
عليرضا محمدي
برادران اسدي هر وقت ميخواستند با هم وداع كنند، در باغ پدري كه اطراف مشهد بود قرار ميگذاشتند. از ميان پنج برادر، سه برادر مدافع حرم بودند و كسي خبر نداشت اين بار كه يكي از آنها ميرود، باز او را خواهند ديد يا نه. شهيد محمد اسدي فرزند ششم خانواده بود، اما به عنوان اولين نفر به دفاع از حريم اهل بيت رفت و راه را براي ديگر برادران باز كرد. او در پاييز سال 94 در همين باغ پدري آخرين خداحافظيها را با برادرانش كرد و براي هميشه راهي سوريه شد. محمد كه قبلاً با نام جهادي ابوزينب چهار بار به جبهه عراق رفته بود، براي بار آخر با نام جهادي غلام عباس عازم سوريه شد و شش ماه بعد در 17 خردادماه 1395 مصادف با اول ماه رمضان به شهادت رسيد. شهيد اسدي سرداري بينام و نشان بود كه در لشكر فاطميون به سمت فرماندهي گردان غلامان عباس(ع) نيز نائل آمد و در همين كسوت به ديدار اربابش حضرت ابوالفضل العباس(ع) مشرف شد. حالا كه به سالگرد قمري شهادت محمد نزديك شدهايم، گفتوگوي ما با علي اسدي برادر شهيد را كه خود نيز دفاع از حرم را تجربه كرده است، پيشرو داريد.
چطور شد كه از يك خانواده سه برادر مدافع حرم شدند؟در خانواده ما اول محمد رفت و او راه را برايمان باز كرد. هميشه پيشقدم بود و الان هم كه در شهادت اول شد. محمد دفاع از حريم اهل بيت را از عراق شروع كرد و چهار بار به آنجا اعزام شد. بار سوم من هم همراهش رفتم. همان زمان كه ما عراق بوديم، برادر كوچكترمان كه طلبه است توانسته بود به سوريه برود. از عراق كه برگشتيم، محمد براي رفتن به سوريه تلاش كرد. البته از قبل هم تلاش كرده بود، اما اين بار خيلي تلاش كرد و نهايتاً به لشكر فاطميون پيوست. اولين اعزام محمد به سوريه آخرين اعزامش بود و همان جا به شهادت رسيد.
ايشان كه ايراني بود، چطور با لشكر فاطميون همراه شد؟محمد از اواخر سال 93 تلاش كرد به سوريه برود، اما اعزامش نميكردند. براي اينكه بتواند برود و كسي سد راهش نشود 40 روز روزه گرفت و هر شب تا صبح مشغول نماز شب و عبادت شد و سه شبانهروز هم در حرم امام رضا(ع) راز و نياز و دعا كرد تا با اعزامش موافقت شود. عاقبت برادرم با هويت يك تبعه افغاني به سوريه رفت. حتي پس از اينكه به آنجا رفته بود، به گفته همرزمانش 80 روز ديگر روزه گرفت به خاطر اينكه به او اجازه دفاع از حريم ناموس حضرت علي (ع) داده شود.
برادرتان نظامي كه نبود؟خير، ايشان ليسانس حقوق داشت و به عنوان مشاور حقوقي در دفتر وكالت مشغول به كار بود. چون نظامي نبود اعزامش به سختي صورت گرفت.
كمي از خلقيات شهيد بگوييد. متولد چه سالي بود و چگونه فرزندي بود؟محمد متولد سال 64 در مشهد بود. ما اصالتا اهل همين شهر مقدس هستيم. پدرمان معمار تجربي است و يك خانواده متوسط و معمولي داريم. پدر و مادرمان سعي ميكردند با رزق حلال ما را پرورش دهند. محمد سر چنين سفرهاي بزرگ شد. ذات خوبي هم داشت كه باعث شد تربيت والدينمان آن را تقويت كند و يك جوان غيرتي و مذهبي بار آيد. شهيد از همان نوجوانياش در بسيج فعاليت ميكرد. بچه هيئتي بود و چه در دانشگاه يا در محله و... فعاليتهاي فرهنگي داشت. همين پيش زمينهها باعث شد براي رفتن به جبهه مقاومت اسلامي سر از پا نشناسد. غيرت محمد اجازه نميداد بشنود تروريستها هواي ويراني حرم اهل بيت را دارند و او دست روي دست بگذارد و كاري نكند.
