مرخصی نیامد تا جاذبه خانواده پاگیرش نشود
کد خبر: 1042576
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/004NDk
تاریخ انتشار: ۱۴ فروردين ۱۴۰۰ - ۲۳:۱۵
گفت‌وگوی «جوان» باخانواده شهید غلامعلی صالحی‌نژاد از شهدای دفاع‌مقدس
برادرم هر وقت زنگ می‌زد یا نامه می‌فرستاد، در مورد تربیت بچه‌ها سفارش می‌کرد؛ در مورد حجاب خواهرانش و شرکت در نماز جمعه تأکید می‌کرد. تأکید خاصی روی درس آن‌ها داشت. همواره به مادرمان سفارش می‌کرد که به بچه‌ها بگویید نمازشان را اول وقت بخوانند.
مبینا شانلو

سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: قرار بود برای شنیدن شمه‌ای از زندگی شهیدغلامعلی صالحی‌نژاد با مادرش همکلام شویم، اما وقتی به سراغ خانواده شهید رفتیم، متوجه شدیم مدتی است که مادر به فرزند شهیدش پیوسته است. شهید‌صالحی‌نژاد از شهدای عملیات بدر بود که ۲۷ اسفند ماه ۶۳ به شهادت رسید.

در نبود مادر، با رضا صالحی‌نژاد، برادر شهید به گفتگو نشستیم. روایت‌های این برادر شهید را پیش‌رو دارید.


تعمیرکار


ما سه برادر و پنج خواهر بودیم. غلامعلی متولد ۳ اردیبهشت ۴۷ در گرمسار بود که سال ۶۳ در سن ۱۸ سالگی به شهادت رسید. از کودکی اهل کار و تلاش بود. اوقات بیکاری کمک پدرمان کشاورزی و بنایی می‌کرد. بزرگ‌تر که شد، هم درس می‌خواند و هم سر‌کار می‌رفت. اواخر رفته بود تعمیرگاه و آنجا کار می‌کرد. دوست نداشت بیکار باشد. کار می‌کرد تا سربار کسی نباشد.


مرگ بر بنی‌صدر


غلامعلی دوست داشت در فعالیت‌های انقلابی شرکت کند. گاهی نصیحتش می‌کردیم تا خودش را درگیر خط و خط‌بازی‌ها نکند و به درسش بچسبد. سنش قد نمی‌داد که احزاب و گروه‌ها را خوب بشناسد، اما حرفش، حرف امام بود. امام و یارانش را می‌شناخت. نسبت به آن‌ها تعصب خاصی داشت. اگر توهینی می‌شد، خودش را جلو می‌انداخت و از عاقبتش هم واهمه نداشت. سال ۵۹-۵۸ اوج فعالیت ضدانقلاب و طرفداران بنی‌صدر علیه روحانیت بود. نوک پیکانشان هم به طرف شهیدبهشتی بود. یکی از مراجعه‌کنندگان تعمیرگاه گفته بود مرگ بر بهشتی! غلامعلی هم پاسخ داده بود مرگ بر بنی‌صدر و طرفدارانش! آن آقا هم محکم توی گوشش زده بود. شهید در‌حالی‌که صورتش قرمز شده و اشک در چشمانش حلقه زده بود، با صدایی مردانه و بلندتر فریاد زده بود مرگ بر بنی‌صدر! و سیلی او را هم پاسخ داده بود.


آرام و صبور


کار سخت باعث شده بود تا غلامعلی روحیه خاصی پیدا کند. با کم و زیاد زندگی می‌ساخت. می‌دانست با حقوق کارگری باید توقعش کم باشد. با اینکه مسیرش تا مدرسه زیاد بود، زودتر از خانه می‌رفت بیرون تا دیر نرسد؛ حتی صبح‌های سرد زمستان. بعضی روز‌ها هنوز هوا گرگ‌ومیش بود که می‌رفت.


