کد خبر: 1080958
تاریخ انتشار: ۱۳ اسفند ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
گفتاوردی منتشر نشده از زنده‌یاد استاد علی ابوالحسنی (منذر) - بخش نخست
فرقه بهائیت پیوند با استکبار، ستیز با تشیع گفتاوردی که نخستین بخش از آن را پیش‌رو دارید، اثری است منتشر نشده از مورخ نامور و فقید اسلام و ایران، زنده‌یاد حجت‌الاسلام والمسلمین علی ابوالحسنی (منذر) که در دهمین سالروز رحلت آن بزرگ به شما تقدیم می‌شود. این پژوهش به «پیوند و وابستگی فرقه بابیت و بهائیت با دولت‌ها و کانون‌های استکباری» نظر داشته و ابعاد گوناگون آن را کاویده است. امید آنکه تاریخ‌پژوهان و عموم علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید.
به کوشش: محسن ابوالحسنی

گفتاوردی که نخستین بخش از آن را پیش‌رو دارید، اثری است منتشر نشده از مورخ نامور و فقید اسلام و ایران، زنده‌یاد حجت‌الاسلام والمسلمین علی ابوالحسنی (منذر) که در دهمین سالروز رحلت آن بزرگ به شما تقدیم می‌شود. این پژوهش به «پیوند و وابستگی فرقه بابیت و بهائیت با دولت‌ها و کانون‌های استکباری» نظر داشته و ابعاد گوناگون آن را کاویده است. امید آنکه تاریخ‌پژوهان و عموم علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید.

فرقه بهائیت، به مثابه یک «سناریوی انگلیسی ـ عثمانی ـ روسی»
عنوان سخن «پیوند و وابستگی فرقه بابیت و بهائیت با دولت‌ها و کانون‌های استکباری» است که البته چنانکه می‌دانید، بحث در این زمینه بسیار گسترده است و طبعاً در این فرصت کوتاه، تنها می‌توان به صورت فشرده، اشاراتی کلی به مسائل و موضوعات این بحث داشت. جریان «بابیت و بهائیت» در مبدأ پیدایش خود، در کل، یک «سناریوی انگلیسی ـ عثمانی ـ روسی» است. به این کلمات و ترتیب آن‌ها دقت شود. بهائیت ریشه در بابیت و بابیت نیز ریشه در شیخی‌گری دارد. رهبر شیخیه هم در درجه اول، شیخ احمد احسایی است و بعد جانشین او سید محمد کاظم رشتی. بعد از سید کاظم رشتی نیز شیخی‌ها شِقِّه شِقِّه می‌شوند. یک دسته‌شان: شیخی‌های کرمان هستند، با ابواب جمعی‌شان در دوان فارس و... که رهبر اصلی‌شان حاج محمد کریم خان کرمانی است که معاصر علی محمد باب بوده و با وی به سختی نزاع داشته است. یک دسته در تبریز تمرکز دارند که پیشوایشان در زمان باب، ملامحمد مامقانی بود که در مجلس محاکمه باب در تبریز، از حاضران و فعالان آن مجلس بود و بعد‌ها میرزا شفیع (پدر ثقة الاسلام تبریزی معروف) جایش را در رهبری شیخیان تبریز گرفت و یک دسته‌شان هم در همدان بوده و هستند که ماجرا و مسائل خاص خود را دارند. بابیت هم به همین ترتیب، در طول تاریخ، انشقاق‌ها و انشعاب‌های گوناگونی می‌پذیرد که عمده‌ترینش: انشعاب آن به دو فرقه «ازلی» به رهبری میرزا یحیی صبح ازل و «بهایی» به رهبری برادر بزرگ‌تر میرزا یحیی یعنی حسینعلی بهاء است و انشعاب بهایی‌ها (پس از مرگ بهاء) به دو دسته اتباع عباس افندی و پیروان برادر و رقیبش میرزا محمدعلی نوری و انشعاب اتباع عباس افندی (پس از مرگ وی) به دو دسته پیروان شوقی افندی و مخالفان بهایی شوقی مثل میرزا احمد سهراب و انشعاب اتباع شوقی (پس از مرگ وی) به دو دسته پیروان خانم ماکسول بیوه شوقی و مخالفان خانم ماکسول به رهبری دکتر میسون ریمی (از مقربان و حواریون شوقی) و از این قبیل.
