
عليرضا محمدي
دهه اول شهريورماه را بايد به نام شهداي تيپ ويژه شهدا ثبت كنيم؛ چراكه در اين ماه و روزهاي ابتدايياش تيپ ويژه شهدا بيش از هر يگان ديگري شهداي بزرگي را تقديم اسلام و انقلاب كرده است. يكي از اين نامهاي ماندگار، سرداررضا ملكيان فرمانده گروهان دوم تيپ شهداست كه ششم شهريورماه 1361 براي نجات جان سردار شهيدناصر كاظمي به دل آتش دشمن ميزند و در كنار فرماندهاش به شهادت ميرسد. ملكيان نمونهاي از يك رزمنده مكتبي است كه از بدو تشكيل تيپ شهدا در كادر اصلي آن قرار داشت و شايد اگر رزمنده جبهههاي غريب غرب نبود، نامش تا به اين اندازه گمنام و مهجور نميماند. در گفتوگو با محمود ملكيان برادر شهيد سعي كرديم تا حتيالمقدور سردار رضا ملكيان را بيشتر به خوانندگان نسل جوان معرفي كنيم.
شما برادر بزرگتر بوديد يا شهيد؟ كمي از خانوادهتان بگوييد. آقا رضا دو سال از من بزرگتر بود. متولد سال 36 و من متولد سال 38 هستم. رضا سومين فرزند خانواده بود. قبل از ايشان دو خواهر بزرگترمان هستند و بعد آقا رضا و بعد من و پشت سرم هم احمد و قاسم كه همگيمان به جبهه رفتهايم. حتي مرحوم پدرمان يك دوره از طرف جهاد به منطقه اعزام شده بود. من خودم جانباز 25 درصد هستم و 18 ماه سابقه جبهه دارم. احمد ديگر برادرم دو سال و چند ماه از طرف جهاد سازندگي در جبهه بود و جانباز 35 درصد است. برادر كوچكترمان قاسم هم كه در دوران دفاع مقدس سن كمي داشت، در 14 سالگي به جبهه رفت و حدود هشت الي 9 ماه سابقه منطقه دارد. پدرمان مرحوم علياكبر ملكيان كارگر ساده ساختماني بود و روي زمين كشاورزي هم كار ميكرد. روستاي آبا و اجداديمان برُم از توابع دامغان است كه پدر بعد از ازدواج به دامغان ميآيد و همه برادر و خواهرها زاده اين شهر هستيم.
پس خانواده انقلابي داشتيد كه پدر و فرزندان ذكورش همگي جبهه رفتهاند؟ خود شهيد فعاليتهاي انقلابي انجام ميداد؟ما يك خانواده مذهبي و مستضعفي داشتيم. انقلاب روي دوش همين خانوادهها بود و بعد از پيروزياش هم چنين خانوادههايي بار اصلي حفظ انقلاب را به دوش گرفتند. برادرم در دوران انقلاب خيلي فعال بود. در همان دامغان اعلاميههاي حضرت امام را توزيع ميكرد و با دوستان انقلابياش فعاليت ميكردند. يادم است سال 57 كه در طبس زلزله آمد، اخوي به همراه يكي از دوستانش براي كمك به زلزلهزدههاي اين شهر از دامغان به طرف طبس رفتند. در راه نيز اعلاميههاي امام را توزيع كردند. در برگشت به مشهد رفته بودند كه همان جا توسط ساواك دستگير شدند. شكر خدا مدركي داخل ماشينشان پيدا نميكنند و با استعلامي كه از ساواك دامغان ميگيرند، هر دو را آزاد ميكنند. در ضمن موقع انقلاب من و آقا رضا هر دو سرباز بوديم. من در لشكر گارد خدمت ميكردم و اخوي را به سرپلذهاب فرستاده بودند. وقتي امام دستور ترك پادگانها را داد، هر دو فرار كرديم و بعد از پيروزي انقلاب باز به فرمان حضرت امام دوباره به محل خدمتمان برگشتيم.
چطور شد شهيد ملكيان سر از تيپ ويژه شهدا درآورد؟رضا خدمت سربازياش را در سرپلذهاب گذراند. خدمتش را كه تمام كرد، به دامغان برنگشت و در همان كرمانشاه به آموزش عشاير منطقه پرداخت. بعد از شروع جنگ وقتي قرار شد تيپ ويژه شهدا از بچههاي آموزشي اردوگاه خضر زنده كرمانشاه تشكيل شود، برادرم در اين اردوگاه آموزش ميداد و از بدو تشكيل گردان شهدا جزو كادر مركزي آن قرار گرفت. گردان كه تبديل به تيپ ويژه شهدا شد، اخوي هم فرماندهي يكي از گروهانهايش را برعهده گرفت.
