روایت دیدار
کد خبر: 1064266
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/004Sra
تاریخ انتشار: ۱۱ مهر ۱۴۰۰ - ۱۴:۴۰
بالاخره صبح جمعه بیست و شش شهریور ماه رسید. حال عجیبی داشتم. از زمانی که برای نماز صبح بیدار شدم بر خلاف روزهای قبل اصلا تمایلی به خوابیدن نداشتم. همسرم هم برای نماز بیدار شده بود. بعد از نماز همسرم هم نخوابید. وسائل صبحانه رو آماده کرد و بعد بچه ها رو بیدار...

 

  • محمد درزی فرزند نبی اله

 

بالاخره صبح جمعه بیست و شش شهریور ماه رسید. حال عجیبی داشتم. از زمانی که برای نماز صبح بیدار شدم بر خلاف روزهای قبل اصلا تمایلی به خوابیدن نداشتم. همسرم هم برای نماز بیدار شده بود. بعد از نماز همسرم هم نخوابید. وسائل صبحانه رو آماده کرد و بعد بچه ها رو بیدار. باید زودتر آماه می شدیم تا حرکت کنیم به سمت بهشت زهرا(س). دل تو دلم نبود و انواع سوالات در ذهنم نقش می بست ولی تا پاسخ های منفی به ذهنم خطور می کرد تو دلم می گفتم محمد تو کاره ای نیستی و خود شهید همه ی کارها رو ردیف می کنه. بالاخره ساعت هشت و یازده دقیقه از درب منزل حرکت کردیم.

 

دسته گل رُز و گلاب

خوشبختانه بزرگراه آزادگان خلوت بود و از نخستین خروجی که به بهشت زهرا(س) می رفت، پیچیدم داخل. نزدیکای بهشت زهرا که شدیم کودکان کار و مراکز گل فروشی در کنار جاده بیش از هر چیزی نظر آدم رو به خودشون جلب می کردند. عادت نداشتیم برای زیارت اهل قبور گُل بخریم ولی حسابِ شهید و زیارت مزارش از بقیه جدا بود. سرعت ماشین را کم کردم. نخستین گل فروش دسته گلهای رُز خود را آورد ولی کمی پژمرده بود. رفتیم سراغ بعدی. تا گلهای سومین نوجوانی که گل فروشی می کرد نظر ما را به خود جلب کرد و یک دسته گل رُز قرمز از او خریدیم. گلاب هم داشت.
ناخودآگاه یاد کلام اعظم خانم خواهر شهید افتادم که در تماس قبلی گفته بود وقتی پیکر غلامرضا را برای وداع آخر به منزل آوردند تا مدت ها منزل ما بوی گلاب می داد. یهو بغضی گلویم را گرفت ولی جلوی بچه ها خودم را کنترل کردم. یک شیشه گلاب هم خریدیم و راهی مقصد شدیم.

 

قطعه بیست و نُه

آسمان آبی و هوای مطلوب شهریور جذابیت این سفر کوتاه را دو چندان کرده بود. به همسرم گفتم دوربین گوشی را فعال کند و از همین نزدیکای بهشت زهرا(س) فیلم بگیرد چون در ساخت مستندهای شهید به آن نیاز داریم. سرعت ماشین را کم کردم و او نیز شروع به ضبط تصویر نمود.
ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه وارد بهشت زهرا شدیم. در ذهنم از قطعهی بیست و نُه تصویری بود که قبلا برای زیارت مزار سید علی موسویان پسرعموی همسرم در قطعه بیست و هشت به آنجا رفته بودیم. به سرعت به آن جا رفتیم ولی ظاهرا من اشتباه فکر می کردم چون قطعه بیست و نُه آنجا نبود. چون بار داشتیم و من باید این بارها را حمل می کردم دنبال محلی بودم که کمترین پیاده روی را تا مزار شهید داشته باشم. از سمت قطعه بیست و هشت مقابل آرامگاه های خانواگی دوباره برگشتیم سمت غرب قطعات شهدا و این دفعه وارد پارکینگ قطعات 27 و 28 شدم. همانجا پارک کردم و شروع کردیم به گشتن.

 

لحظه دیدار

همسرم از یک بنده خدائی سراغ قطعه را گرفت. بر اساس آدرس ایشان به سمت قطعه بیست و هفت و بعد بیست و شش رفتیم ولی ظاهرا آن آقا آدرس را به ما اشتباه گفته بود. دوباره برگشتیم به نقطه ای که از ماشین پیاده شده بودیم و فهمیدیم قطعه بیست و نُه کدام طرف است! وارد قطعه شدم نخستین سنگ مزار را خواندم و دیدم ردیف یک است. ردیف مزار غلامرضا 167 بود. یعنی ما در جنوبی ترین نقطه قطعه بودیم. با خانواده حرکت کردیم. در مسیر ناگهان همسرم متوجه مزار شهیدی شد که انصافا صیاد دلها بود. آری، شهید صیاد شیرازی. رفت و نزدیک شد ولی چون قدری دور مزار ایشان شلوغ بود سریع برگشت. ادامه دادیم. رضا، پسر کوچکم قدری خسته شده بود و دیگر ما را همراهی نمی کرد. منم دستم پُر بود و امکان بغل کردن رضا را نداشتم. خلاصه به هر زحمتی بود رضا را راضی کردیم که پیاده به حرکت خود ادامه دهد.
در انتهای قطعه بودیم که صدائی را شنیدم و می گفت حاج ممد بیا اینجا! صدا آشنا بود. به سمت چپ خود در پشت درخت ها نگاه کردم. دیدم آقا ناصر محدث است. خوشحال شدم. البته باید قدری بر می گشتم و مسیر را دور می زدم و وارد ردیف شهید محدث می شدم. «لحظه دیدار» فرا رسیده بود. نزدیک مزار که شدم دیدم اکبر آقا، برادر شهید و آقا ابراهیم، پسر عموی شهید در آن جا حضور دارند. خیلی خوشحال شدم. به ویژه اینکه اکبر آقا هم تشریف آورده بود.

 

«پسرم»

ساعت نُه و هفده دقیقه بود. تاخیر کرده بودم. عذرخواهی کردم چون قرار ما ساعت نُه صبح بود. سریع ظرف آب را دادم خدمت اکبر آقا. با سرعت پیاده روی کرده بودم و قدری ضربان قلبم تند شده بود. چون فضای آزاد بود و تعداد نفرات محدود لذا ماسک را از صورت برداشته بودم. اکبر آقا شروع به شستن مزار مطهر غلامرضا کرد. انگار دنیا را به من داده بودند. به حاضران گفتم امروز یکی از آرزوهای عمرم برآورده شد. نگاهم به سنگ مزار افتاد کلمه «پسرم» بر روی سنگ مزار ناگهان مژگان چشمانم را خیس کرد. آری، رضا آرزوی مادری بود که او را از سه سالگی با بی پدری بزرگ کرد. آرزوی خواهران و برادران خود بود ولی در آغاز جوانی بَسان گل برای دفاع از انقلاب اسلامی و خاک این مرز پرگُهر پرپر شده بود. حالِ وصف ناشدنی داشتم.
شستن مزار شهید با گلاب لذتی بی مثال بود. بعد از شستن مزار یک دفعه چشمانم به آشنائی جدید باز شد. آشنا کسی نبود جز پسر عمه ام آقا منصور گودرزی و همسر ایشان آذر خانم گودرزی نژاد. خیلی برایم جالب بود. چون حقیقتا به دلیل زمان و بُعد مسافت، انتظار حضور اهالی را نداشتم. حضور ایشان دلگرمی بیشتری در دلم ایجاد کرد.

 

قرآن و روضه

بعد از شستشو و گل افشانی مزار شهید، روی صندلی های تاشو کوچکی که آقا ابراهیم آورده بود نشستیم. آقا منصور پیشنهاد کرد که چند آیه قرآن تلاوت نماید. گفتم بفرمائید. چه نوری روشن تر و بهتر از کلام وحی! او شروع کرد به قرائت و همسرم به همراه حسین شروع به تصویر برداری کردند. البته بعدا که تصاویر را بازبینی کردیم مشخص شد صدای ایشان بسیار ضعیف ضبط شد و عملا در مستند تصویری شهید مجبور شدیم از عکس آقا منصور استفاده کنیم.
بعد از قرائت قرآن نوبت به خودم رسید تا چند خط روضه بخوانم. از اکبر آقا اجازه خواستم برای شروع روضه. می خواستم از امام حسن علیه السلام شروع کنم ولی ناخودآگاه این بیت از شعر بر زبانم جاری شد:

شکر حق از اینکه هستم مبتلایت یا حسین / می دهم دار و ندارم را برایت یا حسین
ادامه دادم تا رسیدم به بیت ذیل:

عاشق از معشوق خود هرگز نمی گردد جدا / در تمام عمر هستم مبتلایت یا حسین

هم یاد صحبت های خانم اعظم محدث خواهر شهید افتادم و هم یاد روز عاشورا و وداع حضرت زینب(س) با امام حسین(ع). عجیب حال خوشی داشتم و با تمام وجودم عنایت شهید را بر این روضه احساس می کردم. خواستم روضه که بخوانم گفتم روضه حضرت علی اکبر(ع) را بخوانم ولی واقعا زبانم نمی چرخید و انگار خود غلامرضا هم منتظر شنیدن روضه حضرت ابالفضل(ع) بود. نمی دانم ولی شاید دلیلش حضور اکبر آقا برادر غلامرضا در کنار مزار برادرش بود.
صدای هِق هِق گریه اکبر آقا را می شنیدم. رفتم علقمه و روضه ی علمدار کربلا... . نمی خواستم مراسم به طول بینجامد چون برای اکبر آقا که اثرات عمل جراحی ناشی از جراحات تَرکِش بر روی زانوانش او را آزار می داد نشستن هم قدری مشکل بود.

 

یادمان شهدای پیچده

در میان روضه چند دعا کردم و چند خواسته داشتم. یک دعایم این بود که خدایا! ما را قدردان خانواده شهدا قرار بده. در محضر شهید از حضرت ابالفضل(ع) خواستم تا خودش اسباب و وسائل ساخت یادمانی را برای شهدای پیچده در روستا فراهم نماید. چون نه شهید امیر محدث، نه شهید غلامرضا محدث و نه شهید حسین شعبانی یادمانی در روستا ندارند. این در حالی است که این سه شهید سه خورشید آسمان بی انتهای روستا هستند و باید همواره یاد این سه شهید در روستا زنده بماند.
بعد از روضه و دعا از اکبر آقا خواستم اگر صحبتی با اهالی روستا دارند بیان نماید. ایشان هم در سخنان کوتاهی از همه ی اهالی پیچده تشکر نمود و برای همه ی هم ولایتی ها طلب خیر و عاقبت بخیری نمود. او گفت در این سی و پنج سال بعد از شهادت غلامرضا این نخستین برنامه است که برای شهید برگزار شد و از این جهت از همه اهالی روستا تشکر کرد. چرا که خدمت ایشان فرایند شکل گیری این حرکت را توضیح داده بودم و عرض کردم منشاء این حرکت از عنایت حضرت امام حسن مجتبی(ع) در هیات متوسلین به امام حسن مجتبی(ع) روستای پیچده شروع شد.

 

بازگشت از بهشت زهرا(س)

ساعت یازده و یازده دقیقه مراسم تمام و آماده برگشت شدیم. اکبر آقا می خواست به محل کارش در خیابان وحدت اسلامی برگردد. خودم اصرار کردم که شما را می رسانم. فرصتی مغتنم بود که از او خاطرات جدیدی را بشنوم. از مادرش گفت. از اعتقاد او به اینکه وقتی رضا را به راه خدا هدیه کرد علاقه ای به استفاده از مواهب مادی حاصل از این شهادت نداشت. می گفت برای مادرم می خواستند کارت مادر شهید صادر کنند. ولی مادر می گفت این چه معنائی دارد که وارد اتوبوس شوم و به جای پرداخت یک بلیط کارت مادر شهید بودنم را نشان دهم یا اینکه با این کارت حواله سیمان بگیرم!

از حضور خود در جبهه ها و ساخت چهارده کیلومتر جاده سید الشهدا مابین سه راهی فتح و جزیره مجنون گفت و اینکه چگونه زخمی شد.

یاد امام و شهدا / دل و می بره کرببلا، دل و می بره کرببلا، دل و می بره کرببلا.

شادی روح امام راحل و تمامی شهدا به ویژه شهید غلامرضا محدث صلوات.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
عناوین پیشنهادی
آخرین اخبار