تفرقه و بدعت‌گذاری بابیت و بهائیت
اگر بابیت و بهائیت، هیچ اثری جز ایجاد این انشعابات و شقه شقه کردن‌های مداوم جامعه اسلامی و شیعی نداشته باشند، باز عملاً خدمت بزرگی به استعمار غرب (که اهداف شومش را از طریق اجرای سیاست شیطانی «فَرِّق تَسُد = تفرقه بینداز و حکومت کن» پیش می‌برد) کرده است، چه رسد به حرف و حدیث‌هایی، چون نسخ اسلام و نفی خاتمیت و حلال کردن ربا و باز کردن ره آمیزش با محارم نزدیک و... (که باب و بهاء ادعا می‌کنند). شیخ احمد احسایی (بنیانگذار شیخیه)، یکسری شُذوذات فکری و اعتقادی (در باب مسئله معراج پیامبر و معاد جسمانی و جسم هورقلیایی و...) دارد که همین امر، سبب ایجاد بعضی مناقشات و مجادلات میان او با مراجع بزرگ وقت شیعه (نظیر ملا محمد تقی قزوینی «شهید ثالث»، سید ابراهیم قزوینی «صاحب ضوابط» و شیخ محمد حسن اصفهانی «صاحب جواهر») می‌شود و این مناقشات، بالتبع یک اختلاف و فاصله‌ای بین او و اتباعش، با جریان عمومی مرجعیت و روحانیت تشیع ایجاد می‌کند. صرف‌نظر از این بینونت و جدایی فکری ـ فرهنگی میان احسایی و علما، چیز قابل ذکری از پیوند احسایی با دستگاه‌های استعماری مشاهده نمی‌شود، جز اینکه وی، با عناصر «روس فیلِ» درون دستگاه فتحعلی شاه، ارتباط‌هایی دارد. گفتنی است که در دوران سلطنت فتحعلی شاه و بعد از او، در درون دستگاه قاجار، سه گروه یا گرایش سیاسی قابل تشخیص است:
۱- عناصر مرتبط با روسیه (روس‌فیل) مثل: محمدعلی میرزا دولتشاه و علی شاه ظل السلطان و امام ویردی میرزا (پسران فتحعلی شاه).
۲- عناصر مرتبط با انگلستان (آنگلوفیل) نظیر: حسینعلی میرزا فرمانفرما (پسر فتحعلی شاه) و میرزا ابوالحسن خان شیرازی «ایلچی کبیر».
۳- عناصر مستقل از روس و انگلیس که شخصیت‌هایی، چون میرزا ابوالقاسم خان قائم مقام فراهانی و میرزا نظام زنگنه و میرزا محمدتقی خان امیرکبیر در این دسته سوم جای دارند.
آنگاه، جناح روس‌فیل دستگاه قاجار، پیوند‌های قابل ملاحظه‌ای با شیخ احمد احسایی دارد. البته اینکه خود شیخ احمد، شخصاً چه پیوندی با روس‌ها داشته نمی‌دانیم، اما وی با عناصر دارای ارتباط یا گرایش با روسیه روابطی دارد. از این مسئله که بگذریم، نکته مهم ـ و شاید مهم‌ترین نکته‌ای که در زندگی احسایی وجود دارد ـ همان فاصله‌ای است که (به دلیل داشتن شذوذات فکری و اندیشه‌ای) میان او با علمای شیعه می‌افتد و نهایتاً به پیدایش یک اختلاف و انشعاب مذهبی و به اصطلاح یک «فرقه جدید» در میان شیعیان منجر می‌شود و خب، همین شکاف و اختلاف، تدریجاً زمینه‌ای برای درگیری‌های اجتماعی ـ فرهنگی و بالتبع نفوذ عوامل بیگانه در بین مریدان شیخ احمد پیش می‌آورد و نهایتاً روی همین بستر، تخم‌ریزی و بذرپاشی جدیدی به اسم بابیت و بهائیت، انجام می‌گیرد.

