به مناسبت سالروز شهادت فرمانده جاویدالاثر لشکر فاطمیون سیدهادی علوی با زهرا خدادادیان همسر شهید همراه میشوم و پای خاطرات سراسر عشق او و سیدهادی مینشینم. زهرا خدادادیان از ۱۳ سال همراهی و دردانههای به یادگار مانده از شهیدش «سیدحسین و سیده زینب» میگوید تا به نمازهای قبل از عملیات سید میرسیم سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: به مناسبت سالروز شهادت فرمانده جاویدالاثر لشکر فاطمیون سیدهادی علوی با زهرا خدادادیان همسر شهید همراه میشوم و پای خاطرات سراسر عشق او و سیدهادی مینشینم. زهرا خدادادیان از ۱۳ سال همراهی و دردانههای به یادگار مانده از شهیدش «سیدحسین و سیده زینب» میگوید تا به نمازهای قبل از عملیات سید میرسیم. نمازهایی که بارها و بارها میانه جنگ و میدان نبرد راهگشای معاون تیپ امام سجاد (ع) میشود و ۱۸ آبان ۱۳۹۶ جبهه المیادین سوریه نقطه پرواز سید هادی. در اثنای مصاحبهمان بود که متوجه شدیم این خانواده دو شهید بینشان دارد. خواهرزاده سیدهادی به نام «شهید سیدحمید سجادی» دو سال زودتر از داییاش شهید و در عملیات آزادسازی دو شهر شیعهنشین «نبل و الزهرا» جاویدالاثر میشود. آنچه در پی میآید ماحصل همکلامی ما با زهرا خدادادیان همسر شهید جاویدالاثر لشکر فاطمیون سیدهادی علوی است.
شما ایرانی هستید و سیدهادی اهل افغانستان! چطور با هم آشنا شدید؟
من متولد ۱۳۶۵ و اصالتاً فریمانی هستم و سیدهادی متولد ۱۳۶۲ اهل افغانستان است، اما در ایران به دنیا آمد. من سال ۱۳۸۳ با ایشان آشنا شدم و ازدواج کردم. ماحصل ۱۳ سال زندگی مشترکمان دو فرزند به نامهای سیدحسین و سیدهزینب است. سیدهادی میوهفروش بود. ما کنار هم زندگی خوبی داشتیم. از زندگیام راضی بودم. همسرم تا اول دبیرستان درس خواند. سیدهادی سه برادر دیگر داشت که در حوزه علمیه درس میخواندند. از آنجایی که مدارک شناساییشان تکمیل نبود، شهریه دریافت نمیکردند. پدرشان هم هرجا برای سخنرانی میرفت، پولی نمیگرفت مگر آن که مردم خودشان به ایشان هدیه میدادند. زندگی سختی داشتند، بنابراین سیدهادی درس را رها کرد و کمک خرج خانواده شد. اوایل در روستای «تقیآباد» فریمان کشاورزی میکرد. بعد وارد شغل بنایی شد. برادرهایش در حوزه علمیه بودند و تنها تابستانها میتوانستند کار کنند، اما سیدهادی تمام طول سال کار میکرد و مخارج زندگی را برعهده داشت. بعد از ازدواج هم از نظر مالی خانواده را تأمین میکرد. ابتدا کشاورزی و بنایی میکرد، اما در کارش به اندازهای حرفهای شد که در گچکاری استاد شد. سیدهادی بعد از اینکه استادکار شد، به هیچ وجه منیت نداشت و با کارگرهایش رفاقت میکرد.
از همسرتان برایمان بگویید، چه شاخصههایی در وجودش بود که ایشان را به این عاقبت بخیری رساند؟
سیدهادی بسیار با محبت و خوش اخلاق بود. در امور خانه کمک حال من بود. فدا کاری عجیبی داشت. اهمیت زیادی برای نماز قائل بود به طوری که نماز اول وقتش ترک نمیشد. به محض شنیدن صدای اذان کار را رها میکرد و آماده نماز میشد. قرآن خواندن بعد نماز صبحش همیشگی بود. سیدهادی ارادت زیادی به عمه سادات حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) داشت. همین انگیزه و غیرتی که در وجودش نسبت به اهل بیت بود بهانهای شد که سید هادی همراه با دیگر مدافعان حرم لشکر فاطمیون به سوریه اعزام شود. اولین حضور سید هادی به سال ۱۳۹۴ بازمیگردد. ایشان دو سال و نیم در منطقه بود و معاونت تیپ امام سجاد (ع) را بر عهده داشت.
زندگی خوب و آرامی داشتید، چرا تصمیم گرفت به جهاد و دفاع از حرم برود؟
ابتدا مخالف بودم. همان روزهای اول که سیدهادی حرف از رفتن و مدافع حرم شدن زد، رضایت ندادم. نمیتوانستم دوری او را تاب بیاورم. در نهایت سید هادی به نیت زیارت کربلا از ما خداحافظی کرد و رفت. من و بچهها تا یک ماه هیچ خبری از او نداشتیم. دقیقاً یک ماه بعد از همه آن بیخبریهایمان با ما تماس گرفت و گفت در حرم عمه جان زینب (س) است. متعجب شدم که به نیت کربلا از من و بچهها خداحافظی کرد و حالا در سوریه است! سیدهادی سه ماه در منطقه ماند. وقتی به مرخصی آمد من مجدداً مخالفتم را با این تصمیمش اعلام کردم، اما او مصمم بود و بعد من را با صحبتهایش راضی کرد و راهی شد. سیدهادی دو سالونیم در منطقه حضور داشت و خدمت کرد. ابتدا اطراف حلب بود. بعد از شهادت فرماندهشان «جابر محمدی» ایشان فرمانده شد و نام جهادی «جابر» را در جبهه برای خود انتخاب کرد. البته ماههای آخر ایشان را به نام «سید» میشناختند.
سیدهادی به شما چه گفت که راضی شدید لباس رزم و جهاد به تن کند؟
همسرم سیدهادی به من میگفت دفاع از حرم آلالله دینی است که به گردن داریم. اگر ما نرویم چه کسی قرار است برود و از عمه سادات دفاع کند. وقتی هم بیتابی و بیقراریهای مرا در دوری از او و تنهاییهایم دید، گفت من شما و بچهها را به خدا و عمه جان سپردم. وقتی هم که به مرخصی میآمد از منطقه و شرایط جنگ و بچههای فاطمیون حرفی نمیزد.
سید هادی برای اینکه خیال من را راحت کند و نگرانیام کمتر شود به من گفت در آشپزخانه تدارکات رزمندهها مشغول کار است و در عملیاتها شرکت نمیکند. این را گفته بود تا ما نگران نشویم، اما حقیقت این بود که سید هادی معاونت تیپ امام سجاد (ع) را بر عهده داشت. بعد از شهادتش متوجه مسئولیت ایشان شدیم. تواضع و فروتنیاش مثال زدنی بود.
از جبهه و حال و هوای بچههای فاطمیون و شهادت بچهها برایتان صحبت میکرد؟
سیدهادی بسیار به حال شهدا غبطه میخورد و میگفت من لیاقت شهادت ندارم. هر زمان یکی از دوستانش شهید میشد میگفت خوش به حالش او لیاقت شهادت داشت و رفت. من جا ماندم. البته سیدهادی خیلی از شهادت صحبت نمیکرد نمیخواست خاطر ما مکدر شود و دلمان از رفتن و نبودنش بگیرد. فکرش هم سخت بود.
اما گویی به خواست خدا تقدیر الهی طور دیگری برای سید هادی رقم خورد و ایشان در ۱۸ آبان ۹۶ مصادف با روز اربعین همان سال به شهادت رسیدند. همرزمان شهید نقل میکنند قبل از هر عملیات «سید» مقید بود که حتماً دو رکعت نماز بخواند و بعد عملیات را شروع میکرد. نمازهای سید به اندازهای معروف بود که همرزمان و نیروهایش هنگام قسم میگفتند «به نماز سید قسم!»
شهادتش چطور اتفاق افتاد؟
سیدهادی هم مسئول عملیات بود و هم مسئول پشتیبانی. همرزمان شهید تعریف میکردند چند روز قبل از اعزام به منطقه سیدهادی تمام کارها را انجام داد. موتور برقها را تعمیر کرد و گفت: «من به عملیات میروم و کسی نیست این کارها را انجام دهد.» سرانجام ایشان همراه تعدادی از رزمندگان فاطمیون از «خناثر» به سمت «المیادین» اعزام شدند.
هنگامی که عملیات آغاز میشود، گویا رزمندهها در مکانی گیر میافتند. فرمانده از رزمندهها میخواهد یک نفر داوطلب شود و بچهها را به سمت منطقه ببرد. سیدهادی این مسئولیت را قبول میکند و رزمندهها را به منطقه میبرد. در منطقه داخل یک کانال گیر میافتند. آتش دشمن سنگین بود و راهی برای عقبنشینی نداشتند. سیدهادی همراه چهار نفر دیگر به راه میافتد تا راه را برای بچهها باز کنند. تکتیرانداز داعشیها ابتدا یک تیر به پای «سید» میزند، او میافتد، پایش را میبندد و دوباره به راهش ادامه میدهد. یک تیر دیگر به کتف شهید اصابت میکند. «سید» به زمین میافتد، اما با نیروهایش خودشان را به دیوار یک گاوداری میرسانند. رزمندهها مجبور به عقبنشینی میشوند، اما آن پنج نفر پشت دیوار میمانند. دوستان شهید تعریف میکردند در آن لحظات بیسیم دست سیدهادی بوده و صدای همراهان شهید میآمده که میگفتند فرمانده شهید شد. ارتباط با بیسیم برای یک ساعت قطع میشود و بعد از آن میشنوند که یک داعشی در حال فحاشی به رزمندهها بوده است. بعد از آزادی «المیادین» پیکر چهار رزمنده همراه سید هادی پیدا شد، اما پیکر شهید سیدهادی آنجا نبود. احتمال دارد داعشیها پیکر او را با خود برده و جای دیگری دفن کرده باشند. «سیدهادی» فرمانده شهیدی است که همچنان جاویدالاثر است.
با این همه دلبستگی با شهادت سیدهادی چطور کنار آمدید؟
واقعاً سخت بود. بعد از شهادت سیدهادی بسیار بیتابی میکردم. شبی او را درخواب دیدم، سید هادی به من گفت خیلی گریه و بیتابی نکن. تو برای بچهها هم پدر و هم مادری. هر زمان دلت گرفت برای آقا اباعبدالله الحسین (ع) گریه کن. بعد از آن خواب شیرین هر بار که دلتنگش میشوم به یاد محبتها و اخلاق خوبش صبوری میکنم و آرام میشوم. برای اینکه جای خالی او را حس نکنم، یک عکس کوچک از همسر شهیدم به همراه دارم.
گویا خواهرزاده ایشان هم شهید و جاویدالاثر هستند؟
بله، خواهرزاده سید هادی به نام شهید سیدحمید سجادی دو سال زودتر از سید هادی شهید شد. سید حمید پسری عاقل بود. سید حمید برای تأمین امنیت «نُبل و الزهرا» به شهادت رسید. نحوه شهادت ایشان به این صورت بود که بچهها شب در منطقه محاصره میشوند. به گفته آقای شجاعی همرزم سید حمید، یک خمپاره میان بچهها پرتاب میشود که ترکش آن به سینه سید حمید اصابت میکند و شهید میشود. به دلیل حجم زیاد آتش پیکر سید حمید سجادی هم در منطقه میماند. به راستی که عشق به شهادت علویها را به سوریه کشاند. سیدهادی هم با پسرم سید حسین رابطه خاصی داشت و آنها عجیب به هم وابسته بودند. من روزهای سختی را بدون همسرم میگذرانم، اما امید دارم که او همیشه هست و من و بچهها را یاری میکند.