شهید کمال قشمی در آخرین روزهای دفاع مقدس و در سوم تیر ۱۳۶۷ به شهادت رسید. این شهید زنجانی مدت زیادی را در جبهه حضور داشت و در عملیاتهای مختلفی شرکت کرده بود. سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: شهید کمال قشمی در آخرین روزهای دفاع مقدس و در سوم تیر ۱۳۶۷ به شهادت رسید. این شهید زنجانی مدت زیادی را در جبهه حضور داشت و در عملیاتهای مختلفی شرکت کرده بود. شهید قشمی با وجود جانبازیهای متعدد باز در جبهه حاضر بود و با حساسیت خاصی در عملیاتها شرکت میکرد و مراقب نیروهایش بود. حاج علی قشمی، از جانبازان و بستگان شهید در گفتگو با «جوان» از خاطرات و ویژگیهای اخلاقی شهید میگوید که در ادامه میخوانید.
شهید قشمی از بستگان شما بودند؟
بله، آقا کمال پسرعموی من بود. متولد ۱۳۴۳ و از من چهار سالی بزرگتر بود. خانواده مذهبی داشت و پدرشان روحانی بود که سال گذشته فوت کرد. فضای مذهبی را آقا کمال از کودکی در خانه احساس میکرد و با آن بزرگ میشد. ما با هم در خیاطی عمویمان کار میکردیم. پدرهای ما پنج برادر بودند. پدر آقا کمال روحانی بود، پدر من در کارخانه کبریتسازی کار میکرد، یکی از برادرها خیاطی و دیگری بقالی داشت و یکی دیگر از عموها در روستا کشاورزی میکرد. پدربزرگ ما هم روحانی و معمم بود. آقا کمال از نوجوانی کار کردن را شروع کرد. سال ۱۳۶۰ من تازه به خیاطی رفتم و آقا کمال آنجا اوستاکار بود و ما تازه شاگردی میکردیم. تجربه ایشان بیشتر از ما بود. او چرخکاری میکرد و ما دکمه میدوختیم. کار خوبی بود. ما فصلی ۲۰ تومان حقوق میگرفتیم. فکر کنم آقا کمال، چون سابقهاش بیشتر بود ۴۰ تومان حقوق میگرفت. ما نوجوان بودیم و این پول برایمان خوب بود. بیشتر سه ماه تابستان را شاگردی میکردیم تا هم کار یاد بگیریم هم پولی در بیاوریم. من تابستان سال بعد که دوباره به خیاطی عمویم رفتم آقا کمال آنجا نبود و وارد سپاه شده بود.
درباره مسائل مختلف با هم صحبت میکردید؟
یکی از آن چیزهایی که از آن روزها در خاطرم مانده این است که کسانی که پارچهای برای دوختن میآوردند به ما هم انعام میدادند. ما به این انعامها شاگردونه میگفتیم، پول را هفتگی جمع میکردیم و بین خودمان تقسیم میکردیم. چهار شاگرد بودیم و تقسیم بر پنج میکردیم و سهم آقا کمال را هم میدادیم. عمویمان هم میگفت زحمت کمال از بقیه بیشتر است و باید هوایش را داشته باشید. آقا کمال یک اخلاق خیلی خوبی که داشت این بود که با حالت دوستانه سعی میکرد ما را راهنمایی کند. مثلاً به ما میگفت سیگار نکشید و جای سیگار پولتان را به خوراکی بدهید یا به تفریح بروید. برای نماز خواندن هم خیلی تشویقمان میکرد. در فعالیتهای انقلابی هم کمکمان بود. سن زیادی نداشتیم و در سطح شهر روزنامه جمهوری اسلامی پخش میکردیم. آن سالها درگیریهای گروهکی بود و ما هم به نوبه خودمان در فعالیتهای انقلابی مشارکت داشتیم.
شخصیت شهید قشمی برایتان مثل یک الگو بود؟
شاید آن زمان خیلی متوجه چنین چیزی نبودیم ولی بعدها که فکر کردم به تأثیر چنین آدمی روی رفتارم پی بردم. در فعالیتهای انقلابی هم فعال بود. بعداً که ایشان به سپاه رفت، عازم منطقه شد و از سال ۱۳۶۱ دیگر در جبهه حضور داشت. در مقاطعی مثل زمان عملیات خیبر با هم در جبهه بودیم. شخصیت خیلی محجوبی داشت و کمرو و خندهرو بود. شخصیت دوستداشتنی و جالبی داشت. من سال ۱۳۶۲ به عنوان داوطلب بسیجی به جبهه رفتم و در چند مقطع همراه با آقا کمال در جبهه بودم.
پررنگترین ویژگی اخلاقی ایشان را چه میدانید؟
بسیار ولایتپذیر بود و بیش از حد امام را دوست داشت. مخالف سرسخت گروهکهای ضدانقلاب بود. شجاعت زیادی داشت و چندین بار مجروح شد ولی باز به جبهه برگشت. در عملیات خیبر ما میخواستیم وارد جزیره مجنون شویم. زمانی که میخواستیم سوار قایق شویم دیدم آقا کمال از قایق پیاده شد. ما همدیگر را بغل و روبوسی کردیم. من آقا کمال را دیدم که پیاده شد و به طرف خاکریز رفت و ما به طرف جزیره رفتیم و درگیری شروع شد. عراقیها شیمیایی زدند و ما شیمیایی شدیم و به آسایشگاه رفتیم. در اهواز میخواستم مرخص شوم که دیدم کمال دستش آویزان گردنش است. گفتم چه شده؟ گفت من دوباره به جزیره برگشتم. شهید دوباره به جزیره رفته بود و در درگیریها شرکت کرده و جانباز شده بود. ایشان همیشه در خط اول حضور داشت و اصلاً از مسئولیت شانه خالی نمیکرد. مسئولیتپذیریاش نسبت به نیروهایش زیاد بود. دوستانش میگفتند در کربلای ۴ و ۵ نیز رشادتهای زیادی انجام داده بود.
با رفتن ایشان به جبهه ارتباطتان کمتر شد؟
نه، خیلی کم نشد، چون در جبهه همدیگر را میدیدیم. بعد عضو یک خانواده بودیم و همدیگر را زیاد میدیدیم. البته ایشان دیگر مسئولیت گرفت و کارهایش خیلی زیاد شد و اگر فرصتی پیش میآمد همدیگر را میدیدیم و گاهی به گردش میرفتیم. درباره فضای جنگ و جبهه زیاد با هم صحبت میکردیم. شهید مشوق اصلی من برای دیدن آموزش نظامی و رفتن به جبهه بود. آقا کمال با تمام وجود عاشق جبهه و رزمندگان بود. زیاد هم در جبهه حضور داشت و کمتر در زنجان دیده میشد. بیشتر در منطقه بود. ما سال ۱۳۶۲ با هم بودیم. من چند بار به جبهه رفتم. در عملیات والفجر ۱۰ وقتی به منطقه عملیاتی رفتم آقا کمال هم در منطقه بود و شب عملیات که میخواستیم سمت حلبچه برویم همدیگر را دیدیم. دیگر هم را در منطقه عملیاتی ندیدیم و زمانی که از منطقه برگشتیم من به گردانی که ایشان بود رفتم؛ گردان امام حسین (ع) از تیپ ۳۶ انصارالمهدی. آنجا معاون گردان بود و من هم در گردان حضور داشتم.
فرد توانمند و بااستعدادی در جبهه بودند؟
بله، تواناییهایش خیلی زود کشف شد. در عملیاتهای کربلای ۴ و ۵ و والفجر ۸ و بیشتر عملیاتها حضور داشت و شجاعانه میجنگید. ایشان شخصیتی داشت که نمیخواست خیلی خودش را نشان دهد. وقتی ما جایی بودیم و صحبت میکردیم خیلی از رزمندگانی که در گردان بودند نمیدانستند آقا کمال معاون فرمانده است. سعی میکرد خیلی در چشم نباشد و گمنام کار کند. خیلی مسئولیتپذیر بود ولی خودش را در چشمها قرار نمیداد. مرد خیلی توداری بود و برای ریا نشدن چیزی از خودش و کارهایش نمیگفت.
گویا پس از ازدواج هم دوباره خیلی سریع راهی جبهه میشوند؟
بله، دوباره خیلی زود راهی جبهه میشود. این نشانی از مسئولیتپذیری ایشان دارد. هنگامی هم که شهید میشود فرزندش دو ماهه بود. زمانی که ایشان ترکش میخورد فاصله یک کیلومتری از هم داشتیم. من شنیدم که کمال ترکش خورده و اول دوستان گفتند مجروحیتش خیلی حاد و شدید نیست. تیر ۱۳۶۷ بود و در منطقه ماووت حضور داشتیم. سال ۶۷ با هم در یک گردان بودیم. زمانی که داشتیم از منطقه عقبنشینی تاکتیکی میکردیم، آنجا ترکش میخورد. تیر ۶۷ آخرین روزهای جنگ بود ولی باز شهید منطقه را خالی نکرد و در جبهه حضور داشت. این مسئولیتپذیری ایشان را به خوبی نشان میدهد. از ارتفاعات به درههای عراق رفته بودیم و میخواستیم عقبنشینی کنیم تا نیروها جمع شوند. ما آن زمان تحلیل میکردیم که این کارها زمینهساز پایان جنگ است. ما نزدیک عراقیها بودیم و آنها یک مقدار دورتر بودند. مقر گردان از خط اول یک مقدار دورتر بود. در ارتفاعات بودیم. کمال آن زمان از پشت ترکش میخورد. او را به درمانگاه میبرند و شب شهید میشود. به پشت جبهه دیگر نمیرسد و همانجا شهید میشود. از زمانی که عازم جبهه شد تا هنگام شهادت بیشتر زمانش را در جبهه حضور داشت. دو سه روز دیگر اگر این اتفاق نمیافتاد جنگ تمام شده بود. خمپاره زدند و ترکش خمپاره به ایشان خورد. دیگر قسمت آقا کمال اینچنین بود و واقعاً شهادت لیاقتش بود. تقریباً چند روز بعد آتشبس شد. به نظر من آنها عاشقانه رفتند و خیلی خوب رفتند. الان رفتن برای ما که ماندهایم سخت است. در کربلای ۵ هم از کتف مجروح شد ولی باز دوباره به منطقه رفت. خیلی نگران رزمندگان بود و نمیتوانست آنها را تنها بگذارد.
درباره شهادت با شما صحبت کرده بودند؟
من هیچگاه از دوستان شهیدم نشنیدم که بگوید من میخواهم شهید شوم. آقا کمال جذبه خاصی داشت و ما میگفتیم نور بالا میزند. واقعاً با بقیه فرق داشت. دفاع مقدس شرایطی بود که عدهای سفر عاشقانه کردند و رفتند. شهید همان یک فرزند را داشت. تا آخرین لحظه نگران فرزندش بود. یکی از آشنایان به نام آقای نمازی تعریف میکرد هنگام مجروحیت من بالای سرش رفتم و ایشان فقط اسم دخترش را میآورد.
شهادت ایشان چقدر فضای خانوادگیتان را تغییر داد؟
محلهمان یک محله انقلابی بود و هر سال چند شهید میداد. آن زمان شرایط طوری بود که شهادت دوستان و آشنایانمان برایمان عادی شده بود. الان هربار مزار شهدا میروم اذیت میشوم. بیشتر دوستانم آنجا هستند و میبینم ما جا ماندهایم و آنها رفتهاند.
دایی خودم به نام زکریا قشمی شهید شده است. از همکلاسیها و بچه محلهایم خیلیها شهید شدهاند. آن زمان هدف همه تلاش برای حفظ انقلاب و دفاع از کشور بود. باز با وجود این مسائل برای پدر و مادر شهید خیلی سخت بود.
مادرم تعریف میکرد چند روزی که آقا کمال شهید شده بود را در خانه پدریاش ماند. میگفت نزدیک سحر برای نماز صبح بلند شدم و دیدم پدر شهید بیدار شده و در حیاط گریه میکند. به مادرم گفته بود ته دلم میسوزد و دلتنگ کمال هستم. با این وجود جلوی دیگران اصلاً ناراحتی و غم و غصه اش را بروز نمیداد و خیلی محکم رفتار میکرد. ولی از دست دادن جوان سخت است و در تنهایی و خلوت پدر و مادر دلتنگ فرزندشان میشوند و برایش اشک میریزند.