کد خبر: 850557
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۲۲:۰۰
گفت‌‌وگوي «جوان» با خانواده شهيد حسن محمدي از شهداي لشكر فاطميون
شهيد حسن محمدي يكي از جوانان شجاع لشكر فاطميون بود كه در اوج جواني، خانواده‌اش را رها كرد و به جبهه دفاع از حرم رفت. حسن حتي دوست نداشت اشك مادرش براي شهادت او جاري شود.
  شكوفه زماني
شهيد حسن محمدي يكي از جوانان شجاع لشكر فاطميون بود كه در اوج جواني، خانواده‌اش را رها كرد و به جبهه دفاع از حرم رفت. حسن حتي دوست نداشت اشك مادرش براي شهادت او جاري شود. او كه متولد سال 62 در يكي از محله‌هاي كاشان بود، 11 سال همراه خانواده‌اش در افغانستان زندگي كرد. اما در تقديرش اين طور آمده بود كه دوباره به ايران بيايد و با اعزام به جبهه مقاومت اسلامي در همين جبهه به شهادت برسد. براي آشنايي با زندگي و منش اين شهيد لشكر فاطميون با مادرش زهرا حسيني همكلام شديم. خانم حسيني معتقد است آنچه خوبان همه دارند او يكجا داشت؛ مهرباني و صداقت و آرامش و ولايت‌‌پذيري‌ حسن كار را به جايي رساند كه شهادت را نصيبش كرد. متن زير گفت و گوي «جوان» است با زهرا حسيني، مادر نابيناي اين شهيد و همين طور دو خواهرش.
 
مادر شهيد
گويا خود شما ايراني هستيد و همسرتان يعني پدر شهيد اهل كشور افغانستان هستند؟
من زهرا حسيني بچه بيرجند و بزرگ شده كشور عراق هستم، ولي همسرم اصالتاً افغاني هستند. در حدود شش سالي مي‌شود كه ساكن پاكدشت هستيم ولي قبل از آن در حدود 11 سال با بچه‌هايم در افغانستان زندگي كرديم. سال 92 دوباره ساكن كشور ايران شديم و علت برگشتمان به خاطر اين بود در افغانستان شيعه معنايي نداشت و ما را به چشم يك فرد بيگانه نگاه مي‌كردند براي همين نمي‌توانستيم اين موضوع و رفتار آزاردهنده اطرافيان را تحمل كنيم. در نتيجه در سال 82 كه به منطقه قلعه شاوه افغانستان براي زندگي رفته بوديم، مجبور شديم سال 93 برگرديم. من چهار فرزند پسر و چهار فرزند دختر دارم كه همگي متولد كشور ايران هستند ولي يكي از دخترهايم ازدواج كرده افغانستان است و همانجا هم زندگي مي‌كند. حتي بگويم خواهر شهيد خواسته بود براي داداشش مراسم ختم بگيرد چون متوجه شده بودند حسن از شهداي مدافع حرم است، طالبان اجازه نمي‌دهد مراسمي برگزار شود و حتي خانواده دخترم را مورد اذيت و آزار قرار مي‌دهند.
پدر شهيد مرحوم شده‌اند؟
بله، مرحوم همسرم در افغانستان شغل ماهي‌پزي داشت ولي وقتي كه در كشور ايران مقيم شد به كار كشاورزي مي‌پرداخت و الان 9 سالي مي‌شود كه به رحمت خدا رفته است.
شهيد چندمين فرزندتان بود؟ كمي از ايشان بگوييد.
حسن فرزند اول خانواده بود كه سال 62 در كاشان به دنيا آمد. بچه خيلي خوبي بود و هميشه باعث آرامشم مي‌شد. از متانتش هرچه بگويم كم گفته‌ام. فقط من كه مادرش هستم مي‌دانم و خدايش كه او را آفريده است. اين اواخر نماز شب و قرآن بسيار تلاوت مي‌كرد. حتي به من گفت مادر اگر روزي شهيد شدم راضي نيستم شما برايم گريه كنيد. براي مدرسه رفتنش هم من را اصلاً اذيت نكرد و براي كلاس قرآن خيلي اهميت قائل مي‌شد. دوست داشت هرچه ياد مي‌گرفت به خواهرهايش نيز آموزش بدهد.
شهيد شغل نظامي داشت؟
نه خياط بود. خيلي هم در شغلش مهارت داشت و درآمد خوبي هم كسب مي‌كرد.