شیخیه و زاویه‌گیری با جریان عمومی تشیع
جریان شیخیه با جریان عمومی تشیع (به رهبری سیدابراهیم قزوینی، صاحب جواهر و شهید ثالث)، زاویه دارد و همه خطر هم از ناحیه همین «زاویه» و شکاف است و انحرافات بعدی هم بر بستر همین امر شکل می‌گیرد. جالب است که بعد‌ها ـ پس از شکل‌گیری اختلاف و انشعاب شیخیه ـ شیخ احمد احسایی به نحو عجیب و شک برانگیزی، از عراق خارج می‌شود و از طرف حکومت عثمانی در عراق، به عنوان یک شیعه تندرو و طرفدار سبّ شیخین، مجبور به ترک آن دیار می‌شود و به مدینه می‌رود و در آنجا فوت می‌کند. سپس جای او را (به عنوان رهبر جدید شیخیه)، فردی به نام سید کاظم رشتی می‌گیرد که تحت الحمایه همان حکومت کذایی عثمانی است و حتی در کتابی که با عنوان شرح القصیده می‌نویسد و آن را به علیرضا پاشا (حاکم عثمانی در عراق) تقدیم می‌کند، آشکارا ادبیاتی سُنّی مآبانه در پیش می‌گیرد! در حمله ژنرال نجیب پاشا در اواخر سال ۱۲۵۸ ق به کربلا، هزاران نفر کشته می‌شوند و قشون مهاجم عثمانی، حتی افراد بسیاری را در حرم حضرت اباالفضل (ع) به قتل می‌رسانند و روی ضریح مبارک حضرت سید الشهداء (ع) گردن می‌زنند و مخصوصاً علمای شیعه را اگر بیابند تار و مار می‌کنند! آن وقت در این هنگامه، خانه دو نفر در کربلا به اصطلاح «بست» است، یعنی هر که پایش به آنجا برسد، قشون مهاجم و سفاک عثمانی از تعرض به او خودداری می‌کنند: ۱. خانه سیدکاظم رشتی ۲. علی شاه ظل‌السلطان. ظل‌السلطان، پسر فتحعلی شاه است که پس از مرگ پدر، ادعای سلطنت کرده، اما از برادرزاده‌اش محمدشاه قاجار که وزیر با تدبیری، چون قائم مقام فراهانی دارد، شکست خورده و به زندان افتاده و از زندان با کمک روس‌ها، به روسیه و سپس عثمانی گریخته و حالا حقوق بگیر عثمانی‌ها و تحت الحمایه انگلیسی‌هاست و طبعاً خانه‌اش محل امن است. شخص دیگری هم که خانه‌اش محل امن و به اصطلاح «بست» است، همین جناب سید کاظم رشتی است. حاج محمد کریم خان کرمانی، شاگرد برجسته سید کاظم رشتی و پیشوای شیخیه کرمان، در کتاب «هدایة الطالبین» به جنایات وحشیانه قشون نجیب پاشا در کربلا و حتی در حرم حضرت امام حسین و حضرت اباالفضل (ع) و محل امن بودن خانه سید کاظم در آن وانفسا اشاره دارد و عجیب این است که این رویداد (امن بودن خانه سیدکاظم به رغم ناامن بودن حرم سالار شهیدان علیه السلام) را از کرامات رشتی نیز محسوب می‌کند! طبق گزارش‌هایی که مورخان ایرانی، مثل میرزا مهدی نواب تهرانی و فرهاد میرزا معتمدالدوله و نیز دیپلمات‌های خارجی مثل سرهنگ فرانت (کمیسر ویژه انگلیس) از آن فاجعه داده‌اند، تعداد ۵، ۶ هزار نفر از مردم بی‌گناه، در حرم حضرت سیدالشهداء و حضرت اباالفضل (ع) به قتل رسیدند و حتی نزدیک به ۲۰ نفر را روی صندوق ضریح حضرت مثل گوسفند سربریدند! نجیب پاشا بعداً هم در اروند رود (شط العرب)، کشتی جنگی گذاشت و اموال بازرگانان ایرانی را قربةً الا الله به تاراج برد!

وقتی خانه سیدکاظم رشتی از سوی عثمانی‌ها محل امن اعلام می‌شود!
دولت عثمانی در این تاریخ، پیوند‌های استواری با استعمار بریتانیا دارد و انگلستان روی موازنه سیاسی در برابر روسیه و فرانسه از «باب عالی» (دربار عثمانی) حمایت می‌کند و حتی ایلچی انگلیسی وقتی پا به دربار عثمانی در اسلامبول می‌گذارد، با شکوه یک سلطان ابرقدرت وارد می‌شود. حتی در حمله نجیب پاشا به کربلا، صاحب منصبان انگلیسی مثل استراسکر در قشون مهاجم حضور و در نجات افراد ایرانی تحت الحمایه خود، فعالیت دارند و حتی متصدی امور مالی مهاجمان، یک انگلیسی به نام سرایسکیه است. با توجه به روابط تنگاتنگی که در آن روزگار میان عثمانی و انگلیس وجود دارد، هر کس که آن روز تحت الحمایه عثمانی قرار دارد، قاعدتاً تحت الحمایه لندن هم است (نمونه‌اش همان علی شاه ظل‌السلطان است که قبلاً راجع به وی توضیح دادیم) و متأسفانه عثمانی‌ها در این تاریخ (به رغم تضاد منافعاشان با تزار)، با روس‌ها نیز بی‌ارتباط نیستند (و مثلاً در کنفرانس ارزنه الروم که امیرکبیر به نمایندگی از ایران حضور داشت، نمایندگان روس و انگلیس به عنوان ناظر مذاکرات ایران و عثمانی، نوعاً پشتیبان عثمانی‌ها بودند) ولی ارتباط اصلی آن‌ها با انگلیسی‌هاست. آن وقت، آقای نجیب پاشا وقتی به کربلا حمله می‌کند و حتی در حرم حضرت سیدالشهداء (ع) و حضرت اباالفضل (ع) مردم را می‌کشد، خانه سید کاظم رشتی را محل امن و بست معرفی می‌کند! پسر سیدکاظم رشتی (به نام سید احمد) نیز که بعد‌ها او را می‌کشند و قتلش مشکوک است، به قول مرتضی مدرسی جزو چهار نفری است که در دربار عثمانی صاحب کرسی ثابت بود!