از دبیرستان تا جبهه


ثبت‌نام مقطع دبیرستان و جبهه غلامعلی با هم همزمان شد. ۱۶ سال بیشتر نداشت که عزم رفتن کرد. تازه قد کشیده بود. یک روز لباس بسیجی پوشید و جلوی آینه خودش را برانداز کرد. بعد مادرمان را صدا زد و گفت به من می‌آید؟ مادرم نگرانی‌اش را پنهان کرد و گفت چرا که نه!


غلامعلی گفت با این لباس می‌روم و از قرآن و کشورم دفاع می‌کنم. وقتی یکی نفر به او می‌گفت نرو، بمان و درس‌هایت را بخوان. در جواب می‌گفت اگر همه بخواهند به هم نگاه کنند، پس چه کسی باید برود؟
زمان جنگ مادرم رو به قبله ایستاد و گفت یا امام زمان! بچه‌هایم همه سرباز تو هستند. هر کدامشان را که می‌خواهید قبول کنید. همه فدای اسلام و قرآن! زمان خداحافظی هم رو به مادر کرد و گفت مادر! حق نداری برای من گریه کنی؛ چون نمی‌خواهم دشمن خوشحال شود.


حجاب و تحصیل


برادرم هر وقت زنگ می‌زد یا نامه می‌فرستاد، در مورد تربیت بچه‌ها سفارش می‌کرد؛ در مورد حجاب خواهرانش و شرکت در نماز جمعه تأکید می‌کرد. تأکید خاصی روی درس آن‌ها داشت. همواره به مادرمان سفارش می‌کرد که به بچه‌ها بگویید نمازشان را اول وقت بخوانند.


می‌گفت من اینجا هستم که بقیه درس بخوانند، نباید سهل‎انگاری کنند. خیلی طول نکشید که امام زمان (عج) دعای مادرم را مستجاب کرد و همان بار اول از بین فرزندانش غلامعلی را انتخاب کرد. غلامعلی در اولین اعزامش به جبهه در ۲۷ اسفندماه ۱۳۶۳ با اصابت ترکش به سرش در منطقه مهران به شهادت رسید و پیکر مطهرش پس از تشییع، در گلزار شهدای گرمسار به خاک سپرده شد.


خواب شهادت


مادرم سه شب پشت سر هم خواب دیده بود که به او می‌گویند بلند شو! غلام شهید شد، اما مادر به پدرم حرفی نمی‌زند. چند روز بعد که پدر سر بنایی بود، از طرف بنیاد رفتند پیشش و گفتند غلامعلی مجروح شده. بابا گفته بود به من الهام شده که پسرم شهید شده است. آن‌ها مراعات حالش را کردند و گفتند نه پدرجان! مجروح شده. بابا دست از کارش کشید و گفت من عاقبت کار پسرم را می‌دانستم که چه می‌شود، غلامعلی را در راه خدا دادمش.


تعلقات دنیایی


یادم است غلامعلی بعد از شهادت دوستانش گوشه‌گیر شده بود. یکجا را گیر می‌آورد و در فکر می‌رفت. گاهی وقت‌ها با قرآن و دعا خود را مشغول می‌کرد. این را همه ما احساس می‌کردیم. ماندن را برای خودش یک کسری می‌دانست. رفت و ثبت‌نام کرد. دوره آموزشی را در پادگان شهمیرزاد سپری کرد. شب آخر سازماندهی رفتیم دنبالش و گفتیم فقط یک امشب اینجا هستی، اجازه‌ات را بگیریم ببریمت خانه؛ پدر و مادر دلتنگت هستند. گفت نه من دل کندم. اگر برگردم ممکن است جاذبه خانواده نگذارد باز عازم جبهه شوم.


بخش‌هایی از وصیتنامه شهید


به برادران و خواهرانی که در پشت جبهه هستند سفارش می‌کنم: لازم است وحدتشان را حفظ و همگام با روحانیت حرکت کنند. مواظب باشند، زیرا دشمنان اسلام در هر لباسی ظاهر می‌شوند تا به هر وسیله ممکن به مردم و انقلاب صدمه وارد کنند. همواره پشتیبان ولایت فقیه باشید.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
عناوین پیشنهادی
آخرین اخبار