پس چطور عازم جبهه‌هاي دفاع از حرم شد؟
خودش دوست داشت كه برود. از سال 93 در ذهنش عشق رفتن به سوريه را داشت. وقتي سال 92 به ايران آمديم، همان ابتدا داداش كوچك حسن به سوريه سفر كرد، در برگشت گفت: حرم بي‌بي زينب (س) چقدر غريب و تنها شده است و اين حرف موجب شد كه هيجان رفتن حسن به سوريه بيشتر شود. يك روز كه حسن از سركار به خانه آمد، به من گفت مادر بايد به سوريه بروم ديگر طاقت ماندن در اينجا را ندارم. هر چه به او گفتم پسرم تو خياط ماهري هستي به اين قشنگي داري كت و شلوار مي‌دوزي و درآمد خوب داري، قبول نكرد و به سوريه اعزام شد. چند بار هم به آنجا اعزام شد. بار آخر كه خواست به سوريه برود باز هم به او اصرار كردم كه ديگر شما چندين مرتبه رفته‌اي، به خاطر مادرت نرو. حتي براي اينكه از رفتن منصرفش كنم، خواستم برايش خواستگاري بروم اما حسن برگشت به من گفت نه مادر با بي‌بي حضرت زينب(س) عهد بسته‌ام تا موقعي كه جان در بدن دارم با دشمنانش بجنگم. هر وقت پيروز شديم و من سالم برگشتم آن وقت شما براي من به خواستگاري برويد كه رفت و ديگر برنگشت.

زكيه محمدي
خواهر سوم شهيد

با اينكه شهيد شما در سيزدهم ماه بهمن 95 به شهادت رسيده بود علت تأخير خاكسپاري پيكر شهيد چه بود؟
مادرم حالش بسيار خراب بود و قبل از اعزام آخر حسن آب مرواريد يكي از چشم‌هايش مي‌تركد و ديابت عصبي كه داشت موجب مي‌شود چشمانش نابينا شود. ما نمي‌توانستيم به مادر بگوييم پسرت به شهادت رسيده است براي همين صبر كرديم كمي حالش بهتر شود و در نتيجه از سوي سپاه در تاريخ 26 بهمن اطلاع دادند كه حسن به شهادت رسيده است. آن شب مراسم وداع با شهيد برگزار شد و تشييع پيكرش 27 بهمن ماه سال 95 انجام گرفت. در گلزار شريف‌آباد پاكدشت به خاك سپرده شد. شايد خدا مي‌خواست كه مادرم چشم‌هايش اين لحظات آخر نابينا شود كه نتواند پيكر پسرش را ببيند و هميشه با آخرين خاطرات زنده حسن كه او را مي‌ديد يادش كند.
رفتار شهيد با شما كه خواهرش بوديد چطور بود؟
با ما به عنوان خواهرانش خيلي خوب بود. دفعه آخر هم كه مي‌خواست به سوريه اعزام شود با همه اهالي خانواده اتمام حجت كرد. حتي من به او مي‌گفتم داداش برويم برايت خواستگاري مي‌گفت براي عليرضا داداش كوچكم برويد. من با حضرت زينب (س) قول و قرار دارم. بعد از شهادتش فهميدم كه عهد داداش با بي‌بي چه بوده است. رابطه من با داداش حسن خيلي خوب بود و مثل خواهر و برادرهاي ديگر با هم بحث هم داشتيم ولي در كنار هم خوش بوديم. مادرمان به ما ياد داده است كه ما بچه شيعه هستيم و ما هم به شيعه بودن خود افتخار مي‌كنيم.
شهيد به مقوله شهيد و شهادت چه نگاهي داشت؟
برادرم توجه زيادي به كارهاي مذهبي داشت. به خصوص ايام محرم كه مي‌آمد بي‌وقفه در امور تمام كارهايي كه در هيئت داشتند كمك مي‌كرد. در منطقه شريف ‌باد چند تا شهيد آورده بودند كه حسن در تمامي تشييع جنازه آنها شركت كرد و هميشه سفارش مي‌كرد شهدا باعث افتخار ما هستند ما بايد حتماً راه آنها را ادامه بدهيم.
