کد خبر: 998546
تاریخ انتشار: ۲۷ فروردين ۱۳۹۹ - ۰۲:۲۰
لباس بسیجی و کفش دامادی
زمزمه همیشگی‌اش «اللهم الرزقنی شفاعه ًْ الحسین» بود شهید سیدهاشم قریشی‌زاده ۲۰ مرداد ۱۳۴۶ در کربلا به دنیا آمد. در ایران بزرگ شد و با آغاز جنگ تحمیلی بر خودش واجب دانست که از اسلام و کشورش دفاع کند. سیدهاشم قریشی‌زاده که از رزمندگان ژاندارمری بود، در نهایت ۱۲ اسفند ۱۳۶۵ در زبیدات عراق به شهادت رسید. متن زیر روایت داستانی است از زندگی این شهید که پیش رو دارید.
سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: پانزده سال بیشتر نداشت که رفت جبهه. از چند باری که اعزام شد، یک بار مجروح برگشت. توی خانه بستری‌اش کردیم، اما برای ویزیت و درمان‌های تخصصی به بیمارستان سعدی شیراز می‌رفتیم. هاشم عصا را زیر بغل می‌زد و بدون کمک دیگران قدم برمی‌داشت. طبق عادت رزمندگی‌اش شلوار بسیجی می‌پوشید. یک بار که من و داداش و مادر سوار تاکسی شده بودیم راننده گفت: عجب دوره و زمانه‌ای شده! مردم یاد گرفتن برای این که بگن مجروح جنگی هستیم لباس بسیجی بپوشن. مادرم از این نیش و کنایه حرصش گرفت و خواست جوابش را بدهد که هاشم دستش را آورد جلو:

- نمی‌خواد چیزی بگی مادر... این به اندازه درک خودش حرف زد.

مجروحیتش که خوب شد پدرم گفت: دیگه اجازه نداری بری جبهه. باید ازدواج کنی. هاشم در سن ۱۸ سالگی ازدواج کرد، اما دلش توی جبهه مانده بود. نیمه شب‌ها از خواب بلند می‌شد و مثل رزمنده‌هایی که وصفشان را شنیده بودیم، با خدا راز و نیاز می‌کرد. یک روز آمد خانه و با خوشحالی کاغذی را نشان داد: به خاطر دفاع از وطنم رفتم برای ادای خدمت سربازی ثبت نام کردم. دیگه نمی‌تونید مجبورم کنید بمونم!

همگی در خانه پدری دور هم جمع بودیم. قرار بود هاشم بیاید مرخصی. رسید دم در، اما وارد نشد: صبر کنید ببینم. من خواب دیدم همه اومدید استقبالم و مژدگانی می‌خواید. راستش رو بگید... پدر شدم؟ با خنده گفتیم: بله... ان‌شاءالله قدمش خیره. آمد داخل و مثل همیشه جمع‌مان جمع شد. مدتی که گذشت آهسته به من گفت: دخترم بعد از شهادت من به دنیا میاد... اسمش رو بذارید راحله‌سادات! انگار خودش را برای رفتن آماده کرده بود. مرخصی بعدی که آمد نگاهی به کفش دامادی‌اش انداخت و خطاب به کفش گفت: آخرین باری بود که پوشیدمت!

خبر شهادتش که آمد، به یاد آوردم سیدهاشم وقتی تنها می‌شد برای خودش چیز‌هایی را زیر لب زمزمه می‌کرد. یک بار کنجکاو شدم بشنوم. داشت می‌خواند: اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود! سیدهاشم تازه‌داماد بود، پدر نیمه‌های شب بلند می‌شود متوجه چراغ روشن اتاق می‌شود، ساعت حدود ساعت ۳ بامداد بود، نگاهی به اتاق می‌اندازد متوجه می‌شود که سیدهاشم در حال خواندن نماز شب است. بار‌ها و بار‌ها شاهد نماز شب خواندن‌هایش بودیم. معتقد بود برای خواب وقت زیاد است، اما راز و نیاز به درگاه خدا موهبتی دیگر است...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار