کد خبر: 867482
تاریخ انتشار: ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۲:۰۰
از روزهاي آزادگي تا احساس آزادگان هنگام بازگشت به ميهن در گفت‌وگوي «جوان» با آزاده جانباز فرزاد قاسمي
فرزاد قاسمي زماني كه تنها 16 سال بيشتر نداشت راهي جبهه‌ها شد و در سال 64 با تني مجروح به اسارت دشمن درآمد. قاسم به مدت پنج سال و نيم در اردوگاه‌هاي دشمن بود و...
  احمد محمدتبريزي
فرزاد قاسمي زماني كه تنها 16 سال بيشتر نداشت راهي جبهه‌ها شد و در سال 64 با تني مجروح به اسارت دشمن درآمد. قاسم به مدت پنج سال و نيم در اردوگاه‌هاي دشمن بود و در نهايت با ورود آزادگان به كشور در سال 69 به ميهن اسلامي بازگشت. اين آزاده سرافراز كه 45درصد جانبازي هم دارد، در گفت‌وگو با «جوان» از روزها و خاطرات آزادگي مي‌گويد.

چه زماني شما در قامت يك رزمنده پا به جبهه‌ها گذاشتيد و مشغول دفاع از كشور شديد؟
اولين بار سال 61 در مقطع تحصيلي اول دبيرستان بودم كه وارد جبهه و به غرب كشور اعزام شدم. چون سنم كم بود مدير كل آموزش و پرورش با مسئولان سپاه و فرماندهان وقت منطقه هماهنگ كرد و ما را بعد از دو ماه برگرداندند. دومين بار سال 62 در طرح لبيك يا امام شركت و در عمليات آزادسازي سد دربندي‌خان و مناطق شاخ‌شميران حضور پيدا كردم و حدود دو ماه و نيم در منطقه بودم. بار سوم سال 63 در مقطع سوم دبيرستان بودم كه اواخر بهمن به منطقه مريوان اعزام شدم. در منطقه‌اي مستقر بوديم كه روي شهر سيد صادق عراق احاطه و در سنگرهاي ديده‌باني تحركات دشمن را در شمالغرب كشور زير نظر داشتيم. اين اقدام مخفيانه بود و كساني كه آنجا مي‌ماندند به دست دشمن به شهادت مي‌رسيدند. تيپ انصارالحسين همدان و شهيد همداني مسئوليت يك گردان مستقلي به نام گردان 311 قدس را بر عهده گرفته بود. اين گردان از بچه‌هاي همدان و شمال تشكيل شده بود و كارش اقدامات برون‌مرزي بود. زماني كه مي‌خواستند نيروها را به منطقه اعزام كنند فرمانده گفت كساني كه مي‌خواهند به اين منطقه بروند امكان بازگشت‌شان خيلي كم است. هنگامي كه ما در منطقه مستقر شديم كوله‌پشتي و وسايل بچه‌ها را مي‌ديديم. بعدها متوجه شديم بچه‌ها در شناسايي‌ها به شهادت مي‌رسيدند و پيكرهايشان به دليل صعب‌العبور بودن منطقه همانجا مي‌ماند. دشمن هم با داشتن نيروهاي نفوذي بيكار ننشسته بود و سنگرهاي ما را شناسايي مي‌كرد و كمين مي‌گذاشت. دشمن در صبح فروردين 64 حمله كرد. 17 نفر در پايگاه بوديم. پايگاه‌هايي كه در آن حضور داشتيم بعد از چند ماه لو رفت و عراق با نيروهاي ويژه حمله كرد. تقريباً 6 صبح بود كه عراقي‌ها شروع به خمپاره زدن كردند و تا ساعت يك بعدازظهر نيروها مقاومت كردند. تعدادي به شهادت رسيدند و حدوداً هفت نفري كه مانده بوديم زخمي شديم كه بعد آمدند و پايگاه را گرفتند. بچه‌ها از چندين نقطه مجروح شده بودند. خودم از 11 نقطه مجروح شدم و قدرت راه رفتن نداشتم. ما هفت نفر را براي زدن تير خلاصي جمع كرده بودند كه يكي از فرماندهانشان از راه رسيد و اجازه اين كار را نداد. آن زمان ما از عراق اسراي زيادي گرفته بوديم و آنها خيلي اسير نگرفته بودند. به همين خاطر به دنبال افزايش تعداد اسراي ايراني بودند. اين عامل باعث شد مجروحان را به شهادت نرسانند و به اسارت ببرند.