در مورد فعاليت‌هاي جهادي و نحوه شهادت برادر چه مي‌دانيد؟
برادرم آموزش خنثي كردن مين ديده بود. براي همين پيشاپيش صف همرزمانش مي‌رفت و مين‌ها را خنثي مي‌كرد تا نفرات بعدي و گروه‌هاي پياده بتوانند از منطقه عبور كنند. روزي كه داداش براي خنثي كردن مين‌ها مي‌رود نوبتش نبوده و به جاي دوستش كه سرما خورده بود مي‌رود. با آنكه فرمانده داداش گفته بوده شما الان خسته هستيد، احتياج نيست برويد ولي داداش به اصرار خودش براي خنثي كردن مين مي‌رود كه در اثر منفجر شدن يكي از مين‌ها و اصابت تركش‌هاي مين به قلب، پهلو و سرش به شهادت مي‌رسد.
گويا داداش كوچك آقا حسن نيز به عنوان مدافعين حرم در سوريه هستند؟
بله؛ عليرضا 24 سال دارد. وقتي كه حسن به شهادت رسيد، عليرضا نتوانستند اين وضع را تحمل كند و براي رسيدن به آرامش خودش به سوريه رفت و در جبهه دفاع از حرم حضور دارد.
وصيتنامه شهدا آخرين كلامشان در دنياست آيا داداش وصيتي هم داشت؟
به آن صورت وصيتنامه خاصي نداشت. ولي در چند سطر دستخطي نوشته بود: مادر براي شهادت من گريه نكن و من را جلوي حضرت بي‌بي زينب(س) شرمنده نكنيد. از دستخط داداش حرف‌هايي كه در اوقات تنهايي نوشته است به صورت چند برگه به يادگار مانده است.
كلثوم محمدي
 خواهر اول شهيد

به عنوان خواهر بزرگ با شهيد هشت سال فاصله سني داشتيد؛ شما خاطره‌اي در ذهن داريد؟
زندگي من در كرج است هر وقت حسن مي‌رفت به سوريه يا از آنجا به مرخصي مي‌آمد، من هميشه شب قبلش او را به خانه‌مان دعوت مي‌كردم. بار اول كه از سوريه آمد از حسن پرسيدم داداش چي شد كه تصميم گرفتيد به سوريه برويد؟ حسن برگشت به من گفت به خاطر حرف‌هايي كه مردم مي‌زدند و مي‌گفتند مدافعين حرم به خاطر پول و سرمايه به سوريه مي‌روند. شك داشتم بروم يا نه ! ولي در فرودگاه كه منتظر پروازم به سوريه بودم ناگهان يك خانم با نقاب را ديدم كه دست يك دختر سه ساله را گرفته بود و به من گفت: آفرين فاطميون شما مرد جنگ هستيد ما به شما نياز داريم. آمدم بپرسم كه شما اهل كجاييد كه ديگر آن شخص را نديدم و هرچه گشتم پيدايشان نكردم. به احساس خود فكر مي‌كنم خانم بي‌بي زينب(س) همراه با بي‌بي رقيه(س) بودند كه در نظرم ظاهر شدند و همين امر موجب شد در تصميم رفتنم مصمم‌تر شوم. داداش تا هشت مرتبه اعزام به سوريه داشته است و هر دفعه با عشق معنوي‌تر اين مسير را مي‌رفتند و بيشتر عاشق شهادت مي‌شدند.
در مدتي كه شهيد حسن محمدي به جبهه مي‌رفت، احساس مي‌كرديد شايد به شهادت برسد؟
بله، حسن در تمام مدتي كه از سال 93 تا 95 اعزام داشت ما هيچ وقت او را بدرقه نمي‌كرديم. ولي در اين سفر آخري نمي‌دانم چرا نگرانش شدم و با همسرم او را تا دم فرودگاه بدرقه كرديم. با چشمانم تا لحظات آخر دور شدن او را دنبال مي‌كردم. هر وقت يادش مي‌كنم گريه مي‌كنم. تاب و تحمل شهادت برادر خيلي سخت است. بعد از خاكسپاري حسن، او را با همان حالت خوشحالي و تبسم بر لب در خواب ديدم كه يك بسته به من داد و گفت آبجي بگير اين سوغات سوريه براي دخترت است. سوغات او شهادتش بود.
غیر قابل انتشار: ۱
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۷:۲۹ - ۱۳۹۶/۰۲/۱۹
0
1
دمشون گرم
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار