زندهیاد حسین شیخالاسلام، در دوران منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، از فعالان انجمن اسلامی دانشجویان در امریکا بود. زندهیاد حسین شیخالاسلام، در دوران منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، از فعالان انجمن اسلامی دانشجویان در امریکا بود. وی در پی سقوط رژیم گذشته و در بهار سال ۱۳۵۸، به ایران آمد و فضای کشور پس از آن تحولی بزرگ را مشاهده کرد. آنچه در پی میآید، خوانشی تحلیلی از توصیفات او از ایران پسا انقلاب است. مستندات این نوشتار، از کتاب خاطرات ایشان اخذ شده است. امید آنکه تاریخپژوهان معاصر و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
شوق دیدار وطن، در فردای پیروزی
زندهیاد حسین شیخالاسلام، در آغازین بهار انقلاب اسلامی، از امریکا به وطن بازگشت. او شوق و چالشهای این بازگشت را در خاطرات خویش چنین انعکاس داده است:
«زمانی که انقلاب پیروز شد، بچههای انجمن، کنسولگری ایران [ کالیفرنیا]را گرفتند. از بهمن ۱۳۵۷ تا عید سال ۱۳۵۸، مدام در کنسولگری بودیم و کارهای مرتبط با معرفی انقلاب را انجام میدادیم. گویی کنسولگری ایران فعال بود و توضیح به مردم و کارهای مربوط به گذرنامه و ویزا همچنان انجام میشد. در واقع از اول پیروزی انقلاب، کنسولگری جمهوری اسلامی ایران در سانفرانسیسکو، پاسخگوی مردم بود. بعد از گرفتن کنسولگری، شورای انقلاب حکم داد که آقای شهریار روحانی (داماد وقت آقای ابراهیم یزدی)، سرپرست سفارت ایران در واشنگتن شود. در امریکا پنج، شش کنسولگری داشتیم. او به بچههای انجمن حکم داد که سرپرست کنسولگریها در قسمتهای مختلف شوند. به همین دلیل من شدم کنسول و خودم گذرنامه خودم را تمدید کردم! با این حال، نمیتوانستم ویزایم را تمدید کنم و تقریباً غیرقانونی از امریکا خارج شدم! هر کسی که در فرودگاه سوار هواپیما میشود، باید گذرنامه و ویزایش معتبر باشد تا بتواند به کشور خودش برگردد. اگر مشخص شود مدتی غیرقانونی در امریکا بوده است، او را در فرودگاه نگه میدارند، چون ماندن بدون ویزا در امریکا جرم است. وقتی میخواستم از فرودگاه خارج شوم، با اینکه گذرنامهام معتبر بود، ویزای معتبر نداشتم. اما به لطف خدا با زرنگی از این مخمصه نجات پیدا کردم و گرفتار نشدم، یعنی برگه دیگری را به جای برگه ویزا دادم و اصلاً آن برگه ویزا را نشان ندادم! وقتی کسی بخواهد وارد کشوری شود، ویزا را دقیق چک میکنند، ولی وقتی بخواهد از آن کشور خارج شود، دیگر آن قدر سخت نمیگیرند، اگرچه غیرقانونی باشد. به هر حال، من هم آنجا یاد گرفته بودم که امورم را چگونه بگذرانم. به این ترتیب تا لیسانس صبر نکردم و عید ۱۳۵۸، به ایران برگشتم، چون دیگر نمیتوانستم بمانم! به خصوص که خبر شهادت دوستانمان را هم میشنیدیم. اولین شهید مشهد در انقلاب آقای مهدیزاده، از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان بود. احساس میکردیم به مردم خود خیلی بدهکاریم و از آنها عقب ماندهایم. با اینکه در امریکا فعال بودیم، حس میکردیم وظیفهمان را درست انجام ندادهایم و در مقایسه با کسانی که در ایران بودند و شهید و معلول شده یا در تظاهرات شرکت کرده بودند، کاری نکردهایم. ساقط کردن شاه کار بزرگی بود. ما آنجا میفهمیدیم که این کار چقدر بزرگ بوده است. نمیتوانستیم آینده انقلاب را با آن نتیجه عظیمش پیشبینی کنیم، ولی شکست و ذلت امریکا و سقوط شاه را میدیدیم. میدیدیم ایران دارد الگو و نمونه سیاسی جدیدی به دنیا ارائه میدهد، چون حضرت امام (رحمه الله علیه) روحانی و عالم دین بود و دین و سیاست را یکی کرده بود. حتی دنیا و آخرت در مرتبه عالیاش، معنا و مفهوم یکپارچهای پیدا کرده بود. به هر حال میفهمیدیم که تمدن جدیدی دارد متولد میشود و میخواستیم جزئی از آن باشیم.
وقتی به امریکا رفتم، میدانستم این کار را به خاطر خودم انجام میدهم، اما وقتی به ایران آمدم، همه چیز به خاطر ایران و دیگران بود. در زمان انقلاب، جو ایثار و ازخودگذشتگی خاصی حاکم بود. خود را مدیون مردم و مبارزان میدانستیم، چون در کُشت و کشتارها حضور نداشتیم که جانمان را کف دستمان بگذاریم!...».
شنیدن وقایع ۱۷ شهریور، از زبان خانواده
راوی خاطرات پس از بازگشت به تهران، از نزدیک و از طریق نزدیکان خویش در جریان وقایع انقلاب اسلامی قرار گرفت و برخی از کوچههای محله را به نام دوستان قدیم خود دید:
«وقتی به ایران آمدم، بلافاصله به منزل پدرم رفتم. از قبل، تلفنی اطلاع داده بودم که میآیم. شش، هفت سالی میشد که آنها را ندیده بودم. از وقتی مشکل ویزا پیدا کردم، دیگر نتوانستم از امریکا خارج شوم. دلیل اینکه ویزایم مشکل پیدا کرد، این بود که فعالیتهایم علنی شد. یعنی در تلویزیون مصاحبه و در تظاهرات شرکت میکردم و عکسم در روزنامهها چاپ شده بود. از آن زمان، دیگر جرئت نکردم به کنسولگری بروم. شاید ترسم بیجا بود، چون ساواک را خیلی بزرگتر از آنچه واقعاً بود، در ذهن مردم جاانداخته بودند! به من گفته بودند که جزو فعالان به حسابم آوردهاند و به محض اینکه به کنسولگری بروم، گذرنامهام را میگیرند و دیگر گذرنامه نمیدهند. بدون گذرنامه هم هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. باز اگر گذرنامه داشتم و معتبر نبود، میشد کارهایی کرد. خانوادهام از فعالیتهایم در امریکا خبر داشتند، ولی در ایران موافق فعالیتهایم نبودند! وارد خانه که شدم، مادر، پدر، برادر و خواهرم را دیدم. برایم لحظه جالبی بود. به ایرانی برگشته بودم که زمانی پدرم اعتقاد داشت، در آن هیچ کاری نمیشود کرد! غیر از علاقه خودم، شاید یکی از دلایلی که پدرم مرا به خارج فرستاد، این بود که فکر میکرد در ایران به سامان نمیرسم! او کارمند دولت بود و جایگاهی داشت، چون مهندس باسوادی بود. مادرم کمی از روز ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، برایم تعریف کرد و اینکه جوانها او و خانمهای دیگر را در جوی انداخته بودند که تیر نخورند! مردم هم در خانهها را باز کرده بودند تا زخمیها را به خانهها ببرند، مثل خانه حریرچیان. همکلاسی داشتم به اسم عظیمزادگان که در انقلاب شهید شد. چون خانهاش در خیابان حریرچیان بود، اسم آن خیابان را عظیمزادگان گذاشتند! شهادت این همکلاسم برایم بدهکاری بزرگی بود. مادرم را که در جوی افتاده بود، به خانهای برده بودند که زخمیها را آنجا مداوا میکردند. فهمیدن این وقایع تاریخی، برایم بسیار مهم بود. در همان محله خیابان ایران و میدان شهدا، شهید اندرزگو شهید شده بود. جای تیرهای شلیک شده به او، روی دیوارهها مانده بود و شاید هنوز هم باشد. شهید اندرزگو در خیابان شهید قادری به شهادت رسید. این برایم بسیار مهم بود.
به هر حال، وقتی به ایران آمدم، خون شهدا روی دیوارها بود. اینها مسئله خاصی بودند که من را جذب کردند و میتوانم بگویم سند بدهکاریام بودند! هفت، هشت ماه از زمان آمدنم به ایران صرف آگاهی یافتن از ماجرای انقلاب و اوضاع آن شد. برای مثال، در شب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، مادر، برادر، پسرداییها و دخترداییهایم به خیابان تهراننو رفته و آنجا نشسته بودند، چون خانهشان در تهراننو بود. داییها و زنداییها، کوکتلمولوتف درست کرده و روی تانکها ریخته بودند. آنها فعالیتهای سیاسی، تبلیغی، اجتماعی، تظاهرات و... را که انجام داده بودند، یک به یک برایم نقل کردند. مثلاً اینکه وقتی بچههای نیروی هوایی بیرون آمدند، مردم آنها را به خانه میبردند و لباسهایشان را عوض میکردند که گاردیها آنها را نگیرند. همیشه به خودم میبالیدم که حضرت امام به خیابان ایران تشریف آورده بودند. چون خانه ما به آنجا نزدیک بود. اهل منزل به مقر حضرت امام زیاد رفت و آمد میکردند. البته وقتی من به ایران آمدم، این برنامهها تمام شده بود و شرح برنامهها را از زبان خانواده میشنیدم...».
در شوق دیدار، با سلسله جنبان انقلاب
برای جوانان نسل انقلاب، امام خمینی اسطورهای بود که حیات معنوی خویش را از او داشتند! زندهیاد شیخالاسلام نیز پس از بازگشت به ایران، در پی دیدار با بنیانگذار جمهوری اسلامی بود و نهایتاً به آرزوی خویش نائل شد:
«آن روزهایی که من به ایران آمدم، امام در قم بودند. برایم بسیار مهم بود که ایشان را ببینم. امام را وقتی یک دل سیر دیدم که در وزارت خارجه بودم. وقتی ازدواج کردم، توانستم در مراسمی که ایشان خطبه عقد ما را خواندند، دستشان را ببوسم. پس از آنکه مسئول شدم، خودم را به تمام سخنرانیهای امام در جماران میرساندم، با اینکه گاهی سختم بود. اصلاً از نظر دنیایی و از نظر فکر و هویت، هر چه داشتم از امام بود. این موضوع بر شخصیتم، بسیار اثرگذار بود. وقتی قدرت و عزت ایشان را میدیدم، به تمام معنا لذت میبردم. از دیدگاه من، اصلاً انقلاب یعنی امام، یعنی پشتیبانی مردم از امام. فکر، ایده و عقیده از امام بود و پشتیبانی و تحققش از مردم. انقلاب از نظر تئوریک، همان چیزی است که در ذهن امام بود. ممکن بود هر کسی جمهوری اسلامی را از منظری تعریف کند، ولی من به آن جمهوری اسلامی رأی دادم که در ذهن امام بود. نه تنها من، بلکه بیشتر مردم ایران که رأی دادند، به همین رأی دادند. مردم اسلامی را اسلام میدانستند که امام میگفت. در آن زمان، مراجع و احزاب مختلف بودند. حتماً تفسیر فلان شخص یا شخصیت سیاسی و مراجع دیگر درباره اسلام، غیر از مخلصین حضرت امام با تفسیری که در ذهن امام بود فرق داشت. شاید برخی از آنها تفسیر حضرت امام از اسلام را نمیفهمیدند، ولی عامه مردم این طور نبودند. فهم این موضوع، بسیار مهم است. برخی افراد میگویند این حکومت اسلامی که حضرت امام برپا کرد، دموکراسی نبوده است و بعد از گرفتن یک آری از مردم، هر کاری که خودشان میخواستند، کردند! خیر، جمهوری اسلامی شد و همان کاری که امام میخواست، انجام شد. این مهم است. مردم به همان چیزی که امام میخواست رأی دادند، نه به اسلامی که در ذهن فلان مرجع یا بهمان شخصیت سیاسی بود. مردم به همان چیزی رأی دادند که قانون اساسی شد و دارد اجرا میشود. مردم به همان چیزی رأی دادند که ولایتفقیه شد. بعضی مراجع، اصلاً ولایتفقیه را قبول نداشتند، ولی مردم به آن مراجع رأی ندادند! مردم به اسلامی رأی دادند که در ذهن امام بود و امام تشریح کرده بود. تازه خود امام فرصت نکرد همه ابعاد اسلام را تشریح کند. خیلی کارها بعداً براساس فهمی که حضرت امام و شاگردان حضرت امام به خصوص شهید بهشتی، از اسلام داشتند محقق شد و مردم فهمیدند این را میخواهند...».
یافتن خویشتن در فرآیند شکلگیری نظام اسلامی
راوی در ادامه خاطرات خویش، از تلاش خود برای مأنوس شدن با شرایط جدید ایران میگوید و اینکه بتواند در فرآیند شکلگیری نظام اسلامی جدید و نیل به اهداف آن مؤثر باشد. او با دوستانش تماس میگیرد و سعی میکند که با تبادل اطلاعات و تحلیل، به جمع بندی مناسبی برسد:
«از روزی که وارد ایران شدم، نزدیکترین فرد به من، برادرم بود. او دانشجوی پزشکی بود و از فعالان انقلاب به شمار میآمد. برای مثال شب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، در گرفتن پادگانی که در خیابان تهراننو بود، شرکت فعال داشت. در آن ایام، مرتب با هم درباره انقلاب صحبت میکردیم. من از نظر اطلاعات، خیلی کمبود داشتم و حرف چندانی نداشتم که از خارج تعریف کنم، ولی او درباره داخل کشور، حرفهای بسیاری داشت! به خصوص که بااستعداد هم بود. با اینکه رشتهاش ریاضی بود، پزشکی دانشگاه تهران قبول شد! علاوه براین، به قرآن، احادیث و ادبیات و بسیاری موضوعات دیگر، تسلط داشت. او ساخته شده انقلاب بود، اما من ساخته شده خارج از کشور بودم! مهمترین ویژگی او و امثال او اعتمادشان به خود و ملت و امام بود. آنها احساس میکردند، همه کار میتوانند انجام دهند و این خیلی مهم بود! اعتقاد داشتند، با اسلام، امام و ملت میتوانند این بار را به سرمنزل برسانند. این نعمتی بود که ما در امریکا نداشتیم. ما قدرت ملت را در امریکا درک نکرده بودیم و فقط به آن افتخار میکردیم، ولی درک واقعه، با تعریف آن فرق دارد. درک واقعه به این معناست که خود را جزئی از آن و آن را جزء خودمان بدانیم. ما از حماسهآفرینی ملت تعریف و تمجید میکردیم، ولی جزء حماسه نبودیم! خودمان این کمبود را احساس میکردیم و به این نقص معترف بودیم، درست بهعکس مارکسیستها. مارکسیستها فکر میکردند آنها نظریهپردازهای انقلاب هستند. بچههای کنفدراسیون و... بعد از مدتی فهمیدند که امام و ملتی هست و ملت، دنبال امامش میرود، اما قبل از آن خیال میکردند که گروههای چریکی دارند انقلاب را هدایت میکنند!