هنگام اسارت و زماني كه با تني مجروح دشمن بالاي سرتان بود چه بر شما گذشت؟
آنچه بود تماماً عشق به اعتقادات مكتب و ايمان بود. ما به فرمان امام اين مسير را طي كرده بوديم و در اين مسير هر چيزي را كه برايمان پيش مي‌آمد خير و مصلحت الهي مي‌دانستيم. بچه‌ها ترسي در وجودشان نبود. كسي كه وارد اين مسير مي‌شود مي‌داند حتماً شهادت نصيبش خواهد شد. قبل از انجام عمليات هم گفتند اگر كسي نمي‌خواهد اينجا نماند و به يك قسمت و گردان ديگر برود ولي هيچ كسي دنبال رفتن نبود و همه همانجا ماندند. ذره‌اي ترس و دلهره وجود نداشت و احساس مي‌كرديم اين كار يك معامله بزرگ با خداست و ما چقدر احساس خسران كرديم كه در اين مسير به شهادت نرسيده‌ايم.آن روزها به‌رغم اينكه همه بچه‌ها مجروح بودند و با بي‌رحمي تمام بچه‌ها را با توهين جابه‌جا مي‌كردند اما اين كارها باعث نشد ذره‌اي‌ از ايمان رزمندگان كم شود و همه سفت و محكم مقابل دشمن از ارزش‌ها و اعتقادشان مقابل دشمن دفاع مي‌كردند و نمي‌خواستند جلوي دشمن سر خم كنند. اين اعتقاد راسخ به واسطه نداي ملكوتي حضرت امام (ره) بود كه در قلب‌ها نفوذ كرده بود. بچه‌ها با مقاومتي وصف‌ناپذير مقابل دشمنان ايستادگي كردند.
هنگامي كه برايتان مسجل شد ديگر به اسارت دشمن درآمده‌ايد دچار يأس و نااميدي نشديد؟
گرفتاري در چنگال دشمن براي انسان خيلي سخت است به خصوص زماني كه بفهميد هيچ كاري نمي‌توانيد مقابل دشمن انجام دهيد. هفت نفري كه آنجا اسير شدند تا مرز شهادت رفته بودند و وضعيت بغرنجي داشتند. اصلاً فكر نمي‌كرديم يك روز به اسارت دشمن دربياييم. اما در دوران جنگ هر اتفاقي ممكن است رخ دهد. اسارت برايمان خيلي خوشايند نبود و شهادت برايمان بالاترين سعادت بود. گرفتار شدن در چنگال دشمن احساس بدي به ما مي‌داد و فشار روحي و رواني و جسمي زيادي داشت.
دوران اسارت برايتان چطور شروع شد؟
اوايل خيلي سخت بود و عراقي‌ها به ما رسيدگي نمي‌كردند. بعد از اينكه به پشت جبهه منتقل شديم براي بازجويي و گرفتن اطلاعات به جاهاي مختلف از جمله استخبارات رفتيم. كسي كه مجروح است بايد مداوا شود ولي ما در استخبارات به مدت 17 روز پانسمان زخم‌هايمان عوض نشد و اين زخم‌هايمان بوي تعفن گرفته بود. به دليل رسيدگي نكردن دوستاني را كه نقاط حساسي از بدن‌شان مجروح شده بود، قطع عضو كردند. در كنارش براي بازجويي مي‌رفتيم كه شكنجه مي‌دادند و اذيت مي‌كردند و هيچ توجهي نداشتند كه طبق كنوانسيون ژنو نبايد با اسير و مجروح اينطور برخورد كنند. تقريباً يك ماه اينگونه به سختي گذشت. بعد ما را به اردوگاه منتقل كردند و رزمندگان ديگري را ديديم كه آنها هم از مجروحان عمليات‌هايي مثل بدر بودند. دوران بسيار سخت و دهشتناكي بود. نيازهايي كه به دارو و درمان داشتيم مرتفع نمي‌شد و در كنارش اذيت و آزار و ندادن آب و غذا بود. منطقه رمادي كويري و گرم است و وقتي صليب‌سرخ دماسنج مي‌آورد، درجه حرارتش بالاي 50 درجه مي‌شود. هيچ وسيله‌اي براي سرمايش نداشتيم. با وجود تمام اين سختي‌ها همه بچه‌ها اولين ماه مبارك رمضاني را كه در اسارت بودند، روزه گرفتند. 18 ساعت گرما را به‌‌رغم اينكه هيچ چيزي براي خوردن نبود تحمل مي‌كردند. اين باعث شد نه تنها از ايمان و اعتقادات چيزي كم نشود بلكه اضافه هم مي‌شد. تنها چيزي كه توانست روحيه بچه‌ها را حفظ كند توكل به خدا و توسل به ائمه و ادعيه بود. با خواندن قرآن قلب و روح آزادگان  را جلا مي‌داد و همين استقامت را در وجودشان تقويت مي‌كرد. اگر غيراز اين بود مطمئن باشيد دچار سرخوردگي و افسردگي و بيماري‌هاي روحي و رواني مي‌شدند و خوشبختانه ما در اسراي ايراني چنين معضلاتي نداشتيم. اگر اسراي كشورهاي ديگر را بررسي كنيد قطع به يقين نفرات زيادي دچار بيماري‌هاي روحي و رواني حاد مي‌شوند. اگر كسي ذره‌اي دچار نوسانات روحي مي‌شد، بلافاصله بقيه به او توجه مي‌كردند و او را از آن وضعيت روحي درمي‌آوردند. اين وحدت منجر به حفظ روحيه آزادگان مي‌شد.
حضور مرحوم ابوترابي چه تأثيري بر  آزادگان در دوران سخت اسارت داشت؟
آزادگان مرهون هدايتگري ايشان بودند. مرحوم ابوترابي استاد اخلاق بود. ما يك سال اول كه به اسارت درآمده بوديم احساس مي‌كرديم اينجا هم يك جبهه است و بايد درگير شويم. درگيري‌هايي هم داشتيم و بچه‌ها مرارت‌هاي زيادي كشيدند و برخي دچار مجروحيت و شكنجه شدند. حاج‌آقا ابوترابي نگاهشان اين بود كه شما نبايد در اين شرايط خودتان را با دشمن درگير كنيد و بايد به لحاظ جسمي و روحي خودتان را سالم نگه داريد تا هنگامي كه به كشور برمي‌گرديد به مردم و كشورتان خدمت كنيد. الان در اين شرايط كه در چنگال دشمن به اسارت درآمده‌ايد وظيفه‌تان حفظ اعتقاد، ايمان و خودتان است و درگير شدن با دشمن هيچ مشكلي را حل نمي‌كند. اين حرف‌ها يك خط‌مشي روشني بود كه به آزادگان داده شد و اگر غيراز اين بود خيلي از آزادگان دچار مشكلات جسمي و روحي زيادي مي‌شدند. همين باعث مي‌شد بچه‌ها مقداري از تب و تاب ستيز و مقابله مستقيم با دشمن دست بردارند. در خيلي موارد نوعي برخورد مي‌كرد كه عراقي‌ها هم دست به دامن حاج‌آقا مي‌شدند و اگر جايي معضل داشتند و نمي‌توانستند آرامش را حكمفرما كنند از اين سيد بزرگوار خواهش مي‌كردند كه با اين بچه‌ها صحبت كنند تا آرامش برقرار شود. حاج‌آقا را به اردوگاه‌هاي زيادي بردند. ايشان را شكنجه و اذيت و آزار كردند كه مواجهه‌شان در اين مواقع بسيار جالب بود. در يك صحنه سرباز عراقي كه ايشان را به شدت مي‌زد، چوب از دستش افتاد. حاج‌آقا چوب را بر‌داشت و بدون بي‌احترامي و ناسزايي چوب را به سرباز يا افسر عراقي ‌داد. حتي گاهي بعد از كتك خوردن مي‌گفت من را حلال كن من باعث شدم خسته شوي و دستت درد بگيرد. با اين روش انقلابي در وجودشان ايجاد مي‌كرد و همه مريد حاج‌آقا مي‌شدند. اين خصوصيات باعث شده بود مرحوم ابوترابي محور انسجام و وحدت شود.
در دوران اسارت بيشتر چه كارهايي انجام مي‌داديد و زندگي برايتان چگونه مي‌گذشت؟
اوايل فقط قرآن در اختيار ما بود و بعدها صليب سرخ كتاب‌هاي زبان خارجي برايمان آورد. كاري كه مي‌كرديم بيشتر حفظ قرآن و ياد گرفتن ترجمه تحت‌الفظي قرآن زير نظر استادان روحاني بود. در مقطعي نهج‌البلاغه را آوردند و خطبه‌هاي نهج‌البلاغه و كلمات قصار را حفظ و ترجمه مي‌كرديم. مفاتيح‌الجنان را هم آوردند كه به دليل خواندن زيارت عاشورا از ما گرفتند. زبان انگليسي هم كار مي‌كرديم. بخشي از وقتمان صرف فعاليت‌هاي فرهنگي مي‌شد. براي اينكه براي بچه‌ها تقويت روحيه شود در مناسبت‌هاي مختلف با همت بچه‌ها تئاتر اجرا مي‌كرديم.
چه سالي به ميهن اسلامي  برگشتيد؟
3/1/64  اسير شديم و 1/6/69 برگشتم. بازگشت آزادگان از 26 مرداد از اردوگاه موصل شروع شد كه چند روز طول كشيد و بعد نوبت به اردوگاه رمادي و ديگر اردوگاه‌ها رسيد.
هنگام بازگشت چه احساسي داشتيد؟
كسي كه در جايي محبوس بوده و هيچ نقطه روشني در مسير زندگي‌اش نمي‌ديده يك مرتبه مي‌بيند آفتاب درخشاني طلوع كرد. قطعاً بازگشت به وطن بارقه‌اي از اميد در دل ما بود و از اين بابت احساس شادي و شعف وصف‌ناپذيري مي‌كرديم. هم بابت نجات از دست دشمنان خوشحال بوديم و شادي بيشترمان جهت بازگشت به ميهن و بودن در كنار خانواده و آشنايان بود. اينكه ادامه مسيرمان در كشور خودم رقم مي‌خورد چشم‌اندازي روشني را جلوي چشمانم گشوده بود كه ما را به آينده اميدوار مي‌كرد.
در پايان اگر خاطره‌اي جالب از دوران آزادگي داريد برايمان بازگو كنيد.
در عراق سربازي در شرايط عادي هفت سال بود. قانون بود اگر جنگ شود تا مادامي كه جنگ هست سربازان بايد خدمت كنند. خيلي از سربازها، خدمت‌شان در حال اتمام بود كه عراق به ايران حمله كرد. اين سربازان با احتساب هشت سال جنگ، 15 سال سرباز بودند. ديگر مثل يك ارتشي حقوق و مستمري مي‌گرفتند. سال 67 قطعنامه پذيرفته شد، يك سال بعد از ارتحال حضرت امام بود و سال 69 عراق به دليل سرخوردگي از جنگ با ايران تصميم مي‌گيرد به كويت حمله كند. در اين اثني سربازان فشار مي‌آوردند كه به ما اجازه رفتن بدهيد. اينكه 9 ‌سرباز را كه نزديك به 15 سال خدمت مي‌كردند، در اوايل تير 69 مرخص كردند. يكي از اين سربازان به نام ابوجاسم به بچه‌ها مي‌گفت من رفتم و هيچ كس به فكر شما نيست و احتمالاً اينجا مي‌مانيد، مي‌ميريد و پشت تپه‌ها خاكتان مي‌كنند. ما هم گفتيم راضي هستيم به مشيت خدا و از خدا مي‌خواهيم راه نجات بفرستد. هنوز مهر ترخيصشان خشك نشده بود كه عراق به كويت حمله كرد. به دليل كمبود نيرو فراخواني جهت حضورشان داده شد و همه كساني كه ترخيص شده بودند بايد خودشان را به يگان خدمتي‌شان معرفي مي‌كردند. ما ديديم دست از پا درازتر برگشتند. صدام به خاطر راحت شدن خيالش از بابت ايران، تبادل اسرا را انجام داد. شب 31 مرداد آزاد شديم و پنج نفر، پنج نفر به حياط مي‌آمديم. ابوجاسم ناراحت پشت به ما در حياط نشسته بود. يكي از بچه‌ها صدايش كرد و گفت ابوجاسم ما مي‌رويم و تو مي‌ماني تا امريكايي‌ها اينجا را بمباران كنند، مي‌ميري و پشت تپه دفنت مي‌كنند. حرفي كه به ناحق به آزادگان گفته بود عيناً بچه‌ها به او گفتند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار