شهید علی سلیمانپور از اولین نیروهای بومی کردستان بود که به سپاه پیوست و در قالب نیروهای پیشمرگ کُرد مسلمان، با ضدانقلاب جنگید. سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: شهید علی سلیمانپور از اولین نیروهای بومی کردستان بود که به سپاه پیوست و در قالب نیروهای پیشمرگ کُرد مسلمان، با ضدانقلاب جنگید. این شهید بزرگوار اگرچه به دلیل فقر خانواده نتوانست به مدرسه برود و از نعمت سواد بیبهره بود، اما از همان دوران جوانی بصیرت بالایی داشت و پس از اینکه از روستای زادگاهش به شهر بانه رفت، با اندیشههای حضرت امام آشنا شد و فعالیتهای انقلابیاش را آغاز کرد. وی که از بدو پیروزی انقلاب در صف اول مبارزه با ضدانقلاب قرار داشت، عاقبت پس از حدود شش سال حضور در میادین جنگ، در ۲۸ اسفند ۱۳۶۴ در حالی که چهار دهه از عمرش میگذشت، در درگیری با ضدانقلاب به شهادت رسید. متن زیر روایتهایی از این شهید در گفتگو با خانواده و همرزمانش است.
نسرین سلیمانپور فرزند شهید
جانباز جنگ
پدرم سال ۱۳۲۴ در روستای خشکدرۀ شهر مرزی بانه به دنیا آمد. مرحوم پدربزرگ و مادربزرگم آدمهای مذهبی بودند و به عشق مولا علی (ع) نام بابا را علی گذاشتند. روستای ما محیط خوبی داشت و بابا در چنین محیطی پرورش پیدا کرد. چون وضع مالی خانواده خوب نبود، ایشان از همان کودکی به کمک پدرش رفت و نتوانست درس بخواند. کار سخت باعث شده بود خیلی زود مرد شود، لذا در سن ۲۰ سالگی ازدواج کرد و بعد از ازدواج برای تأمین معاش خانواده به شهر بانه نقل مکان کرد. در همان بانه بود که با اندیشههای حضرت امام آشنا شد و فعالیتهای انقلابیاش را شروع کرد؛ لذا پس از پیروزی انقلاب، به عنوان یکی از اولین نفرات ارتباطش را با سپاه آغاز کرد و سال ۱۳۵۹ که سازمان پیشمرگان مسلمان کُرد تأسیس شد، پدرم به همراه دوستانش شعبهای از این سازمان را در بانه تشکیل دادند و به عضویت آن درآمدند. به خاطر سابقهای که پدرم داشت، همواره به عنوان مسئول دسته و فرمانده گروهان مأموریت میرفت. در مسیر مبارزه چند بار هم مجروح شد، همان سال ۶۴، چند ماه پیش از شهادتش، بر اثر انفجار مین کاشته شده توسط ضدانقلاب به مقام جانبازی دست یافت و در حالی که بهبودی کامل را به دست نیاورده بود، دوباره به میدان رزم برگشت تا اینکه نهایتاً سعادت شهادت را نصیب خودش کرد.
روزه در میدان جنگ
پدر با وجود اینکه سواد نداشت، خیلی از آیات قرآن کریم را از حفظ داشت. اهل دل بود و همیشه اشعار زیبای کُردی در مدح پیامبر اسلام (ص) از جمله مولودنامۀ کُردی را با خودش زمزمه میکرد. خیلی هم اهل تعبد و انجام فرایض دینی در هر شرایط بود. از وقتی که خودمان را شناختیم، ایشان در شرایط مبارزه بود، ولی در همان شرایط سخت در حالی که همراه رزمندهها در کوههای صعبالعبور با دشمن میجنگید، هیچوقت روزهاش قضا نمیشد.
آمنه سلیمانپور خواهر شهید
سواد قرآنی
برادرم با وجودی که سواد نداشت، توانست در مسجد روستا تلاوت قرآن کریم را یاد بگیرد. او در نمازهای جماعت و جمعه شرکت میکرد و در دیگر مراسم مذهبی نیز هم بود. از خصوصیات اخلاقی او میتوان گفت که فردی شجاع، باتقوا، متواضع و مهربان بود. هدف او از رفتن به جبهه رضای خدا و دفاع از اسلام بود. در دوران فرماندهی هنگام درگیری به کلیه نیروهایش سرکشی میکرد و مهمات و تدارکات را به نیروها میرساند. رفتار خوب و اخلاق پسندیدهای داشت، هیچگاه در چهره او ناراحتی و ضعف مشاهده نمیشد.
محمد محمدی همرزم شهید
فرماندهای خاکی
من از دوران جوانی شهید سلیمانپور را میشناختم. ایشان چهرهای شکسته و رنجوری داشت که نشان میداد در نهایت فقر و محرومیت رشد کرده است. زندگی این شهید سرشار از ملالت کار سخت در روستا بود. همین سختیها شخصیت خاصی به او بخشیده بود. سادگی، صداقت، مهربانی، خوشرویی و حُسنِ نیّت میراثی بود که از روستا به ارث بُرده بود. آنچنان محبوب و دوستداشتنی بود که وقتی عصبانی میشد هیچکس حرفهای او را به دل نمیگرفت و از گفتههایش احساسِ ناراحتی نمیکرد. حتی در هنگام عصبانیت هم چهرهاش دگرگون نمیشد و همان شادابی و جذّابیت گذشته را حفظ میکرد. به اندازهای صبور و مقاوم بود که اگر مشکل سختی هم برای او پیش میآمد، با حوصله و درایت حلش میکرد.
فرماندهای مؤمن
شهید سلیمانپور گذشته از آنکه یک فرمانده نظامی بود، یک آمر به معروف هم به شمار میرفت؛ فقط اینطور نبود که بخواهد برای نیروهایش یک فرمانده باشد و صرفاً دستور نظامی صادر کند، به نیروهایش یاد میداد که چگونه با دیگران برخورد کنند. برای آنها توجیه میکرد که این دنیا ارزش آن را ندارد که دلِ کسی را برنجانند یا به کسی ظلم کنند. روی مسائل دینی بسیار تأکید داشت؛ در سختترین شرایط حتّی در بطنِ درگیریها هم نمازش را میخواند. در بعضی از عملیّاتها با زبان روزه شرکت میکرد و بعد از عملیات معلوم میشد که روزهدار بود. اگر از بقیه خصایص او چشم بپوشیم، حتماً باید شجاعت او را بگوییم. شجاعت و صلابت شهید سلیمانپور مثالزدنی بود. به محض اینکه اسمی از درگیری میشنید فوراً آماده میشد. در جنگهای چریکی مهارت خاصی داشت. در سختترین و خطرناکترین موقعیتها عقبنشینی نمیکرد و به شدت مقاومت میکرد تا اینکه موفق میشد حلقه محاصره را بشکند و نیروهای دشمن را فراری بدهد. او در درگیریها تا آخرین گلوله میجنگید و هنگامی که گلولههایش تمام میشد، سنگ برمیداشت و با سنگ به مصاف دشمن میرفت. شهید سلیمانپور در تمام درگیریها به عنوان یک فرمانده لایق به کلیه نیروهایش سر میزد و برای آنها مهمات و سایر وسایل مورد نیاز را میبرد. به دلیل مهارت و تدابیر خاص جنگی، وجود او در سپاه بسیار حائز اهمیت بود. با شجاعتش روحیه بچهها را تقویت میکرد. بیش از اندازه ساده و خاکی بود. با نیروهای خودش غذا میخورد و هیچگاه خودش را از آنها جدا نمیدانست.
ابراهیم احمدی همرزم شهید
درگیری کندهسوره
در درگیری کندهسوره که با گروهک کومله روبهرو شدیم، علی و نیروهایش قبل از ما به روستا رسیدند و در کمینِ ضدانقلاب افتادند، اما شهید سلیمانپور توانست با تدبیر جنگی کمین را خنثی کند و سپس با تیربار برای همکاری و نجات ما روانه شد و ما توانستیم از ضربه دشمن مصون بمانیم. علی در سال ۱۳۶۱ در روستای کوخان در محور سردشت و بانه فعالیت میکرد. یک بار در محور سردشت و بانه به همراه چند نفر دیگر در داخل ماشین بود که روی مین رفتند و دچار آسیبدیدگی شدند. درگیری در منطقه وسیعی، رخ داده بود و تعداد زیادی به شهادت رسیده بودند، در آن لحظات کسی نبود که نیروها را جمعآوری کند، ولی علی توانست نیروها را مجدداً سازماندهی کند و درگیری دوباره شروع شد. در این درگیری ما توانستیم چند نفر از عراقیها را به هلاکت برسانیم و سرانجام منطقه آرمرده از دست دشمن آزاد شد.
آخرین عملیات
در تاریخ بیست و هشتم اسفند ۱۳۶۴ به گردان محمّد رسولالله (ص) مأموریت داده شد به روستای اطراف گشت نظامی داشته باشند. صبحگاه به نقطهای در اطراف روستای سالوک رسیدیم. منطقه با داشتن درختان انبوه، کوه و درّههای فراوان از لحاظ موقعیت استراتژیکی منطقهای حساس بود و دشمن در کمین نیروهای ما نشسته بود، ناگهان به ما حمله کردند و در محاصره ضدانقلاب افتادیم. علی نیرو فرستاد و به آنها سفارش کرد، به فعالیت خودشان ادامه دهند و با دشمنان مقابله کنند و شخصاً با چند نفر از برادران سپاهی به سوی یکی از ارتفاعات که از لحاظ نظامی موقعیت خاص داشت، رفت و میخواست منطقه را از ضدانقلاب پاکسازی کنند که به شهادت رسید. فردای آن روز همین که به منطقه هجوم بردیم و منطقه را کاملاً پاکسازی کردیم، در جستوجوی افراد مفقودالاثر بودیم که پیکر او را پیدا کردیم.
دلنوشته دختر شهید علی سلیمانپور
من فرزند شهیدم
پدر عزیزم! سلام، شقایق سرخ من! سلام، دیرگاهی است که از کوی ما به کوی دوست سفر کردهای. پدرم! سالهای زیادی است که بغض سنگینی در گلو دارم، بغضی که اشکهای بیپایان نیز نمیتوانند آن را بشکنند. سالیان زیادی است که دردِ دلهایم را تنها با قاب عکس تو میگویم، انگار حرفهای من را میشنوی، زیرا از درون قاب چوبی عکست به من لبخند میزنی و با نگاهت نوازشم میکنی. پدرم نمیدانی شبهای عید چقدر دلم میگیرد، دلم میخواهد تو هم با ما باشی، کنار ما، کنار هفت سینِ دلِ ما، ولی هر سال من کنار قبر خاطره توام پدر.ای شقایق سرخ!ای کبوتر زخمی من! میخواهم برایت بگویم از تنهایی و از حسرت بر زبان راندن کلمهای که در دومین درس کلاس اوّل، خودم خواندم. به شوقی بابا را آموختم که بر سرِ مزارت بیاییم و «بابا آب داد» برایت بگویم. میخواهم برایت بگویم از روزهایی که در خیابانهای خیس به دنبال کجاوه سفرت به راه میافتادیم. تو آرام گرفته بودی و ما بیقرار. میخواهم برایت بگویم از روزهایی که میخواستم هزاران لبخند بزنم، ولی بر روی لبهایم نیامد چراکه در برگریزان زندگی محو شده بود. گرچه بُغضِ سالهای بیتو بودن من را میآزارد، گرچه زخمهای سینهات را هر شب کابوس میبینم، ولی با افتخار فریاد میزنم: آری من فرزندِ اسطوره پروازم، من فرزند کسی هستم که آفتاب را در شفقِ گامهایش داشت و در همیشه تاریخ، فریاد میزنم: من فرزند شهیدم...