با توجه به اينكه ايشان نظامي نبود، اعزام به عراق هم نميتوانست به شكل رسمي صورت گرفته باشد، درست است؟كلا كسي كه ميخواهد براي دفاع از حرم به عراق اعزام شود بايد خودش مقدمات و هزينههاي سفرش را مهيا كند. آن يك باري كه من همراه اخوي به عراق رفتم، با هزينه شخصي خودمان بود. حتي وقتي به خط مقدم رسيديم، باز از لحاظ ماندن در اين جبهه ايمن نبوديم. يادم است يك روز دو نفر از بچههاي نيروي قدس آمدند به خط و يكي از آنها به زبان عربي از محمد سؤالي پرسيد. محمد در همين رفتو آمدها به عراق عربي ياد گرفته بود، اما چون لهجه داشت جوابش را نداد. ميترسيد بفهمند ايراني هستيم و ما را بر گردانند. آن بنده خدا چندبار سؤالش را تكرار كرد و وقتي ديد محمد جواب نميدهد اول به شوخي و به زبان عربي گفت مگر كري؟ بعد فكري كرد و اين بار به فارسي پرسيد: نكنه ايراني هستي؟ محمد خندهاش گرفت و فهميدند ما ايراني هستيم. اما ما را بر نگرداندند.
شهيد اسدي كه اين همه دردسر براي حضور در جبهه مقاومت اسلامي داشت، اصرارش براي رفتن به عراق و سوريه چه بود؟عرض كردم كه خيلي غيرتي بود. بصيرت لازم را داشت و به خوبي ميدانست براي چه بايد در جبهه مقاومت اسلامي حضور يافت. اما شايد بهتر باشد سؤال شما را از زبان خود شهيد جواب بدهم. آن دفعهاي كه به اتفاق هم به عراق رفته بوديم، در كاظمين با يك مستندساز به نام آقاي رسول اسدي كه تهراني است آشنا شديم. ايشان از شهيد مصاحبهاي گرفت و همين سؤال شما را از محمد پرسيد. برادرم جوابي به اين مضمون داد كه نميخواهم از عاشوراي زمانم جا بمانم. نميخواهم جزو آن 2 هزارنفري باشم كه شب عاشورا امام حسين(ع) را ترك كردند. ما اگر خود آقا هم گفت برويد، نميرويم. بحث غيرتي و ناموسي است. ميخواهم برسم به بارگاه بيبي حضرت زينب(س) و از حريم اهل بيت دفاع كنم.
ايشان در سوريه به فرماندهي گردان رسيده بود، به خاطر سابقهاش در جبهه عراق به اين سمت دست يافته بود؟اخوي هيچ حرفي از حضورش در عراق به همرزمانش نزده بود. وقتي ايشان به سوريه ميرود، شش ماه تمام آنجا ميماند. فرماندهان بعد از پي بردن به شجاعت و تجربيات نظامي محمد، كم كم به او اعتماد و مسئوليت يكي از گردانهاي لشكر فاطميون را به ايشان واگذار ميكنند. شهيد به حضرت عباس(ع) خيلي ارادت داشت. نام جهادياش را غلام عباس گذاشته بود و اسم گردانشان هم كه غلامان حضرت عباس(ع) بود. جانشين ايشان در همين گردان بعدها به ما ميگفت «وقتي موضوع فرماندهي را به شهيد اسدي پيشنهاد دادند، نميپذيرفت. حتي به من گفت شما سن تان بيشتر است و تجربه بيشتري هم در لشكر فاطميون داريد، شما فرمانده باشيد.» نهايتاً برادرم فرماندهي را ميپذيرد و بعدها نيز علاوه بر فرماندهي گردان غلامان عباس(ع) به جانشيني محور تيپ امام حسن(ع) نائل ميشود.
گفتيد اعزام ايشان به سوريه شش ماه و تا زمان شهادتش طول كشيد، يعني در تمام اين مدت به خانه نيامد؟خير، اصلاً نيامد. در حالي كه دورهها دوماه يا نهايتا سه ماهه است. يكي از دوستان برادرم برايمان تعريف ميكرد يك بار غلام عباس را ديدم تنها گوشهاي نشسته و گريه ميكند. علتش را كه پرسيدم دو دليل آورد. يكي اينكه گفت ديدم چند نفر از نيروهاي لشكر دارند موسيقي گوش ميدهند و حيف است در محيطي چون جبهه مقاومت اسلامي رزمندگان چنين آهنگهايي را گوش دهند. بعد برادرم رفته بود و با هزينه شخصي خودش براي آن رزمندهها مداحي تهيه كرده بود، اما دومين دليل محمد براي گريههايش دوري چندين ماهه از خانواده و دلتنگي براي آنها بود. برادرم به دوستش گفته بود دلم براي پدر و مادر و خانوادهام تنگ شده است. دوستش پرسيده بود چرا به مرخصي نميروي. ايشان هم جواب داده بود ميترسم به ايران برگردم و در همين فاصله بشنوم به حرم خانم زينب كبري(س) تعدي شده است. آن وقت چه جوابي دارم كه به حضرت علي(ع) بدهم. من پوتينهايم را جفت كردهام و اصلاً به مرخصي نميروم. يا ما با پيروزي كامل برميگرديم يا اينكه من به شهادت ميرسم.
آخرين وداعتان چگونه بود؟ما باغي در اطراف مشهد داريم كه هر بار يكي از ما که ميخواست به سوريه يا عراق اعزام شود، پنج برادر آنجا جمع ميشديم و با هم خداحافظي ميكرديم. بار آخري كه محمد ميخواست برود، به دلم افتاده بود اين رفتن را برگشتي نيست. با برادر بزرگ مان كه حرف زدم، ايشان گفت من هم احساس ميكنم محمد شهيد ميشود. بنابراين تصميم گرفتيم از برادرم محمد فيلمبرداري كنيم و او برايمان از انگيزههاي رفتنش بگويد. در اين فيلم محمد به پدر و مادرمان گفت: «اگر جسدم برنگشت و دشمن از شما پول خواست، به هيچ وجه قبول نكنيد.» بعد به مادرمان خيلي تأكيد كرد كه پس از شهادتم كاري نكنيد من جلوي حضرت زينب(س) سرافكنده شوم. اين آخرين وداع ما با برادرمان بود. او رفت و بعد از شش ماه تنها خبر شهادتش را شنيديم بدون اينكه پيكرش بازگردد. مسلماً رفتن محمد براي ما خيلي سخت بود، اما وقتي آدم به زيبايي راه شهيد فكر ميكند تا حدي آرام ميشود. پدر و مادرمان هم شكر خدا واقف به ارزشهاي راهي كه محمد جانش را در آن داد، هستند. ميگويند مصيبت حضرت زينب(س) اصلاً قابل مقايسه با مصيبت ما نيست. ما فقط يك نفر را داديم و خانم در محشر كربلا شهادت بسياري از عزيزانش را ديد.
از عملكرد غلام عباس در جبهه مقاومت اسلامي و همين طور از نحوه شهادتش روايتي داريد؟از همرزمان برادرم نقل شده كه ايشان در ماجراي سقوط خان طومان با همرزمانشان ايستادگي ميكنند و باعث ميشوند بسياري از رزمندگان از محاصره دشمن رها شوند. اين را خيلي از رزمندگان برايمان تعريف كردهاند. البته صحبتهاي ديگري هم از شجاعتهاي شهيد شده است. اصلاً نحوه شهادت محمد طوري رقم خورد كه باز تأييدي بر تهور و شجاعتش است. گردان غلامان عباس چون يك گردان خط شكن بود، در منطقه بين الحمره و خلصه در نزديكي خان طومان استقرار داشت. قرار بود اين گردان خط را به يگانهاي ديگري تحويل بدهد و نيروهايش مشغول جابهجايي بودند كه يكي از همرزمان پاكستاني محمد به او اطلاع ميدهد پيكر چند تن از شهدا بين خط خودي و دشمن جا مانده است. محمد ميگويد نميتوانيم بگذاريم اين پيكرها جا بمانند. مادرانشان چشم به راه هستند. بنابراين وظيفه جمع كردن ادوات گردان را به جانشينش واگذار ميكند و خودش به همراه چند داوطلب براي آوردن پيكر شهدا ميروند كه از سه طرف به كمين دشمن ميافتند. همرزمان محمد تا بخواهند ادوات را دوباره نصب كنند، دشمن به آنها مسلط ميشود. چند دقيقهاي مقاومت ميكنند و برادرم از طريق بيسيم گراي محل دشمن را به نيروهايش ميداده است. تا اينكه ارتباط قطع ميشود و يكي از تك تيراندازان دشمن تيري به قلب برادرم شليك ميكند و محمد در اول ماه رمضان به شهادت ميرسد.
سخن پاياني. خوب است سخن پاياني را از زبان خود شهيد محمد اسدي بگويم. ايشان گفته است: «اين دنيا بسيار كوچك و گذراست و مثل يك ديوار ميماند كه ما بر لبه آن راه ميرويم و انتهاي اين ديوار كه هدف ماست شهادت است و ما بايد هدف خود را با دقت و هوشياري ببينيم و با سرعت و اشتياق به طرف آن بدويم و مواظب باشيم كه در اين مسير كوچكترين لغزشي در ما به وجود نيايد كه ممكن است از اين ديوار سقوط كنيم و به هدفمان كه شهادت است نرسيم.»