سیدکاظم چنانکه گفتیم، کتابی به نام شرح القصیده دارد که شرح قصیده «لامیۀ» یکی از شاعران عارف مسلک اهل سنت است، در مدح روپوشی که خلیفه عثمانی برای ضریح بارگاه حضرت امام کاظم (ع) فرستاده است. سید کاظم رشتی، این قصیده را به خواهش علیرضا پاشا (حاکم عراق از سوی عثمانی) شرح می‌کند و این علیرضا پاشا نیز همان کسی است که در ۱۲۵۳ قمری به خرمشهر ایران حمله می‌کند و کشتار و غارت وسیعی را در آن شهر به راه می‌اندازد که در نتیجه آن، روابط ایران و عثمانی به هم می‌خورد و مناقشات سیاسی تهران و اسلامبول تا مرز حمله نظامی ایران به عثمانی بالا می‌گیرد و البته با انعقاد کنفرانس ارزنة الروم، از این امر جلوگیری می‌شود. آن وقت این جناب سید کاظم رشتی به خواهش چنین ژنرال سفاک و غارتگری کتاب می‌نویسد! و عجیب است که چنانکه گفتیم، استادِ سید کاظم، یعنی شیخ احمد احسایی به اتهام طرح مطالبی علیه شیخین، از دست عثمانی‌ها به مدینه می‌گریزد و آنگاه شاگردش سید کاظم رشتی که ظاهراً یکی از علمای بزرگ شیعه در عتبات تلقی می‌شود، کتاب شرح القصیده را به خواهش یک سردار عثمانی می‌نویسد و برای خوشایند این سردار عثمانی، از اول کتاب تا آخر کتاب، هر جا به نام پیامبر اکرم (ص) می‌رسد، صلوات بر پیامبر (ص) را بدون ذکر صلوات بر خاندان وی و به اصطلاح بدون ذکر «و آله!» ذکر می‌کند. سیدکاظم می‌تواند در همان ابتدای کتاب شرح القصیده، توضیح دهد که روایات خود اهل سنت نیز به اصطلاح، «صَلَواتِ بَتْراء» (یعنی صلوات بر پیامبر بدون صلوات بر اهل بیت وی) را شدیداً مذمت می‌کند و لذا من در این کتاب، صلوات را کامل ذکر می‌کنم، اما چنین نمی‌کند و ده‌ها جا در شرح القصیده، نام پیامبر را با ترحیب رایج در بین اهل سنت، یعنی به صورت «صلی الله علیه و سلم» ذکر می‌کند!

بسترسازی سید کاظم رشتی برای فتنه باب!