هدف ما از اين گفتوگو معرفي الگويي چون شهيد ملكيان به نسل جوان است، كمي از زندگي شخصي ايشان بگوييد. آقا رضا چون پسر ارشد خانواده بود، از نوجواني براي تأمين معاش خانواده كنار پدرمان كار ميكرد. در بنايي يا كشاورزي كمك حال پدر ميشد. توأمان درسش را هم ميخواند و ديپلم طبيعي داشت. به قدري دانشآموز زرنگي بود كه دانشجوهاي رشته پرستاري ميآمدند و بعضي از درسهايشان را با ايشان مرور ميكردند. يادم است مادرم هميشه ميگفت رضا از كودكي با بقيه بچهها تفاوت داشت. اهتمام زيادي براي شركت در روضهها و هيئتهاي مذهبي نشان ميداد و ذات پاكش از همان دوران كودكي خودش را نشان ميداد. سال 51 يا 52 كه ماه رمضان در گرماي تابستان بود، رضا با وجود اينكه نوجواني 15 ساله بود، روزهاش را ميگرفت و در عين حال سر زمين كشاورزي كار ميكرد. ما همسايهاي داشتيم كه آب انبار داشتند، يادم است رضا از فرط تشنگي ظهرها ميرفت و پايش را در خنكي آب انبار ميگذاشت تا اندكي از گرما و عطشش كم شود. با همين وضعيت روزههايش را تمام و كمال ميگرفت.
شهيد خصوصيات اخلاقي خاصي داشت كه مثل يك يادگاري براي شما مانده باشد؟برادرم بچه با حيايي بود و احترام زيادي به پدر و مادرمان ميگذاشت. هيچ وقت جلوي آنها با لباس راحتي نمينشست. يا وقتي خواهرها يا خواهرزادهها به خانه ميآمدند، اگر زيرپوش تنش بود ميرفت و لباس آستين بلند ميپوشيد. اين طرز از حيا و آبروداري براي ما كه بازيگوشي دوران جواني را داشتيم و مثل او رعايت نميكرديم، تعجبآور بود. اما الان كه سالها از شهادت آقا رضا ميگذرد، ميبينم كه حياي جواني مثل او ميتواند الگويي براي ديگران باشد. احترام گذاشتن به والدين، شرم و حيا در رفتار و ساير خصوصيات اخلاقي شهيد، مثل يك يادگاري ارزشمند در زندگي من ماندگار شده است. در ضمن شهيد ملكيان حرام و حلال را خيلي رعايت ميكرد. در كوچه ما يكسري درختهاي زردآلو بود كه خارج از محوطه باغ همسايهها قرار داشت. يا بعضي از درختها شاخههايشان از ديوار باغ بيرون ميزدند و ميوهشان روي زمين ميافتاد. من خودم خيلي وقتها از ميوهشان ميكندم و ميخوردم ولي اخوي احتياط ميكرد و ميگفت شايد صاحبش راضي نباشد و نميخورد. شايد رعايت همين مسائل بود كه باعث شهادت و عاقبت بخيرياش شد.
همراه شهيد شده بود با هم در يك مقطع در جبهه باشيد؟در مقطعي من بانه بودم و اخوي هم در سقز حضور داشت. آن زمان دسترسي به بانه به خاطر ناامني جادهها خيلي سخت بود و رزمندهها بايد در قالب يك ستون با تأمين و نگهبان خودشان را به اين شهر ميرساندند. در همان زمان اولين فرزندم به دنيا آمد و به دليل وضعيت خاص منطقه نتوانستم به دامغان بروم. اما اخوي توانست مرخصي بگيرد و به دامغان برگشت. ايشان از فرزندم عكسي انداخته و با خودش به منطقه آورده بود. چون نميتوانست خودش به بانه بيايد، عكس را به يك ستون از رزمندهها داده بود و آنها تصوير نوزاد را برايم آوردند. در آن زمان من سه ماه و نيم نتوانستم فرزندم را ببينم.
خود شهيد ازدواج كرده بود؟با دختري كه معلم بود تازه شيريني خورده بودند كه رفت و شهيد شد. من دو سال از رضا كوچكتر بودم، اما زودتر از ايشان ازدواج كردم. وقتي به مادرم گفتم قصد ازدواج دارم، گفت رضا از تو بزرگتر است و خوب نيست برادر كوچكتر زودتر ازدواج كند. خلاصه قرار شد به خود آقا رضا بگوييم و نظرش را جويا شويم. من با او كه آن موقع منطقه بود تماس گرفتم. اتفاقاً خيلي از تصميم ازدواجم خوشحال شد و در خواستگاري و عروسي و همه اينها شركت كرد و كار را پيش برد. اصلاً در قيد و بند اين چيزها نبود كه بخواهد ناراحت شود و به دل بگيرد. بنده خدا خودش كه نامزد كرد هنوز كار به عقد نكشيده بود كه شهيد شد. ما از رضا يك باغ يادگاري داريم كه حالا از ميوههايش براي خودش خرج ميكنيم و باقي را به آستان قدس ميدهيم.
ماجراي باغ چيست؟اوايل انقلاب از طرف آستان قدس يكسري زمين به اهالي روستايمان داده بودند. آقا رضا هم يك قطعه زمين با كاربري باغ تحويل گرفته بود. اواخر عمرش يكبار از طريق دوستانش يك جفت دستكش سربازي براي پدرم فرستاده بود كه وقتي روي زمين كار ميكند دستش آسيب نبيند. در نامهاي هم نوشته بود به باغ رسيدگي كنيم و سعي در آباداني و سرسبزياش داشته باشيم. از من خواسته بود مراقب برادرهاي كوچكترمان باشم و به پدر و مادر احترام بگذاريم و كمك حال پدر باشيم. همه ما را به خواندن درسمان و خواهرها را به رعايت حجاب توصيه كرده بود. اين آخرين وصاياي شهيد بود. شكر خدا باغش را آباد كرديم و هنوز هم هست و از عوايد آن براي خود رضا خرج ميكنيم و بخشي را هم به آستان قدس ميدهيم.
از دوران جبههشان چه خاطراتي داريد؟در اين خصوص بيشتر از همرزمانش شنيدهايم. خيلي از آنها گفتهاند نماز شب آقا رضا ترك نميشد. يا فرماندهي نبود كه به نيرويش بگويد شما برويد و خودش پشت سرشان حركت كند. اگر دستوري ميداد جلوتر از نيروهايش حركت ميكرد. آدم بسيار شجاعي بود و نحوه شهادتش بهترين دليل بر شجاعت اوست.
شنيدهايم ايشان در كنار سردار شهيدناصر كاظمي به شهادت رسيدهاند؟در واقع اخوي براي آوردن جسم مجروح شهيد ناصر كاظمي رفته بود كه شهيد شد. در عمليات پاكسازي محور سردشت- پيرانشهر بچههاي تيپ يك روستاهاي اطراف پيرانشهر را پاكسازي ميكنند و در برگشت كمين ميخورند. همين حين ميگويند كه شهيد كاظمي تير خورده است. گويا گلولهاي به گلويش اصابت كرده بود. پيكر شهيد كاظمي روي موتور طوري افتاده بود كه يك پايش زير موتور و پاي ديگرش روي موتور بود. اخوي ميرود شهيد كاظمي را از تيررس ضد انقلاب خارج كند كه به خاطر گيركردنش زير موتور موفق نميشود. دوباري تلاش ميكند و بار سوم ايشان را روي دوشش مياندازد و ميخواهد به نقطه امني منتقل كند كه ضد انقلاب گلولهاي به سينه برادرم شليك ميكند و ايشان در دم به شهادت ميرسد. شهيد كاظمي هم چند ساعت بعد شهيد ميشود. الان تصاوير پيكر مطهر دو شهيد در كنار هم وجود دارد.
چرا سرداري مثل رضا ملكيان بايد تا اين حد غريب و گمنام باشد؟اين خاصيت جبهههاي غرب بود كه شهدا و رزمندگانش غريب هستند. خيلي از اين سردارها شايد اگر در جبهه جنوب بودند، اسم و رسمشان بيشتر ميپيچيد. اما سرداران حاضر در جبهههاي غرب و شمال غرب خيلي كمتر شناخته شده هستند. حضرت آقا از كردستان به اسم سرزمين مجاهدتهاي خاموش ياد ميكنند. رزمندگاني هم كه در اين خطه جنگيدند مجاهدتي خاموش داشتند و كمتر شناخته شدند. در حالي كه جنگ در كردستان به جهت وجود ستون پنجم و ضدانقلاب در بين مردم عادي، بسيار سختتر از جبهههاي ديگر بود.