
گذشت ساليان دراز از دوران دفاع مقدس باعث شده است تا در رجوع به خانواده شهدا، خيلي وقتها با فقدان پدران و مادرانشان روبهرو باشيم. مثل شهيد مرتضي سلحشور كه سال 44 در اردبيل به دنيا آمد و سال 63 به شهادت رسيد. براي گفتوگو با خانواده شهيد سلحشور كه به محله خزانه فلاح تهران رفتيم، متوجه شديم پدر و مادرش فوت كردهاند و از خانواده او تنها يكي از برادرانش در اين محله باقي مانده است. از شهيد سلحشور هيچ مطلبي در هيچ سايت و نشريهاي وجود نداشت و گفتوگو با موسي سلحشور برادرش را غنيمت شمرديم تا حداقلهايي را از زندگي اين شهيد گرانقدر پيشروي خوانندگان عزيز صفحه ايثار و مقاومت قرار دهيم. متن زير روايتهاي برادر شهيد مرتضي سلحشور است كه خود نيز سالها در جبهههاي دفاع مقدس حضور داشته است.
پرجمعيت اما اصيل
ما خانواده پرجمعيتي داشتيم. هفت برادر و دو خواهر بوديم. با پدر و مادرمان 9 نفر سر سفره مينشستيم و صميميت و صفاي خاصي در خانهمان موج ميزد. مرتضي فرزند پنجم بود. بچه ساكت و مظلومي بود و خيلي دوستش داشتيم. زمان شاه با وجودي كه برنامههاي رژيم گذشته سعي در گسترش فساد داشت، اما ما امور مذهبي را انجام ميداديم. طوري كه مرتضي از هفت، هشت سالگي دائم در اين هيئت و آن هيئت رفتوآمد ميكرد.
اوايل راهپيماييهاي انقلابي كه هيئتها زير نظر كلانتريها فعاليت ميكردند، من براي مدتي مرتضي را با خودم به مراسم عزاداري اباعبدالله(ع) نميبردم. ميترسيدم در شلوغيها اتفاقي برايش بيفتد. اما او اصرار ميكرد و قيافه مظلومي ميگرفت. طوري كه دلم ميسوخت و مرتضي را هم با خودم ميبردم. حتي وقتي كه او را نميبرديم، پنهاني دنبالمان راه ميافتاد و خودش را به ما ميرساند.
شوق جهاد
وقتي جنگ شروع شد، من زياد به جبهه ميرفتم. دائم در ميان منطقه و خانه در رفتوآمد بودم. مرتضي هم از ما كوچكتر بود و دوست داشت به جبهه برود اما پدرمان سختگيري ميكرد و اجازه رفتن به او نميداد. ميگفت اين مملكت ارتش دارد و نيازي به رفتن مرتضي نيست. منتها برادرم گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. نميخواست فقط تماشاگر جهاد رزمندگان باشد. حتي يكبار دنبال من راه افتاده و خودش را به محل اعزامم در راه آهن رسانده بود. وقتي متوجه شدم مرتضي آنجاست، آن روز نتوانستم بروم و روز بعد به منطقه اعزام شدم.
اين كارش همين طور ادامه داشت تا اينكه دو تن از دوستان مرتضي به نامهاي شهيدان آفتابي و عباسي به شهادت رسيدند. روز تشييع پيكر آفتابي، مرتضي ديگر آرام و قرار نداشت. مثل مرغ پركنده شده بود. مدام ميگفت من بايد جبهه بروم. از من خواست راهنمايياش كنم. من هم گفتم برو سربازي تا از آن طريق اعزام شوي. آن وقت پدر هم نميتواند مانعت شود. مرتضي هم همين كار را كرد. سرباز شد و خدمتش در لشكر 64 زرهي افتاد. اما خودش داوطلبانه به خط مقدم اعزام شد. برادرم در كردستان بود و قرار بود عمليات انجام دهند كه هواپيماي دشمن ميآيند و مقرشان را بمباران ميكنند. مرتضي در همين حادثه مجروح ميشود و روز 23/12/63 در بيمارستان به شهادت ميرسد.
3 شهيد
برادرم با شهيدان آفتابي و عباسي دوستي و رفاقت زيادي داشت. اين سه دوست هميشه با هم بودند. در بسيج با هم فعاليت ميكردند و يادم است ايام عزاداري محرم فعاليت فرهنگي ميكردند و كتابهاي مختلفي را در اختيار مردم قرار ميدادند. هر كسي مرتضي و روحياتش را ميديد، به ما ميگفت او در خانواده شما تك است. يك جورهايي رفتارش آدم را ياد شهدا ميانداخت. عاقبت هم مرتضي و دو دوست صميمياش آفتابي و عباسي هر سه به جمع شهدا پيوستند.
در خاطراتي كه من از مرتضي به ياد دارم، ادب، مظلوميت و متانتش هميشه در ذهنم وجود دارد. هنوز آثار مهربانيهايش در قلوب من و خواهران و برادرانم موج ميزند. اگر كسي حتي يك روز از او بزرگتر بود، احترامش را نگه ميداشت و با تواضع و ادب با همه برخورد ميكرد. برادر شهيدم خيلي به زيارت مرقد شاهعبدالعظيم حسني علاقه داشت و نمازهاي مغرب و عشاي بسياري را در صحن و سراي ايشان خوانده بود. شايد در همين زيارتها هم برات شهادتش را گرفته بود.
شهيد مرتضي سلحشور در فرازي از وصيتنامه خود مينويسد: «پشتيباني از ولايت فقيه يعني پشتيباني از ولايت مولا علي(ع). من تازه فهميدم كه ولايت يعني چه؟ ولايت يعني تمكين از ولايت علي(ع) و...