مشکل دیگری که سید کاظم دارد و مرحوم میرزا محمد تنکابنی (که مدتی در درس سید کاظم حضورمی‌یافته) در کتاب خود «قصص العلماء» بدان تصریح می‌کند، این است که نسبت به علمای شیعه، لحنی تند و گزنده دارد و در سر درسش، به مذمت و شتم فق‌ها می‌پردازد و در حق آنان سخن درشت می‌گوید و پیداست که این عمل وی، به مرور زمان، غیظ و کینه‌ای شدید را در قلب پیروان و مریدان او نسبت به روحانیت شیعه ایجاد می‌کند، تا آنجا که ـ چنانکه در فتنه باب دیدیم ـ حاضر می‌شوند روی علما و متدینین پیرو آنان در ایران شمشیر بکشند! سید کاظم، در کنار این شذوذات جنجال انگیز، دائماً به مریدانش می‌گوید فرج بسیار نزدیک است و حضرت ولی عصر (عج) به‌زودی می‌آید و شما او را خواهید دید و خلاصه با این حرف‌ها، شور و نشور خاصی را بین پیروان خود ایجاد می‌کند که سبب می‌شود زمانی که سید کاظم در ۱۲۵۹ ق می‌میرد، مریدانش با تلاش بسیار و بی‌سابقه‌ای، به اصطلاح در جست‌وجوی حضرت برمی‌خیزند و به اینجا و آنجا سَرَک می‌کشند و در جریان همین تکاپوست که بسیاری از آنان به دام میرزا علی محمد باب (پیشوای بابیه و بهائیه) می‌افتند و هیمه دیگ فتنه‌ای جدید می‌شوند که در تاریخ به «فتنه باب» مشهور است. پیش از این به کلام صاحب «قصص العلماء» اشاره شد که خود چند صباحی از نزدیک در درس سید کاظم حضور می‌یافته و می‌گوید سید کاظم سر درس، زبان بسیار تند داشت و جلسات درسش از طعن و لعن علما سرشار بود و پیداست که اینگونه برخورد از سوی استاد، چه حِقد و کینه‌ای در قلب مریدان وی نسبت به علما ایجاد کرده و آن‌ها را مستعد جدایی از روحانیت شیعه، بلکه در تلاطم حوادث و درگیری‌ها، آماده شورش بر ضد علما و نفی و طرد مرجعیت علمی و فرهنگی و اجتماعی آن‌ها می‌سازد که ساخت.

احتمال عدم تألیف آثار منسوب به باب توسط خود وی!
بعضی از محققان احتمال می‌دهند که بسیاری از آثار منسوب به علی محمد باب، مال خود او نباشد و دیگران برایش نوشته باشند! (مخصوصاً همین سید کاظم)، زیرا باب، با امتحان مفتضحانه‌ای که در مجلس علمای تبریز و قبل از آن در گفتگو با علمای شیراز و اصفهان پس داد، نشان داد که از هیچ دانشی سر رشته ندارد و اصلاً گروه خونش به بعضی از این حرف‌ها و جملات قلمبه‌ای که در برخی کتاب‌های منسوب به وی دیده می‌شود، نمی‌خورد! و اگر جایی از کتاب بیان یا دیگر آثار منسوب به باب، حقیقتاً مال خود او باشد، همان عربی تراشی‌های مُهمَل یا جملات بی‌معنایی، چون «شیر خر نخورید» و «و لو کان چاپا» و استعمال صیغه جمع برای کلمات فارسی مثل «دُروب و پَناجر» و امثال آن است! شما اگر می‌خواهید باب را بشناسید، پرونده مکالمه او با علمای تبریز را ورق بزنید که در آن وی حتی عبارت ساده عربی را غلط خواند و کلمه «السموات» در جمله: الحمدلله الذی خلق السموات و الارض را که به اصطلاح مکسور است، منصوب خواند! و ناصرالدین میرزا (ولیعهد خردسال وقت و ناصرالدین شاه معروف بعدی) غلط او را گرفت و این شعر را از الفیۀ ابن مالک (در ابتدای کتاب سیوطی) برای او برخواند که می‌گوید: «و ما بتاء و الف قد جمعا یکسَرُ فی النّصب و فی الجرّ معا» بعد هم هر چه از باب پرسیدند یا عوضی جواب داد یا گفت بلد نیستم! تا جایی که سؤالاتی که از وی می‌شد، کاملاً سیر نزولی داشت و در آخر، کار به آنجا کشید که از وی راجع به شک دو و سه در نماز پرسیدند و درخواست کردند صیغه «قال یقول» را صرف کند که آن را هم نتوانست! روشن است که چنین کسی نمی‌تواند مثلاً عبارات قلمبه سلمبه موجود در ابتدای کتاب بیان را نوشته باشد و به نظر می‌رسد که آن را دیگران برایش نوشته باشند (که محتمل است یکی از آن‌ها همین جناب سید کاظم رشتی باشد که با ادا و اطوار‌های شگفت‌انگیزش عملاً راه را برای ظهور باب کوبیده است!) به هر حال، به نظر می‌رسد که فضا و زمینه گرایش به باب را سید کاظم ـ با تبلیغات و فضاسازی‌های حساب شده‌اش ـ ایجاد کرده باشد. چنانکه قرة العین نیز (پیش از آنکه با باب سر و سرّی به هم بزند) با سید کاظم ارتباط داشت و از همو لقب «قرة العین» را دریافت کرد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار