متن زیر ۴ خاطره کوتاه از شهید سیدکاظم موسوی است که به ترتیب از زبان برادرخانم، پسرعموها و دختر شهید پیشرو دارید. متن زیر ۴ خاطره کوتاه از شهید سیدکاظم موسوی است که به ترتیب از زبان برادرخانم، پسرعموها و دختر شهید پیشرو دارید.
برادرخانم شهید
بعد از انقلاب، به توصیهاش در آموزش و پرورش استخدام شدم. یک سال بدون حقوق خدمت کردم. چون جواب گزینشم نیامده بود، پیشش گله کردم که «من با توصیه شما به آموزش و پرورش آمدم.» با تبسم جواب داد: «برای خدا کار کردن، مقداری تحمل لازم دارد!» گفتم: «شما خودتان که میدانید من تازه ازدواج کردم! بدون حقوق چگونه زندگی کنم؟» گفت: «هنوز جواب گزینش شما نیامده است. هنوز دارند تحقیق میکنند!» من که میدانستم خودش هم یکی از افراد گزینش است، گفتم: «اگر کسی یک کارمند ساده در وزارتخانه داشته باشد، کارش حل است! حالا که من برادرخانم و مورد اعتماد شما هستم، یک سال باید انتظار بکشم؟ افرادی را میشناسم که دیرتر از من آمدهاند، زود هم گزینش شدهاند!» نامهای نوشت و به من داد. گفت: «نامه را ببر اداره گزینش و از نسبت خودت با من چیزی نگو! مثل بقیه جواب نامه را بگیر و بیا!»
جواب نامه را برایش آوردم. آدرس خانم معلمی را به من داد و گفت: «خودت را بگذار به جای امثال این خانم که کسی را ندارند! برو تحقیق کن ببین مشکلش چیست؟» آدرس را گرفتم و رفتم. دخترخانمی بود که جنوب شهر زندگی میکرد. وقتی پرسوجو کردم و مشکلات خانم و خانوادهاش را دیدم شرمنده شدم. بعد از آن هیچ تقاضایی نکردم.
سیدهاشم موسوی پسرعموی شهید
در کلاس سعه صدر داشت و درس را خوب توضیح میداد. گاهی وسط درس لطیفههای کوچک میگفت تا بچهها خسته نشوند. اغلب آخر درس چند دقیقهای راجع به اخلاق و آداب اجتماعی صحبت میکرد؛ حتی ظهرها که به سالن غذاخوری میرفتیم آداب غذا خوردن را نیز به ما یاد میداد. او بدون اینکه وارد سیاست شود، غیر مستقیم دانشآموزان را از مسائل روز و آنچه در کشور میگذشت آگاه میکرد. من که پسرعمویش بودم به او غبطه میخوردم. البته من از او خوشم میآمد. در سالن غذاخوری هم دبیران سعی میکردند جایی بنشینند که او نشسته؛ اینقدر جاذبه داشت.
آیتالله سیدعلی موسوی پسرعموی شهید
یکی از بیمارستانهای تهران همسرم بستری بود. بعدازظهر برای ملاقات رفته بودم. شهید موسوی خیلی ساده با یک ماشین مدل پایین همراه با رانندهاش آمد. من به شوخی گفتم: «آقای موسوی! شما معاون آموزش و پرورشی! همکاران شما با ماشینهای مدل بالا و محافظ رفتوآمد میکنند! شما چرا اینقدر سادهاید؟» لبخندی روی لبهایش نشست و گفت: «من کارهای نیستم که کسی با من کاری داشته باشد! انشاءالله خدا حافظ همه ماست!» هر وقت دیگر هم او را دیدم، تواضعش بر مقامش غالب بود.
طیبهسادات موسوی دختر شهید
در آن زمان معمولاً افراد مذهبی طوری با بچهها رفتار میکردند که از دین فراری میشدند ولی پدر به گونهای با ما رفتار میکرد که به دین علاقهمند میشدیم. اولین سالی که روزه بر من واجب شد، فصل تابستان بود. سحرها با صبر و حوصله، من و برادرم را بیدار میکرد و لقمه برایمان میگرفت تا بدون سحری نخوابیم. جثه ضعیفی داشتم. میگفت: «اگر گرسنه شدی، نباید روزهات را بخوری! الان متوجه نیستی؛ بعدها که بزرگتر شدی میفهمی که برای یک روز روزه باید ۶۰ روز روزه بگیری که خیلی برایت سخت است! گرسنه شدی، فقط به من بگو!»
تابستانها به دماوند میرفتیم. برای اینکه روزهام را نخورم به من استراحت میداد و هر دو سه روز یک بار مرا از دماوند به تهران میبرد و میگفت: «امروز تو مهمان میشوی و نباید روزه بگیری.»
ماه رمضان که تمام شد، برایم ساعت خرید. ذوقزده گفتم: «بابا! من که روزه کامل نگرفتم!» گفت: «تو تلاش خودت را کردی! روزهایی که روزه نگرفتی، مهمان بودی.» به این ترتیب مفاهیم اخلاقی و دینی را با ظرافت به همه انتقال میداد.