این را هم بگویم که در مواجهه با برادرم، شاگردی میکردم و هیچ مدعی نبودم، اما الان که با هم صحبت میکنیم، او امریکا را به نحوی تحلیل میکند و من به نحوی دیگر! درباره وضع داخلی کشور نیز همین طور است. الان همپای یکدیگر بحث و صحبت میکنیم، اما آن موقع شاگردی میکردم، چون حرفی برای گفتن نداشتم! میتوانستم بگویم امریکا و حکومتش چنین و چنان است، ولی اصلاً ارزشی نداشت که بگویم. همه ارزش در این بود که ملت ایران و امام، انقلاب را خلق کرده بودند. عشق به اسلامی که میدیدم دارد متبلور و پیاده میشود، در من خیلی قوی بود. در عین حال، مثلاً از اینکه بنیصدر داشت قدرت میگرفت، میترسیدم! از اینکه آقای ابراهیم یزدی میخواست کل سیاست خارجی ما را به دست بگیرد، خوشحال نبودم! بعد وقتی شهید رجایی سرکار آمد، خیالم آسوده بود و میفهمیدم فرد درستی است. در تدوین قانون اساسی، یکی از افرادی که از بچههای جبهه ملی بود و بعداً فرار کرد، در مجلس راجع به ولایتفقیه خیلی شلوغ میکرد! از بچههای فعال کنفدراسیون اروپا بود و با بنیصدر و...، در یک جبهه بودند. من میفهمیدم که جای این فرد، در آنجا نیست و آنها از نسل انقلاب نیستند. من از خارج آمده بودم و ادعایی نداشتم و خودم را بدهکار میدیدم، اما عدهای هم از خارج آمده بودند و ادعا میکردند که در انقلاب نقش داشتهاند! اکثر بچههایی که در کنفدراسیون فعالیت میکردند، مدعی بودند! گو اینکه تمام رفیقهایم بعداً مسئولیت گرفتند و وزیر و وکیل شدند، مثل: محسن نوربخش، محمد هاشمی، قندی و زالی.
پس از مدتی با رفیقهایم تماس گرفتم و به دیدارشان رفتم. میدانستم بعضیهایشان جزو مجاهدینخلق شدهاند! حسن معینفر که محافظ مسعود رجوی شده بود، بعداً کشته یا اعدام شد! او برادرزاده آقای علیاکبر معینفر وزیر نفت سابق، بود. هممحل بودیم و با هم فوتبال بازی میکردیم و در مدرسه، پشت یک میز مینشستیم. تلاش میکردم رفقای قدیمیام را ببینم و بفهمم در چه وضعی هستند. حتی سعی میکردم رفقایی را که در امریکا بودند و قبل از من به تهران آمده بودند ببینم. در مواردی موفق هم شدم. بیشتر صحبتهای من با آنها سر مسائل ایران بود. در آن زمان، بنیصدر سرکار آمده و در ایران فعال شده بود. او روزنامه انقلاب اسلامی را منتشر میکرد. تمایل داشتند که با آنها کار کنم، ولی تردید داشتم، چون از تفکرات آنها آگاه بودم. از بین کسانی که از خارج آمدند، قطبزاده و بنیصدر را خطرناک میدانستم و از نظر سیاسی با آنها فاصله داشتم، ولی میدیدم که در رأس کارها قرار گرفتهاند! از دیگر کسانی که در خارج از کشور فعال بودند، آقای مصطفی تاجزاده و آقای علی لاریجانی و برادرش آقای محمدجواد لاریجانی بودند. به جواد لاریجانی میتوانستم اعتماد کنم. در عین حال همگی با هم در تماس بودیم. تاجزاده ارتباط خوبی با شهید بهشتی داشت. اینکه در برکلی درسم تمام نشد، مشکلی به حساب میآمد. آن زمان خیلی به درس علاقهمند بودم. وقتی درس را شروع کردم، نمرات خیلی خوبی گرفتم و توانستم از دیویس به برکلی منتقل شوم. در برکلی واحدهای فوقلیسانس را خیلی زود برداشتم و به خصوص کارهای کامپیوتر، برایم جدید و جذاب بودند. کسانی که اینتل را ساختند، استادان همان دانشگاه برکلی بودند. این کار، برایم بسیار جالب و پیشرو مینمود. با این حال، وقتی ماجرای انقلاب و کار سیاسی پیش آمد، این کارهای جذاب دیگر رنگ باختند! در ایران، مدرکم را معدل لیسانس ارزیابی کردند، ولی بعداً به دانشگاه شهید بهشتی رفتم و واحد گرفتم تا لیسانس رسمی رشته کامپیوتر را در ایران هم بگیرم. کاری که نهایتاً انجام گرفت، اما آرمان و خواست من اعتلای نظامی بود که شکل میگرفت و به پیش میرفت...».