبت و ضبط کنند. هنوز هم آرزو میکند کهای کاش آخرین لبخند برادرش را ثبت میکرد. زمان تشییع پیکر وقتی کفن را از روی چهرهاش کنار زدند لبخند روی چهره شهید حجتالله رازیان توجه همه را جلب کرد و این حسرت به دلشان ماند که کاش دوربینی بود تا میتوانستند این لحظات را ثبت و ضبط کنند. یزدان از زبان برادر شهید میگوید: «چند روز بعد از شهادت نامهای از جبهه به دستمان رسید. چند گلبرگ گل محمدی هم داخل پاکت بود. با اینکه خشک شده بود، ولی مثل گل تازه خوشبو بود نوشته بود این گلها را خانواده شهدا که به منطقه آمده بودند، به من دادند و به عنوان تبرک برای شما میفرستم.»
لشکر ۵۸ ذوالفقار
حجتالله ۲۵ دی ۱۳۴۴ در سمنان متولد شد. کلاس سوم ابتدایی بود که پدرمان فوت کرد. زمان انقلاب با کمک یکدیگر اعلامیهها و بیانیههای امام خمینی (ره) را در محل توزیع میکردیم. سال ۶۳ حجتالله موفق شد دیپلمش را بگیرد. به سن سربازی که رسید، به لشکر ۵۸ ذوالفقار شاهرود معرفی و پس از آموزش در مخابرات گردان ۳۳۴ مشغول خدمت شد. بعد از مدتی به منطقه زبیدات عراق اعزام شد و حین خدمت در ۲۶ فروردین ۶۵، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پهلوی چپ و پای راست به شهادت رسید.
عکسی برای شهادت
شهید در لشکر تکاور ذوالفقار خدمت میکرد. مرخصی که آمد، لباسش را هم با خودش آورد. پوشید و گفت: «میخواهم یک عکس یادگاری بگیرم که هر کجا لازم شد از آن استفاده کنم، این بهتر است یا با کت و شلوار؟» خوش تیپ شده بود. گفتیم: «این لباس خیلی به تو میآید.» رفت عکاسی و با همان لباس عکس انداخت. آخرین مرخصیاش بود و عکسش در مراسم استفاده شد.
گلهای تبرکی!
چند روز بعد از شهادتش نامهاش از جبهه به دستمان رسید. چند گلبرگ گل محمدی هم داخل پاکت بود. با اینکه خشک شده بود، ولی مثل گل تازه خوشبو بود. نوشته بود: «این گلها را خانواده شهدا که به منطقه آمده بودند، به من دادند و به عنوان تبرک برای شما میفرستم.» عطر آن گلها هنوز هم در مشاممان است.
دیدار در جنوب
زمانی که حجت در جبهه جنوب بود، من هم با نیروهای اداری به جبهه اعزام شدم. او در موسیان- دهلران بود و ما در جاده اهواز- آبادان. خیلی وقت بود که حجت را ندیده بودم. دلم برایش تنگ شده بود. هر روز دنبال فرصتی بودم تا بتوانم به دیدنش بروم. میسر نشد تا اینکه یک شب حدود ساعت ۱۰، ۱۱ به من اطلاع دادند که برادرت شهید شده است. صبح خودم را به یگان خدمتش رساندم. از هر کس میپرسیدم اطلاع نداشت و اظهار بیاطلاعی میکرد. از او هم خبری نبود و موفق به دیدن یا کسب خبر نشدم. خودم را به اندیمشک رساندم و به سمنان زنگ زدم. اهل خانه از شهادتش خبر داشتند. فوری حرکت کردم و خودم را به تشییع جنازه رساندم.
لبخند در تابوت
کاش دوربین داشتم و از آن صحنه عکس میگرفتم. باورم نمیشد. در باره شهدا چیزهایی میشنیدم، اما به دلیل ضعف ایمانم قبول نمیکردم. روز تشییع پیکرش حجت را برای طواف به امامزاده بردیم. بعد از طواف تابوت را زمین گذاشتند. کفن را از صورتش کنار زدیم تا او را ببوسیم، لبخند زد. تعجب کردم. یک لحظه فکر کردم خیالاتی شدم، ولی واقعیت داشت. افسوس میخورم که چرا از آن صحنه فیلم و عکسی گرفته نشد. لبخندی که هیچ گاه فراموش نمیشود.